هدایت شده از سید کاظم روح بخش
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از رهبری بپرسیم، که آیا به پزشکیان رای بدیم؟
پاسخ امروز رهبری در روز عید غدیر👆
❌(ظریف در ستاد پزشکیان مرتب تاکید می کنه مشکلات ما به برجام و fatf گره خورده و باید سراغ آمریکا رفت!!)
چطور مردم یادشون میره روحانی هشت ساااال هممون رو معطل لبخند آمریکا کرد و تهش ما موندیم و کلی بدهکاری که رئیسی با نگاه داخلی صاف کرد...
#سیدکاظم_روحبخش
https://eitaa.com/joinchat/2334982163C65bbc6af0d
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
میگویند تقوا از تخصص لازم تر است
انرا میپذیرم اما اگر کسی بدون تخصص کاری را انجام دهد بی تقواست
🟢شهید چمران
@BisimchiMedia
جانان؛🇮🇷
ژلوفنصوتیتصویری ☁️ •
شَبِـتونمهدوی••¡ッ✨️
اِلتمـٰاسدُعـٰا!••📿🤲🏻
یـٰاعَـلۍمَـدد..••!ッ🕊❤️
#کلام_الله
#أَللّٰھُـمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَٱلْفَرَج
جانان؛🇮🇷
『بسماللھِ الذیخَلقَالحُسَیۡن؏ !』
『بسماللھِ الذیخَلقَالحُسَیۡن؏ !』
جانان؛🇮🇷
نام : شهید علی امرایی
تولد : 12 / دی / 1364
محل تولد : تهران _ شهرری
شهادت : 1 / تیر / 1394
محل شهادت : سوریه _ دمشق
سن : 30
مزار : تهران _ گلزار شهدای بهشت زهرا (س) _ قطعه 26 _ ردیف 79 _ شماره 17
خلاصه ای از زندگی :
سلام ، علی امرایی هستم .
فرزند خانواده ی آقا غلامرضا امرایی که یک برادر و دو خواهر بزرگتر از خودم داشتم . خداروشکر زیر سایه ی پدر و مادری متدین قد کشیدم و بزرگ شدم .
از ۱۸ سالگی اردوی راهیان نور راه انداختم و کاروان ها را به مناطق جنگی می بردم . بعد از آن برای ادامه ی تحصیلاتم رشته کامپیوتر را انتخاب کردم و دانشجوی کارشناسی کامپیوتر و نرم افزار بودم و در کنار آن عضو سپاه قدس شدم . همچنین فرماندهی پایگاه بسیج مسجد سیدالشهدا (ع) را نیز بر عهده داشتم .
در سال های جوانی ام ، مدتی بود که فرهنگسرای ولاء در میدان نماز شهرری محیطی شده بود برای تجمع غیرمذهبی ها که در شأن شهرری نبود . من و دوستانم برای تغییر جو فرهنگسرا جهت دفن شهدای گمنام اقدام کردیم . برای مجوز و کارهای مربوطه خیلی زحمت کشیدیم .
من با این که از همه کم سن و سال تر بودم ، اما همه کار و زندگی را رها کرده بودم و کار شهدا را در رأس کارهای خود گذاشته بودم و بالأخره بعد از کلی دوندگی و پیگیری ، مجوز و موافقت دفن شهدا را گرفتم . یکی از شاد ترین روزهای زندگی ام همان روز بود .
در ایام فتنه 88 کمتر در خانه دیده می شدم و اعتقاد داشتم اگر ما نرویم ، حضرت آقا تنها می شود و امکان نداشت من اجازه دهم ولایت تنها شود .
رفقا یه توصیه براتون دارم زیارت عاشورا هر امر لا ینحلی را حل میکند مگر آنکه مصلحت خداوند بر چیز دیگری قرار گرفته باشد پس فراموشش نکنید و این را بدانید که خرج کردن برای امام حسین (ع) برکت زیادی دارد و جایگزینی برای آن نمی توان پیدا کرد .
از سال۱۳۸۸ به صورت متناوب به عنوان پاسدار نیروی قدس سپاه چند بار به سوریه اعزام شدم و نام مستعار حسین ذاکر را برای خودم انتخاب کردم .
پنجم ماه رمضان سال 94 ، آن روز دشمن برای ترور حاج قاسم سلیمانی کمین کرده بود . قرار بود که حاج قاسم ابتدا از آن معبر عبور کند ولی به فاصله یک ساعت من و شهید غفاری و حمیدی که در خودرو پر از مهمات و سلاح های انفجاری سوار بودیم ، زودتر از معبر مورد نظر عبور کردیم
و در این راه ، مورد هدف موشک قرار گرفتیم و با زبان روزه هچون مقتدای خود حضرت علی اکبر اربا اربا به ملکوت اعلی رهسپار شدیم و بعد از یک ساعت که خود سردار با همراهانش به محل شهادت ما رسید ، خیلی متأثر شد و گریه کرد .
حاج قاسم دست من را از روی انگشترم شناسایی کرد و با وجود اصرار اطرافیان ، خودش پیکرهای ارباٌ ارباٌ شده را جمع کرد .
من کفنم را خودم از کربلا خریده بودم . هر سفر زیارتی مثل مشهد و کربلا و حتی حج که میرفتم ، این کفن را با خودم میبردم و توی خانه هم از مادرم خواسته بودم کفن را دم دست بگذارد . من همیشه در انتظار توفیق شهادت بودم ...
مادر شهید :
پیکر علی نه سر داشت نه چندان بدنی . به آرزویی که از نوجوانی دنبالش بود رسید . از پیکر مطهرش یک دست و پاره هایی از بدن بازگشت . همان دستی که همیشه یک دستبند به نام زیبای یا ام البنین(س) به آن می بست .
پدر شهید :
بعد از شهادت پسرم فهمیدیم که او یک خیر به تمام معنا هم بود . همان اولین روزهای شهادتش مقابل در ایستاده بودم که دیدم یک پیرزن آمد و با دیدن اعلامیه علی خیلی تأسف خورد .
بدون اینکه بداند پدر شهید هستم با حالت خاصی از من پرسید این جوان کی شهید شد ؟ پرسیدم علی را از کجا میشناسی ؟
پیرزن شروع کرد به گریه کردن و گفت : زمستان دو سال پیش ما بخاری نداشتیم و از سرما به زحمت افتاده بودیم . نمیدانم شهید از کجا فهمیده بود بخاری نداریم که یک بخاری برایمان خرید و به خانهمان آورد .
پدر شهید :
چند روز مانده بود به چهلم علی که تلفن خانه زنگ خورد و با علی کار داشتند .
از قرار به جلسه ای در تهرانپارس دعوت بود . گفتیم شهید شده و از شنیدن این خبر خیلی تعجب کردند . آدرسمان را گرفتند و یکی دو روز بعدش یک پسر و یک دختر همراه خانواده هایشان به خانه ما آمدند .
تازه آنجا متوجه شدیم که علی سرپرستی آن دو کودک و چند کودک دیگر را برعهده داشت . در میان خانواده هایی که آمده بودند یک کودک 9 ساله به نام علی اصغر بود که شهید امرایی از شش ماهگی او را تحت سرپرستی خود قرار داده بود .
علی اصغر میگفت یک بار علی آقا به من گفت دعا کن شهید بشوم تا برایت یک دوچرخه بخرم . علی اصغر هم گفته بود عمو اگر تو شهید شدی چطور برایم دوچرخه میخری ؟ شهید در جوابش گفته بود برایت یک دوچرخه آسمانی میخرم .
بعد از برگزاری چهلم علی ، ما از طرف پسرم دوچرخه ای برای علی اصغر خریدیم .
منبع 💌 نرم افزار شهدایی هادیون 💌https://hadioon313.ir/