🔺رهبر شهید...
⭕️بخصوص از وارد کردن هرگونه مواد مصرفی از آمریکا جدّاً پرهیز شـــود.
#علی_الاصول
سلام و نور خدمت همهی اعضای عزیز❤️🪄
عزاداری هاتون قبول🖤✨
پاااارت داریم!!!🌝🔥
اومدم با ۲ پارت هیجانی از رمانمون💖⚡️
راس ساعت ۵ پارت ها قرار میگیرن💫
ادمینای محترم❗️
لطفا تا ۵ و ۴۰ دقیقه هیچ گونه پیامی داخل کانال گذاشته نشه!
ممنون از توجهتون🙏🏻💕
#پروندهیغریبهایاشنا
#part5
آخ آخ آخ سوختم اهههه
اینقدر تو فکر بودم نفهمیدم چایی رو خالی کردم رو دستم !
رفتم سمت گوشیم که داشت خودشو میکشت چته آخه زبون بسته؟!
با دیدن اسم <سرهنگ دلقک> تکخندی زدم.
+الو سلام داداشم چطوری؟
_سلام به تو عزیز دلِ آرازززز یه خبر نگیریییی؟! ببینی همسر عزییییزت زندست؟!
مُردست؟! حالش بَده؟! حالش خوبه؟! چی کارا می...
پریدم وسط حرفش و با خنده گفتم:
+خبه خبه خرس گنده خجالت بکش!
با لحن زنونه ای گفت:
_وااااا برا چی خجاااالت؟!
سرزنش وار صداش کردم که دیگه بسه به خودش بیاد!
+آرااااز!
_جوووونم!
+زهرمار آدم شو
_عههه چه توقعی داری از من؟! مگه فرشته ها آدم میشن؟!
اینم مسخره بازیش گل کرده بودا!
+کاری نداری قطع کنم؟!
_نههههههههه قطع نکننننننننن
یکم مکث کرد و گفت:
_میگم شاهرخ نمیای سازمان؟!
+چیزی شده؟!
_نه والا چیزی نشده حوصله بچه ها سر رفته منم که دلم برا شوهرم تنگ شده گفتم بزنگم بیای یکم خودمونو سرگرم کنیم رفع دلتنگی....
بازم پریدم وسط حرفش و گفتم:
+بس کن مردککک! مگه من اسباب بازیام که شما ها رو سرگرم کنم؟؟!!
_خب حالا پاشو بیا یه مسئله ای هست!
جدی شدم و گفتم:
+الان میام مسئله راجب همون دخترِ گمشدس؟!
با لحنی که یکم عوض شده بود گفت:
_پاشو بیا بعداً حرف میزنیم راجبش
اخمامو کشیدم تو هم و گفتم: باشه فعلا کار نداری
_نه داداش برو آماده شو بیا
+باشه داداش یا علی
_یاعلی!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part6
شاهین درو باز کرد و تا منو دید تا کمر خم شد
و دستش رو دراز کرد به معنی: بفرمایید
بی توجه به شاهین و بقیه بادیگاردا وارد پارکینگ شدم و ماشین و پارک کردم ؛
شاهین یه جور متعجبی داشت نگام میکرد!
_اگه چشماتو نمیخوای میتونی بازم بهم زل بزنی!
با خونسردی و بیرحمی تمام گفته بودم!
بوی ترس به مشامم رسید پوزخندی زدم که شاهین سریع سرشو انداخت پایین و گفت:
+معذرت خانم قصد جسارت نداشتم!!!!
سری تکون دادم و گفتم:
_مجازات تکرار؟!
منتظر بودم خودش جمله رو کامل کنه! جمله ای که از من یه هیولا ساخته بود!
مردمک چشماش لرزید و گفت:
+مرگه!!!
پوزخندی زدم و گفتم:
_کجاست!؟
+خانم.... تو اتاقتون منتظره
سرم رو تکون دادم و به طرف آسانسور رفتم زیر دکمه p رو فشار دادم. طبقهی وحشت!
وارد اتاق مخصوصم شدم اتاقی که فقط من میدونستم چی توش میگذره!
یه اتاق سرد با دو رنگِ متضاد! سفید و مشکی! دقیقا مثل شخصیتم......
کمدم رو باز کردم و لباسی بیرون آوردم برام فرقی نداشت چون همشون مشکی بود.
بارونی مشکی و براقم رو تنم کردم و با پوشیدن پاشنه بلند مشکی و کلاه مخصوصم استایلمو تکمیل کردم .
آرایش مشکی و خوفناکی روی صورتم نشوندم و ماسک ترسم رو برداشتم.
چرا ترس؟! خب معلومه!
هر جا ترس باشه حتما شبح اونجاست و باعث و بانی اونه!
ماسکم پر دار و آینه ای بود و تقریبا نصف
بیشترِ صورتم رو میپوشوند و همین باعث میشد بتونم توی مردمک لرزون آدمای دورم ترس رو ببینم و ازش لذت ببرم!
عطری به تلخی قهوه و به سردی یخ زدم و رفتم سراغ تابلو .
دستمو گذاشتم روی دوتا گوی یخیِ چشم گرگ توی تابلو و فشارش دادم که از زیرش کشویی اومد بیرون و کلت طلاییم نمایان شد.
پوزخند ناخداگاه اومد رو صورتم!
یاد حرف شاهرخ افتادم؛
_ تو تنها دختر مهربون و خوشگل و معصومی هستی که تو دنیاس!
هه! منو مهربونی! شاهرخ منو نمیشناسه وگرنه اصلا و ابدا از این حرفا نمیزنه!
مهربون و معصوم نه بیرحم و سرد!
تا الان نصف اطلاعات کشور و من دادم اونور آب و تعداد مامورای رده بالایی که کله پا کرده بودم از دستم در رفته بود!
جوری که هیچ احدی نفهمید من بودم!
بیخیال شدم و رفتم سراغ صندوقم ، رمز تولد شاهرخ رو زدم و بازش کردم و مدرکی که توش اطلاعات زیادی بود رو برداشتم، همون مدارکی که ماریا برام گیر اورد ولی خب....
پوزخندی زدم...
آره کشتمش! با بیرحمی و سنگدلی تمام!
دستش برام رو شده بود و سزای خیانت مرگه! اونم نه یه مرگ معمولی...!
درد میکشه با ذره ذره وجودش استخوناش ذوب میشن، بافت بدنش از هم میپاچه و در نهایت زجرکش میشه!
نظرش عوض شده بود! چیشده یه دفعه که جکسون رو فرستاده!؟ برای چی فرستادنش؟!
بلند شدم و گاو صندوقمو بستم نگاهی تو آینه به خودم کردم!
یه دختر مثل من چقدر میتونه سنگ باشه!........
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
شیعه مَہد؎🌱
#پروندهیغریبهایاشنا #part6 شاهین درو باز کرد و تا منو دید تا کمر خم شد و دستش رو دراز کرد به
۲ پارت از رمانمون نوش نگاهتون🎀🫴🏻
راستی رفقا،
یکی از عزیزان دچار یه مشکلی شدن اگه براتون مقدور هستش لطفا نفری سه تا الهی به رقیه برای رفع مشکلشون بگین...!💔
شیعه مَہد؎🌱
۲ پارت از رمانمون نوش نگاهتون🎀🫴🏻
امیدوارم دوست داشته باشین☘
یا علی🫀