eitaa logo
جیم
147 دنبال‌کننده
160 عکس
188 ویدیو
1 فایل
نقطه‌ی‌جیم
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب به‌شوق دیدار تو چون پرنده‌ای که به‌دنبال قفس می‌گشت تمام خیابان‌ها را گشتم! به‌هر کجا که می‌نگریستم قابی از تو بود آویخته بر شهر؛ چراغانیِ چشم‌تو که جاده‌ها را روشن می‌کرد پرچم گیسوی تو که باد شعله‌ورش می‌ساخت و گرمی حضور تو که شهر را در تب فرو می‌برد ! و تو از دیده‌، غایب بودی ! و من از اینهمه، تنها رشک می‌بردم به‌قابی که چشمان تو می‌بست تمام شهر را گشتم تا خود را در قاب نگاه تو افکنم نگاه تو ساده نیست! نگاه تو، تمامِ تو را می‌بخشد و ناتمام‌ها را، کمال ارزانی می‌کند چه! اگر بر بیماری می‌افتاد شفا می‌یافت و اگر بر زشتی، زیبا می‌گشت فکر می‌کردم اگر بر زبان‌بسته‌ای چون من نگاه کنی یقین شاعر می‌شوم و سرودنت گره از کارم باز می‌کند ولی دریغ! فقط لکنتم دو چندان شد غربت امانم را بریده بود امشب به‌شوق دیدار تو چون پرنده‌ای که به‌دنبال قفس می‌گشت تمام خیابان‌ها را گشتم! مگر تا همیشه در نگاه تو مگر تا همیشه در کنار تو باشم!
نه مثل ماه نه مثل یک چهره نه مثل یک شاخه‌ی گل نه مثل هیچ سوژه‌ی دیگری نه! تو بسان زمان مثل صبح و غروب زیبایی از این‌رو بعید می‌دانم که نام تو دریا، باران یا آسمان باشد نام تو چیست؟ نام تو را هزار بار به‌معنی خوانده‌ام ولی تورا در این سیاره‌ی رها شده با خویش   ( زمانش یک‌سویه و تکراری ) واژگانی درخور نیافتم نام تو طنینی دارد غریب و ناشناخته، در زمانی باژگونه! نامِ تو را هم‌زمانِ رازی شناخته‌ام که در روشنای چشمانت می‌توانمش دید چشمانی‌که هر شب از پس هزار ماه طلوع می‌کنند و مرا در نزاع بی‌فرجام تاریکی‌ها دلیر! و دلواپسی‌هایِ مرگ‌های تکراری عشق‌های تکراری طلوع‌های تکراری را از دفتر خاطرات شومِ ایامم، می‌زدایند نامت غربتی‌ست که در امتدادِ قرن‌ها، شکل می‌گیرد  نامت عقده‌ای‌ست که در گلوی انسان باد می‌کند نامت سپیده‌دمی‌ست که بر سینه‌ی تنگ و تار من می‌نشیند  نامت از پس سکوتی که‌جاودان می‌نماید چونان صاعقه‌ای از دهانِ سری که هوسِ گلوله کرده است بی‌اختیار فریاد می‌شود فریاد کنم نامت را؟ نامت را، آن دو ماهی قرمز پاسبانان رازت که در زلالی برکه‌ی صورت تو پیوسته در گردشند و ظریفانه واژه‌ی [حُبّ] را نگاشته‌اند بی‌آنکه دم بزنند با من در میان گذاشتند و من با آن حرزی ساخته‌ام سورتِ شب‌های تیره را من خدارا در یقین چشمان تو دیدم! و در دفتر اشعار جانم جسته‌ام! و چشم‌های ناپاکم را باهر نگاهی بر مصحف پاک پیشانی‌ات از هر که غیر تو شسته‌ام. و با محکم‌تر یقینی به‌دیوار کوفته‌ام هر حدیثی را که به آن شک کند! و اگر چند روزی‌ست در بارگاه دیدگانت سربزیر و ساکتم بار غمی را به‌دوش می‌کشم که تاوان زیاده‌نوشی‌ست در هرم تابستان پاینده باد جشن تو که در ستاره‌باران چشم تو برپاست!
همچنان شعری که آید پیش شاه مجلس پیش می‌آمد در پس صد استعاره رخ عیان می‌کرد ماه، امشب نیز مثل هر شب، آسمان را چون نگینی مجلس آرا بود مخملی از طاقه‌ی شب را به‌تن می‌کرد از در شرقیِ شب آرام مست و شیرین می‌خرامید و به‌اوج آسمان می‌رفت در میان راه، گاهی با ستاره‌ش چون صمیمی دوست گرمی گفتگویی داشت جامه‌ی جسمش زجاجین بود یا از آب؟ این هرگز ندانستم لیکن اندر دل چراغی داشت شب افروز روغنش خونابه‌ی چشم حریفان بود ۲ جام‌های خالی و غمگین هر شب را از صفاها و زلالی‌ها که چشمش داشت، پر می‌کرد وز فروغ روی تابانش آسمان را نیلگون می‌ساخت وز سپاه و خیلِ شب می‌کاست جوهر هر ذات را چون سایه‌ای بر پای آن می‌ریخت و بجایش سایه‌ی تردید و شک را از زمین می‌شست در پناهش هرکسی خود را شناسا بود باده را با جام‌ها و جام‌ را با دست‌ها همچنانکه مست‌ها با هست‌ها را آشنا می‌کرد نه بسان کولیان شهر نه به‌کردار فسونکاران و زشتانی که می‌ترسند خنده از تزویرشان چون بسمل از جن پرده بردارد خنده، حسنش را عیان می‌کرد خنده، روح مهربانش بود که به‌ سیمایش صفا می‌داد چشم‌های بی‌غرورش را پیش پای رهگذاران درش می‌ریخت، چون باران و چه تشنه‌ی مهر چشمانش که من بودم .... با ستاره‌ش از صمیم دل سخن می‌گفت و می‌خندید لیک از این هنجار مقصودش نهانی بود دیوارم آشکارا گر حدیثی با درش می‌گفت ۳ من امیدم را چو صیدی زخمی و بی‌جان به‌سوی چشم او بردم دست‌های خسته_سردم را دخیل دامنش کردم نرم‌نرمک آفتاب مهر خود را در دلم می‌کاشت غم، دل بی‌طاقت دور از نگاهش را بسان عصر دلگیری فرو می‌خورد؛ کای بهاران! شور و شادی و سرورت را گزند هیچ فرجامی مبادا دست اول پاییز کآید با خودت خواهی نگفت آیا: بر امید دسته‌های گیسوانش، خوشه‌خوشه غم درو کردم ؟ جای مهر بازوانش آرزویش را بغل کردم؟ من نه‌جامه، جان خود را در ره سیمین و مرجان زنخدانش گرو کردم؟ [در لباس شک، این را سایه‌ای از شب به من می‌گفت ] شب درنگی کرد و ماه آمد چون حریری پرنیان ابر بر تن داشت تار و پودش پَر طرح و نقشش شاخ و برگی از درختان بود و بسان پولک سیمین ماهی از خلال تور صیادان پیکر پاکش تلالو داشت و چه زیبا بود و زیبا بود من به‌ایمانی که از من سخت ناباور با خروش و خشم ای بنفرین بر هزار آیا و هرچ امّای بعد از دیدن شبگیر چشمان تو می‌کردم! و به‌‌گِردت بر خلاف عقربه‌ی ساعت گردشی بی‌ چند و بی‌چون زیر طاق آسمان کردم و به‌زیر لب بسی سوگندها پیغام‌ها دادمت ۴ ای بلورین جام! ای دل و دیده تو را باهم سخن‌چینان ای بهارت رستخیزان گو بروبد خاک غم را دستت از پیشانی‌ام از سنگ تقدیرم ای فتاده نور چشمان خمارت در نهان‌خانه‌ی دل بی‌درد و سردم یوسف من را مگیر از من تو حدیث عشقم از بطالگان منیوش ای مثالت سرو و ماهت کمترین تمثیل چشم‌هایت را به‌کم مفروش نیک می‌دانی تو اینجا شوره‌زاری و بیابانی‌ست! هیچ دانی زشت و زیبا در بیابان چیست؟ زشت خارانند و زیبا تاغ تاغ می‌ماند با شکوهی کش نیارد گفت بار واژگانی از غرور تاج سبز و ریشه‌ی ماناش که پناه خاک محتاج بیابان است [همچنان چشمان محتاجم به‌دامانت] خار اما با سرانگشت نسیمی می‌رود از دست ای که خانه‌‌ت جاودان آباد تو به‌رغم روزگاران و خسانِ برده با خود باد نیز از یاد خود و از روزگاران نام چون تذروی، باز از هر ترس و تزویری رها می‌باش باده خور هرچند خواهی! باصفا می‌باش ای نگار من! رشک حور و کعبه‌ از پاکی! از علی میراث داری ای زن مردانه‌تر از مرد! ما اگر زشتیم اگر زیبا قفس زاد بیابانیم ما اگر تاغیم و گر خاریم عمرهامان رفته با باد است! گردی از دوری اگر پیداست نه‌ سواری گردبادی در بیابان‌ است
همچنان زیبایی از زشتی من دروغ از راستی را هم شناسایم دیده‌ای آیا در شب مهتاب تک درختی زی نسیمی مست و بیکاره، رها آغوش بگشاید تا دم سردش به‌آرامی چون نوازِش در نهفتِ آبشار گیسوانش موج اندازد ماه را بینی و شب را کز خرام شاخسارش گونه‌گون گردد لختیِ بی‌حاصل آنات را در اوج اندازد سر به‌بالینش نهی یکچند دل بر آئینش نهی یک عمر گویی ای کاش این سبو، راهی به‌خُمّ هفت‌دریا داشت چه دم مانا و گیرایی‌ست! کاشکی این آذرِ بی‌طاقتِ گیرا [گرچه می‌دانم طلایی صبح فردا را رو به‌تاریکِ شبی آغوشِ بازی نیست!] حوصله‌ی بیراهه‌ای تا شعله‌ی خورشید فردا داشت # چه شبی بود آه! یک شب از شب‌های تابستان آسمانش گفتی افسرده‌ست و غمگین ماه مخملین چادرسیاهش را به‌روی شهر می‌‌گسترد دیده‌ی نامحرمانِ خلوتش را بر زمین می‌‌بست و به نوری زرد گرم همچون شمع عالمی دیگر بپا می‌ساخت شهر را و مردمان را در تب پرشوکت مهرش فرو می‌برد وز فسونش آدمی دیگر به‌پا می‌خاست. در میان چارراه روشن شب‌ها خنده‌ها و دست‌ها و آشنایی‌ها ایستاده چون درختان هرکسی با همگن خود روبروی هم ذات‌هاشان گرچه از هم دور اما سایه‌ی سرشان به‌روی هم بی‌خیال سوز و سرمای دی و پاییز وز امید روشن دیدار فردا کاسه‌ی چشمانشان لبریز گوئیا سرچشمه‌‌‌‌ی سرشار هستی‌شان جویبار پیش پاشان بود بر بساط رودِ مِی‌، افکنده زورق می‌بَرَدشان رود عاجز اما از شنیدن‌ها و گفتن‌ها سایه‌ام بیچاره می‌ترسید بر خودش لرزید و گویی با خودم گفتم که رفت از خویش اما دیدمش تنها نهاده سر به‌بالین درختی وز خلال شاخسارش ماه را می‌دید تا بیاساید دمی از پنجه‌ی این چرخ بی‌سامان وین فریب تیره‌ی دزدِ خرد چونان دُم روباه! وعده‌ی دیدار فردای طلایی، وانگه از خونین‌دمِ صبحِ سحرگاهان؟ دور از چشمِ منِ بیگانه و خیل گرانجانان از بلوغش برگ‌های سبز و پهنی گردن‌آذین داشت روشنِ رخساره‌اش چون آذرخشی در هجوم سایه‌های شوم تاریکی‌‌ چشم‌های روشنش آئینه‌ی مهتاب می‌درخشد در شب تاریک چون آیات زیبایی ناز شستش سوزن از ناوک چکاند با کمان‌ ابروانش بی‌که داند خنده‌اش، چالاک و بسان زرنگارین پرده‌ی کعبه بر سپیدِ لوح پیشانیش با نرمک خرام گیسوانش حک شده: لولاک با خودم گفتم که شاید سایه‌‌ام حق داشت می‌شنیدم با طنین هق‌هقی غمگین و غم بنیاد ناامید از آنکه خواهد دادی از بیداد یا که جوید بیش را از کم یا (چرا) آرد ز بخت تیره‌اش فریاد برنهاده گوشه‌ای از دامن همسایه‌اش بر سر گوئیا دل را ز تنهایی به‌چنگ آورده غم وانگاه [چشم او بیدار و چشم عالمی در خواب] و شب بیگاه باخودش می‌‌خواند: ای بیداد! ای بیداد! ای بیداد! چه درخت با شکوهی! این درخت خلد جاوید است؟ دست بردم تا بچینم برگی از باغی که همچون جامه بر تن داشت گوئیا شب دیر بود و مهرآیین ماهچهرم زود قصدِ رفتن داشت رفت و با خود برد آن تنها و تنها تکیه‌گاهم (سایه‌ام)را بر فروغ عارضش یک پرتو لبخند رفت و می‌دیدم کان امید روشن نازک‌تر از آذر در نهان جاده‌ی تاریک، چون گم شد و دهان شب چون دهانه‌ی غار وحشت ناگهان واشد چون یکی لقمه مرا در خود فرو بلعید و در خود برد وز گروهی هول و وحشت عمر من پر شد # همچنان زیبایی از زشتی من دروغ از راستی را هم شناسایم راست گویم راست این دل پر درد و غمگین را نمی‌دانم چه‌شد ناگاه همچنان پیراهنی خونین بر یکی قلاب مژگان تو افکندند سایه‌ام را زیر پایت پیش چشمان تو افکندند ای فروغ چشمِ بیدارت زده تصویر بر شبگیر چشم‌های مستِ خوابت، خون زده بر پرده‌ی ایوار با تو دارم گفتگو گر می‌زنم پُرکوب، بر دیوار آه! بازت کی توانم دید بیداران؟ آی بیداری! کاشکی ای‌کاش! در سخاوت هم‌عنان خواب بودی! هرچه را دل می‌پسندد پیش چشمان خمار من می‌آوردی بی‌نیاز و ناز منّت باز می‌گویم با خودم آیا: در کدامین خواب یا رویا می‌توانستم تو را دیدن چنین دلخواهِ چشم و عالی و والا؟ خانه‌ات آباد بیداری!
زمان: حجم: 2.1M
. خانه‌ات آباد بیداری!
کاش یک بار دگر مستم کند بوی تنت پرشوم ازخش خش پاییزی پیراهنت یا سحرگاهان که تاریکی رهایم می کند چشم بگشایم به خورشید صدای روشنت می شوم از گیرودار گندم وگیلاس پر می نهم هرگاه سر بر اضطراب دامنت روح روز و راز شب! همراه بامن گم شدند آقتاب وماه در گیسوی تقدیر اوژنت تا تو بگشایی به روی آبها یک خنده چشم سربرآوردند دریاها به شوق دیدنت چشمه ها نام ترا بردند تا شیرین شوند ابرها درمشق پروازند با پرویزنت سوفیای من خدایان می پرستندت هنوز درتمنای به سوی خاک بازآوردنت آشتی کن مهربان مام زمین وآسمان آفرینش روبه ویرانی است بی خندیدنت ۱۸مرداد ۱۴۰۵ یوسفعلی میرشکاک
‌ غار حرا دل من بود که نور روی تو یک دم به‌روی آن افتاد .... آه ای حرا زبان تو خشکیده‌ رود سخن میان تو جاری نیست از آن زمان که کام فرو بستی دیگر حدیث قمری و ساری نیست بعد از گذشت این همه ایامت هرگز کسی شنید و یا دیدت؟ می‌ترسمت که پاک برند از یاد با این سکوت تیره‌ی جاویدت زان شعله‌های سرکش آیاتت خاکستری هنوز بجا مانده؟ حرفی نگفته در نفَست داری کز هیبتش دهان تو وامانده؟ من نیز حال و روز تو را دارم گفت و شنید گشته فراموشم رفت آن‌که شعر در دهنم می‌داشت رفت و سیاه و ساکت و خاموشم دیگر ز باغ روشن چشمانش مژگان من ستاره نمی‌چیند همچون نگاه خیره‌ی تو بر ماه می‌بینمش ز دور و نمی‌بیند عشقم نداد جام ز دستی مهر کامم نداد بوسه‌ ز وصلی ماه دیری نگشت دَور پیاله و زود من ماندم و دوباره به‌لب صد آه آه ای قرین خلوت احمد! غار! قاری قرن‌های زبا‌ن بسته! در چارچار سرد زمستانی از قیل‌وقال روح و تنم خسته روحم شبیه غار کریهی شد پیر و نحیف و تیره و بیماراست سر بر کنم اگر پَرِ خفاشان بنشینم ار ز پا سر یک مار است فریاد می‌زنم که خدای من! زین بخت تیره راه نجاتی نیست؟ پاسخ می‌آید از همه‌سو هموار (زین بخت تیره راه نجاتی نیست)! سر می‌نهم به‌سینه‌ی دیوارش سیلی زنم به‌رویم و مویم زار اشکی ولی به‌چشم نمی‌آید می‌پیچد این صدا همه‌جا انگار این غرفه‌ی تپیده به ظلمت را رو آر و باز غرقه‌ی نورش کن با آیه‌های روشن چشمانت با مهر خود دوباره صبورش کن برخوان و شعله افکن و جادو کن از زمهریر لب بگشا این‌بار من را به‌خویش وامگذار ای دوست دست مرا بگیر و ببر ای یار
بادلی غمناک خسته از خوابی که می‌دیدند چشمانم روز و شب هرگاه بیدارند به‌‌هوای شهر یکچند آمدم بیرون از خانه. به‌امیدی در سرم روشن و به‌چشمی در دلم بیدار. شهر تنها بود! پاک گفتی باغبانش برده بود از یاد ایستاده روبروی من هوایش راکد و دمناک گوئیا افکنده بارش را به‌روی شانه‌ی هر ساقه‌ی نورس بی‌که پنداری که تازد یا که خواهد تاخت یک‌دم رو به‌جایی، باد؛ تا برافروزد بسان شعله‌های آتشین، غنچه یا برویاند به‌روی شاخه‌‌ای خشکیده یک کچه یا دلی را و خیالی را بَرَد جایی به‌هوای دیگری از جا شهر ساکت بود و غمگین بود پیش‌رفتم سوی رود زنده‌ی زیبا که به‌گِردش برج‌های باشکوهی داشت؛ از فراز برج‌ها می‌شد گذار آب را بهتر تماشا کرد یا فریب دهر را آن‌سان که حافظ گفت. حالیا من نیز دیدم از حکایت‌ها: رودخانه همچو کرمی خاکی و بی‌جان جذبه‌ی رویای آبی سرد برده بودش گرم گِرد بر گردش نماز مرده می‌خواندند برج‌های زشت و گَردآلود و نگاه ساکنان برج‌ها و عابران بی‌اعتنا با رود! برج‌هایی کز فراز شهر بر سرش آوارشان کردیم یادگار روزگاران به‌دردآغشته‌ی غمگین؛ موج‌های آسمان‌کوبِ خروشانی که به‌ضرب تازیانه رامشان کردیم در به‌روی بادها بستیم سیل‌ها را زیر تیغِ تیزِ کَشتی‌های سوغاتی سربزیر و ساکت و آرامشان کردیم در میان راه دیدم مادری با بچه‌اش می‌خواند: از فریب تیره‌ی دیوی که می‌گویند پشت کوه پنهان است کز نفس‌هایش نه‌تنها روی من روی خدا را آسمان را، ابرها را هم سیا کرده‌ست ارمغانش دود با درختان عقیمی که به‌دست مهربانش آبشان می‌داد تا بیالایند از گند نفس‌هایش به‌خوبی خوب سینه‌ی چرکین و زهرآلود رگهای هوای شهر را یک دم شهر راکد بود و ساکت بود و خشکیده بر به‌هر گامیم گفتی گَردِ نفرین از زمین می‌خاست در هوا می‌ماند و فضا را تیره‌تر می‌کرد. # راست می‌گفتند با ما، رفتگانِ رفته‌مان از یاد اصفهان زیباست شهری لیک دیگر اکنون من چه‌کارم با چنین شهری‌ست !؟ شهر من خفته‌ است دیری در غریو کوه‌های بار کشتی گشته‌اش هموار در فرامشزار غارت رفته‌اش میراث و امیدش روزنی کم‌نور بینمش گاهی من از نزدیک و گاهی دور ناله‌اش گم‌گشته در فریاد؛ (گر بدین‌سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه بر ترازِ بی‌بقای خاک) و صداشان ماند همچون نامشان جاوید اما بر جبین کوچه‌هایی رو به‌آفاقی بلند و دور از چشم و نگاهِ رهگذرهایی که می‌دیدم ؛ گوش بر امّید صوتی بر بُن دیوار خوابانده قلب‌هاشان سوی هرچیزی پلی می‌بست از حسرت پایشان دل‌دل‌کنان بر روی آن می‌رفت و بر می‌گشت دیده‌هاشان مانده چون زاغی بروی شاخه‌هایی خشک چشم در راه بهارانی که پندارند می‌آید با شکوهومند اسب سبزپوش خویش و به‌سِحر خزه‌هایش می‌نهد مرهم به‌روی زخم‌های کهنه‌شان، دستان جادوییش با دمِ گرمِ تلالو‌های خورشیدی که پشت کوه پنهان است! باز رفتم بیش خسته و افسرده‌تر از پیش از میان کوچه‌ها و راه‌های ساکت و خالی سربزیر و ناامید از پَرسه‌ای یک ساعتش سالی در میان راه دیدم کوچه‌باغی بود بر کنارش ایستاده رسته‌های ‌کاج‌هایی خشک و دل‌مرده و چراغ روشن و بیمار یک دکان صرافی بر سر کوچه نشسته پیرمردی شاعر و بدنام و دیوانه می‌شنیدم زیر لب می‌خواند ناله‌اش هموار: (گر بدین‌سان زیست باید پست من چه بی‌شرمم اگر فانوس عمرم را به‌رسوایی نیاویزم بر فراز کاج خشک کوچه‌ی بن‌بست ) که به‌پهلویش زنند هر زادروزش سنگ‌های شومی و بیداد بازگشتم سوی خانه با خیالات خودم تنها . به‌امیدی در دلم روشن و به‌چشمی در سرم بیدار. کوله‌باری استعاره مشت خشکی برگ و میوه‌ی کاج بر دوشم تا برافروزم اجاق خانه‌مان را گرم با خودم سرگرم # آه ای زیبای من! اما من چه‌کارم با کسی جز تو!؟ و فریب گام‌های باشکوهت، عصمتش پَرتو جذبه‌ی پاک زنخدانت زمان را می‌کشد در بند یوسفت در چاه و رستم هم سایه‌ات روشن‌تر از خورشید داند این را شبنم و من هم مست از هستِ توام لبریز! آینه می‌داند و من نیز
با نوازش‌های دستانِ نسیمی سرد برگ‌هایی زرد از درختان بر سرم یک‌ریز می‌بارند بر زمین ریزند عده‌ای‌ شاد عده‌ای غمگین! شاد زیرا مرگ، بهتر از این زندگی‌ها بود غمگن اما چون ز هم دیگر جدا گشتند! بر زمین سرد پاییزی ریخته چون شعله‌های شمع برگ‌هایی زرد و نارنجی و رنگارنگ انگار می‌سوزد زمینِ هرکجا یکسر ابر می‌‌تازد ناگهان، یک ابرِ سیمین‌فام تا فضا را نقره‌گون سازد و بریزد آب و بنشاند آتشی را که بجان شهر افتاده است پیش‌تر زانکه بسوزاند تن خشک درختان را و هرجا را آتشِ بر جانِ من افتاده را اما این غمِ دیرین غربت را که میراث بهارم بود تیزتر سازد بارشِ غمگین بارانی که می‌بارد پاییزِ از ره‌آمده! ای بی‌مروت فصل! گرچه می‌گویند غمباری و رنج‌آور! لیک من بسیارتر از هر بهاران دوستت دارم باورت دارم بس‌که زیبا هستی و بشکوه! میوه‌هایت غربت و اندوه با تو حتی غربت و اندوه را هم دوست‌تر دارم ای راستین‌تر فصل!
ابرها اسفنجشان را از آب‌های پاک آکندند و به‌دستان باد از دامن سواحل دریاهای دور و بیرون، برخاستند و به‌سوی زمین سراسیمه تاختند همچون کاروانی که با چه شوکت و شور برای تجارتی عظیم از اینجا می‌گذرد نقش تیره‌ی مرداب و بوی عذاب‌آور ماندگی را و دیوارِ گرد و غبار را از چهره‌ی آسمان و زمین شستند آسمان وا گشت آسمانی که خیرگی اعماق وسوسه‌انگیز آبی‌اش، وادارت می‌کند در ژرفایش به‌هوای پیوندهایی بی‌پایان غرقه شوی! بال‌ها را سنجیده ناسنجیده، با چشمانی باز و بسته در آن شیرجه می‌زنی! و زمین آه بیشه‌ای گشته شفاف و یکدست که از هر سو که بنگری آن‌سوی و پشتش پیداست و مرد و زن کفش‌های بردگیشان را درآورده و پاهایشان می‌تواند نمناکی و سردی علف‌ها را حس کند! و با ساق‌هایی پیدا در بیشه‌های آبگینش سرگرم بازی اند گاه می‌نشینند بر سر چشمه‌هایی که آهنگ آب با چه موج و اوجی خواب از بستر خاکی‌شان ربوده و گاه پرواز مرغان دور دست که صدای بال زدن‌هایشان گم گشته است در زلالی‌ چشمه‌ها پیداست