🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗پلاک پنهان💗
#part99
سمانه لبخندی به صورت نگران سمیه خانم و صغری زد و کمی از آن ها دور شد و آرام گفت:
ــ چی شده دایی؟کمیل چیزیش شده؟
ــ آروم باش سمانه،الان نمیتونم برات توضیح بدم،سریع خودتو برسون به این آدرس
ــ دایی یه چیزی بگ...
ــ سمانه الان وقت توضیح نیست،برا سمیه یه بهونه بیارو بگو که امشب کمیل نمیاد تو هم سریع بیا ،خداحافظ
صدای بوق در گوشش پیچید،شوکه به قاب عکس روبه رویش خیره ماند،احساس بدی تمام وجودش را فرا گرفت،نفس عمیقی کشید و سعی کرد لبخندی بزند،برگشت و و کنار سمیه نشست و گفت:
ــ خاله دایی محمد زنگ زد،مثل اینکه یکی از دوستای صمیمی کمیل به رحمت خدا رفته،الانم خونشونه امشبم نمیاد چون با دایی دورو بر مراسماتن
سمیه خانم نگران پرسید:
ــ کدوم دوستش؟
ــ دایی نگفت،سرشون خیلی شلوغ بود،فقط میخواست خبر بده
صغری ناراحت گفت:
ــ خیلی بد شد ،این همه تدارک دیدیم.نمیشد یه روز دیگه میمرد
سمیه خانم اخمی کرد و گفت:
ــ اینجوری نگو صغری،خدا رحمتش کنه ان شاءالله نور به قبرش بباره
سمانه ان شاءالله ای گفت و از جایش بلند شد:
ــ من دیگه برم ،صغری برام یه آژانس بگیر
ــ کجا دخترم امشبو حتما باید بمونی پیشمون شاید کمیل برگشت
صغری حرف مادرش را تایید کرد،اما سمانه عجله داشت تا هر چه سریعتر خودش را به آدرسی که محمد داده برسد.
بعد از کلی بحث بلاخره موفق شد و صغری برایش آژانس گرفت،چادرش را سر کرد و بعد از خداحافظی سوار ماشین شد.
به پیامک نگاهی انداخت و گفت:
ــ ببخشید آقا برید به این آدرس
ــ ولی گفتید ...
ــ مقصد عوض شد
ــ کرایه بیشتر میشه خواهر
ــ مشکلی نیست
راننده شانه ای به علامت بیخیالی نشان داد و مشغول رانندگی شد،بعد از ربع ساعت با آدرسی که سمانه داد،ماشین جلوی خانه ای ایستاد،بعد از حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شد،دوباره به آدرس نگاهی انداخت ،درست آمده بود،پلاک ۵۶
دکمه آیفون را فشار داد،که سریع در با صدای تیکی باز شد،سریع وارد شد و در را بست خانه حیاط نداشت و مستقیم وارد راه پله می شدی،با ترس نگاهی به راه پله انداخت،آرام و با تردید پله ها را بالا رفت اما با دیدن محمد بالای پله ها نفس آسوده ای کشید و سریع بالا رفت.
ــ سلام دایی،چی شده
ــ آروم باش سمانه
با این حرف محمد ،سمانه آرام نشد که هیچ ،از ترس بدنش یخ زد.
ــ چی شده؟
برا کمیل چه اتفاقی افتاده...💔❤️🔥
🌷 یک روز با بچههای گردان رفته بودیم کوه. محمد توجه ویژهای به مردم حاضر در مسیر داشت. میگفت: ما هر کاری که انجام میدهیم برای رضای خدا و این مردم عزیز است. باید همیشه خودمان را توی جمع مردم بدانیم. وظیفهی حراست از انقلاب به دوش ماست و این انقلاب هم به برکت این مردم شهیدپرور و حمایت و پشتیبانی این ملت، شکل گرفته. میگفت: انشاءالله با پشتیبانی مردم و هدایت مقام معظم رهبری بتوانیم انقلاب را به صاحب اصلیاش برسانیم.
#شهید_محمد_غفاری🌹
پرواز در سحرگاه. اثر گروه شهید هادی 📙
قسمتی از وصیت شهید:
بدانید امروز جسد خون آلود ما فدای راهمان شده است . جسم من راحت آرمیده است ، روح من از شما گریه و شیون نمی خواهد . انتظارم چنین است که سلاح به زمین افتاده ام را بردارید و همیشه از ولایت فقیه و کشور انقلاب اسلامی علیه باطل دفاع کنید و من خدا را شکر می کنم که مرا شامل آیه ی شریفه ۲۰۷ سوره ی بقره کرد: و بعضی از مردم از جان خود در راه رضای خدا در گذرند و خدا با چنین بندگان رئوف و مهربان است...
دوستانم، من سلام شما را به شهدا خواهم رساند و از ایثار و از خود گذشتگی شماها برای آنها سخن خواهم گفت و به آنها می گویم که شما تعهد کرده اید، تا آخر قطره های خون خود، نبرد حق علیه باطل و پیروی از اسلام و ولایت را ادامه خواهید داد...
📙پرواز در سحرگاه. اثر گروه شهید هادی
« وَ أَمِنَ مَنْ لَجَأَ إِلَيْكُم »
و هرکه به شما پناه آورد ایمنی یافت 💔🥲
#ارباب
⚠️کسوف و خسوف برای تماشا و سرگرمی نیست بلکه نوعی هشدار است.
🌹از امام صادق و امام باقر علیهما السلام روایت شده که فرمودند:
هرگاه خداوند بخواهد بندگانش را بترساند
و نهیبش را بر مخلوقات تجدید کند،
خورشید و ماه را بپوشاند. پس هرگاه آن
را دیدید با خواندن نماز به سوی خداوند
پناه ببرید.
📙منبع: بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار ج۸۸ ص۱۶۴ باب ۶ صلاة الکسوف و الخسوف و الزلزلة و الآیات حدیث ۱۷
🔸در زمان خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی خواندن نماز آیات واجب میشود. در این زمان بهترین کار خواندن نماز آیات، استغفار کردن و به خدا پناه بردن و به عظمت و قدرت خداوند فکر کردن است.
🔸 از ساعت ۸ شب ماه گرفتگی شروع میشود و تا ساعت ۱۰ شب ادامه دارد که از زمان شروع شدن آن خواندن نماز آیات واجب میشود.
🔸همگام ماه گرفتگی دعا و نیایش را و بالاخص ذکر صلوات و«لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم »فراموش نکنید. . .