#کد۱۵
پارت ۹
لیا یک قدم عقب رفت و با اخم گفت: «تو کی هستی؟ از من چی میخوای؟»
آیدن چند لحظه سکوت کرد، انگار دنبال کلمات مناسبی میگشت. بعد آرام گفت: «اگر الان همهچیز رو بهت بگم، باور نمیکنی.»
لیا با عصبانیت پاسخ داد: «حداقل توضیح بده از کجا اسم من رو میدونی و اون پیام رو کی فرستاد؟»
آیدن به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود کسی آنجا نیست. سپس پاکت کوچکی را از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
داخل پاکت، یک عکس قدیمی بود؛ عکسی که نفس لیا را بند آورد. در عکس، پدرش کنار چند نفر با لباسهای آزمایشگاهی ایستاده بود... و درست کنار او، پسری دیده میشد که شباهت عجیبی به آیدن داشت.
لیا با ناباوری زمزمه کرد: «این عکس... حداقل بیست سال پیش گرفته شده... ولی این غیرممکنه... تو حتی یک روز هم پیرتر نشدی.»
آیدن نگاهش را از عکس برنداشت و فقط یک جمله گفت:
«چون بعضی از ما، زمان رو مثل بقیه تجربه نمیکنیم...»
#کد۱۵
پارت ۱۰
دستان لیا از شدت شوک میلرزید. چند بار به عکس نگاه کرد و دوباره سرش را بالا آورد؛ چهرهی آیدن دقیقاً همان بود، بدون حتی یک تفاوت.
«داری باهام شوخی میکنی؟» صدایش میلرزید. «این عکس مال بیست سال پیشه... همچین چیزی ممکن نیست.»
آیدن نفس عمیقی کشید و آرام گفت: «من ازت نمیخوام الان حرفام رو باور کنی. فقط ازت میخوام عجله نکنی و به هیچکس دربارهی این عکس چیزی نگی.»
در همان لحظه، صدای زنگ شروع کلاسها در تمام مدرسه پیچید. سکوت کتابخانه شکست و صدای قدمهای دانشآموزها از راهرو به گوش رسید.
آیدن عکس را دوباره داخل پاکت گذاشت و آن را به دست لیا داد. «این پیش تو بمونه. بهش احتیاج پیدا میکنی... اما مواظب باش، افراد دیگهای هم دنبالش هستن.»
قبل از اینکه لیا سؤال دیگری بپرسد، درِ کتابخانه باز شد. امیلیا با عجله وارد شد و با نگرانی گفت: «لیا! همه جا دنبالت میگشتم...»
وقتی نگاهش به آیدن افتاد، برای چند لحظه خشکش زد. انگار او را شناخته بود، اما هیچ حرفی نزد. فقط با چهرهای رنگپریده به او خیره ماند...
#کد۱۵
پارت ۱۱
لیا با تعجب بین امیلیا و آیدن نگاه کرد. سکوت سنگینی میان آن سه نفر افتاده بود؛ سکوتی که انگار هرکدام چیزی میدانستند، اما حاضر نبودند آن را به زبان بیاورند.
امیلیا بالاخره نگاهش را از آیدن گرفت و با لبخندی مصنوعی گفت: «ببخشید... فکر کردم یکی رو با شخص دیگهای اشتباه گرفتم.»
آیدن بدون اینکه واکنشی نشان بدهد، کولهاش را روی شانه انداخت و قبل از خارج شدن از کتابخانه فقط یک جمله گفت: «پاکت رو از خودت دور نکن.»
همین که آیدن از کتابخانه بیرون رفت، امیلیا سریع در را بست و رو به لیا گفت: «ازت یه خواهش دارم... هر اتفاقی افتاد، زیاد به اون پسر نزدیک نشو.»
لیا با تعجب پرسید: «چرا؟ تو که حتی نمیشناسیش.»
امیلیا چند ثانیه سکوت کرد، انگار بین گفتن حقیقت و پنهان کردن آن مردد بود. بعد آرام گفت: «فقط... یه حس بد دارم. از وقتی اومده، اتفاقای عجیبی توی مدرسه داره میافته.»
لیا چیزی نگفت، اما ناخودآگاه دستش را روی پاکتی گذاشت که داخل کیفش بود. احساس میکرد پاسخ تمام سؤالهایش داخل همان پاکت پنهان شده است.
آنها از کتابخانه بیرون آمدند، بیخبر از اینکه مردی با کت مشکی از انتهای راهرو، بیصدا رفتنشان را زیر نظر داشت و از طریق یک هندزفری آرام گفت: «هدف پیدا شد... عملیات کد ۱۵ آغاز شده.»
#کد۱۵
پارت ۱۲
لیا تا آخر کلاس حتی یک کلمه از حرفهای معلم را نشنید. ذهنش مدام بین عکس قدیمی، حرفهای آیدن و جملهی آخر آن مرد ناشناس سرگردان بود.
زنگ ناهار که خورد، امیلیا برای خرید غذا به بوفه رفت، اما لیا به بهانهی سردرد در کلاس ماند. مطمئن بود کسی مراقبش است.
آرام پاکت را از کیفش بیرون آورد. این بار متوجه شد داخل آن فقط عکس نیست؛ یک تکه کاغذ باریک هم تا شده و زیر عکس پنهان شده است.
وقتی کاغذ را باز کرد، تنها یک جمله روی آن نوشته شده بود: «اگر میخواهی پدرت را پیدا کنی، امشب ساعت ۹ به رصدخانهی متروکهی بلکوود بیا. تنها.»
لیا خشکش زد. این اولین بار بود که کسی مستقیم از پدرش حرف میزد؛ کسی که هشت سال بود هیچ اثری از او پیدا نشده بود.
همان لحظه، احساس کرد کسی پشت سرش ایستاده است. با عجله برگشت، اما کلاس خالی بود... فقط پنجره نیمهباز شده بود و پردهها با باد آرام تکان میخوردند.
وقتی دوباره به نیمکت نگاه کرد، کاغذ ناپدید شده بود؛ انگار هرگز آنجا نبوده است. فقط عکس قدیمی روی میز مانده بود و پشت آن، با خودکاری آبی، جملهای تازه نوشته شده بود:
«به هیچکس اعتماد نکن... حتی به کسی که بیشتر از همه دوستش داری.»
هدایت شده از ✯BMW✯
فور ندین
به اکسسوری آسا خوش آمدید🎀
اینجا قیمت های مناسبی رو هم داره💖
اینجا میتونی بعضی مدل گردنبند یا دستبند رو به مهره های رنگ دیگه هم سفارش بدی😱
فقط رنگشو بهم بگو💓
جهت سفارش دادن😊: @KCALN0
لینک: https://eitaa.com/accessoryasaa
#کد۱۵
پارت ۱۳
لیا با عجله عکس را داخل کیفش گذاشت. این بار مطمئن بود جملهی پشت عکس قبلاً وجود نداشت. کسی در همین چند ثانیه آن را نوشته بود... اما چه کسی؟
بقیهی روز را با اضطراب گذراند. هر بار که از پنجرهی کلاس بیرون را نگاه میکرد، احساس میکرد مردی با کت مشکی آن سوی حیاط ایستاده و او را زیر نظر دارد، اما هر بار که دقیقتر نگاه میکرد، کسی آنجا نبود.
بعد از پایان کلاسها، امیلیا با لبخند گفت: «امشب فیلم جدید اکران شده، میای با هم بریم؟» لیا برای اولین بار به دوستش دروغ گفت و بهانه آورد که باید برای امتحان هفتهی بعد درس بخواند.
ساعت از هشت و نیم گذشته بود که لیا بیصدا از خانه خارج شد. باران ریزی میبارید و خیابانها تقریباً خالی بودند. مقصدش فقط یک جا بود؛ رصدخانهی متروکهی بلکوود.
وقتی به بالای تپه رسید، ساختمان قدیمی در تاریکی مثل یک سایهی بزرگ دیده میشد. گنبد فلزی رصدخانه زنگ زده بود و پنجرههای شکستهاش با وزش باد صدا میدادند.
لیا با احتیاط وارد شد. گرد و غبار همهجا را پوشانده بود، اما روی زمین، رد پای تازهای دیده میشد؛ یعنی چند دقیقه قبل، کسی وارد آنجا شده بود.
در انتهای سالن، چراغ کوچکی ناگهان روشن شد. زیر نور کمرنگ آن، آیدن ایستاده بود... اما این بار تنها نبود. کنار او مردی قرار داشت که چهرهاش زیر کلاه پنهان شده بود و با دیدن لیا فقط یک جمله گفت:
«دخترم... بالاخره پیدات کردم.»
#کد۱۵
پارت ۱۴
لیا همانجا خشکش زد. صدای مرد آشنا بود، اما آنقدر سال گذشته بود که نمیتوانست مطمئن باشد. لبهایش لرزید و آرام گفت: «...بابا؟»
مرد یک قدم جلو آمد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، آیدن دستش را بالا آورد و جلوی او را گرفت. «نه! هنوز وقتش نیست.»
اخم روی صورت لیا نشست. با ناراحتی فریاد زد: «دارین با من بازی میکنین؟ یکی بگه بالاخره حقیقت چیه!»
مرد کلاهش را کمی کنار زد. نور ضعیف چراغ فقط بخشی از صورتش را روشن کرد؛ چشمهای آبی و همان خال کوچک کنار ابرو... دقیقاً شبیه پدرش.
اشک در چشمهای لیا جمع شد و بیاختیار چند قدم به سمت او برداشت، اما ناگهان صدای شکستن شیشه از طبقهی بالا در رصدخانه پیچید.
آیدن فوراً رو به مرد گفت: «پیدامون کردن!» همزمان چراغهای رصدخانه خاموش شدند و همهجا در تاریکی فرو رفت.
چند نور قرمز شبیه لیزر از پنجرهها وارد ساختمان شد و صدای مردی از بیرون به گوش رسید: «هیچکس حق فرار نداره! ساختمان محاصره شده.»
در تاریکی، دستی محکم مچ لیا را گرفت و او را به سمت راهرویی مخفی کشید... اما او نمیدانست این دست، متعلق به آیدن است یا همان مردی که خودش را پدرش معرفی کرده بود.
#کد۱۵
پارت ۱۵
تاریکی مطلق همهجا را فرا گرفته بود. لیا فقط صدای نفسهای خودش و قدمهای تندی را میشنید که در راهروی باریک میپیچید.
چند ثانیه بعد، درِ فلزی بزرگی پشت سرشان بسته شد و صدای تیراندازی از آن سوی دیوار خاموش شد. دستی که مچ لیا را گرفته بود، آرام رهایش کرد.
چراغ اضطراری با نوری آبی روشن شد. اولین چهرهای که لیا دید، آیدن بود. نفسنفس میزد، اما نگاهش همچنان آرام و متمرکز بود.
لیا با نگرانی اطراف را نگاه کرد. «اون مرد کجاست؟... پدرم کجاست؟» صدایش بین امید و ترس میلرزید.
آیدن چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: «اون موفق شد از مسیر دیگهای خارج بشه. مهم اینه که قبل از محاصره، تونست تو رو ببینه.»
لیا با عصبانیت جلو رفت و یقهی آیدن را گرفت. «دیگه خسته شدم! همه فقط نصف حقیقت رو میگن. اگر اون واقعاً پدرم بود، چرا باهام حرف نزد؟»
آیدن بدون اینکه خودش را عقب بکشد، آرام گفت: «چون بعضی حقیقتها، اگر زود فهمیده بشن، میتونن آینده رو برای همیشه تغییر بدن... و تو هنوز برای دونستنشون آماده نیستی.»
در همان لحظه، صدای بوق کوتاهی از ساعت مچی آیدن بلند شد. او رنگش پرید، به صفحهی ساعت نگاه کرد و زیر لب گفت: «نه... خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم شروع شده...»
#کد۱۵
پارت ۱۶
لیا به ساعت مچی آیدن خیره شد. روی صفحه فقط یک شمارشگر دیده میشد که با سرعت در حال کم شدن بود؛ ۰۰:۱۴:۵۹... ۰۰:۱۴:۵۸...
با تعجب پرسید: «این چیه؟ چرا داره معکوس میشمره؟»
آیدن بدون اینکه نگاهش را از ساعت بردارد، گفت: «اگه شمارش به صفر برسه، دیگه نمیتونیم جلوی اتفاقی که قراره بیفته رو بگیریم.»
لیا با عصبانیت گفت: «بازم داری نصفهنیمه حرف میزنی! من حق دارم بدونم چه خبره.»
قبل از اینکه آیدن جواب بدهد، چراغهای راهرو شروع به چشمک زدن کردند و صدای آژیر ضعیفی در تمام تونل پیچید. دیوار فلزی روبهرو آرام کنار رفت و دری مخفی نمایان شد.
پشت در، آسانسوری قدیمی قرار داشت؛ اما به جای دکمههای طبقات، روی پنل آن فقط اعداد ۱ تا ۱۵ دیده میشد و دکمهی ۱۵ با نوری آبی میدرخشید.
آیدن با لحنی جدی گفت: «از این لحظه، هر تصمیمی که بگیری، مسیر زندگیت رو عوض میکنه. اگر وارد این آسانسور بشی، دیگه راه برگشتی به زندگی عادی وجود نداره.»
لیا به دکمهی ۱۵ نگاه کرد. همان عددی که ماهها در خوابهایش دیده بود، حالا درست مقابلش قرار داشت... و بدون اینکه بداند چرا، دستش آرام به سمت آن حرکت کرد.
هدایت شده از لـابـ✯لایـ✧صفحـات𐚁๋࣭⭑ֶָ֢
🚨 رمان جدید در راه... 🚨
تا حالا شده یک عدد، تمام زندگیت رو نابود کنه؟
لیا فقط یک دختر هفدهساله بود... تا اینکه هر شب خواب عدد ۱۵ را دید. همه فکر میکردند یک کابوس ساده است... اما وقتی همان عدد در مدرسه ظاهر شد، فهمید هیچچیز اتفاقی نیست.
🔹 یک مدرسه با رازهای پنهان... 🔹 پسری که انگار از قبل لیا را میشناسد... 🔹 پروژهای محرمانه که هیچ دانشآموزی نباید از آن باخبر شود... 🔹 و عشقی که میان حقیقت و دروغ شکل میگیرد...
📚 رمان: کد ۱۵ ❤️ عاشقانه | 🧩 معمایی | 🚀 علمیتخیلی | 🔥 هیجانانگیز
پایان خوش | پر از غافلگیری
⏳ آیا جرأت داری راز "کد ۱۵" را کشف کنی؟
♡ ♡ 신뢰, 사랑하고 이동하십시오ـ ♡ ◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆