جیم.
الف./
دخترک با نگاههای متعجب بهمن خیره شده بود. انگار که برای اولینبار مرا دیدهست، انگار نه انگار ماهها گهگاهی یکدیگر را میبینیم میخندیم و قلبهای همرا از وجود آرامش و امنیت پر میکنیم. کمی بعد از گذشت دقایقی دلبری کردن را شروع میکند. نیاز بهبغل دارد و وقتی بغلش میکنی، از تو جدا نمیشود. طوری بهتو میچسبد که خدایی نکرده از آن آغوش تلپی بهپایین نیفتد. نمیداند که من از جان و دل، از نفس های او در آغوشم گرفتهمش و امکان ندارد او را بهزمین بیاندازم. دخترک وقتی خستهتر میشود کمی خود را در آغوشم جابهجا میکند و مکان جدیدی، مثل قلبم پیدا میکند. دقیقهها گوش به صدای قلبم میسپارد، آرام میشود، میخندد. گهگاهی بهمن نگاه میکند، سر خودرا بالا آورده و خیره میشود. چهرهام را میبیند که نکند یکوقتی آدمی که در آغوش او قرار دارم عوض شده باشد؟ هر آدمی نزدیکش میشود، چهرهی خود را در هم میکند که مبادا اورا از من بگیرند و از من جدا شود. صداهایی در ذهنم میگوید که "چی با خودت فکرکردی؟ این دختر بهاین خوشگلی رو داری میگی سندرم داره؟ کیگفته؟ وقتی حس خوبی داری نسبت بهاین موضوع چرا خودتو آشفته میکنی؟" اما همچنان قلبم آرام نمیشود.
چشم هام رو میبندم، برای دقیقههای کوتاهی فقط تا استراحتی بهمغزم بدم. از این همه اتفاقی که مثل یهتریلی گذشت، اما مشکل اینهکه استراحت نقش خاصی تو این داستان نداره. کل اون تماسها، کل اون پیامها، لقبهارو یادم میآد و پیش خودم فکر میکنم "دیدی چهزود رفت؟ دیدی خستهاش کردی؟ همهش کارتوئه.." و همین فکرها جاشون رو بهبغض میدن. و تو خواب یا مکث کوتاهی که دارم، همهچیز میپاشه.
سلام، این پیام رو بازنشر بدید چنلتون و عضو باشین، تا من بهتون بگم اگر یهطور کاش بودید چیمیشدید و اگه یهرفتار انجام بدن براتون خوشحال میشدید رو میگم. و اگه مهمونِمون باشین یهتکبیت رو کاغذ براتون مینویسم و فوت میکنم بهتون. لطفاً در دریافت تقدیمی صبوری کنید، عضوباشین. "تمام."
جیم.
سلام، این پیام رو بازنشر بدید چنلتون و عضو باشین، تا من بهتون بگم اگر یهطور کاش بودید چیمیشدید و
پرسیدید چقدر باید بمونه، جونم بگه براتون که تا زمان دریافت صبور باشین. در غیر این صورت فردا بهتون میگم و تغییرش میدم.💓
جیم.
سلام، این پیام رو بازنشر بدید چنلتون و عضو باشین، تا من بهتون بگم اگر یهطور کاش بودید چیمیشدید و
یهچیزی درموردش بگم بهتون، بچهها اگر فقط بابت تقدیمی بهاین چنلِ من پیوستین لطفا لف بدید. چون من قلبی راضی نیستم و بابتش خیلی زحمت براتون میکشم از قلبم فوت میکنم سمتتون.🐟)
تیکهای از کتاب این بود که: «هیچچیز مجانی بهدست نمیآد. ما میدونیم که برای زنده موندن گاهی باید دست به کارهای خطرناک بزنیم.» اما چیزی که من فکر میکردم این بود الآن با این شرایط وحشتآوری که اکثرا دارن، برای نابود کردن خودشون دست بهکار های عجیب میزنن. جالبیش اینجا بود برا من که یادِ یه آدمی افتادم که سعی داشت خودشرو از ذهنِ من پاک کنه. درسته نمیشد، اما میشد و میتونست حضور خودش رو تو چشمم، ذهنم کمرنگ تر بکنه. و شد، البته که شد. با کارهایی که انجام داد باعث شد تنفر رو بهجای عشق جا بده.
جیم.
تیکهای از کتاب این بود که: «هیچچیز مجانی بهدست نمیآد. ما میدونیم که برای زنده موندن گاهی باید د
"بهش گوشکن داره یه چیزی میگه!" چیزی که میگفت، اینبود که بهاین دنیا تعلق نداریم. شاید دنیایی دیگه میتونیم بهدرستی عشقمون رو بورزیم نه ایندنیا، اما این چیزها براش حالی نبود.