دلنوشته کوتاه عاشقانه ❣️
من هنوز هم باور دارم...🌈✨
عاشق که باشی...🫀
میتوانی صدا را بغل کنی...🤗🌹
ببوسی...💋
و نوازش کنی...🙃💕
عاشق که باشی🤍🦋
صدایش میشود مرحمی 🌙💫
بر زخم جاده ها...🤕🦄🌻
آمار رو به ۱۸۵ برسونید 💕☺️
پارت های بعد رو میفرستم🙂✋
تا وقتی ۱۸۵ نشیم نمیتونم پارت بعد رو بفرستم عضو های عزیز ❤️🌈
@Jeyran_khaton
#همسایه_جان_فور
❤️
#رمان_جیران
فصل ۲
پارت ۳۳
سلمان خان لب زد :
ببینید خاتون قضیه اونطور
که شما فکر
میکنید نیست
دقیقا
نمیدونم چجوری اما
قبله عالم در سفر حافظه ی
خود را از دست دادند
نمیدونیم کسی باهاشون این
کار رو کرده
یا اینکه یه اتفاق بوده
اما فکر کنم سرشون به
جایی خورده و
حافظه اشون رو از
دست داده اند
راستش سلطان
و یک خواجه
رفته بودند
کنار نهر آبی
که از جایی که من و
سرباز ها بودیم
دور بود
وقتی قبله عالم
برگشتند همراه یک
دختر بودند ما تعجب
کردیم و از خواجه
پرسیدیم چه اتفاقی
افتاده
خواجه گفت که
سلطان همچین رو از
خاطر برده و هیچی
یادش نمیاد
این دختر هم به سلطان
گفته که عاشق و معشوق
هستند
سلطان هم فکر کرده
آن دختر راست میگوید
و عاشق هم هستند
هر چه از خواجه پرسیدیم
چطور سلطان حافظه اشان
را از دست
داده اند بهانه آورد
اما ما به حرفش
میآوریم
#رمان_جیران
فصل ۲
پارت ۳۴
#جیران
حالم بد بود
با حرف های سلمان خان
داشتم پس میافتادم
گریه ام میآمد
که قطر اشکی سمج
از چشمم پایین ریخت
ناصر نه منو یادش
میاد و نه عشقمون رو
سلمان خان
لب باز کرد و
گفت:راستش به قبله عالم گفتیم
که شاه هستند و
در مورد بعضی چیز
ها برایشان توضیح
داده ایم اما افراد مهم
برای شاه را گذاشتیم
خودشون برای قبله عالم توضیح
دهند شما هم
جز افراد مهم برای شاه
هستید پس لطفاً
توضیح دهید براشون
باشه ای گفتم و
بعد در بهت بودم
گلویم خشک شده بود
و حال خوبی نداشتم
حس میکردم الان
محتویات معده ام
را بالا میآورم
خوب نبودم اصلا خوب
نبودم
چشمانم سیاهی
میرفت که بالاخره
چشمانم را بستم و همه جا
تیره و تار شد
#رمان_جیران
فصل ۲
پارت ۳۵
#جیران
چشم که باز کردم
گلنسا و عزیز آقا
نگران بالای سرم ایستاده
بودند
و من روی تختم بودم
یاد بختی هایم
که افتادم زدم
زیر گریه
و بین گریه هام
لب زدم :عزیز آقا به قبله
عالم بگو بیاد لطفاً
عزیز آقا گفت:چشم خاتون من
و از اتاق خارج شد
و گلنسا نگران
به من چشم دوخت
بعد از مدتی انتظار
عزیز آقا با چهره ای
نگران و گرفته برگشت
و لب زد :خاتون
من به قبله عالم گفتم
که شما حالتون خوب نیست
و میخواهید که
قبله عالم پیشتون بیایند
اما ایشون...ایشون گفتند که
براشون مهم نیس
ی لحظه درجا
خشک شدم
براش مهم نیس؟
الان مرگ و زندگی برام فرقی
نداره
الان انگار مردم
دستم رو جلو بردم
و چاقوی میوه خوری که
توی ظرف
کنار تختم بود را
برداشتم و روی رگ
دستم گذاشتم