#امام_مهدی (عج): فرج من نزدیک است،
دعا کنید بَدا حاصل نشود‼️
کوه تواضع و خشوع ومعرفت علامه آیت الله بهجت (ره):
▫️ آیا نباید در فکر این باشیم که از کسی (حضرت اباصالح المهدی عجل اللّه تعالی فرجه الشریف) که خداوند برای اصلاح جامعه قرار داده بخواهیم که بیاید⁉️
👈 خود او در مسجد سهله، جمکران، در خواب و بیداری در گوش افرادی از دوستانش بدون این که او را ببینند، فرموده است: فرج من نزدیک است، دعا کنید.
▫️ یا به نقلی فرموده:
🔶 «فرجم نزدیک شده، دعا کنید بَدا تأخیر مقدر نشود. حاصل نشود.»
در محضر بهجت، جلد اول، نکته ۱۵۸
#امام_زمان_(عج)
#بشارتهای_ظهور
امام زمان دنبال این تیپ آدمهاست
مرحوم مومنی در انتهای جلسه به تعدادی از علاقه مندان که از راه دور آمده بودند گفتند:
می خواهید رمز کار را به شما بگویم؟ : برای خدا و در راه خدا کار "نسنجیده و بی توقع" انجام بده. دست کسی رو بگیر. پول رهن کسی رو بده. به کسی محبتی بکن. خودت رو بشکن. غرور خود را زیر پا بگذار. اتاقی به کسی ، عروس و دامادی، خانواده نیازمندی، بده و پول نگیر یا نصف بگیر. غذایی بده. ننشین زیر و روی کار را در بیار. نمی خواهد همه جوانب کار را بررسی کنی و نفع و ضررت را بسنجی. عمل کن. آره بابا جان. این رمز کار است. اگر این طور آدمی باشی، خودشان به سراغ شما خواهند آمد. امام زمان دنبال این تیپ آدم هاست.
مرحوم مومنی میفرمود:
ای برادران !
این قدر حرف نزنید. این قدر تحلیل نکنید. این قدر چون و چرا توی کار نیارید. اینها به میزانی که هستند از علائم نفس اند. بجای فعال کردن ذهن ، و شک آوردن تو کار ، کار کنید. توجه تون رو از خدا قطع نکنید. استقامت کردن در کار تنها کار ماست. والسلام.
ایشان میفرمود:
رمز این که مشکلات نتوانند بر ما سوار شوند و نتوانند در نظرمان همچون کوه جلوه کنند و نتوانند ما را گرفتار ترس و وحشت کنند و نتوانند ما را از پا درآورند این است که " در حالی که برای حلّ ورفع آن ها برنامه ریزی و تلاش می کنیم ، به آن ها بی اعتنایی کنیم"
🔴 در طول تاریخ خداوند همیشه مدافع مردم سرزمین ها بوده و اگر حاکمان یک سرزمین ظلم میکردند عذاب برای آنها و پیروزی برای مردم بود و اگر مردم یک سرزمین از فرمان خدا سرپیچی میکردند عذاب الهی کل آن سرزمین را نابود میکرد ...
‼️ در چنین شرایطی که مردم کشور ما مطیع امر رهبر و فرمان های الهی هستن و #بشارت های زیادی از طرف امام شهیدمان و سایر علما به ما رسیده و با توجه به روایات اسلامی که ایران زمینه ساز ظهور امام زمان عج می باشد ، به طور قطعی پیروزی مردم ایران حتمیست حتی اگر خدای نکرده تمام مسولان کشور راه کج بروند ... ظهور امام زمان عج قطعیست و اینبار جنگی رخ خواهد داد و تا سپردن پرچم اسلام به دست امام زمان عج ادامه خواهد داشت..
پیروز این ماراتن اخرالزمان سید خراسانی (امام خامنه ای) و یاران ایشان هستند. ـ
#سید
🌺ظهور بسیار نزدیک است 🌺
💠توصیه های مرحوم استاد فاطمی نیا در رابطه با ماه محرم :
🔸خالصانه در مجالس عزاداري شركت كنيد. طوري باشيد كه غير از امام حسين (علیه السلام) چيزی نبينيد.
🔸با پاكي ظاهر و باطن به اين مجالس مشرف شويد ؛ همانطور كه با وضوء وطهارت در اين جلسات شركت ميكنيم ، به وسيله استغفار ، طهارت باطني هم كسب كنيم.
🔸قبل از ورود به مراسم عزاي ابي عبدالله (عليه السلام) بگوييم: خدايا اگر در وجود من مانعي از كسب فيض ابي عبدالله عليه السلام هست، آن را برطرف بفرما.
🔸دهه محرم ، دهه تحول است ، جناب حرّ يك شخص است اما حرّ شدن يك جريان ميباشد. در اين دهه بايد متحول شويم.( این یک دهه رو تصمیم بگیر گناه نکنی آقاجان)
🔺رهبر شهید...
⭕️بخصوص از وارد کردن هرگونه مواد مصرفی از آمریکا جدّاً پرهیز شـــود.
#علی_الاصول
سلام و نور خدمت همهی اعضای عزیز❤️🪄
عزاداری هاتون قبول🖤✨
پاااارت داریم!!!🌝🔥
اومدم با ۲ پارت هیجانی از رمانمون💖⚡️
راس ساعت ۵ پارت ها قرار میگیرن💫
ادمینای محترم❗️
لطفا تا ۵ و ۴۰ دقیقه هیچ گونه پیامی داخل کانال گذاشته نشه!
ممنون از توجهتون🙏🏻💕
#پروندهیغریبهایاشنا
#part5
آخ آخ آخ سوختم اهههه
اینقدر تو فکر بودم نفهمیدم چایی رو خالی کردم رو دستم !
رفتم سمت گوشیم که داشت خودشو میکشت چته آخه زبون بسته؟!
با دیدن اسم <سرهنگ دلقک> تکخندی زدم.
+الو سلام داداشم چطوری؟
_سلام به تو عزیز دلِ آرازززز یه خبر نگیریییی؟! ببینی همسر عزییییزت زندست؟!
مُردست؟! حالش بَده؟! حالش خوبه؟! چی کارا می...
پریدم وسط حرفش و با خنده گفتم:
+خبه خبه خرس گنده خجالت بکش!
با لحن زنونه ای گفت:
_وااااا برا چی خجاااالت؟!
سرزنش وار صداش کردم که دیگه بسه به خودش بیاد!
+آرااااز!
_جوووونم!
+زهرمار آدم شو
_عههه چه توقعی داری از من؟! مگه فرشته ها آدم میشن؟!
اینم مسخره بازیش گل کرده بودا!
+کاری نداری قطع کنم؟!
_نههههههههه قطع نکننننننننن
یکم مکث کرد و گفت:
_میگم شاهرخ نمیای سازمان؟!
+چیزی شده؟!
_نه والا چیزی نشده حوصله بچه ها سر رفته منم که دلم برا شوهرم تنگ شده گفتم بزنگم بیای یکم خودمونو سرگرم کنیم رفع دلتنگی....
بازم پریدم وسط حرفش و گفتم:
+بس کن مردککک! مگه من اسباب بازیام که شما ها رو سرگرم کنم؟؟!!
_خب حالا پاشو بیا یه مسئله ای هست!
جدی شدم و گفتم:
+الان میام مسئله راجب همون دخترِ گمشدس؟!
با لحنی که یکم عوض شده بود گفت:
_پاشو بیا بعداً حرف میزنیم راجبش
اخمامو کشیدم تو هم و گفتم: باشه فعلا کار نداری
_نه داداش برو آماده شو بیا
+باشه داداش یا علی
_یاعلی!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part6
شاهین درو باز کرد و تا منو دید تا کمر خم شد
و دستش رو دراز کرد به معنی: بفرمایید
بی توجه به شاهین و بقیه بادیگاردا وارد پارکینگ شدم و ماشین و پارک کردم ؛
شاهین یه جور متعجبی داشت نگام میکرد!
_اگه چشماتو نمیخوای میتونی بازم بهم زل بزنی!
با خونسردی و بیرحمی تمام گفته بودم!
بوی ترس به مشامم رسید پوزخندی زدم که شاهین سریع سرشو انداخت پایین و گفت:
+معذرت خانم قصد جسارت نداشتم!!!!
سری تکون دادم و گفتم:
_مجازات تکرار؟!
منتظر بودم خودش جمله رو کامل کنه! جمله ای که از من یه هیولا ساخته بود!
مردمک چشماش لرزید و گفت:
+مرگه!!!
پوزخندی زدم و گفتم:
_کجاست!؟
+خانم.... تو اتاقتون منتظره
سرم رو تکون دادم و به طرف آسانسور رفتم زیر دکمه p رو فشار دادم. طبقهی وحشت!
وارد اتاق مخصوصم شدم اتاقی که فقط من میدونستم چی توش میگذره!
یه اتاق سرد با دو رنگِ متضاد! سفید و مشکی! دقیقا مثل شخصیتم......
کمدم رو باز کردم و لباسی بیرون آوردم برام فرقی نداشت چون همشون مشکی بود.
بارونی مشکی و براقم رو تنم کردم و با پوشیدن پاشنه بلند مشکی و کلاه مخصوصم استایلمو تکمیل کردم .
آرایش مشکی و خوفناکی روی صورتم نشوندم و ماسک ترسم رو برداشتم.
چرا ترس؟! خب معلومه!
هر جا ترس باشه حتما شبح اونجاست و باعث و بانی اونه!
ماسکم پر دار و آینه ای بود و تقریبا نصف
بیشترِ صورتم رو میپوشوند و همین باعث میشد بتونم توی مردمک لرزون آدمای دورم ترس رو ببینم و ازش لذت ببرم!
عطری به تلخی قهوه و به سردی یخ زدم و رفتم سراغ تابلو .
دستمو گذاشتم روی دوتا گوی یخیِ چشم گرگ توی تابلو و فشارش دادم که از زیرش کشویی اومد بیرون و کلت طلاییم نمایان شد.
پوزخند ناخداگاه اومد رو صورتم!
یاد حرف شاهرخ افتادم؛
_ تو تنها دختر مهربون و خوشگل و معصومی هستی که تو دنیاس!
هه! منو مهربونی! شاهرخ منو نمیشناسه وگرنه اصلا و ابدا از این حرفا نمیزنه!
مهربون و معصوم نه بیرحم و سرد!
تا الان نصف اطلاعات کشور و من دادم اونور آب و تعداد مامورای رده بالایی که کله پا کرده بودم از دستم در رفته بود!
جوری که هیچ احدی نفهمید من بودم!
بیخیال شدم و رفتم سراغ صندوقم ، رمز تولد شاهرخ رو زدم و بازش کردم و مدرکی که توش اطلاعات زیادی بود رو برداشتم، همون مدارکی که ماریا برام گیر اورد ولی خب....
پوزخندی زدم...
آره کشتمش! با بیرحمی و سنگدلی تمام!
دستش برام رو شده بود و سزای خیانت مرگه! اونم نه یه مرگ معمولی...!
درد میکشه با ذره ذره وجودش استخوناش ذوب میشن، بافت بدنش از هم میپاچه و در نهایت زجرکش میشه!
نظرش عوض شده بود! چیشده یه دفعه که جکسون رو فرستاده!؟ برای چی فرستادنش؟!
بلند شدم و گاو صندوقمو بستم نگاهی تو آینه به خودم کردم!
یه دختر مثل من چقدر میتونه سنگ باشه!........
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
شیعه مَہد؎🌱
#پروندهیغریبهایاشنا #part6 شاهین درو باز کرد و تا منو دید تا کمر خم شد و دستش رو دراز کرد به
۲ پارت از رمانمون نوش نگاهتون🎀🫴🏻