3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همهجاکربلاست
فیلم را دوستم غدیر لحظاتی بعد از جنایت پیجر برایم فرستاد.
خانم غدیر الحاج حسن چند وقتی است که خاطرات زندگی بعد از جنایت پیجرها را می نویسد. بهتر از هر نویسنده دیگری مینویسد چون با تمام وجود این جنایت را درک کرده. پیجر که در اتاق شوهرش منفجر شد حامله بود. می گفت حس کردم بچه در شکمم منقبض شد.حس کردم مرد.می گفت دخترهای دو سه ساله ام به شدت ترسیده بودند و جیغ می زدند. می گفت خون و گوشت و استخوان تا سقف اتاق پاشیده بود. می گفت شوهرم دردهای خودش را فراموش کرده بود انگار.خون از دست و صورتش می ریخت و با آن حالش می خواست آراممان کند.می گفت نترسید.چیزی نیست.غدیر می گفت یاد عاشورا افتاده بودم.یاد گریه دختر بچه ها.ترس و نگرانی زن ها. یاد دستهای عباس. یاد چشمهایش.
غدیر که اینها را میگفت به جنایت پیجرها فکر می کردم. جنایتی در عمق خانه. علیه کسی که در میدان نیست. لباس نظامی تنش نیست. مسلح نیست.در خانه است! سر میز غذا. در بازار.وقت رانندگی.در میدان نیست. پدر است.همسر است. فرزندِ پدر و مادری پیر است.
داشتم به زن و بچههایی فکر می کردم که بیخبر از جنگ و در خواب خوش در تهران به شهادت رسیدند! به رویای بچه ها! به نقاشی هایی که کشیده بودند و روی دیوار اتاق هایشان زده بودند.
جنایت پیجر و حمله به مردم ایران شاید کثیف ترین نوع جنایت بود. شیطانی ترین نوعش. روش کثیف خوک ترسویی که در میدان قبض روح می شود و وقت جنایت از راه دور شیر می شود.
جلوی چشم زن و بچههای کوچک. حتى دختر بچه ای که هنوز به دنیا نیامده است.
#رقیهکریمی
#همهروزهاعاشوراست
#یزید #نتانیاهو
https://eitaa.com/jashh2
نام دیگر موشکها
گفت:ممنون که بینی اسرائیل رو به خاک مالیدید!
خندیدم و گفتم من که کاری نکردم باید از شهید حاجی زاده و شهید تهرانی مقدم تشکر کنیداز رهبر. از شهدای سپاه و ارتش
بعد از جنگ دوستان زیادی از من تشکر کردند.نه اینکه بخواهند از من تشکر کنند. به کسی جز من دسترسی نداشتند. فکر می کردند اگر از من تشکر کنند یعنی از ایران تشکر کرده اند. حتى از فلسطين، عراق
زینب دوست لبنانیام می گفت موشک ها که به آسمان لبنان می رسید هر شب سعدة الموسوي مادر شهید عدنان مهدی به زحمت از پله ها بالا می آمد و نفس نفس زنان خودش را به بالای پشت بام می رساند. میگفت مادر شهید برای هر موشک یک اسم گذاشته بود. هر موشکی که می آمد با صدای بلند داد می زد برو به اسم پسرم عدنان. برو به اسم مهدی. موشک بعدی به اسم شوهر شهیدش. بعدی به اسم برادر شهیدش. بعدی به اسم پسر برادر شوهرش. بعدی خواهر زاده اش. برادر زاده اش. می گفت موشک ها که از بالای روستای ما يعني روستاي نبي شيت می گذشت دیگر اسمش خیبر شکن و سجیل و بالستیک و این اسمها نبود. یک بار میشد موشک علی. یک بار حسن. یک بار باقر. یک بار محمد.
من نمی دانم در نقطه آغاز چه اسمی برایشان گذاشته بودند. شاید به اسم شهید حاجی زاده. شاید تهرانی مقدم. نمی دانم. اما خوب می دانم تا این موشک ها بخواهد به قلب تل آویو برسد مدام اسمش عوض شده است. یک بار علی ... یک بار حسن ...
و من با خودم فکر می کردم کدام گنبد آهنین و کدام تاد و سامانه پدافندی می تواند جلوی موشکی را بگیرد که تا به مقصد برسد نام هزاران شهید پشت آن ایستاده است ...
#رقیهکریمی
#ایرانسرافراز
https://eitaa.com/jashh2
گفت: یک جُک بگو!
گفتم: نتانیاهو، ترامپ رو به عنوان نامزد جایزه صلح نوبل پیشنهاد داده!
#گربهنرهوروباهمکار
https://eitaa.com/jashh2
پدافند صدای خداست
قسمتاول
قدیمی ها می گفتند جوان است و میدان بازی!
پا شدم با سه بچه دنبال شوهر راه افتادم. رفتم دمشق. محمد شوهرم مدافع حرم بود.
ما را گذاشت دمشق و رفت دیرالزور. شبِ قبل از رفتنش خودم باهاش رفتم زینبیه لباس خریدم. بعد هم رفتیم پیش حسین افغانی و عبایی برایم خرید. به جان بچه ی تو شکمم از بی شوهری نمی ترسیدم. آنقدر غازی بودم تا کسی می گفت بی شوهر شوی قد خاک کوچه ارزش نداری درمی آمدم که صاحاب کار آدمیزاد خداست. شوهره لباس ها را پوشید جلوم ایستاد. حرف از دهانم پرید که نروی حاجی حاجی مکه. دستم را گرفت و کشاندم گوشه ی اتاق.صورت به صورتم نشست.اسلحه را گذاشت وسطمان و گفت کار کردن باهاش را یاد بگیرم.با اکراه تن سرد کلاش را لمس کردم و گلن گدن را کشیدم. انگشتانم توان پایین کشیدن شاسی را نداشت. شب اول تنها بودنم در ریف دمشق، با انفجار های ممتد از خواب پریدم.موج انفجار خواست در را از جا بکند. بچه ها را از نزدیک در کنار کشیدم.خوابیدم جلوی در. کلاشینکف را بالای سر گذاشتم. بچهی تو شکمم عین ماهی بالا پایین می رفت. دست روی شکم گذاشتم.صدای نفس هام در سرم میپیچید.
فجر صادق بود.در دو لته ای حیاط را باز کردم.صدای انفجار ها با فاصله می آمد.هوای صبح به صورتم خورد. آسمان سورمه ای بود. از رنگش فهمیدم وقت نماز شده. کسی درآن بیابان اذان نمی گفت. چادر سر انداختم. به نماز ایستادم.دست ها را تا مقابل صورت بالا آوردم و الله اکبر گفتم.
هشت سال از آن روزها می گذرد. آن شب آسمان تهران غرّید. به بالکن دویدم...
#مردمخدامراقبماست!
#سلیمهمهرجو
#ایرانسرافراز
https://eitaa.com/jashh2
پدافند صدای خداست
قسمت دوم
هشت سال از آن روزها می گذرد. آن شب آسمان تهران غرّید. به بالکن دویدم. گُلّه ی آتش از هوا روی ساختمانی فرود آمد. محمد از خانه بیرون رفت و سراسیمه برگشت.همان لباسهاش را می خواست. درآمد که کسی پشت تلفن فریاد زده دخترش زیر آوار است.
خواستم بگویم مگر کاری از دستت
برمیآید؟ با دست خالی که نمی شود جلوی موشک ایستاد.
درآمد که زن و بچه ی مردم زیر آوارند!
سکوت کردم.
لباس ها را دستش دادم.
باید زنِ آن سالهایم می بودم. افتادم به جان خودم که چت شده؟ ترسیدی؟ خودت را کجا جا گذاشتی؟
بچه ها را آرام کردم تا بخوابند.خواب به چشمهام نیامد. صبح بخیهی جنگ روی کار افتاد.
توی خبرها آمد«شهادت مادر و کودک هشت ساله تایید شد.» گفتند در آغوش هم جان دادند. فکری شدم که شبها من و علی هشت سالهام، همدیگر را در آغوش میگیریم تا پسرک بخوابد.توی عکس ها دیدم عروسکی رو آسفالت خیابان افتاده.عکس های آتلیه ی خانواده ای زیر آوار پیدا شد.دلم لرزید.
کسی گفت ذکر حسبناالله را زیاد بگویید. من مانده بودم با چهار بچه که صدای انفجار را که می شنیدند عین گنجشک زیر بال و پرم جمع می شدند.
برایشان قصهی ابرهه را می گفتم که خدا پرنده ها را مأمور نابودی اش کرد.
بچه ها شیر می شدند و من می ماندم با دلی که برایشان تو مشتم بود
و مردی که تا صدای انفجار می آمد سوار موتور آپاچی اش می شد و می رفت به محل انفجار.
حالا این وسط باید خودم را پیدا می کردم. در تهران پابند محمد بودم. بچه ها را برداشتم رفتم ...
#سلیمهمهرجو
#مردمخدامراقبماست
#ایرانسرافراز
https://eitaa.com/jashh2
پدافند صدای خداست
قسمت پایانی
در تهران پابند محمد بودم. بچه ها را برداشتم رفتم ورامین خانه ی ننه آغا. ننه سن و سالی ازش گذشته بود. گفتم هم چشمم به ننه است که تنها نباشد هم بچه ها را آرام می کنم هم دلم را.
درآمدم که ننه! بختم اگر بخت بود پشت عطسه ام جهد بود بعد زدم به خنده. ننه گفت بختت اگر بخت بود شانست قد درخت بود.سینه اش از خنده به خس خس افتاد.
شب، وقت خواب بچه ها ترسیده بودند و ننه آغا برای دلداریشان گفت: هیچ گوهی نمی خورند، بخوابید! موشک یک جای شماست.
بچه ها خندیدند. من اما آرام نبودم.
چرا چراغ خانه را خاموش کردم؟ این جور وقت ها زن ها چکار می کنند که زندگی تاب برندارد؟
آن وقت که دمشق بودم، توی صندوق مهمات رُز و شمعدانی می کاشتم.بذر سبزی پاشیده بودم روی خاک تا جوانه بزند. رو در یخچالم نوشته بودم جهاد زن این است کاری کند شوهرش آسوده به میدان نبرد برود.
آن وقت من به جنگ داخل شدم و سینه ستبر بودم. حالا جنگ بر خانه و شهرم چنبر زده بود.جای گریز نبود باید دفاع می کردم. به خودم سقلمه زدم که چت شده پاشو خودت را جمع کن! دلم به ماندن رضا نداد.تلفن برداشتم به شوهره گفتم بیاید دنبالمان. که دیگر می خواهم برگردم. صاحاب آدمیزاد خداست. برگشتم خانه. یاد نهال انگورم افتادم.رفتم توی بالکن. شلنگ برداشتم گرفتم روی برگ هایش.قطرات آب رو برگ ها می ریخت و خاکِ روی برگ ها را می شست. صدای پدافند گوشه گوشه ی شهر را بر می داشت و نورش تو آسمان برق می زد.
آرام زیر لب صلوات فرستادم و فکر کردم پدافند صدای خداست.
#سلیمهمهرجو
#مردمخدامراقبماست
#ایرانسرافراز
https://eitaa.com/jashh2
برگشت به مبدا
پاسخی به نامه ی ۱۳۰ حقوقدان در خصوص خلاف مصلحت بودن اخراج بازرسان :
ایران تنها سه درصد از تاسیسات هسته ای جهان را داراست. در مقابل اما
۲۵ درصد از کل بازرسی های آژانس اتمی به ایران اختصاص دارد . این حجم از بازرسی تنها توسط ایران پذیرفته شده . علاوه بر نظارت های معمول که شامل بازرسی در هر زمان و هر مکان و بازرسی های سر زده و دسترسی به تمام منابع و اطلاعات است ، نظارت های فراپادمانی نیز پس از برجام ، به نظارت های ویژه ی ایران اضافه شد. نظارت های که هیچ پنهان و پسله ای در صنعت هسته ای ایران باقی نمیگذارد. نظارت های بی سابقه ای که هیچ کشوری در جهان زیر بارش نرفته است . بازرسی هایی بی سابقه ای که حتی بیمارستان ها را هم شامل میشود . در مقابل این بازرسی های بیش از حد معمول ، شاید پایین ترین حد از توقع ، حفظ امنیت تاسیسات هسته ای است . کشورهای عضو آژانس یک دهم این نظارت ها را پذیرفته اند برای روزهای سخت . اما در مقابل و در شرایطی که به اذعان گروسی ، هیچ شواهدی از رفتن ایران به سمت سلاح هسته ای وجود ندارد ، دو کشور از فرسنگ ها فاصله ، تاسیسات هسته ای صلح آمیز ایران را با بمب های پوندی بمباران می کند .
حالا واکنش آژانسی که تا فیها خالدون تاسیسات ایرانی را کاویده چیست؟ ایران باید اجازه ی بازرسی بیشتر از تاسیسات بمباران شده را به ماموران آژانس بدهد ! ایران باید بازرسان آژانس را از وضعیت پوند اورانیوم ۶۰ درصد خود آگاه کند !
این در حالی است که آمریکا به عنوان تنها کشور استفاده کننده از بمب اتم و دارنده ی پنج هزار کلاهک اتمی و رژیم صهیونسیتی دارای حداقل ۴۰۰ کلاهک اتمی و پایینترین حد شفافیت ، هیچ کدام عضو ان پی تی یا پیمان منع اشاعه ی سلاح های اتمی نیستند .
حال سوال اینست عضویت در چنین نهاد بین المللی که تنها مسئولیت می طلبد و کوچکترین حقی قائل نیست چیست ؟
کدام منطق می طلبد کشوری که نه جنگ افروزی کرده و نه کلاهک اتمی دارد ، توسط کشورهای غیر عضو و دارنده ی سلاح اتمی بمباران شود و حتی توسط نهادهای بین المللی محکوم نشود ؟
آمریکا و رژیم صهیونسیتی ای که تقریبا از تمام سازمان ها و نهادهای بین المللی خارج شده و حتی برخی را تحریم کرده اند. آمریکا از سازمان های مختلفی همچون سازمان بهداشت جهانی ، یونیسف ، یونسکو و معاهده ی پاریس و خارج شده . سازمانی که دهه ها در خدمت ابرقدرت ها بوده و منافع کشورهای در حال توسعه را نقض کرده است .
سوالی که از این حقوقدانان محترم می شود این است ؟ آیا حاضرید در زندگی شخصی خود و خانواده تان چنین پیمانی را امضا کنید ، آیا حاضرید این حد از بازرسی را بپذیرد و هیچ چیز عایدتان نشود ، آیا حاضرید یک طرفه تمام تعهدها را به جا آورید بدون اینکه کوچکترین حق و حقوقی برای تان قائل شوند ؟
شما در مقابل نسل آینده ی ایران مسئولید، نسلی که حتما خواهند پرسید که چرا کشورهایی که عضو ان پی تی نیستند و سلاح اتمی دارند و از آن استفاده کرده اند تاسیسات صلح آمیز هسته ای ما را بمباران کنند و شما بجای محکومیت یوغ ها را بر گردن کشورتان محکم تر کنید ؟
اینکه چرا باید بازرسی سازمانی را بپذیریم که بنا بر شواهد اطلاعات دانشمندان کشورمان را در اختیار کشورهای متخاصم قرار داده اند و موجبات ترور آنها را فراهم آورده اند؟
#هداحشمتیان
#ایرانمتعهد
#ایرانسرافراز
https://eitaa.com/jashh2
از کادو تولد تا تولدی دوباره!
لباس را روی قالی پهن میکنم و به آن خیره میشوم. از اینکه پای یونیفرم نظامی به خانه ما باز شده، دلم ناخواسته هری میریزد.
سوزن را نخ میکنم و در لباس پلنگی فرو میبرم. اتیکت «لبیک یا زینب» را بر لبهی بالای جیب میدوزم.
ناخواسته بغضی کنج گلویم کِز میکند.
حس مادری را دارم که فرزندش را به جبهه میفرستد!
همان طور که کوکها را پشت هم قطار میکنم، یاد مادرم در ذهنم تداعی میشود.
خاطرم میآید که او دقیقا هم سن من بوده و پیشانی بند «سلام بر حسین» را در جیب لباس پاسداری برادرم محمد گذاشته و درست روز تولدش یعنی مهر ماه سال ۶۵ او را به کردستان فرستاده و یک ماه بعد خبر شهادتش را میآورند.
از خودم میپرسم:
«فرق من با مامانم چیه؟»
مادرم، پسرش را در روز تولدش، مقابل دشمن حقیقی میفرستد و حالا من برای هدیه تولد پسرم، لباس نظامی خریدم تا اشتیاق دفاع و نبرد با دشمن در دل او زنده بماند.
هر چند محمد، خودش این کادو را خواست!
از زمانی که دوازده روز جنگ را درک کرده است؛ از پشت بازی پی اس بلند شد. اسباببازیهای نظامیاش را ردیف کرد.
در خانه سنگر ساخت.
آن شب که صدای غرش پدافند خانه را لرزاند، دوربین به چشم گذاشت و وسط حیاط رفت تا رد موشک دشمن را پیدا کند ...
گمان کنم سرعت بزرگ شدن آدم ها در بحران روی دور تند میرود!
حالا بهتر میفهمم چطور برادرم
شمع تولد نوزده سالگیش را خاموش کرد
و مقابل بعثیها ایستاد و مادرم خم به ابرو نیاورد.
به یاد #شهیدمحمدقائمی
#سمانهقائینی
https://eitaa.com/jashh2
ایران منتظر کسی نمی ماند
این نیز بگذرد ...
این کشور توی تاریخش کم نامردی ندیده . از فغانی گنده تر رفتند و ایستادند کنار دشمن و قاتل مردم ایران.
یک وقتی نخست وزیر سابق ، بختیار ، توی گرماگرم جنگ ایران و عراق رفت کنار صدام ایستاد. بعد خاندان سلطنتی سابق، پهلویها کمک مالی و اطلاعاتی بهش دادند، که اسنادش هم در آمد. کمی بعدتر رییس جمهور فراری، بنی صدر رفت. حتی خلبان داشتیم که جنگنده را برداشت و رفت کنار صدام.
اینها نه دفعهی اول است و نه دفعه ی آخر، آنقدر بزرگش نکنید.
راستیتش این است که ما همیشه توی لحظات سخت تنها بودهایم. هر وقت اوضاع سخت شده خودمان مانده ایم و خودمان. البته ناگفته نماند هر کسی شانس این را ندارد که موقعیتی یا رسانه ای دستش بیفتد، که بزند تو پوز دشمن یا تسلای مردمش باشد. حالا یکی جانش را بالای آن لحظه میدهد، یکی دیگر نمک زخم می شود!
اما تاثیری ندارد توی این که باید روی زانوی خودمان بایستیم و چشم امیدمان به کسی نباشد.
#هداحشمتیان
#خائنهمیشهبودهوهست
https://eitaa.com/jashh2