هدایت شده از محبین
گاه زخمی که به پا داشتهام
زیر و بمهای زمین را
به من آموخته است
@ir_mohebin
'جـــآنـــان'
شهید امیرحسین حسن پور خانومشون وقتی خبر شهادتشونو میشنون حالشون بد میشه و فرزند۳ماهشون سقط میشه(:💔
خاطرات دوستِ شهید
یادمه کلاس دوم بودم
آشنایی زیادی با مسجد نداشتم
محله ایی هم که زندگی میکردیم محله آنچنان مفرحی نبود و فقط یه مسجد داشت
یه مسجد خیلی کوچیک به اسم مسجد بلال حبشی برا اولین بار رفتم مسجد فضای خیلی ساده ایی داشت اما اون زمان خیلی صفا داشت
بچه های زیادی اونجا بودن
بچه های با معرفت با صفا
یادمه دوتاشونو تو مدرسه دیده بودم
یه سلام علیک ریزی هم داشتم باهاشون ولی رفاقت یا دوستی نه
تا دیدمشون گفتم وقتشه برم یه سلام علیکی کنم و با جواب گرم اونا فهمیدم شناختن
یادمه اون زمان جلسه میگرفتیم , به فقرا کمک میکردیم , به مناطق زلزله زده می رفتیم , یادمه حتی مدرسه هم ساختیم , سیل ۹۸ هم رفتیم پلدختر , یادمان شهدا میگرفتیم , غبار رویی قبر شهدا انجام میدادیم و ...
گذشت تا کنکور قرار گذاشتیم بریم سپاه اون هم هوافضا , یادمه اون زمان برای شهید سلیمانی سپاه هوافضا خیلی کمک کرده بود و رو زبون بود
اما من,راضی نبودم دو دل بودم
هعی منم منم میکردم
میگفتم بابا ول کن تو بهترین خودتی با بهترین معدل و نمره زدم زیرش
-امیرحسین داداش بیخیال من دوسدارم برم دانشگاه حال و حوصله سپاه ندارم , حقوقش خیلی کمه اصن ارزششو نداره
-امیرحسین گفت داش رضا عیبی نداره ان شالله هرچی میخوای قبول شی
هیچوقت از خودم نپرسیدم چرا
امیرحسین و عباس هردوتا بچه درس خون بودن
حتی تو بعضی از درسا هم از من قوی تر بود
چرا امیرحسین این فکر رو نکرده یعنی
واقعا تو تعجب بودم
گذشت رفتیم دانشگاه
من رفتم خواجه نصیر
اونا رفتن دانشگاه امام حسین
تو تهران رفت و آمد داشتیم تو خرم آباد هم جلسه هیات حضور داشتیم
امیرحسین زن گرفت
یادمه خانواده عروس برا تحقیقات زنگ زدن به من
منم کم نزاشتم تا تونستم راستشو گفتم
از معرفتش تا محبتش
از ادبش تا اخلاق خوبش
گذشت تا خرداد
اون شب خرم آباد
تو خواب بودم
با صدای انفجار بیدار شدم
سریعی زنگ زدم امیرحسین و عباس
گفتن خوبیم
فکر کنم ساعت ۳ شب بود که زنگ زدم
گفتم خدارو شکر بچه ها خوبن
اما
ساعت ۱۱ صبح بود
تازه حمله شروع شده بود
صدای پهپاد و صدای جنگنده اعصابمو خورد کرده بود قشنگ از روی شهر رد میشدن
زنگ زدم بچه ها اما جوابی نبود
هیچکدوم جواب نمیدادن
رفتم بیمارستان عشایر
بلوا بود , یه قیامتی بود
رفتم پرسیدم
-اینجا چی شده ?!
-بچه های پادگان امام علی که مجروح شدن رو اوردن اینجا
-کجا لیست رو زدن ?!
- تعداد بالاست لیست خاصی نداریم فقط اسمی میتونم جواب بدم
- امیرحسین حسن پور عباس دهقان نژاد اینا رو اوردن ?!
- نه همچین اشخاصی نیوردن
یهو خوشحال شدم گفتم خوب خداروشکر سالمن اما
گفت :
- البته شهدا رو بردن بیمارستان شهید رحیمی
یهو دلم ریخت
سریعی پریدم سر موتور رفتم بیمارستان شهید رحیمی
اما
این دفعه لیست رو زدن رو دیوار
دیدم تو لیست نوشته
شهید امیرحسین حسن پور
شهید عباس دهقان نژاد
همونجا بود که خوردم زمین و دیگه یادم نمیاد
ای دل غافل
جا موندم
بد جا موندم
امیرحسین و عباس هم شک ندارم میدونستن که هم حقوقش کمه هم خطرش زیاد
اما رفتن
تا دفاع کنن نزارن به این خاک تعرض بشه
و من موندم یه دنیا شرمندگی ...