در ایستگاه مطالعه شماره ۵، بخش ادبیات(قصه و رمان) کتابی دیدم به اسم "دعوت". برداشتم و ورق زدم.
همون صفحه اول منو جذب کرد.
انگار یک حس خفته که در قسمتهای دورِ مغزم بود، بیدار شد.
حالم منقلب شد و دلم خواست هرچه زودتر بقیهشو بخونم.
با احتساب مشغلههای زیاد سه روز بعد فرصت شد تا چای بریزم و بشینم پای مطالعه اون کتاب.
کوتاه بود و زود تموم شد اما حالم رو بعد از اون خیلی دوست داشتم.
همونوقت تصمیم گرفتم تا کانال بزنم و هر روز بخشی از اون رو بذارم توی کانال. اینجوری بقیه هم اون حال خوب رو تجربه میکنن.
از جایی که کتاب برای ایستگاه مطالعه بوده و در فضای عمومی قرار داشته فکر نمیکنم اشکالی داشته باشه که نوشتههاش اینجا هم گذاشته بشه (از نظر حق کپیرایت و ...)
قسمت اول:
تاره فکس سابو، شریک هندی شرکت از دوبی رسیده بود که موافقت خود و شرکای عرب خود را برای عقد قرارداد اعلام کرده بود. شرکت قزاقی هم اعلام کرد پیشفاکتور خود را فرستادهاند. ماهها تلاش ما داشت به ثمر مینشست. دو سال مثل دو روز گذشت و تازه دوران چلچلی من شروع شده بود که من شرکت را ترک کردم. قبل از بیرون آمدن از آنجا سیروس را به داخل اتاق کشیدم و با شدت او را به پشت در چوبی چسباندم. همچنان که انگشت نشانهام را مدام بالا و پایین میآوردم حرفهایم را برایش زدم و عقده دلم را خالی کردم. حرفهایی که باید مدتها پیش به او میگفتم.
قید شراکت با او و دوستانش را زدم و از آنجا خارج شدم. دیگر نفس کشیدن در آن فضا برایم سنگین بود.
داوری، کارپرداز شرکت، با کنجکاوی تا نزدیک در همراهم آمد اما پشت شیشه سکوریت ایستاد و رفتن مرا زیر نمنم باران تماشا کرد.
خسته شده بودم. از سر خیابان دولت تا نزدیک برج سفید پیاده رفتم و به دو سال گذشته فکر کردم که خیلی زود گذشت. به روز اول فکر کردم.
روز اول که آمدم، اولین پارتی جنسی را که از کیش آمده بود و مدتها در انبار مانده بود به آسانی فروختم و سود آن را روی میز گذاشتم. همان موقع باید متوجه میشدم. سیروس در بین راه گفت:
_علی حالا اینها که نمیدونن چقدر فروختی، رو نکن.
پیاده آمده بودم و پیاده هم میرفتم. روز اول هم نزدیک برج سفید پیاده شدم تا خیابان دولت را پیاده رفتم تا فکر کنم، به درخواست همکاری با آن شرکت جواب بدهم یا خیر.
روحیهام خوب نبود. هوس هوای کوهستان کرده بودم، هوای سالم. تصمیمم را که گرفتم یک ماشین دربست تا خانه کرایه کردم....
قسمت دوم:
وسایلم را جمع کردم. کولهپشتی را از زیر تخت بیرون کشیدم و هرچیزی که فکر کردم به درد میخورد داخل آن ریختم. وقتی پر شد کوله کوه و کیسه انفرادی را هم آوردم، بقیه لوازم را داخل آن ریختم و حرکت کردم. یک یادداشت و مقداری هم پول روی میز گذاشتم.
(سلام
من مدتی رفتم مسافرت. غیرمنتظره بود زود برمیگردم مواظب بچهها باش)
اتوبوس کنار بلوار بعد از میدان آزادی ایستاده بود و شاگرد راننده روی رکاب داد میزد:
_ کرمانشاه حرکت.
برای من هم که میخواستم به باختران بروم جا داشتند. صبحانه را در همان قهوهخانه بین راهی خوردم که با بچهها خورده بودیم.
در میدان آزادی کرمانشاه پیاده شدم. خیلی دلم میخواست به مسجد تُرکها هم بروم اما وقت نداشتم. حتما دیگر کسی از آن پنجره کوچک بالای شبستان برای بچهها پتو نمیانداخت.
وسایلی را که فراموش کرده بودم و در اتوبوس یادم آمده بود خریدم. کیسه انفرادی هم پر شده بود. ناهار خوردم و حرکت کردم.
🔹️🔹️🔹️
قسمت سوم:
راننده، مینی بوس را با تعجب کنار جاده کوهستانی نگه داشت و در حالی که به زبان کردی غرغر میکرد آرام پایین آمد تا گیوههایش کمتر گلی شود. شاید اگر میدانست در بین راه، و این گردنه پرت پیاده میشوم هرگز سوارم نمیکرد فقط به خاطر گیوههای سفیدش. در صندوق عقب را باز کرد، وسایلم را برداشتم.
کنجکاو به اطراف و کوه های بلند و سر به فلک کشیده نگاه کرد و همچنان که کلید را در زیر شال دور کمرش فرو می کرد پرسید:
_ پهلوان درست پیاده شدی؟ اینجا تا کیلومترها کسی نیست، یه ساعت دیگه هم هوا تاریک میشه. گم نشیها.
کوله کوه را از جلو و کولهپشتی را از پشت به خودم حمایل کردم. مانند چتر
بازها شدم. کیسه را بلند کردم روی شانه و گفتم:
_ نه پهلوان درست پیاده شدم. میان دنبالم.
با ناباوری لب برچید که من فقط تکان خوردن سیبیل پرپشتش را دیدم. انبوه دود گازوییل آخرین اثر از مینیبوس بود و صدای زوزه موتورش که هر لحظه ضعیفتر میشد تا در پیچ جاده گم شد.
از جاده خارج شدم و از دامنه کوه بالا رفتم. به طرف قلاجه. تا قبل از تاریک شدن هوا باید پناهگاهی پیدا میکردم. سنگینی کوله ها بیشتر از آن بود که فکر میکردم. آفتاب آرام آرام رفت. سایهام مانند فضانوردها شده بود. شب زیر یک درخت بلوط نماز خواندم. با چراغقوه درخت را برانداز کردم، مناسب بود. طناب نایلونی آبی را از کوله بیرون کشیدم و قلاب فلزی را به سرش بستم.
از درخت بالا رفتم. میان سه شاخه تنومند درخت جای مناسبی بود. یکیک وسایل را بالا کشیدم. طناب را دور تا دور سه شاخه درخت بستم و جایی مانند قیف درست شد. وسایلم را درونش گذاشتم. پتو و لباس گرم و پانچو بلند شمعی را بیرون آوردم.
کلاه، دستکش و لباسها را پوشیدم. روی وسایل، گِرد خوابیدم و پتو را رویم کشیدم. پانچو را هم روی همه خوابگاه کوچکم پهن کردم و گوشههایش را به طنابها بستم تا باد آن را تکان ندهد. همانطور که شهید موسوی، مسئول اطلاعات و عملیات تیپ، یک شب روی یکی از همین درختها خوابیده بود. بارانِ ریز نمنم شروع به باریدن کرد.
🔹🔹🔹