با ذوق گفتم:
- اخ جون چی می خری؟
مهدی گفت:
- ورقه اچاره اخه تمام شده برات امتحان بنویسم .
با دهنی صاف شده نگاهش کردم اما باز خوب شانس اوردم دیگه ورقه نمونده.
ساعت ۹ بود که مهدی بیدارم کرد و گفت:
- سلام بر بانوی بنده بلند شو امتحان ت دیر نشه!
با کمک تخت نشستم و بلند شدم مهدی عصا هامو بهم داد و گرفتم و راه افتادم سمت روشویی.
یه هفته ای کار کردم تا بلاخره یاد گرفتم.
اماده شدم و مهدی روبروم وایساد چادرم و سرم کرد و کوله امو برداشت و گفت:
- بریم خانوم؟
سری تکون دادم.
حرکت کردیم .
سه روز پیش طاهر و زینب خونه پیدا کردن و به اصرار ما رفتن.
واقعا خجالت کشیده بودیم بس که بهشون زحمت داده بودیم! و مهدی خودش کار ها رو انجام می داد.
به دیوار تکیه دادم و مهدی خم شد و کفش هامو پام کرد بند شونو بست .
لبخندی بهش زدم حتا به خاطر مراقب از من یه بارم خم به ابرو نیاورد!
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت94
#ترانه
بابا رفت و مهدی کمک کرد بلند شم و گفت:
- اماده ای برای امتحان؟
سری تکون دادم و به بابا اشاره کردم که چشم هاشو به معنای تو نگران نباش باز و بسته کرد.
وارد کلاس شدم و سلامی کردیم من و مهدی.
نگاهم به شاهرخ افتاد.
فرق کرده بود!
لباس های پوشیده و خوب ریش دراورده بود .
مهدی هم مثل من تعجب کرده بود.
سرش پایین بود و یه کتاب دست ش بود به نام:
- پسرک فلافل فروش.
می شناختم کتاب رو زندگینامه شهید محمد هادی ذولفقاری.
شاهرخ و این کتابا؟
که ندایی توی ذهنم اومد:
- انگار خودتو یادت رفته ترانه خودت هم اول مثل شاهرخ بودی و حالا؟
عقل م راست می گفت!
با صدای پچ پچ سر شاهرخ بالا اومد و انگار منتـظر ما بود.
بلند شد و سمتمون اومد حتما باز می خواست دعوا شروع کنه.
اما برعکس تصوراتم گفت:
- سلام دختر عمو حالت خوبه؟
متعجب به مهدی نگاه کردم وقتی دید چیزی نگفتم رو به مهدی گفت:
- اقا مهدی می شه چند لحضه وقت تو بگیرم؟
مهدی حتما ی گفت و بیرون رفتن.
خیلی کنجکاو شده بودم!
شاهرخ و این طور حرف زدن؟
شاهرخ و این طور تیپ زدن؟
شاهرخ و این ریش بلند؟
با اومدن استاد نشد دیگه فکر کنم و امتحان ها رو پخش کرد.
دقیقا همون نمونه هایی بود که مهدی برام حل کرده بود.
سریع و تند تند شروع کردم به نوشتن که با صدای استاد سر بلند کردم:
- بعله استاد.
استاد مرد مسن و خوبی بود و گفت:
- نیستی دخترم؟ شنیدم ازدواج کردی از حجاب ت و تغیراتت هم می شه فهمید چه ازدواج خوبی بوده!
لبخندی زدم و گفتم:
- بعله همین طوره لطف خدا شامل حالم شده یعنی از قبل هم بوده من قدر شو نمی دونستم .
استاد گفت:
_ خداروشکر که اگاه شدی دخترم لیاقت تو و زیبایی هات هم واقعا فقط حجابه! و از گزند کل نگاه هایی که توی دانشگاه توی تو بود تورو حفظ می کنه احسنت به انتخابت اتفاقا یه دانشنجوی دیگه داشتم ولی پسر اونم خیلی پسر معتقد و خوبی بود اسم ش یادم نیست نیک سرشت بود فامیل ش واقعا پسر خوبی بود و تورو دیدم یاد اون افتادم انشاءالله که یه همسر همون طور گیرت اومده باشه!
با خنده گفتم:
- محمد مهدی نیک سرشت همسرم هستن توی همین دانشگاه اشنا شدیم.
استاد چشاش گرد شد و گفت:
- راست می گی دخترم؟
سری تکون دادم و گفتم:
- الاناست که بیاد یا هم پشت دره منتظره امتحان م تمام بشه.
استاد سمت در رفت و یکی از دانشجو ها اروم گفت:
- خدا پدرتو بیامرزه دست به سرش کردی علی هووی تقلبی و بده بیاد.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت95
#ترانه
بعد امتحان با مهدی برگشتیم خونه.
به دیوار تکیه دادم و سعی کردم خم بشم خودم کفش ها مو در بیارم که درد شدیدی توی پام و شکمم پیچد.
اخی گفتم و و صاف شدم.
مهدی سریع درو بست و اومد و گفت:
- چی شد صورتت چرا رفته توهم؟ قرمز شدی درد داری؟
سری تکون دادم و گفتم:
- خواستم خم بشم کفش هامو در بیارم دردم گرفت.
مهدی اخمی کرد و گفت:
- اخه قربونت برم من می یومدم دیگه ببخشید دیر اومدم عزیزم نباید سر پا نگهت می داشتم.
لبخندی زدم وگفتم:
- نخیر من شرمنده شدم بس که بهت زحمت دادم.
طلبکارانه نگاهم کرد و گفت:
- زن منی دندم نر چشمم کور وظیفمه نبینم از این حرفا بزنی ها!
دستم و روی چشمم گذاشتم یعنی چشم.
رفته بودم تا روشویی وقتی برگشتم مهدی داشت توی گوشی مو می گشت.
از این اخلاق ها نداشت که!
همیشه به من اطمینان داشت و هیچ وقت این کارو نمی کرد.
دلخور شدم رفتم بشینم کنارش رو زانو بلند شد و کمک کرد وقتی نشستم نفس حبس شده امو رها کردم و گفتم:
- چیکار می کنی؟ چیزی شده؟
سری تکون داد و گفت:
- توی گوشی ت شنود و دوربین وصل می کنم باید توی چادرت هم بزارم.
زود قضاوت ش کرده بودم.
با شرمندگی سرمو پایین انداختم و گفتم:
- ببخشید!
مهدی متعجب سر بلند کرد و گفت:
- چیو خانوم؟
با دستام ور رفتم و گفتم:
- این که زود قضاوتت کردم
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت96
#ترانه
زود متوجه اوضاع شد لبخند زد و گفت:
- خدا ببخشه خانوم!
یهو یاد چیزی افتادم و گفتم:
- راستی مهدی قضیه صیغه های امام علی چیه؟ چرا همه می گن کلی زن داشتن؟
مهدی چادرمو از توی اتاق برداشت و داشت توی جاهای دوخته شده لبه هاش دمبال جای خوب برای کارگذاشتن ردیاب و شنود میگشت.
دوباره نشست سرش جاش و گفت:
- ببین خانوم امام علی وقتی جنگ می رفت خوب کاری به خانواده ها نداشتن! یعنی کسی حق نداشت به اونا اسیبی بزنه! مثل الان نیست که این تکفیری و داعشی های بی همه چیز این اسراعیل ای ها و امریکا و انگلیس و این کشور های بی منطق غرب به صغیر و کبیر رحم نمی کنن! شرف و غیرت توی وجود بی وجود اینا اصلا وجود نداره! نیست! ولی امام علی و امام های ما وقتی مجبوری درگیر جنگ می شدن اصلا به خانواده و حتا اسرا صدمه نمی زدن! بلکه امام علی به اون خانواده و خانوم ها کمک هم می کرد درست ش اینکه یه صیغه می خوندن اما فقط برای این بود که امام علی برای اون ها خورد و خوراک و این چیزا رو تامین کنه همین! اصلا اینطور نبوده که زن ش باشن و حتا زیر یه سقف برن! حالا اونایی که نمی دونن این چیزا رو افتاده سر زبون شون که اسلام کثیفه و صیغه داره و فلان این حرف های افرآد کوتاه فکره! ولی تو که الان پرسیدی تا حقیقت رو بدونی معلومه خیلی فکرت گسترش پیدا کرده و این خیلی خوبه خانومم.
همیشه یه طوری ازم تعریف یا انتقاد می کرد که منو به راهی که توش دارم قدم می زارم و جلو می رم تشویق کنه!
واقعا مهدی برای من یک همسر نمونه بود!
#2ماه بعد
توی اتاق روی صندلی جلوی اتاق نشسته بودم.
امروز روز وصال بود.
روز ازدواج دو تا کبوتر عاشق که هر وقت می خواستن ازدواج کنن یه مشکلی پیش می یومد! بعله امروز روز عروسی من و مهدی هست!
عروسی که من هیچ جهازی نخریدم و مهدی حتا یک بار به روم نیاورد! (اقایون لطفا اگر همسرتون توان جور کردن جهاز نداره بهشون نیش و کنایه نزنید بلکه هواشونو داشته باشید دلبستگی به مال دنیا فریب شیطانه فریب نخوردید!)
عروسی که من باشم ارایشگاه نرفتم و قول دادم هیچ ارایشی نکنم تا کاملا زهرایی به وصال علی م برم!
با لبخند به مهدی خیره بودم که پشت سرم وایساده بود و داشت تاج مو روی روسری م گیر می کرد.
چنان درگیرش شده بود که انگار می خواد هسته اتم بشکافه کاری نداشت که .
اخر سر گذاشتش سر میز و گفت:
- ترانه می خوام یه چیزی بهت بگم شرمنده واقعا شرمنده می شه این تاج و نپوشی؟ به جاش هر روز تو خونه برای من بپرش که هر روز بهم یاداوردی بشه تو تاج سر منی! شاه بانوی این خونه ای!
ابرو بالا انداختم و گفتم:
- چرا شازده داماد؟
مهدی سرشو انداخت پایین و گفت:
- قشنگه زرق و برق زیادی هم داره مطمعنن جلب توجه می کنه من نمی خوام کسی نگات کنه!
راست می گفت اصلا به این نکته توجه نکرده بودم
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت97
#ترانه
تاج و توی صندوق ش گذاشتم و گفتم:
- درسته اقا من به این توجه نکرده بودم ممنون که گفتی و نزاشتی گناه بکنم.
لبخند قشنگی روی لب های مهدی نقش بست و گفت:
- می دونم که با تو به سعادت می رسم ترانه ممنونم از وجودت!
منم متقابل لبخند زیبا تری به چشماش هدیه کردم.
مهدی تور رو بست و بلند شدم.
انگار که یه چادر سفید دمباله دار تنم کرده باشم!
مهدی پشت سرم وایساد و گفت:
- مثل فرشته ها شدی خانوم ! فقط دوتا بال کم داری!
از این تعریف ش قند تو دلم اب شد.
مگه بجز یه همدم از جنس مهربانی چیز دیگه ای هم از این دنیا می خواستم؟
با کمک مهدی از پله ها پایین رفتم و سوار ماشین شدیم.
قرار شده بود بریم رستوران و بعد شمال.
حتا نتونستیم ماشین رو گل بزنیم چون نباید جلب توجه می کردیم و ماشین مون رو هم عوض کرده بودیم!
مهدی راه افتاد و این دفعه به مناسبت عروسی مون مولودی از حضرت زینب گذاشت.
منم باهاش دست می زدم و مهدی یه جاهایی همخونی می کرد و منو تشویق می کرد بیشتر دست بزنم و بخندم.
بلاخره به رستوران مورد نظر رسیدیم .
وارد سالن شدیم و مهمان هامون بلند شدن و صدای دست و صلوات بالا رفت.
تک تک با همه روبوسی کردم و خوشامد گفتم .
اخرم روی صندلی نشستیم و یه نی نی دادن بغلم.
می گفتن این کار برای اینکه خدا بهمون بچه بده اونم بچه های سالم.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
. 💜 آرامش با قرآن 💜
🌸 #چند_لحظه_ای_با_کلام_وحی 🌸
♥️ آرامــــشی از ســــــوی آسمان❤️
❇️ قاری: استاد محمود شحات
🔰 آیه ۸۷، انبیاء
╭🇮🇷
╰┈➤💻@jebhe_islamic
#نیایش_صبحگاهی
خدایا به حرمت
پیامبر نبی اکرم صلوات الله علیه
امام حسن مجتبی علیه السلام
امام رضا علیه السلام
نگاهت را از ما
و لحظه هایمان نگیر
نگاه تو یعنی نعمت
نگاه تو یعنی برکت
نگاه تو یعنی محبت
نگاه تو یعنی راستی و درستی
نگاه تو یعنی عاقبت بخیری
نگاه تو یعنی بی گناهی
🤲الهی کـه نگاه خـدا
همیشه روی زندگی تـون باشـه
╭🇮🇷
╰┈➤💻@jebhe_islamic
🏴🏴🏴🏴
❏اَلسَـلامُعَلیڪَ یـٰابقیه الله•••|
❍یاایهاالعزیز🌱
برای سلامتی امام زمان ع
پنج #صلوات هدیه کن
╭🇮🇷
╰┈➤💻@jebhe_islamic
﷽
🔘✨سـ💚ــلام
🕊✨روزتـــون
🔘✨پر از خیر و برکت
🕊✨امروز دوشنبه↶
✧ 12 شهریور 1403 ه.ش
❖ 28 صفر 1446 ه.ق
✧ 2 سپتامبر 2024 میلادی
┄┄┄┅┅❅✾❅┅┅┄┄┄
🔘✨ ↯ ذڪر روز ؛
🕊✨《 یا قاضِیَ الْحاجات 》
╭🇮🇷
╰┈➤💻@jebhe_islamic
اي امت رسول، قيامت بپا كنيد
لبريز، جام ديده ز اشك عزا كنيد
در ماتم پيغمبر و تنهايي علي
بايد براي حضرت زهرا دعا كنيد
داغ پيغمبر است و بلايي ست بس عظيم
حيدر غريب گشته و زهرا شده يتيم
🔲 شهادت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و امام حسن مجتبی علیه السلام تسلیت باد
╭🇮🇷
╰┈➤💻@jebhe_islamic