من برای انسان بودن زیادی ساده، ساده، ساده، سادهام.
زندگانی در این دنیا لازمهیِ سیاست کثیفیست که من توان داشتن ذرهای از آنها را ندارم و دوام آوردن بین این همه جنجال کشندهست
کاش انسان نبودم.
من برای انسان بودن زیادی ساده، ساده، ساده، سادهام. زندگانی در این دنیا لازمهیِ سیاست کثیفیست که
انگار همه یک نقشهی مخفی در جیبهایشان دارند، نقشهای که من هرگز ندیدهام و بلد نیستم بخوانم. هر رابطه برای آنها یک معادله است و هر برخورد یک معامله. اما من؟ من فقط یک "آدم" بودم که میخواست بیحسابوکتاب زندگی کند، که میخواست اعتماد کند، که میخواست بدون واهمه از پشتِ خنجرها، به دیگران تکیه کند.حالا این ساده بودن شده است وزنهای که پایم را به زمین میکشد ..
وقتی بقیه با نقابهای سنگیشان از روی سنگلاخها عبور میکنند،من با همان پوستِ نازک و روحِ عریانم،زیر پاهای دنیا له میشوم.گاهی فکر میکنم شاید من متعلق به زمانِ دیگری هستم ؛ زمانی که کلمات معنایشان را از دست نداده بودند، و آدمها برای بودن در کنار هم، نیاز به هیچ ترفندی نداشتند. اینجا، در این هیاهویِ رنگآمیزیشده سادگی انگار یک نقص عضو است، یک حفرهی خالی که همه میخواهند با فریبهایشان پر کنند. اگر ساده بودن جرم است، من محکومم.اما ترجیح میدهم محکومِ صداقت باشم تا آزادِ حیله. شاید زخمی شوم، شاید عقب بمانم اما دستکم وقتی شبها به خودم نگاه میکنم غریبه نیستم.