یکی از قشنگی های بهار اینه که تو هر عکسی که نگاه میکنی، یه عالمه درخت سرسبز و شکوفه و گلهای رنگارنگ میبینی، که انسان رو غرق زیبایی میکنه:)
بید مجنون در حاشیهی یک رود خروشان ایستاده بود، با شاخههایی که به زمین خم شده و گویی بار غم بیانتهایش را به دوش میکشند. هر روز، وقتی باد سرد از میان درختان میگذشت، صدای زوزهای از دل او بلند میشد؛ صداهایی که در دل شبهای سیاه طنینانداز میشد و او را به یاد روزهایی میانداخت که آرامش و شادابی در قلبش جریان داشت، روزهایی که سایهی خوشبختی به جای تنهایی بر شاخه هایش سنگینی میکرد. دل بید مجنون پر از رازهای ناگفته بود. زیر پوست هر برگش، قصههایی از انتظار، دلتنگی و عشقهای از دست رفته جریان داشت.
او همچنان ایستاده بود، در میان بیرحمیها و سردیها، درختی نهچندان تنومند و حامل اندوه و حسرت، که تنها رسالتش، روایت غمهایی بود که هیچکس نمیدانست. بید مجنون، نماد زندهای از درد و تنهایی بود، در جهانی که همهچیز در گذر بود، او همچنان در انتظار باقی مانده بود.
سلام علیکم
خوبین؟🥲🤏🏻
میدونم که مدت زیادیه اینجا نبودم. به کسایی که رفتن حق میدم و واقع از اونایی که هنوز موندن ممنونم.
بازم تشکر میکنم ازتون که تا اینجا بامن بودین واقعا دلم برای حس و حالی که داشت تنگ میشه:))