eitaa logo
اروئیکا.
524 دنبال‌کننده
167 عکس
6 ویدیو
0 فایل
اروئیکا به معنی امیدِ از دست رفته قشنگه؛ اینطور نیست؟ راضی به کپی نیستم. • https://daigo.ir/secret/3976578578
مشاهده در ایتا
دانلود
شازده کوچولو چیه که با هزار بار دیدن هم تکراری نمیشه؟
هدایت شده از درخت ِسپیدار🐬.
دلم یه خوشحالی بزرگ میخواد، به بزرگی آزادی قدس ✨
دلم یه خوشحالی بزرگ میخواد؛ به بزرگی ظهور مولا:)✨
إنها جميلة من الخارج، لكن لها ضوءًا خاصًا من الداخل توازبیرون زیبایی واقعا ولی از درون یه نورخاصی تووجودته🌱
اروئیکا.
انسان ها فقط در رویاهایشان می‌توانند آزاد باشند و این حقیقتی است که همیشه بوده است و خواهد بود. _انجمن شاعران مرده
زن ها هرجا باشن زیبایی خلق میکن!
اروئیکا.
زن ها هرجا باشن زیبایی خلق میکن!
به این جمله ایمان دارم. شما فکر کن خدا هرچی زیبایی و عشق بوده رو با ظراف تمام تو موجودی به اسم زن خلق کرده. زن هرجا میره اونجا رنگارنگ میشه، هرکاری میکنه، دست به هرچیزی میزنه، هر اتفاقی رو رقم میزنه، همشون اونقدری جزئیات دلنشینی دارن که هر مخلوقی ناخودآگاه اونهارو میپسنده. واقعا خوشحالم که یه زنم😭✨
_یکی بود، یکی نبود.. تقریبا همه قصه ها اینطور شروع میشن. اما این قصه فرق داره. این قصه درباره همون یکیه که بود و همون یکی که نبود. یکی که بود یه عالمه دوست داشت. پروانه های طلایی، ماهی های تو رودخونه، درختای توی جنگل و همه پرنده های ریز و درشتی که رو درختا لونه داشتن، دوستای اون بودن. اما یکی که نبود هیچ دوستی نداشت. اون هر روز یکی که بود رو نگاه می‌کرد که چطور با خوشحالی این ور و اونور میدوه و با دوستاش صحبت میکنه. اون هم خیلی دوست داشت با یکی که بود دوست بشه و همیشه قبل از خواب دوتاشون رو تصور می‌کرد که باهم.. باهم‌.. دقیقا نمیدونست اسمش رو چی بذاره. اون تاحالا دوستی نداشت که بدونه با یه دوست چه کارهایی میشه انجام داد. تو یکی از همین روز ها، یکی که نبود پشت یه درخت قایم شده بوده و داشت یکی که بود رو نگاه میکرده که چطور روی سنگ طوسی رنگ، با آرامش زیر آفتاب دراز کشیده بود. اینبار خجالت رو کنار گذاشت و سعی کرد آروم بهش نزدیک تر بشه. جلوتر و جلوتر رفت تا اینکه یکی که بود، که صدای پای اون رو شنیده بود، از جاش بلند شد و بهش نگاه کرد. یکی که نبود انتظار هر واکنشی رو داشت. اینکه اون جیغ بکشه یا فرار کنه ولی برعکس، یکی که بود با یه لبخند گنده از روی سنگ پایین پرید و دست یکی که نبود رو گرفت. گرمای دست یکی که بود از کف دست یکی که نبود به قلبش سرازیر شد و اون هم بی اراده خندید. از اون روز به بعد اونها هر روز کنار سنگ بزرگ همدیگه رو میدیدن، روی اون دراز می‌کشیدن و راجب شکل ابرا حرف میزدن، از درخت ها بالا میرفتن، دنبال اردک ها میدویدن، پاهاشون رو تو آب رودخونه مینداختن، صدفِ حلزون هارو نوازش میکردن، برای پیله پروانه ها آواز میخوندن و با تعریف کردن از قشنگی های این دنیا، اونا رو تشویق میکردن تا سریع تر رشد کنن و از اون پیله سفید رنگ بیرون بیان. زن سکوت می‌کند. کودکان با صدای بلند اعتراض می‌کنند: بقیش چی شد؟ _وقت خوابه جوونه های کوچولو.. بقیش باشه بعدا بچه ها درحالی که زیر لب غر می‌زدند خود را روی تخت های نرم می‌اندازند. چشم هایشان را میبندند و رویاهای خود را در آغوش میگیرند.
نیمه گمشدمو پیدا کردم.. چایی☕️✨