هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
چهاردهم خرداد است انگار. سیزدهم دیماه بغداد؛ سیام اردیبهشت ورزقان گویی. عصر خسته بعد از عاشورای هرسال. شامگاه مبهوت بیست و یک رمضان انگار. ما هنوز بین سیاههٔ جمعیت دفن کنندگان امامایم. هنوز اطراف فرودگاه بغداد. ما هنوز در کوهپایههای مهآلود ورزقان به جست و جوییم. غم در نسل ما امتداد دارد. ما به دیدن صحنههای مهیب تابفرسا بزرگ شدیم. حالا چند روزی است که آرامآرام چشمهامان را آماده دیدن این کشندهترین پرده بیروت کردهایم. پرده تابوت زرد تو بر شانههای سیاه جماعت. که بهت نکند. نمیرد. و آنچه میبیند را باور کند. جانها باز به لب رسیده. پس چرا نمیآیی سید؟ چرا رخ نمایان نمیکنی عزیز قلبهای ما؟ بیا و دست به قلبهای محزون عاشقان بکش. حاجآقا هارداسان؟
ابوعلی دیروز صاحب عزا بود.
ابوعلی لاغر شده بود.
ابوعلی دیروز مثل همه روزهایی که
چشمانش به آسمان و زمین و سرش درحال
چرخش بود تا آسیبی به سیدعزیز نرسه،
چشمانش کار میکرد و همه وجودش
در حرکت بود اما برای عاشقان ِسید..
هرچه مردم پرتاب میکردند رو میگرفت
و متبرك میکرد و پس میداد ، شاید دوست
داشت داد بزنه آهای مردم عشق و مهر
سید رو نسل به نسل منتقل کنید
تا نسل های مرد روزگار تکثیر بشن..
ابوعلی هنوز هم محافظ سید بود و خواهد بود
اناعلیالعهد *