1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#صوت_الشهدا | 🎙
شهید حاج قاسم سلیمانی: راه ما، راه ایستادگی است. خب اگر این راه را ما انتخاب کردیم، بهترین موضوعی که امروز در جامعهی ما وجود دارد و باید بهش توجه بکنیم، موضوع مدیریت در جامعه است.
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#شهیدانه
جانان؛🇮🇷
ژلوفنصوتیتصویری ☁️ •
شَبِـتونحسینی••¡ッ✨️
اِلتمـٰاسدُعـٰا!••📿🤲🏻
یـٰاعَـلۍمَـدد..••!ッ🕊❤️
#کلام_الله
#أَللّٰھُـمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَٱلْفَرَج
جانان؛🇮🇷
『بسماللھِ الذیخَلقَالحُسَیۡن؏ !』
『بسماللھِ الذیخَلقَالحُسَیۡن؏ !』
جانان؛🇮🇷
نام : شهید ابراهیم هادی
تولد : 1 / اردیبهشت / 1336
محل تولد : تهران
شهادت : 22 / بهمن / 1361
محل شهادت : فکه _ عملیات والفجر مقدماتی
سن : 25
مزار : شهید جاویدالاثر
خلاصه ای از زندگی :
سلام رفقا ، من ابراهیمم ؛ ابراهیم هادی ؛ اول اردیبهشت سال ۱۳۳۶ در حوالی میدان خراسان تهران به دنیا آمدم ؛ چهارمین فرزند خانواده بودم و در نوجوانی طعم تلخ یتیمی را چشیدم .
دوران دبستان را به مدرسه طالقانی رفتم و دبیرستان را نیز در مدارس ابوریحان و کریمخان گذراندم . در سال ۱۳۵۵ توانستم دیپلم ادبی ام را بگیرم .
از همان سال های پایانی دبیرستان ، مطالعات غیر درسی را نیز شروع کردم ؛ حضور در هیئت جوانان وحدت اسلامی و همراهی و شاگردی استادی نظیر مرحوم علامه محمدتقی جعفری در شناخت حقایق خیلی به من کمک کرد .
همزمان با تحصیل علم به کار در بازار تهران مشغول بودم و در آنجا هرکاری می کردم . در تمام آن مدتی که آنجا کار می کردم اجازه ندادم کسی از اطرافیانم متوجه حضورم شوند چرا که من فقط برای شکستن نفسم به باربری و کارگری مشغول بودم .
یک روز یکی از دوستانم من را در بازار دید و به من خرده گرفت که چرا با وجود این همه قهرمانی در کشتی و جایگاه و احترام این کارها را میکنم اما من به او گوشزد کردم که بهتره همیشه کاری کنیم که خدا خوشش بیاد نه مردم واین کارها جلوی غرور آدم را می گیرد . بعد از اینکه چندنفر دیگر هم متوجه حضورم در بازار شدند دیگر به آنجا نرفتم .
پس از انقلاب در سازمان تربیت بدنی و بعد از آن به آموزش پرورش منتقل شدم و مدتی دبیر ورزش و عربی شدم .
من از هر مدل و قشری دوست و رفیق داشتم . طوری که برخی ایراد می گرفتند که تو چرا با این آدم ها رفت و آمد میکنی ؟ اما من یک نظریه ای داشتم و آن این بود که این بچه ها را وارد هیئت و دستگاه امام حسین بکنید ، آقا خودش دستشان را میگیرد و به همین دلیل با همه جور آدم رفاقت داشتم و یکی از دغدغه هایم هدایت این افراد بود .
اهل ورزش بودم . با ورزش پهلوانی یعنی ورزش باستانی شروع کردم و در والیبال وکشتی هم دستی داشتم .
ریش بلند و لباس های گشاد و شلوار کردی تیپ همیشگی ام بود . البته از ابتدا اینگونه نبود ، یک روز که با ساک ورزشی ام راهی باشگاه شدم ، پشت سرم چند دختر درباره ظاهرم حرف می زدند و یکی از هم باشگاهی هایم این موضوع را با ذوق و شوق برایم تعریف کرد .
از آن روز به بعد به جای ساک ورزشی لباس هایم را داخل کیسه گذاشتم و لباس های بلند و گشاد پوشیدم و ظاهرم را تغییر دادم .
جنگ تحمیلی که آغاز شد ، پای من هم مثل خیلی های دیگر به جبهه باز شد و از آن به بعد همه دغدغه ام شد جنگ ...
روزهای زیادی را به ورزش گذرانده بودم و بدنی قوی داشتم که آن را برای همان روزها آماده کرده بودم ، یعنی روزهایی که لازم باشد از اسلام دفاع کنم .
در جبهه نیز چندبار مجروح شدم ، که یکی از آنها مربوط می شد به یکی از اسرای زخمی سنگین وزن عراقی که او را روی دوشم از تپه پایین آوردم تا مداوا شود و تنهایی در آنجا تلف نشود اما چون آن اسیر سنگین وزن بود ، بعد از رسیدن به جبهه های خودی ، آپاندیسم ترکید و راهی بیمارستان شدم .
ماجرای یکی دیگر از مجروحیت هایم هم برمی گردد به وقتی که در ارتفاعات انار بودیم . در آنجا هنگام درگیری موقع اذان صبح شد . من به یکباره به بالای یکی از بلندی ها رفتم و رو به روی دشمن و در حین درگیری شروع کردم به اذان گفتن ...
فاصله ی ما با عراقی ها به گونه ای بود که صدایم به گوش آنها نیز می رسید . در همین حین تیری به گلویم اصابت کرد و من به زمین افتادم . یکی از امدادگران شروع به بستن زخم گردنم کرد .
یکدفعه یکی از بچه ها دوید و باعجله گفت : یه سری عراقی دستاشونو بالا گرفتند و دارند به این طرف می آیند ! لحظاتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند . فرمانده ما درجه دار عراقی را برد داخل سنگر. یکی از بچه را که عربی بلد بود را نیز برد .
افسر عراقی خودش را معرفی کرد و گفت : درجه ام سرگرد و فرمانده نیروهایی هستم که روی تپه و اطراف آن مستقر بودند . فرمانده پرسید چقدر نیرو روی تپه هستند ؟ گفت : الآن هیچی !! ما آمدیم و خودمان را اسیر کردیم . بقیه نیروها را هم فرستادم عقب چون نمی خواستند تسلیم شوند ، الان تپه خالیه !
به ما گفته بودن شما مجوس و آتش پرستید . به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله می کنیم و با ایرانی ها می جنگیم . باور کنید همه ما شیعه هستیم . صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شما را شنیدم که باصدای رسا و بلند اذان می گفت ، تمام بدنم لرزید .
جانان؛🇮🇷
وقتی نام امیرالمومنین (ع) را آورد با خودم گفتم : تو با برادران خودت میجنگی . نکند مثل ماجرای کربلا ... دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد . دقایقی بعد ادامه داد : برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم . البته آن سربازی را که به سمت موذن شلیک کرد را هم آوردم . اگر دستور بدهید اورا میکشم . حالا خواهش میکنم بگو موذن زنده است یا نه ؟!
بعد باهم از سنگر خارج شدند و به سمت من آمدند . تمام هجده اسیر عراقی آمدند و به اصرار دست من را بوسیدند و رفتند . نفر آخر با التماس به پایم افتاده بود و گریه می کرد و می گفت : من را ببخش ، من شلیک کردم .
بعد از آن فرمانده ی عراقی اطلاعات حملات بعدی دشمن را هم به ما داد و منطقه به دست نیروهای ما افتاد .
یکی از کارهایی که من خیلی به آن توجه داشتم انتقال مجروحین و شهدا از منطقه به عقب بود ، با این کار می خواستم مرهمی بر دردهای مادران و خانواده های رزمندگان باشم .
در عملیات والفجر مقدماتی پنج روز به همراه بچه های گردان کمیل و حنظله در کانال های فکه مقاومت کردیم اما تسلیم نشدیم . سرانجام در 22 بهمن سال ۱۳۶۱ بعد از فرستادن بچه های باقی مانده به عقب ، تنهای تنها با خدا همراه شدم و عملیات که تمام شد دیگر از من خبری نبود ! نه تنها از من ، از بسیاری از همرزمانم هم خبری نبود ... تمام شهدای کانال کمیل و حنظله زیر آسمان فکه ماندند و بیشترشان گمنام نام گرفتند .
دوست شهید :
سال اول جنگ بود . به مرخصی آمده بودیم . با موتور از سمت میدان سرآسیاب به سمت میدان خراسان در حرکت بودیم . ابراهیم (شهید ابراهیم هادی)عقب موتور نشسته بود . از خیابانی رد شدیم .
ابراهیم یک دفعه گفت : امیر وایسا ! من هم سریع آمدم کنار خیابان . با تعجب گفتم . چی شده ؟! گفت : هیچی ، اگر وقت داری بریم دیدن یه بنده خدا ! من هم گفتم : باشه ، کار خاصی ندارم .
با ابراهیم داخل یک خانه رفتیم . چند نفری نشسته بودند . پیرمردی با عبای مشکی و کلاهی کوچک بر سر بالای مجلس بود . به همراه ابراهیم سلام کردیم و در گوشه اتاق نشستیم . صحبت حاج آقا با یکی از جوان ها تمام شد . ایشان رو کرد به ما و با چهرهای خندان گفت :
آقا ابراهیم راه گم کردی ، چه عجب این طرف ها ! ابراهیم سر به زیر نشسته بود . با ادب گفت : شرمنده حاج آقا ، وقت نمی کنیم خدمت برسیم . وقتی اتاق خالی شد رو کرد به ابراهیم و با لحنی متواضعانه گفت : آقا ابراهیم ما رو یه کم نصیحت کن !
ابراهیم از خجالت سرخ شده بود . سرش را بلند کرد و گفت : حاج آقا تو رو خدا ما رو شرمنده نکنید . خواهش میکنم این طوری حرف نزنید ... بین راه گفتم : ابراهیم جون ، تو هم به این بابا یه کم نصیحت می کردی . دیگه سرخ و زرد شدن نداره !
با عصبانیت پرید توی حرفم و گفت : چی میگی امیر جون ، تو اصلاً این آقا رو شناختی !؟ گفتم : نه ، راستی کی بود !؟ جواب داد : این آقا یکی از اولیای خداست اما خیلی ها نمی دانند ...
ایشون حاج میرزا اسماعیل دولابی بودند .
سال ها گذشت تا مردم حاج آقای دولابی را شناختند . تازه با خواندن کتاب طوبی محبت فهمیدم که جمله ایشان به ابراهیم چه حرف بزرگی بوده .
منبع:
💌 نرم افزار شهدایی هادیون 💌https://hadioon313.ir/
هدایت شده از شهیدابراهیم هادی🇮🇷
1_1252760152.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
اذان باصدای ملکوتی شهید ابراهیم هادی
@ebrahimehadi1401
ب کانال شهید ابراهیم هادی بپیوندید👆
هدایت شده از 'قائدنا'
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امیدمان مهدوی.😢❤️
.
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
.
ᵍᵒᵐᶰᵃᵐ|گمنام