eitaa logo
شیعه مَہد؎🌱
1.4هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
6.3هزار ویدیو
66 فایل
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎.🤍 ماشیعه‌مَہد؎فرزند‌نائب‌امام‌زمان فرزندشهیدسیدعلی‌خامنه‌ای💔 منتظرانتقام‌باشید شیعه‌به‌دنیا آمدیم‌که‌مؤثردرتحقق ظهورمولاباشیم.🤍🌚 مُتولدِ1403/2/22 اينجا!؟ چنلےازبوی دلنتگی‌فراقِ مَہد؎ِفاطمه🫀⛓ آیدی مالک: @gomnAm1_3_5
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام رفقا🪄 حالتون خوبه؟ عزاداریاتون قبول🖤 پارت داریممم🎀 راس ساعت ۵ دو پارت خوشگل میفرستم خدمتتون☘
تا ساعت پنج و چهل دقیقه پست و تقدیمی در کانال قرار نگیره ❌🚫
~\ ماهرخ /~ به صفحه لپتاب پوزخندی زدم و رفته رفته پوزخندم تبدیل به قهقهه شد. همزمان کف میزدم و می‌خندیدم. اووووخــــی کوچولووووووی ترسوووووو به خنده‌ی افسانه ایم پایان دادم و ماگ سیاه رنگمو از روی میز برداشتم. تکیمو دادم به صندلی و با لبخند خبیث متن پیام دوباره خوندم. [امروز راس ساعت ۶ شهربازی متروک..‌.] جواب بهش ندادم و لپتاب رو بستم. جرعه ای از قهوه داخل ماگ خوردم و دوباره زدم زیر خنده. کسی حق مخالفت با شبح رو نداشت! هیچ کس! می‌دونستم جکسون دیگه اون آدم قبل نمیشه‌؛ در این باره اصلا احساس بدی نداشتم! چون اون با من مخالفت کرده بود! من! حالا‌ام که فهمید سزای مخالفت با شبح چیه! آدرس شهربازی متروکه که از یه ناشناس برام فرستاده بودو دوباره خوندم. تقریبا میشه گفت نزدیک بود! شک نداشتم خود ادوارد این پیام رو برام فرستاده! خودِ خودِ خودش! صبح بود و وقتی بیدار شدم شاهرخ نبود. لپتابو بستم و نگاهی به ماگ انداختم. لبخند شرورانه ای زدم و انگشتامو رو لبه‌ی ماگ کشیدم. هوووم! دیدار با جناب کارسن!، کجا؟! یه شهربازی متروکه‌! قبلا به اونجا رفته بودم واقعا وحشت آور بود و البته؛ مورد علاقه من! از روی صندلی بلند شدم و سمت کمد رفتم، لباس و حوله تن پوشمو درآوردم و آماده گذاشتم. یه دوش کوتاه می‌تونست مغزمو برای یه نقشه خفن آماده کنه! ... مشغول خشک کردن موهام بودم که به ساعت نگاه کردم. عقربه ها روی ۴ و خورده ای درجا می‌زدن! باید میرفتم مقر! ادامه دارد.... به‌قلم: رازا    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
~\ ماهرخ /~ توی اتاق خصوصیم داخل مقر بودم و داشتم برای ملاقات با جنــــــاب کارسن لباس انتخاب می‌کردم. چرخی زدم و توی آینه به خودم نگاه کردم. هوووم خوبه! مثل همیشه عالی و تک! طبق معمول لنز سیاهم رو، فقط توی چشم چپم گذاشتم، قیافم رو خیلی عوض میکرد و این کمک کننده بود! یه چشمم مشکی رنگ و چشم دیگم آبی بود. مثل این بود که واقعا سندروم وار دنبرگ رو دارم! (نوعی سندورم نادر که باعث متفاوت بودن رنگ چشمای فرد میشه) نقابم رو روی صورتم گذاشتم و سویچ رو از روی میز برداشتم. کلت طلاییم رو از پشت تابلوی گرگ چشم یخی درآوردم و جاسازش کردم. رمز رو زدم و درا قفل شدن. صدای کفش های پاشنه بلندم سکوت سالن رو می‌شکست. با غرور به سمت ماشینم قدم برمی‌داشتم و ایلیا و سینا پشت سرم بودن. با دستم بهشون علامت دادم که سر تکون دادن و با اخم و جدیت سوار ماشیناشون شدن. خودمم سوار ماشینم شدم و جلوتر از سینا و ایلیا رفتم سمت اون شهربازی ترسناک! بعد چند مین رسیدم به محل قرار و از ماشین پیاده شدم. با چشمای ریز شده اطرافو اسکن می‌کردم که مبادا کلکی تو کار باشه! البته بعد اون اتفاق کسی جرعت نداره به شبح کلک بزنه. کلت رو تو دستم محکم کردم و سرم رو با غرور بالا بردم. از فضای این شهربازی متروک خیلی خوشم میومد! دقیقا مثل بازی کاراوال‌ بود! ساکت...ترسناک...کشنده...! ادامه دارد.... به‌قلم: رازا    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
23.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان تکان دهنده طلا فروشی که از یک خانواده‌ای که مشکلات شدیدی داشتن، طلاها را ارزون خریده بود... الله اکبر ... یا الله.یاالله.یا الله. 🤲خداوندا به همه ما بندگان خودت رحم کن. از گناهان ما بگذر. مارا به راهی که درست است؛ هدایت کن. 🤲الهی . یا رب العالمین....
سلام علیکم 🌺 تا جایی که میتونید این چهره های معروف رو پخش کنید .👆👆 که تلنگری باشه برای بعضی از جوانها تا بدونند شعار زن، زندگی آزادی رو کیا درک کردند و چطور به آزادی واقعی رسیدند .... درثواب نشرش شریک باشید