بادلی غمناک
خسته از خوابی که میدیدند چشمانم
روز و شب هرگاه بیدارند
بههوای شهر
یکچند آمدم بیرون از خانه.
بهامیدی در سرم روشن
و بهچشمی در دلم بیدار.
شهر تنها بود!
پاک گفتی باغبانش برده بود از یاد
ایستاده روبروی من هوایش راکد و دمناک
گوئیا افکنده بارش را بهروی شانهی هر ساقهی نورس
بیکه پنداری که تازد یا که خواهد تاخت یکدم رو بهجایی، باد؛
تا برافروزد بسان شعلههای آتشین، غنچه
یا برویاند بهروی شاخهای خشکیده یک کچه
یا دلی را و خیالی را بَرَد جایی
بههوای دیگری از جا
شهر ساکت بود و غمگین بود
پیشرفتم
سوی رود زندهی زیبا
که بهگِردش برجهای باشکوهی داشت؛
از فراز برجها میشد گذار آب را بهتر تماشا کرد
یا فریب دهر را آنسان که حافظ گفت.
حالیا من نیز دیدم از حکایتها:
رودخانه همچو کرمی خاکی و بیجان
جذبهی رویای آبی سرد
برده بودش گرم
گِرد بر گردش نماز مرده میخواندند
برجهای زشت و گَردآلود
و نگاه ساکنان برجها و عابران بیاعتنا با رود!
برجهایی کز فراز شهر
بر سرش آوارشان کردیم
یادگار روزگاران بهدردآغشتهی غمگین؛
موجهای آسمانکوبِ خروشانی
که بهضرب تازیانه رامشان کردیم
در بهروی بادها بستیم
سیلها را زیر تیغِ تیزِ کَشتیهای سوغاتی
سربزیر و ساکت و آرامشان کردیم
در میان راه دیدم مادری با بچهاش میخواند:
از فریب تیرهی دیوی که میگویند پشت کوه پنهان است
کز نفسهایش نهتنها روی من روی خدا را
آسمان را، ابرها را هم سیا کردهست
ارمغانش دود
با درختان عقیمی که بهدست مهربانش
آبشان میداد
تا بیالایند از گند نفسهایش بهخوبی خوب
سینهی چرکین و زهرآلود رگهای هوای شهر را یک دم
شهر راکد بود و ساکت بود و خشکیده
بر بههر گامیم گفتی گَردِ نفرین از زمین میخاست
در هوا میماند
و فضا را تیرهتر میکرد.
#
راست میگفتند با ما، رفتگانِ رفتهمان از یاد
اصفهان زیباست شهری لیک
دیگر اکنون من چهکارم با چنین شهریست !؟
شهر من خفته است دیری در غریو کوههای بار کشتی گشتهاش هموار
در فرامشزار غارت رفتهاش میراث
و امیدش روزنی کمنور
بینمش گاهی من از نزدیک و گاهی دور
نالهاش گمگشته در فریاد؛
(گر بدینسان زیست باید پاک من چه ناپاکم
اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر ترازِ بیبقای خاک)
و صداشان ماند همچون نامشان جاوید اما بر جبین کوچههایی رو بهآفاقی بلند و
دور از چشم و نگاهِ رهگذرهایی که میدیدم ؛
گوش بر امّید صوتی بر بُن دیوار خوابانده
قلبهاشان سوی هرچیزی پلی میبست از حسرت
پایشان دلدلکنان بر روی آن میرفت و بر میگشت
دیدههاشان مانده چون زاغی بروی شاخههایی خشک
چشم در راه بهارانی که پندارند میآید
با شکوهومند اسب سبزپوش خویش
و بهسِحر خزههایش مینهد مرهم بهروی زخمهای کهنهشان، دستان جادوییش
با دمِ گرمِ تلالوهای خورشیدی که پشت کوه پنهان است!
باز رفتم بیش
خسته و افسردهتر از پیش
از میان کوچهها و راههای ساکت و خالی
سربزیر و ناامید از پَرسهای یک ساعتش سالی
در میان راه دیدم کوچهباغی بود
بر کنارش ایستاده رستههای کاجهایی خشک و دلمرده
و چراغ روشن و بیمار یک دکان صرافی
بر سر کوچه نشسته پیرمردی شاعر و بدنام و دیوانه
میشنیدم زیر لب میخواند
نالهاش هموار:
(گر بدینسان زیست باید پست
من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را بهرسوایی نیاویزم
بر فراز کاج خشک کوچهی بنبست )
که بهپهلویش زنند هر زادروزش سنگهای شومی و بیداد
بازگشتم سوی خانه
با خیالات خودم تنها .
بهامیدی در دلم روشن
و بهچشمی در سرم بیدار.
کولهباری استعاره مشت خشکی برگ و میوهی کاج بر دوشم
تا برافروزم اجاق خانهمان را گرم
با خودم سرگرم
#
آه ای زیبای من! اما
من چهکارم با کسی جز تو!؟
و فریب گامهای باشکوهت، عصمتش پَرتو
جذبهی پاک زنخدانت زمان را میکشد در بند
یوسفت در چاه و رستم هم
سایهات روشنتر از خورشید
داند این را شبنم و من هم
مست از هستِ توام لبریز!
آینه میداند و من نیز
با نوازشهای دستانِ نسیمی سرد
برگهایی زرد
از درختان بر سرم یکریز میبارند
بر زمین ریزند
عدهای شاد
عدهای غمگین!
شاد زیرا مرگ،
بهتر از این زندگیها بود
غمگن اما چون ز هم دیگر جدا گشتند!
بر زمین سرد پاییزی
ریخته چون شعلههای شمع
برگهایی زرد و نارنجی و رنگارنگ
انگار میسوزد زمینِ هرکجا یکسر
ابر میتازد
ناگهان، یک ابرِ سیمینفام
تا فضا را نقرهگون سازد
و بریزد آب و بنشاند
آتشی را که بجان شهر افتاده است
پیشتر زانکه بسوزاند تن خشک درختان را و هرجا را
آتشِ بر جانِ من افتاده را اما
این غمِ دیرین غربت را که میراث بهارم بود
تیزتر سازد
بارشِ غمگین بارانی که میبارد
پاییزِ از رهآمده!
ای بیمروت فصل!
گرچه میگویند غمباری و رنجآور!
لیک من بسیارتر از هر بهاران دوستت دارم
باورت دارم
بسکه زیبا هستی و بشکوه!
میوههایت غربت و اندوه
با تو حتی غربت و اندوه را هم دوستتر دارم
ای راستینتر فصل!
ابرها اسفنجشان را از آبهای پاک آکندند
و بهدستان باد از دامن سواحل دریاهای دور و بیرون، برخاستند
و بهسوی زمین سراسیمه تاختند
همچون کاروانی که با چه شوکت و شور برای تجارتی عظیم از اینجا میگذرد
نقش تیرهی مرداب و بوی عذابآور ماندگی را
و دیوارِ گرد و غبار را
از چهرهی آسمان و زمین شستند
آسمان وا گشت
آسمانی که خیرگی اعماق وسوسهانگیز آبیاش، وادارت میکند در ژرفایش بههوای پیوندهایی بیپایان غرقه شوی!
بالها را سنجیده ناسنجیده، با چشمانی باز و بسته در آن شیرجه میزنی!
و زمین
آه
بیشهای گشته شفاف و یکدست
که از هر سو که بنگری آنسوی و پشتش پیداست
و مرد و زن
کفشهای بردگیشان را درآورده و پاهایشان میتواند نمناکی و سردی علفها را حس کند!
و با ساقهایی پیدا در بیشههای آبگینش سرگرم بازی اند
گاه مینشینند بر سر چشمههایی که آهنگ آب با چه موج و اوجی خواب از بستر خاکیشان ربوده
و گاه پرواز مرغان دور دست که صدای بال زدنهایشان گم گشته است در زلالی چشمهها پیداست
#جانفدا
#ما_و_جهان_تکنیک