هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
حالا فقط چندساعت تا ملاقات دوباره ما و شما بعد از این چهارماه لعنتی مانده. تا آمدن شما بر سر شانهها. در آن تابوت زرد رنگ. با آن عمامه سیاه خاکآلود نشسته بر آن؛ که خود روضهای است مفصل. همه منتظر اند آقای نصرالله. همه به بیروت رفتهاند. همه میخواهند به چشم خود ببینند که شما واقعا میروید. واقعا دفن میشوید. رفتن شما باورناکردنی است. هنوز کسی باورنکرده. یهود اهل خرافه است. میگویند آقای نصرالله نرفته و برنامه فردا، جشن بزرگ پیروزی حزباللّه است و قرار است که سید باز در صفحه مانیتورها ظاهر شود و دنیا را غافلگیر کند و دوباره رجز بخواند. کاش حق با یهود بود آقای نصرالله. کاش خرافهها حقیقت داشت. مدفن تو اما آماده شده. مشتی از خاک بیتالمقدس و پنجهای از تربت کربلا در آن ریختهاند. و عبای آقا شاید که روی سینهات کشیده شود. هزارهزار مرد سیاهپوش برای تشییعات میآیند و زنان نقل و گلبرگ روی تابوتات میریزند. پیکرت میگویند که هیچ زخم ندارد. حتی یکی. شهید بیزخم. و نوامیسات، فردا چشم و چراغ بیروتاند. و عزیزکرده جماعت. وسایل شخصی و لباسهایت، هیچ به غارت نمیرود. شما میفهمید که چه میخواهم بگویم آقای نصرالله. شما اهل روضه بودید و رقیقالقلب. فردا سلام ما را هم به آن شهید پرزخم برسانید و بگویید که هنوز «إنا علی العهد». به امید ملاقاتی زود. نه تو بر شانه ما؛ که شانه به شانه هم در میدانی دوباره.
«مهدی مولایی»
تواهللبنانبودیُمااهلایران،
ولینمیدانمچرااینقدردوستتداشتیم..
غمِمابهکنارسید، مولایِمافقطيكسیدداشت
وبعدازتوکسیبرایشمثلتونمیشود،
دلمبرایِقلبِعلیِزمانمیسوزد، آخرعلی
هرکهرادوستداشتدنیاازشگرفت..
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
نور بودی تو تاریکیِ این دنیا . .
نماز ليلة الدفن *
به نیت محبوبالقلوب ، سیّد ِمقاومت
نمازشباولقبردورکعتاست ؛
رکعتاول : سورهحمدوآیةالكرسى
رکعت دوم : سورهحمدودهمرتبهسورهقدر
بعدازسلامنماز : اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ
وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ابْعَثْ ثَوَابَهَا إِلَى قَبْرِ
سید حسن بن سید عبدالکریم . .
تاریخی که قلب ِمارا هزار تکه کرد..
تکهای در
١٣دى ماه
١٣٩٨تكهاى در
٣٠ارديبهشت ماه
١٤٠٣و تكهاى در
٦مهر ماه
١٤٠٣براى هميشه داغدار شد . .
هدایت شده از فراریِمسلحبهقلم
هیچوقت فکرشو نمیکردم اینجوری با سید حسن ارتباط بگیرم. تازه بعد شهادت فهمیدم، سید حسن اندازه حضرت آقا تو دلم جا داره. اون روز و یادم نمیره، خدا خدا میکردم هیچوقت اون خبر نیاد. دوباره شب بشینم سر سفره شام و از اخبار تلویزیون ببینمش که صحیح و سالمه و از پشت صفحه تلویزیونم قلبمو گرم میکنه و آرومم میکنه، امیدوار برای ادامه. و دقیقا همون لحظه ای که خبر شهادت و تو کانال رسمی حزب الله گذاشتن و اون پیامو دیدم، نمیدونم.. نمیدونم چی بگم. فقط میپیچم به خودم از بغض و درد. درد و درد و درد. نمیدونم چرا. نمیدونم چرا این درد انقدر عمیقه برام. فقط دلم میخواد تا خود صبح به این صدا گوش بدم، اون آرامش پر از اقتدار، اون موج موج امیدی که تو لحنشه.. که میگه: [ و الله سبحانه و تعالیٰ کریم. خیلی کریم.. 🫂 ]
قلبمو سوزوندی آقا سید. قلبم سوخت.. (: