eitaa logo
آکادمی جریان
606 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1.2هزار ویدیو
0 فایل
ارائه دهنده دوره های علمی_اموزشی و برگزار کننده رویداد های فرهنگی و جهادی #روانشناسی #زبان_های_خارجه #ورزشی #علمی #تحصیلی #قرآنی #هنری #فناوری #درآمدزایی برداشت مطالب و دلنوشته ها فقط با ذکر منبع🙏 🍀🌻در جریان باشید🌻🍀 @jaryan_ins
مشاهده در ایتا
دانلود
❄️ 💎 فرزاد طول راهرو را طی می کرد و هرازگاهی به من نیم‌نگاهی می انداخت. بالاخره بعد از مدتی پاییدنم آهسته جلو آمد و کنارم روی صندلی نشست.سینه‌اش را صاف کرد و دل به دریا زد. _خواهر، مگه تو نمیخوای راضیه حسینی باشه؟ باتعجب نگاهم را از در آی سی یو به سمت فرزاد برگرداندم. _خب راضیه باید فردای قیامت توی ۱حرای محشر یه نشونه ای داشته باشه که بگه حسینی ام یا نه؟ _این جراحتایی که راضیه برداشته نشونه‌ی حسینی بودنشه. میتونه روز قیامت مثل حضرت زهرا (سلام الله علیها) دستش رو به پهلو بگیره بگیره و بگه من حسینی هستم. به کوره ای می‌ماندم که هر لحظه شعله ور تر میشد و حرف فرزاد مثل آب خنکی بود که آتش کوره را خاموش می‌کرد. باز حرف های راضیه را به یادم آورد. 《مامان من میخوام برم کربلا.》 حرف هایش وقتی از مشهد برگشته بود برایم عجیب بود. در اتاق داشت ساکش را زیرورو می‌ کرد که ناگهان چهره‌اش عوض شد و با هیجان و خوشحالی گفت:《مامان! اردیبهشت یه کاروانی داره میره کربلا و دوتا جای خالی هم داره. می ذارین منم برم؟》 در آن سال ها رفتن به کربلا به این راحتی ها نبود.کسانی که می خواستند ثبت نام کنند از شب جلو دفتر زیارتی می خوابیدند و صبح با صف طولانی‌ای که به وجود می آمد زود ظرفیت تکمیل میشد و خیلی ها با چشم گریان بر می‌گشتند. کسانی هم که ثبت نام می کردند چند ماه طول می‌کشید تا نوبتشان شود اما انگار زبانم بند آمده بود و نمی توانستم حرفی بزنم و سوالی بپرسم. _اگه اجازه بدین برای اینکه تنها نباشم دایی فرزاد هم همراهم بیاد. با وجودی که راضیه گذرنامه هم نداشت فقط توانستم بگویم:《ان‌شاالله مامان. ان‌شاالله خدا توفیقت بده.》