سلام به همگی🌷✨
عزاداری های همتون قبول🖤❤️🩹
دوستان عزیز راس ساعت ۵ پارتگذاری داریم.☘🌝
ادمین های گل لطفا تا ۵ و ۴۰ دقیقه پست و تقدیمی نزارید!!!!!
ممنون از توجهتون 🎀
#پروندهیغریبهایاشنا
#part15
~\ شاهرخ /~
با اخم گفتم:
+شاید قاتل، رئیس یا دشمنِ رئيسش بوده!
با سردرگمی نگاهم کردن که دست به سینه گفتم:
+نیما گفت جاسوس بوده اگه دشمنای رئیسش بودن اونو شکنجه میکردن و به همین راحتی با یه گلوله و چاقو ولش نمیکردن!
ولی احتمال اینکه رئیسش قاتل باشه بیشتره!
×چطور؟!
+خب فهمیده جاسوسش لو رفته و برای اطمینان از لو نرفتن خودش اونو رو حذف کرده!
آراز سر تکون داد و گفت:
_منطقیه!
یه پانچ زدم به عکس جسد و گفتم:
+دختره مورچه شون بوده، معلومه تازه کاره که به راحتی لو رفته و اونام کشتنش وگرنه کسی که تو این کار خبره باشه نه لو میره نه کشته میشه!
رو بهشون کردم و گفتم:
+ببینم سر نخی چیزی پیدا نکردین همراهش مثلا گوشی، کارت؟!
نیما که حسابی تو فکر بود نگاهش رو داد سمت من و گفت:
×قاتل خیلی کار بلد بوده هیچ رد پایی از خودش و اطلاعاتی از دختره بجا نگذاشته!
به آراز نگاه کرد. آراز دستشو به چونش گرفت و با چشمای ریز شده گفت:
_به جر یه چیز!
با اخم نگاهش کردم که دستاشو قفل هم کرد و اومد جلو.
+الان تیری که توی کبد اون جسد بود رو داریم، اما مشکل اینجاست که اون تیر ماله یه گلولهی معمولی نیست!
با سردرگمی نگاهش کردم که گفت:
+نوک تیز، دارای زهر عقرب قرمز، کوچیک ولی مرگبار!
نیما تایید کرد و سمت من برگشت:
×این گلوله، مال یه تفنگ خاص ِ ؛ تفنگی که توی جهان شاید حداقل ۳یا ۴ تا از اون وجود داشته باشه! کلت طلایی!
اوه!
سرم رو بالا گرفتم و دوباره به عکس خیره شدم... کلت طلایی......
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part16
~\ شاهرخ /~
کلافه از این همه سردرگمی دستی به موهای لختم کشیدم.
ای خدا! این چه پرونده ای بود؟!
در عین سادگی خیلی خیلی پیچیده بود!
خودم رو روی صندلی رها کردم چشم هام رو روی هم گذاشتم تا یکم آروم شم؛
نسیمی که صورتم رو نوازش میکرد و صدای باد که از لا به لای شاخ و برگ های درختها رد میشد کمی از کلافگیم کم میکرد..... ولی همچنان سردرد امانمو بریده بود!
تو خودم بودم که دستی رو شونم قرار گرفت. چشمامو آروم باز کردم و آرازو دیدم.
از نیش شیطونش خبری نبود ولی لبخند دلگرم کنندهای رو لباش بود.
که توی دستش یه لیوان بود، بوی گلگاو زبون که به مشامم خورد، فهمیدم آراز بازم برادری کرده و برام جوشونده درست کرده!
واقعا این پسر یه رفیق واقعیه، هر جا که لازمش دارم همیشه هست و کمک حالمه، چه تو کار و عملیات چه تو فشار های روحی که بهم وارد میشه!
_حالت خوبه همسری؟!
اینو گفت و آروم کنارم نشست؛
با چشمای ریز شده نگاش کردم! خاک توسر!
دوباره چشم رو هم گذاشتم که گفت:
_بیا ، بیا این جوشونده رو بخور یکم آروم شی پسر! بخور ببین آقاااا آراااز چه کردههههه!
سرم رو بلند کردم و لیوان رو ازش گرفتم و چند قلوب ازش خوردم. همیشه از چیزای تلخ بدم میومد، میدونست و شیرینش کرده بود!
واقعا این پسر محشره!
لبخندی رو لبام مهمون شد و دوباره سرم رو به صندلی تکیه دادم و آسمون رو هدف نگام قرار دادم:
_ای بابا شاهرخ! تو همیشه میخوای همینجوری کنی با خودت؟! به هر حال همه چی همینجوری نمیمونه که بلاخره یه سرنخی یه چیزی پیدا میکنیم که به درد بخوره ! اصلا تو چرا هر وقت یکم به بن بست میخوریم قاط میزنی پسر؟!
با کلافگی گفتم؛
+من چمیدونم دست خودم نیست که
آهی کشیدم و دوباره یه قلوب از جوشونده گل گاو زبون خوردم.....
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part17
~\ شاهرخ /~
_ای بابا بسه دیگه من درستت میکنم بیا بریم حالا یکم پیش بروبچ حال و هوات عوض میشه و بعدشم میشینیم یکم میگردیم یه سرطناب پیدا کنیم!
بعدشم نیششو باز کرد. لبخندی از این مسخره بازیش اومد رو لبم. سرطناب!
آراز راست میگه ، دیگه همیشه که نمیشه اینجوری بمونم! با دستی که آزاد بود زدم به شونش و با لبخند کش داری بهش گفتم:
+اصلا تکی به مولا! من صد بارم به دنیا بیام تو رو واسه رفیقم انتخاب میکنم.....
اونم خندید و با لحنی که شیطنت ازش چکه میکرد گفت:
ای بابا اختیار داری،
بعد با صدای کشدار و زنونه گفت :
منم صدبار به دنیا بیام فقط زنِ تو میشم!
چندشم شد از این شیطنتش و نذاشتم ادامه بده و هولش دادم و از صندلی افتاد پایین و هر هر میخندید!
منم از این کارش به خنده افتادم!
+خرس گنده برو گمشو ببینم
همونطور که داشت میخندید بلند شد و درحالی که اثرات خنده هنوز روی صورتش بود گفت:
_خوبه دیگه حال و هواتو عوض........
حرفش با صدای داد نیما نصفه موند!
نگران شدم یعنی چی شده!؟
نیما خودش رو به ما رسوندو منم از صندلی پا شدم و گفتم
چته مگه سر آوردی پسر!
درحالی که نفس نفس میزد گفت؛
×بابا.... دوساعته .....دارم صداتون میکن...میکنم..
آراز با تعجب از نیما پرسید:
_خو بگو چی شده؟!
نیما که یکم نفسش سر جاش اومد رو به من با شور گفت:
×یه چیزی درباره پرونده پیدا کردیم!
منو آراز همزمان با خوشحالی خاصی به هم خیره شدیم و روبه نیما سریع گفتم:
+خب پس چرا وایسادی بریم دیگه!
باهم راه افتادیم به سمت ساختمون سازمان تا ببینم چی پیدا کردن......
.................
رفتم سمت میز و با کلی پرونده مواجه شدم!
+اینا چیه؟!
نیما در حالی که یه پرونده دستش بود سمتم اومد و جلوم بازش کرد!
مهر قرمز رنگ نظرم رو جلب کرد " ناتمام "
عکس یه جسد پسر ۲۸ ۲۷ ساله بود؛
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
شیعه مَہد؎🌱
#پروندهیغریبهایاشنا #part17 ~\ شاهرخ /~ _ای بابا بسه دیگه من درستت میکنم بیا بریم حالا یکم پ
۳ پارت هیجانی تقدیم به چشم هاتون🪄☘
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعوتید همه برای آخرین بار برای دیدار با حضرت اقا💔😭