جانان؛🇮🇷
وقتی نام امیرالمومنین (ع) را آورد با خودم گفتم : تو با برادران خودت میجنگی . نکند مثل ماجرای کربلا ... دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد . دقایقی بعد ادامه داد : برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم . البته آن سربازی را که به سمت موذن شلیک کرد را هم آوردم . اگر دستور بدهید اورا میکشم . حالا خواهش میکنم بگو موذن زنده است یا نه ؟!
بعد باهم از سنگر خارج شدند و به سمت من آمدند . تمام هجده اسیر عراقی آمدند و به اصرار دست من را بوسیدند و رفتند . نفر آخر با التماس به پایم افتاده بود و گریه می کرد و می گفت : من را ببخش ، من شلیک کردم .
بعد از آن فرمانده ی عراقی اطلاعات حملات بعدی دشمن را هم به ما داد و منطقه به دست نیروهای ما افتاد .
یکی از کارهایی که من خیلی به آن توجه داشتم انتقال مجروحین و شهدا از منطقه به عقب بود ، با این کار می خواستم مرهمی بر دردهای مادران و خانواده های رزمندگان باشم .
در عملیات والفجر مقدماتی پنج روز به همراه بچه های گردان کمیل و حنظله در کانال های فکه مقاومت کردیم اما تسلیم نشدیم . سرانجام در 22 بهمن سال ۱۳۶۱ بعد از فرستادن بچه های باقی مانده به عقب ، تنهای تنها با خدا همراه شدم و عملیات که تمام شد دیگر از من خبری نبود ! نه تنها از من ، از بسیاری از همرزمانم هم خبری نبود ... تمام شهدای کانال کمیل و حنظله زیر آسمان فکه ماندند و بیشترشان گمنام نام گرفتند .
دوست شهید :
سال اول جنگ بود . به مرخصی آمده بودیم . با موتور از سمت میدان سرآسیاب به سمت میدان خراسان در حرکت بودیم . ابراهیم (شهید ابراهیم هادی)عقب موتور نشسته بود . از خیابانی رد شدیم .
ابراهیم یک دفعه گفت : امیر وایسا ! من هم سریع آمدم کنار خیابان . با تعجب گفتم . چی شده ؟! گفت : هیچی ، اگر وقت داری بریم دیدن یه بنده خدا ! من هم گفتم : باشه ، کار خاصی ندارم .
با ابراهیم داخل یک خانه رفتیم . چند نفری نشسته بودند . پیرمردی با عبای مشکی و کلاهی کوچک بر سر بالای مجلس بود . به همراه ابراهیم سلام کردیم و در گوشه اتاق نشستیم . صحبت حاج آقا با یکی از جوان ها تمام شد . ایشان رو کرد به ما و با چهرهای خندان گفت :
آقا ابراهیم راه گم کردی ، چه عجب این طرف ها ! ابراهیم سر به زیر نشسته بود . با ادب گفت : شرمنده حاج آقا ، وقت نمی کنیم خدمت برسیم . وقتی اتاق خالی شد رو کرد به ابراهیم و با لحنی متواضعانه گفت : آقا ابراهیم ما رو یه کم نصیحت کن !
ابراهیم از خجالت سرخ شده بود . سرش را بلند کرد و گفت : حاج آقا تو رو خدا ما رو شرمنده نکنید . خواهش میکنم این طوری حرف نزنید ... بین راه گفتم : ابراهیم جون ، تو هم به این بابا یه کم نصیحت می کردی . دیگه سرخ و زرد شدن نداره !
با عصبانیت پرید توی حرفم و گفت : چی میگی امیر جون ، تو اصلاً این آقا رو شناختی !؟ گفتم : نه ، راستی کی بود !؟ جواب داد : این آقا یکی از اولیای خداست اما خیلی ها نمی دانند ...
ایشون حاج میرزا اسماعیل دولابی بودند .
سال ها گذشت تا مردم حاج آقای دولابی را شناختند . تازه با خواندن کتاب طوبی محبت فهمیدم که جمله ایشان به ابراهیم چه حرف بزرگی بوده .
منبع:
💌 نرم افزار شهدایی هادیون 💌https://hadioon313.ir/
هدایت شده از شهیدابراهیم هادی🇮🇷
1_1252760152.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
اذان باصدای ملکوتی شهید ابراهیم هادی
@ebrahimehadi1401
ب کانال شهید ابراهیم هادی بپیوندید👆
هدایت شده از 'قائدنا'
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امیدمان مهدوی.😢❤️
.
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
.
ᵍᵒᵐᶰᵃᵐ|گمنام
❤️•| امام علی «علیہ السلام»
اجر شھید بیشتر از کسی نیست
که قدرت گناه دارد امّا عفّت می ورزد😍
📘نهج البلاغہ حکمٺ۴۷۴
جانان؛🇮🇷
ژلوفنصوتیتصویری؛)🤍⁹⁷•نحل
شَبِـتونفاطمی••¡ッ✨️
اِلتمـٰاسدُعـٰا!••📿🤲🏻
یـٰاعَـلۍمَـدد..••!ッ🕊❤️
#کلام_الله
#أَللّٰھُـمَّعَجِّلْلِوَلِیِّڪَٱلْفَرَج
جانان؛🇮🇷
『بسماللھِ الذیخَلقَالحُسَیۡن؏ !』
『بسماللھِ الذیخَلقَالحُسَیۡن؏ !』