eitaa logo
جیم
147 دنبال‌کننده
160 عکس
188 ویدیو
1 فایل
نقطه‌ی‌جیم
مشاهده در ایتا
دانلود
بر آستانه‌ی شاعری‌‌‌‌ات بارم نمی‌نهادند آنقدر پاک و نجیب نزیسته‌ام تا دهانی دست و پا کنم که در خور وصفت بوده باشد سرنوشت من اینگونه رقم خورده بود واگرنه دل بر تو نهادن بی‌تعارف سخت و عجیب نیست! به‌شوق دیدارت زمان را گز می‌کردم تا غروب سر برسد؛ شکوه دشت بود و بهاران بود و کوه پیکره‌ات و آبشار بلندی بسان گیسویت داشت به‌شانه‌ات می‌ریخت و ماهِ کامل تو بی‌دریغ می‌رخشید غروب دشت، هوای تو را به‌خاطر داشت و آسمان که پیوسته رنگ عوض می‌کرد به‌روسری‌هایت چقدر عاشق بود! چقدر روسری شب به ماه می‌آید! علی‌الخصوص شبی که ستاره باران باشد نشسته بودم و می‌گفتم شگرف منظره‌ای است بهار رفت و زمانِ بلوغ تابستان بود! به‌شهر برگشتم دوباره چشمانم به‌شوق دیدارت، بیقرار می‌گشتند؛ می‌دیدم این زیاد است آنگونه محو تو بودم که می‌گفتم این همان تار مویی است که از هزار زلف مجعد گیراتر است! می‌پرسیدم این جشن چگونه به‌پا شد؟ کدام دست گهواره‌ی این شهر را که به‌باور من دیری‌است یتیم مانده را تکان داده است؟ کدام ابرِ معجزه آغوشِ بی‌‌کرانش را بر این شهرِ از رونق افتاده و گَردآلود باز کرده است ؟ هوا دم کرده بود و تاب نفس کشیدن نداشتم تپش‌های نگاهم بی‌اجازه می‌ماندند بر تو که چشم‌های زلالت را بی‌غرور نذر می‌کردی! تویی که از تبار گیاهان پاک و باکره‌ای و تزویر هیچ عطری هوای پاکت را به‌خود نیالوده‌ست و آبشاره‌ی استغنای گیسوانت را به‌ شهرهای تهی، بی‌دریغ بخشیدی و آسمان یکدست شب را با درخشش چشمت ستاره‌باران کردی شگرف‌تر آن بود که در کشاکش بخشایش و بکارتِ مریم‌واره‌ای که میراثت بود به‌‌خویش نمی‌لرزیدی و ساعتی حتی جانب سخاوت را فروگذار نکردی و باز هم چه غفلتی کردم ؟ دوباره بند هزارباره‌ی حرف‌های نه‌تویم تو را ز یادم برد تو را و سادگی‌ات را زبان ناپاکم بعید میدانم که در خورت باشد
در این هیاهو تنها ماه بود که برانگیخته شد و در نیمه‌های شب گوشه‌ای چراغ می‌افروخت و چادری سیاه برای کعبه‌ای سپید می‌‌بافت هیچ‌گاه خیال نمی‌کرد خانه‌ی موعودش که بنا بود پناه روزگاران باشد همان خانه‌ای‌ست که ستون‌هایش را قامت او می‌افراشت و شانه‌هایش را می‌فشرد چادر را بر سرش می‌آویخت و نهانی به‌گوشه‌ای می‌رفت دفتر شعری به‌دست خویش را زمزمه می‌کرد و شهر (رهگذر او) از هوای او پر می‌شد و پشت پایش سبز می‌گشت! هرچند ارتفاع هیچ شعری تا ناکجا نبود که قامت او بود مثل طفلی که روشنایی را تقلا می‌کرد خویش را ببیند! گستره‌ها را و پیوند ها را کهکشان‌ها را و بی‌نهایت‌ را آینه‌ای می‌جست. با نظر عبرت قویی را بر انداز کرد سر در زلالی خویشتن فرو برده خود را می‌نگریست ... کمی قرار یافت! به‌آیین به‌نامش فرخواندم پیش‌آمد تا دو کمان ابرویش پدیدار گشت! گفتم: نگاه کن ببین! در این‌گوشه‌ی شب دور از نگاه تو جذامیان و طلسم‌شدگانند گفت: پیش چشمانم ضریحی آبگینه بساز بر آبگینه‌_ضریحش گام فرو نهاد به‌اجلالی تمام جوانمردان در پیش و ندیمه‌گان در پشت و کودکان در طوافش دست به‌چادر او آویخته گرد تا گرد شهر گرداندم گاه فرمان توقف می‌داد زمان بود که ایستاده بود محجوبانه فاتحه‌ی چشمانش را بر گورستانی نثار کرد و مردگان از گورها بر می‌خواستند از این لطیفه که می‌دید دسته‌دسته مروارید می‌افشاند که در انتهای زنخدان روشنش می‌ریخت ... و روی زمین را ستاره‌باران می‌کرد
دلم شکست ز نومیدی و زمستان شد بسوخت جان من و سهم تو گلستان شد نشست تا غم شیرین تو به‌‌کام دلم طمع ز غیر برید و قرین مستان شد شهاب بودم و در اوج آسمان بودم چگونه قسمت من گوشه‌ی شبستان شد؟ دریغ و درد که از حوض کوثرش ندهند هر آنکه عاشق هندوی بت‌پرستان شد به آب کوثر و فردوس منتش منهید! دلی که فاطمه‌اش سروِ باغ و بستان شد کنون که در چمن افتاد غم، بسوز وبساز که غم معلم پاییزی دبستان شد بگیر بار غمش را به‌دوش ای ثاقب که پادشاه همه فصل‌ها زمستان شد
آسمانم گیسوی توست هم‌چنانکه جاده‌ام بی‌کرانگی شب است و مقصدم تا تو را تماشا کردن مقصدم چشم‌های توست از میان همگان تنها راهِ رسیدن به‌تو را دور و دراز یافتم از اینسان مشتاق دیدارت شدم و شب‌ها گاهی در ماه پرسه می‌زنم زندگانی را ابدیتی می‌جستم کنایتی از انبوهیِ جنگل که از تهی‌گاه زمان وارسته بود و مرا از خودم باز می‌داشت خویش را در تو افکندم در خانه، صداها، پچ‌پچ صداها همچون شبحی بیگانه مرا می‌آزرد دلم هوای صدای تو را کرده بود شبی ارتعاش چشم تو را در عصمت اشکت دیده بودم دل به‌صحرا سپردم بر سر راه، برکه‌ای دیدم سوسوی ستاره‌ای، زلالی‌اش را مرتعش می‌ساخت و تا بامداد، صدایی آشنا مکرر می‌شدد به‌رغم فرهاد سنگ خاره را صیقلی کردم آن را در پیش دیدگانت نهادم. در بارگاه چشمانت این آیه‌های آسمانی متلاشی شد و همه‌جای زمین را از ستاره‌ها پراکند همه‌جا تو را بلند، فریاد کرد عشق را به‌رنگ آبی شناختم آسمان آبی است دریا آبی است نمی‌دانم چرا چند ماهی‌ست روی زمین آبی‌ست # عشق را شکوهی بایسته می‌دیدم نه همچون شمع بی‌تاب، در برابر دیدگانت به‌کوه رشک می‌بردم می‌گفتم شکوه دیدگانت را کوهی شایسته است بامدادان چون شمعی افروخته بود و شبانگاه زیر برف مدفون شد می‌گفتم این طلوع، بی‌تردید صبحی به‌رنگ سر زدن توست و ین شام تیره‌ی یخبندان شام تهی شده از نفس توست
امشب به‌شوق دیدار تو چون پرنده‌ای که به‌دنبال قفس می‌گشت تمام خیابان‌ها را گشتم! به‌هر کجا که می‌نگریستم قابی از تو بود آویخته بر شهر؛ چراغانیِ چشم‌تو که جاده‌ها را روشن می‌کرد پرچم گیسوی تو که باد شعله‌ورش می‌ساخت و گرمی حضور تو که شهر را در تب فرو می‌برد ! و تو از دیده‌، غایب بودی ! و من از اینهمه، تنها رشک می‌بردم به‌قابی که چشمان تو می‌بست تمام شهر را گشتم تا خود را در قاب نگاه تو افکنم نگاه تو ساده نیست! نگاه تو، تمامِ تو را می‌بخشد و ناتمام‌ها را، کمال ارزانی می‌کند چه! اگر بر بیماری می‌افتاد شفا می‌یافت و اگر بر زشتی، زیبا می‌گشت فکر می‌کردم اگر بر زبان‌بسته‌ای چون من نگاه کنی یقین شاعر می‌شوم و سرودنت گره از کارم باز می‌کند ولی دریغ! فقط لکنتم دو چندان شد غربت امانم را بریده بود امشب به‌شوق دیدار تو چون پرنده‌ای که به‌دنبال قفس می‌گشت تمام خیابان‌ها را گشتم! مگر تا همیشه در نگاه تو مگر تا همیشه در کنار تو باشم!
نه مثل ماه نه مثل یک چهره نه مثل یک شاخه‌ی گل نه مثل هیچ سوژه‌ی دیگری نه! تو بسان زمان مثل صبح و غروب زیبایی از این‌رو بعید می‌دانم که نام تو دریا، باران یا آسمان باشد نام تو چیست؟ نام تو را هزار بار به‌معنی خوانده‌ام ولی تورا در این سیاره‌ی رها شده با خویش   ( زمانش یک‌سویه و تکراری ) واژگانی درخور نیافتم نام تو طنینی دارد غریب و ناشناخته، در زمانی باژگونه! نامِ تو را هم‌زمانِ رازی شناخته‌ام که در روشنای چشمانت می‌توانمش دید چشمانی‌که هر شب از پس هزار ماه طلوع می‌کنند و مرا در نزاع بی‌فرجام تاریکی‌ها دلیر! و دلواپسی‌هایِ مرگ‌های تکراری عشق‌های تکراری طلوع‌های تکراری را از دفتر خاطرات شومِ ایامم، می‌زدایند نامت غربتی‌ست که در امتدادِ قرن‌ها، شکل می‌گیرد  نامت عقده‌ای‌ست که در گلوی انسان باد می‌کند نامت سپیده‌دمی‌ست که بر سینه‌ی تنگ و تار من می‌نشیند  نامت از پس سکوتی که‌جاودان می‌نماید چونان صاعقه‌ای از دهانِ سری که هوسِ گلوله کرده است بی‌اختیار فریاد می‌شود فریاد کنم نامت را؟ نامت را، آن دو ماهی قرمز پاسبانان رازت که در زلالی برکه‌ی صورت تو پیوسته در گردشند و ظریفانه واژه‌ی [حُبّ] را نگاشته‌اند بی‌آنکه دم بزنند با من در میان گذاشتند و من با آن حرزی ساخته‌ام سورتِ شب‌های تیره را من خدارا در یقین چشمان تو دیدم! و در دفتر اشعار جانم جسته‌ام! و چشم‌های ناپاکم را باهر نگاهی بر مصحف پاک پیشانی‌ات از هر که غیر تو شسته‌ام. و با محکم‌تر یقینی به‌دیوار کوفته‌ام هر حدیثی را که به آن شک کند! و اگر چند روزی‌ست در بارگاه دیدگانت سربزیر و ساکتم بار غمی را به‌دوش می‌کشم که تاوان زیاده‌نوشی‌ست در هرم تابستان پاینده باد جشن تو که در ستاره‌باران چشم تو برپاست!
همچنان شعری که آید پیش شاه مجلس پیش می‌آمد در پس صد استعاره رخ عیان می‌کرد ماه، امشب نیز مثل هر شب، آسمان را چون نگینی مجلس آرا بود مخملی از طاقه‌ی شب را به‌تن می‌کرد از در شرقیِ شب آرام مست و شیرین می‌خرامید و به‌اوج آسمان می‌رفت در میان راه، گاهی با ستاره‌ش چون صمیمی دوست گرمی گفتگویی داشت جامه‌ی جسمش زجاجین بود یا از آب؟ این هرگز ندانستم لیکن اندر دل چراغی داشت شب افروز روغنش خونابه‌ی چشم حریفان بود ۲ جام‌های خالی و غمگین هر شب را از صفاها و زلالی‌ها که چشمش داشت، پر می‌کرد وز فروغ روی تابانش آسمان را نیلگون می‌ساخت وز سپاه و خیلِ شب می‌کاست جوهر هر ذات را چون سایه‌ای بر پای آن می‌ریخت و بجایش سایه‌ی تردید و شک را از زمین می‌شست در پناهش هرکسی خود را شناسا بود باده را با جام‌ها و جام‌ را با دست‌ها همچنانکه مست‌ها با هست‌ها را آشنا می‌کرد نه بسان کولیان شهر نه به‌کردار فسونکاران و زشتانی که می‌ترسند خنده از تزویرشان چون بسمل از جن پرده بردارد خنده، حسنش را عیان می‌کرد خنده، روح مهربانش بود که به‌ سیمایش صفا می‌داد چشم‌های بی‌غرورش را پیش پای رهگذاران درش می‌ریخت، چون باران و چه تشنه‌ی مهر چشمانش که من بودم .... با ستاره‌ش از صمیم دل سخن می‌گفت و می‌خندید لیک از این هنجار مقصودش نهانی بود دیوارم آشکارا گر حدیثی با درش می‌گفت ۳ من امیدم را چو صیدی زخمی و بی‌جان به‌سوی چشم او بردم دست‌های خسته_سردم را دخیل دامنش کردم نرم‌نرمک آفتاب مهر خود را در دلم می‌کاشت غم، دل بی‌طاقت دور از نگاهش را بسان عصر دلگیری فرو می‌خورد؛ کای بهاران! شور و شادی و سرورت را گزند هیچ فرجامی مبادا دست اول پاییز کآید با خودت خواهی نگفت آیا: بر امید دسته‌های گیسوانش، خوشه‌خوشه غم درو کردم ؟ جای مهر بازوانش آرزویش را بغل کردم؟ من نه‌جامه، جان خود را در ره سیمین و مرجان زنخدانش گرو کردم؟ [در لباس شک، این را سایه‌ای از شب به من می‌گفت ] شب درنگی کرد و ماه آمد چون حریری پرنیان ابر بر تن داشت تار و پودش پَر طرح و نقشش شاخ و برگی از درختان بود و بسان پولک سیمین ماهی از خلال تور صیادان پیکر پاکش تلالو داشت و چه زیبا بود و زیبا بود من به‌ایمانی که از من سخت ناباور با خروش و خشم ای بنفرین بر هزار آیا و هرچ امّای بعد از دیدن شبگیر چشمان تو می‌کردم! و به‌‌گِردت بر خلاف عقربه‌ی ساعت گردشی بی‌ چند و بی‌چون زیر طاق آسمان کردم و به‌زیر لب بسی سوگندها پیغام‌ها دادمت ۴ ای بلورین جام! ای دل و دیده تو را باهم سخن‌چینان ای بهارت رستخیزان گو بروبد خاک غم را دستت از پیشانی‌ام از سنگ تقدیرم ای فتاده نور چشمان خمارت در نهان‌خانه‌ی دل بی‌درد و سردم یوسف من را مگیر از من تو حدیث عشقم از بطالگان منیوش ای مثالت سرو و ماهت کمترین تمثیل چشم‌هایت را به‌کم مفروش نیک می‌دانی تو اینجا شوره‌زاری و بیابانی‌ست! هیچ دانی زشت و زیبا در بیابان چیست؟ زشت خارانند و زیبا تاغ تاغ می‌ماند با شکوهی کش نیارد گفت بار واژگانی از غرور تاج سبز و ریشه‌ی ماناش که پناه خاک محتاج بیابان است [همچنان چشمان محتاجم به‌دامانت] خار اما با سرانگشت نسیمی می‌رود از دست ای که خانه‌‌ت جاودان آباد تو به‌رغم روزگاران و خسانِ برده با خود باد نیز از یاد خود و از روزگاران نام چون تذروی، باز از هر ترس و تزویری رها می‌باش باده خور هرچند خواهی! باصفا می‌باش ای نگار من! رشک حور و کعبه‌ از پاکی! از علی میراث داری ای زن مردانه‌تر از مرد! ما اگر زشتیم اگر زیبا قفس زاد بیابانیم ما اگر تاغیم و گر خاریم عمرهامان رفته با باد است! گردی از دوری اگر پیداست نه‌ سواری گردبادی در بیابان‌ است
همچنان زیبایی از زشتی من دروغ از راستی را هم شناسایم دیده‌ای آیا در شب مهتاب تک درختی زی نسیمی مست و بیکاره، رها آغوش بگشاید تا دم سردش به‌آرامی چون نوازِش در نهفتِ آبشار گیسوانش موج اندازد ماه را بینی و شب را کز خرام شاخسارش گونه‌گون گردد لختیِ بی‌حاصل آنات را در اوج اندازد سر به‌بالینش نهی یکچند دل بر آئینش نهی یک عمر گویی ای کاش این سبو، راهی به‌خُمّ هفت‌دریا داشت چه دم مانا و گیرایی‌ست! کاشکی این آذرِ بی‌طاقتِ گیرا [گرچه می‌دانم طلایی صبح فردا را رو به‌تاریکِ شبی آغوشِ بازی نیست!] حوصله‌ی بیراهه‌ای تا شعله‌ی خورشید فردا داشت # چه شبی بود آه! یک شب از شب‌های تابستان آسمانش گفتی افسرده‌ست و غمگین ماه مخملین چادرسیاهش را به‌روی شهر می‌‌گسترد دیده‌ی نامحرمانِ خلوتش را بر زمین می‌‌بست و به نوری زرد گرم همچون شمع عالمی دیگر بپا می‌ساخت شهر را و مردمان را در تب پرشوکت مهرش فرو می‌برد وز فسونش آدمی دیگر به‌پا می‌خاست. در میان چارراه روشن شب‌ها خنده‌ها و دست‌ها و آشنایی‌ها ایستاده چون درختان هرکسی با همگن خود روبروی هم ذات‌هاشان گرچه از هم دور اما سایه‌ی سرشان به‌روی هم بی‌خیال سوز و سرمای دی و پاییز وز امید روشن دیدار فردا کاسه‌ی چشمانشان لبریز گوئیا سرچشمه‌‌‌‌ی سرشار هستی‌شان جویبار پیش پاشان بود بر بساط رودِ مِی‌، افکنده زورق می‌بَرَدشان رود عاجز اما از شنیدن‌ها و گفتن‌ها سایه‌ام بیچاره می‌ترسید بر خودش لرزید و گویی با خودم گفتم که رفت از خویش اما دیدمش تنها نهاده سر به‌بالین درختی وز خلال شاخسارش ماه را می‌دید تا بیاساید دمی از پنجه‌ی این چرخ بی‌سامان وین فریب تیره‌ی دزدِ خرد چونان دُم روباه! وعده‌ی دیدار فردای طلایی، وانگه از خونین‌دمِ صبحِ سحرگاهان؟ دور از چشمِ منِ بیگانه و خیل گرانجانان از بلوغش برگ‌های سبز و پهنی گردن‌آذین داشت روشنِ رخساره‌اش چون آذرخشی در هجوم سایه‌های شوم تاریکی‌‌ چشم‌های روشنش آئینه‌ی مهتاب می‌درخشد در شب تاریک چون آیات زیبایی ناز شستش سوزن از ناوک چکاند با کمان‌ ابروانش بی‌که داند خنده‌اش، چالاک و بسان زرنگارین پرده‌ی کعبه بر سپیدِ لوح پیشانیش با نرمک خرام گیسوانش حک شده: لولاک با خودم گفتم که شاید سایه‌‌ام حق داشت می‌شنیدم با طنین هق‌هقی غمگین و غم بنیاد ناامید از آنکه خواهد دادی از بیداد یا که جوید بیش را از کم یا (چرا) آرد ز بخت تیره‌اش فریاد برنهاده گوشه‌ای از دامن همسایه‌اش بر سر گوئیا دل را ز تنهایی به‌چنگ آورده غم وانگاه [چشم او بیدار و چشم عالمی در خواب] و شب بیگاه باخودش می‌‌خواند: ای بیداد! ای بیداد! ای بیداد! چه درخت با شکوهی! این درخت خلد جاوید است؟ دست بردم تا بچینم برگی از باغی که همچون جامه بر تن داشت گوئیا شب دیر بود و مهرآیین ماهچهرم زود قصدِ رفتن داشت رفت و با خود برد آن تنها و تنها تکیه‌گاهم (سایه‌ام)را بر فروغ عارضش یک پرتو لبخند رفت و می‌دیدم کان امید روشن نازک‌تر از آذر در نهان جاده‌ی تاریک، چون گم شد و دهان شب چون دهانه‌ی غار وحشت ناگهان واشد چون یکی لقمه مرا در خود فرو بلعید و در خود برد وز گروهی هول و وحشت عمر من پر شد # همچنان زیبایی از زشتی من دروغ از راستی را هم شناسایم راست گویم راست این دل پر درد و غمگین را نمی‌دانم چه‌شد ناگاه همچنان پیراهنی خونین بر یکی قلاب مژگان تو افکندند سایه‌ام را زیر پایت پیش چشمان تو افکندند ای فروغ چشمِ بیدارت زده تصویر بر شبگیر چشم‌های مستِ خوابت، خون زده بر پرده‌ی ایوار با تو دارم گفتگو گر می‌زنم پُرکوب، بر دیوار آه! بازت کی توانم دید بیداران؟ آی بیداری! کاشکی ای‌کاش! در سخاوت هم‌عنان خواب بودی! هرچه را دل می‌پسندد پیش چشمان خمار من می‌آوردی بی‌نیاز و ناز منّت باز می‌گویم با خودم آیا: در کدامین خواب یا رویا می‌توانستم تو را دیدن چنین دلخواهِ چشم و عالی و والا؟ خانه‌ات آباد بیداری!
زمان: حجم: 2.1M
. خانه‌ات آباد بیداری!
کاش یک بار دگر مستم کند بوی تنت پرشوم ازخش خش پاییزی پیراهنت یا سحرگاهان که تاریکی رهایم می کند چشم بگشایم به خورشید صدای روشنت می شوم از گیرودار گندم وگیلاس پر می نهم هرگاه سر بر اضطراب دامنت روح روز و راز شب! همراه بامن گم شدند آقتاب وماه در گیسوی تقدیر اوژنت تا تو بگشایی به روی آبها یک خنده چشم سربرآوردند دریاها به شوق دیدنت چشمه ها نام ترا بردند تا شیرین شوند ابرها درمشق پروازند با پرویزنت سوفیای من خدایان می پرستندت هنوز درتمنای به سوی خاک بازآوردنت آشتی کن مهربان مام زمین وآسمان آفرینش روبه ویرانی است بی خندیدنت ۱۸مرداد ۱۴۰۵ یوسفعلی میرشکاک