این شبا(آنقدر گریه میکنم که بگویند عاقبت/نوکر ز اشک خود سفر کربلا گرفت...)ترین حالت ممکنم.
با هر بنای تاریخی که خراب میشه، یهدور توی خرابههای قلبم میشینم و عزا میگیرم.
خیلی خوشحالم که یه کنجی از مسجد برای منم جا هست. منی که کج میرم، خراب میکنم، کفر میگم، گند میزنم، خشمگین میشم، مستأصل میشم، برمیگردم، میگم دستاتو وا کن، میام تو بغلت، گریه میکنم، میگم پشیمونم، میگم درست میشم، میگم دیگه آخرینباره، دوباره دور میشم، دوباره خسته میشم، دوباره یادم میره قولامو، دوباره کج میرم، خراب میکنم، کفر میگم... خیلی خوشحالم که حتا برای منی که اینجوریام هم همیشه یه کنجی از مسجد جا هست.
ما یه اصطلاح خانوادگی داریم، وقتی خیابون شلوغه و یهدونه جای پارک خفن پیدا میکنیم میگیم اینو خدا نگهش داشته برامون. حالا احساس میکنم این شبا هرچهقدرم دیر برم مسجد، هرچهقدرم جای سوزن انداختن نباشه، باز انگار خدا جامو نگه داشته برام.
دارم دیوانه میشوم.
ما یه اصطلاح خانوادگی داریم، وقتی خیابون شلوغه و یهدونه جای پارک خفن پیدا میکنیم میگیم اینو خدا نگ
قیافه دوستم که با صدنفر دعوا کرده، بیستا لنگهکفش خورده تو سرش، دهبار کیف و کفششو گذاشته که کسی جای منو پر نکنه:
به تمام رویاهای صادقانهای که درموردمون داشتم فکر میکنم و گریهم میگیره.
بعد از تموم شدن یه آدم، پاک کردن عکسا و ویدئوهایی که اونم توش حضور داره، دردناکترین قسمته. یهو میبینی اندازه پنج سال از روزهات دیگه توی گالریت نیست. انگار هیچوقت اونروزها رو زندگی نکردی و زنده نبودی.
برای آخرینبار توی چشمای عکست نگاه کردم و ازت پرسیدم چرا؟ برای آخرینبار فقط سکوت کردی چون یه عکس بودی.
میاید بریم بله؟ این کثافتبازار ایتا قبلا فقط ممبر نشون نمیداد، الان ویو هم نشون نمیده.
میخواستم نوبت مانیکور و پدیکور بگیرم، دیدم بهعنوان یه جنگزده زیادی دارم روی ادا سرمایهگذاری میکنم.