eitaa logo
جاکلمه‌ای‌یه‌سفال‌ترک‌خورده؛
18 دنبال‌کننده
16 عکس
2 ویدیو
0 فایل
[و او همان قادرِ تواناست] قدمت سر چشم؛ مراقب خرده شیشه‌ها باش. یه فنجون چای و دوتا حبه اندوه. نشتی‌های یه ذهن مجنون.
مشاهده در ایتا
دانلود
جاکلمه‌ای‌یه‌سفال‌ترک‌خورده؛
چه غمی. چه غمی. چه غمی.
حس میکنم وصف این حس توی واژه‌‌ی غم نمی‌گنجه. کاش واژه‌ی وسیع‌تری بلد بودم.
سه شنبه؛ ۰۵/۰۴/۱۶.
| صبحِ روزِ سه شنبه. نشسته بود لب جدول، پاهایش را جمع کرده بود و رفت و آمد مردم را نگاه می‌کرد. قاب عکس آقا را روی پاهایش نگه داشته بود. چانه‌اش به آن متکی بود. آهسته پلک می‌زد و مژه‌های سنگین و شوره‌زده‌اش را تکان می‌داد‌. هر از گاهی چشم‌هایش از اشک پر و خالی می‌شدند. صورتش از آفتاب تازه‌ی صبح که مایل می‌تابید کمی سرخ و ملتهب بود. اگر دقت می‌کردی، رد کمرنگ اشک روی گونه‌هایش مانده بود. سر خم کرد، چفیه‌اش کمی پایین آمد و پیشانی‌اش را به قاب چسباند. چانه‌اش لرزید. زیر لب گفت: من نیومدم که خداحافظی کنم. صدایی گفت: ببخشید. سرش را بلند کرد‌. کسی کنارش بود که می‌گفت: میخوام رد بشم‌. دور و ورش را نگاه کرد. چادرش را از روی زمین جمع کرد و خودش را کنار کشید. چادرش دوباره زمین افتاد‌. ولی مهم نبود. هیچ چیز مهم نبود‌. نه خاکی شدن چادرش، نه کج شدن روسری‌اش. گرمای آفتاب و لب‌های خشکش هم مهم نبودند‌. حتی اینکه مثل همیشه با کمر راست و قدم‌های محکم راه نرفته بود هم اهمیت نداشت. تمام مسیر پا کشیده بود روی زمین، شانه‌هایش افتاده بودند و قاب عکس را محکم، شبیه پاره‌ای از جگر سوخته‌اش چسبانده بود به سینه. حواسش به هیچ کس نبود. شاید حتی به خودش. گاهی فقط برای اینکه دوام بیاورد، آب می‌خورد. حالا ولی غبار جلوی نور تیز آفتاب را گرفته بود تا صورتش نسوزد و مرحمت یک کانال آب‌پاش، همراه باد به سمتش می‌آمد و خنکش می‌کرد. خیلی ننشست. از صبح، از شب قبلش یا حتی از خیلی قبل‌تر بی‌قرار بود. وقتی زمزمه‌ی آخرین و عمومی‌ترین دیدار را شنید، شبیه یک پروانه که تازه از پیله درآمده باشد بی‌قراری می‌کرد. وقتی خودش را به در و دیوار می‌کوبید تا رفتنش جور شود و نمی‌شد، مثل اسپند روی آتش جلز و ولز می‌کرد. دلش که شکست و از همه چیز ناامید شد، شبیه یک معجزه راهِ رفتنش هموار شد و خودش را رساند به اینجا. و اینجا هم باز روی پا بند نبود از سر شوق و انتظار. شب را درست و درمان نخوابیده بود، صبح پر پر زده بود که زود برسد و حالا شبیه یعقوب به مسیر چشم دوخته بود تا یوسفش بیاید. بلند شد. بین انبوه جمعیتی که به سمتش می‌آید چشم چرخاند. چیزی ندید. گردن کشید، روی پنجه‌ی پا ایستاد و ابتدای خیابان را نگاه کرد. باز هم اثری از آمدنش نبود‌. دلش می‌خواست از پیرمردی که روی جلیقه‌اش نوشته بودند "انتظامات"، بپرسد: ببخشید، شما می‌دونید آقا کِی میاد؟ ولی زبانش نمی‌چرخید. خجالت می‌کشید. دور خودش چرخید‌. ایستاد زیر سایه‌ی درخت. آب خنک خورد و باز چند قدم این طرف و آن طرف‌ رفت. گاهی می‌گفت: برم جلوتر. شاید زودتر دیدمش. گاهی هم میگفت: نه. اونقدر می‌ایستم تا بیاد. این را به خودش قول داده بود وقتی چند عمود عقب‌تر، یک خانوم کنارش روی جدول نشسته و گفته بود: میگن آقا رفته حرم. به خاطر ازدحام جمعیت نذاشتن با ماشین بیاد اینجا. او هم با خودش فکر کرده بود: اگه اینجوری باشه که امیدوارم نباشه، بست می‌شینم همین جا. تا عصر، تا غروب، تا شب. و خودش را تصور کرده بود که لب همان جدول و توی همان خیابان نشسته، هنوز قاب عکس زیر چانه‌اش است و شاید یک رفتگر دارد بقایای اجتماع عظیم مردم را جمع می‌کند. بعد سرش را به چپ و راست تکان داده بود. حالا اینجا بود و انتظارش را می‌کشید. مدام ابتدای خیابان را نگاه می‌کرد و زیرلب می‌گفت: بیا قربونت برم. بیا. زیر سایه‌ی همان درخت، روی لبه‌ی باغچه‌ای که درخت در آن کاشته شده بود ایستاد و تلاش کرد تعادلش را حفظ کند. نتوانست. پایین آمد. از خیابان چشم گرفت و پیاده رو را نگاه کرد. روی یک تکه پارچه یک روحانی نشسته و سرش را پایین انداخته بود. بچه‌هایش می رفتند و می‌آمدند. همسرش هم گاهی می‌نشست و گاهی می‌ایستاد و خیابان را نگاه می‌کرد. چند وجب آن‌طرف‌تر، یک زن نشسته بود روی یک کارتن کاغذی و دختر کوچکش توی بغلش خواب بود. روی صورت دخترک پارچه انداخته بود تا آفتاب اذیتش نکند. همسرش، آقا روح الله، ایستاده بود و ابتدای خیابان را به شوق دیدن ماشین آقا نگاه می‌کرد. این طرف زیر سایه یک ویلچر بود. کسی رویش ننشسته بود. به جایش چندتا بطری که یکی‌شان پر از شربت بود و چفیه و پلاستیک رویش بود. صاحبانش پراکنده بودند. دونفر روی جدول نشسته بودند، یک نفر جلوی کانال آبپاش بود و آخری‌شان بین این‌ها در رفت و آمد. او، چون که آرام و قرار نداشت، رفت و دوباره لب جدول ایستاد. خبری نبود که نبود. یکهو دید یکی از صاحبان ویلچر دارد به بقیه اشاره می‌کند بروند آن طرف خیابان. چون ماشین آقا از آن یکی لاین می‌آمد. پرواز کرد آن سمت خیابان. خوش اقبال بود که قبل از شلوغی آنجا رسید‌. باز ایستاد لبه‌ی جدول، سعی کرد از بوته‌های گل فاصله داشته باشد و بلاخره ماشین آقا را دید‌. همان ماشینی که قلبش را از جا می‌کند، شبیه ضریح امام هشتم دیزاین شده بود و تا قبل از آن فقط توی تلویزیون دیده بودش. خیره شد به ماشین.
آقا الان باید لبخند می‌زد، دستش را بلند می‌کرد و تکان می‌داد. ولی آقا خوابیده بود. توی یک تابوت با طرح پرچم جمهوری اسلامی ایران. تابوتی که اصلا به قد و قامتش نمی‌آمد و تنها چیزی که آن را از باقی تابوت‌ها متمایز می‌کرد، عمامه‌ی سیاه رویش بود. خواب بود؟ یک کابوس؟ بررسی یک احتمال خیلی خیلی ناخوشایند و تلخ؟ تصور یک محال؟ به خودش که آمد دید دارد هق و هق گریه می‌کند. انگار صدای گریه‌اش به تنهایی عالم را برداشته بود اما در عین بلندی، بین صدای جمعیت گم می‌شد‌. چشم‌هایش مثل یک سد شکسته شده، تند تند اشک بیرون می‌ریختند و او با همان نگاه تار و خیس ماشین را دنبال می‌کرد‌. هیچ چیزی شبیه فیلم‌ها نبود. صحنه اسلوموشن نمی‌شد. ماشین نمی‌ایستاد. دستش به ماشین، به تابوت، به آقا، نمی‌رسید. هر چقدر صدا میزد، آقا جوابش را نمی‌داد. ماشین به چشم بهم زدنی داشت دور می‌شد. یکهو با گریه داد زد: وایسید. بذارید سیر تماشاش کنم. آخه من اولین باره می‌بینمش‌. - منکسر.
تو خواب من، میای و میری بعدش، میشه خواب بد./