eitaa logo
شیعه مَہد؎🌱
1.4هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
6.3هزار ویدیو
66 فایل
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎.🤍 ماشیعه‌مَہد؎فرزند‌نائب‌امام‌زمان فرزندشهیدسیدعلی‌خامنه‌ای💔 منتظرانتقام‌باشید شیعه‌به‌دنیا آمدیم‌که‌مؤثردرتحقق ظهورمولاباشیم.🤍🌚 مُتولدِ1403/2/22 اينجا!؟ چنلےازبوی دلنتگی‌فراقِ مَہد؎ِفاطمه🫀⛓ آیدی مالک: @gomnAm1_3_5
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاممم به همگی🎀 عزاداری هاتون قبول🖤 امیدوارم عالی باشید🪄 راس ساعت ۵ پارت دارییییم🌱
رزق امروز مون دیدار با خانواده شهید باصربهرام‌نژاد هست✨ ایشون محافظت شخصی حضرت آقا بودن. مادر شهید می‌فرمودند؛از بچگی بیمه حضرت عباس کرده بودم شهادتش هم مثل حضرت عباس«ع» بوده. میگفتن ایشون فرصت نکردن سحری بخورن💔 بعداز دو روز پاهای مبارک شهید به باقیه پیکر شهید بزرگوار پیوسته🥀
شیعه مَہد؎🌱
رزق امروز مون دیدار با خانواده شهید باصربهرام‌نژاد هست✨ ایشون محافظت شخصی حضرت آقا بودن. مادر شهید م
رفقا فکر نکنید چون ایشون محافظت رهبر شهید بودن حتما الان خونشون داخل برج هستو.... خونه شهید والامقام در شهرری هست. خیلی ها فکر میکنن چون محافظت رهبر بودن خونه ایشون تو مجتمع مسکونی یا برج هست اما خیر بزنید داخل گوگل میتونید عکس و فیلم های خونه شهید و سخنان خانواده آشون رو بخویند🌱
شیعه مَہد؎🌱
سلاممم به همگی🎀 عزاداری هاتون قبول🖤 امیدوارم عالی باشید🪄 راس ساعت ۵ پارت دارییییم🌱
~\ شاهرخ /~  ×بفرما اینم چایی آقا نیما ریز! +به‌به دست شما درد نکنه ولی فقط خالی باید بخوریم؟ ×من ده بار به آراز گفتم قندو بیاره معلوم نیست رفته قند بسازه یا بیاره! تکخندی از این حرص خوردنش زدم که صدای آراز توجهمونو جلب کرد. _خب دیگه شمام، آوردمممم هممون روی صندلی ها نشستیم و مشغول چای خوردن شدیم. _شاهرخ بریم سر وقت پرونده های بابات؟! + اره معلومه که میریم ، بخورید بریم چایی مونو که خوردیم بلند شدیم و همه اتاق منو به قصد رفتن به اتاق بابام ترک کردیم. ×اووووو شااااهرخخخخ اینجا اتاق باباته!!!! چقدر قدیمیه!!!! نیما بود که با بهت این جمله رو گفت! +اره خب خیلی وقتی کسی نیومده اینجا نشستم رو صندلیِ بابا و بچه هام دورم جمع شدن آراز بعد یکم توضیح برای سبحان و نیما درباره پرونده هایی که پیدا کردیم، نشست و اونا هم مشغول گشتن توی پرونده ها شدن. بازم همون جنازه های ناشناس همون سرنخ های ناتموم و پیچیده، دنبال پرونده اون دختر گشتم ولی انگار جا مونده بود تو اتاق خودم +آراز؟ - جونم؟ چشم غره ای بهش رفتم که به هیچ جاش نگرفت، هر چی نباشه الان تو سازمانیم دیگه رفیق محسوب نمی‌شیم؛ همکاریم! +برو پرونده ۵۷۴ رو از اتاقم بیار _چششششم آراز رفت و منم دوباره چشم دوختم به همون پرونده ها؛ بعد حداقل یه دقیقه آراز نفس نفس زنان جلو در ظاهر شد، با اخم بلند شدم. نکنه اتفاقی افتاده؟ +چی شده؟ - ب...بیا.... رفت سمت اتاقم منم دنبالش وقتی داخل شدیم رفت سمت لپتاپ و جلوم گذاشتش _یکی وارد سازمانِ منطقه‌ی خالی شده!!!!!!!! هشداری که لپتاپ نشون میداد درست بود برای اون سازمان بود ولی چرا؟! بعد اون عملیات بابام دیگه کسی اونجا نرفت، چیزی اونجا........!!!!!!!!! با بهت گفتم: +توی عملیات آخر بابا مدارک عملیاتِ دایره سیاهو اونجا گذاشته بود!!!!! با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد و گفت: _بعد بابات کسی دیگه اونجا نرفت؛ پ..پس!!!!! سریع لبتاپو گذاشت رو میز و گفت: _باید بریم اونجا شاهرخ بدو!!!! با سرعت دنبالش رفتم و با هم سوار ماشین شدیم و به سمت سازمانِ منطقه‌ی خالی حرکت کردیم........ ادامه دارد.... به‌قلم: رازا    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
~\ ماهرخ /~ توی ماشین نشستم و استارت زدم. فرمونو چرخوندم و از شهربازی متروکه زدم بیرون. بوی ادکلن سرد و تلخش هنوز تو بینیم بود! مردک ِ کوه غرور! مثلا می‌خواست ببینه هنوزم شبح ۴ سال پیشم یا نه! حرفاش تو گوشم زنگ می‌زد. اثبات؟! هه! آره! بهم گفته بود باید خودمو ثابت کنم! به شبح همچین چیزی گفته بود! به مــــنی که کسی جرعت نداشت کنارم بلند نفس بکشه و تو چشمام زل بزنه! جاش بود همونجا می‌کوبیدم تو دهنش و با کلت خوش‌دستم دخلشو می‌آوردم، ولی خب نمی‌شد! یه صدایی از توی وجودم می‌گفت: 《 به حس شیرینی که بعد انجام این کار میاد تو وجودت فکر کن! اون موقعی که میشی دست راست ادوارد و همزمان دوتا از بزرگترین باندهای ایران، چیزی جلو دارت نیست! 》 تو ذهنم همه‌ی حرفاشو مرور کردم. باید به بهترین شکل ممکن بهش می‌فهموندم کی هستم! دیگه نمی‌زاشتم مثل سری قبل بشه! &^فلش بگ ^& <ملاقات> هر کسی نمی‌تونست جای من باشه! با غرور ذاتیم، آروم اما محکم سمتش قدم برداشتم. روی صندلیِ چرم مشکی رنگی نشسته بود و پشتش به من بود. با صدای پای من به آرومی سمتم برگشت. پاهاشو روی هم انداخته بود و یکی از گرون ترین سیگارهای دنیا بین انگشتاش درحال سوختن بود! همیشه همین بود مغرور و خشک! منم دست کمی ازش نداشتم ولی اون زیاد روی می‌کرد! صورتش زیر اون نقابِ مشکیش پنهان شده بود. سیگاری که کمی ازش کشیده بود رو روی زمین انداخت و بهم نگاه کرد. با غرور، ابرویی که ماسکم نپوشونده بودو بالا انداختم و سمت صندلی مقابلش رفتم. مثل خودش پامو روی هم انداختم و خونسرد به نقابش زل زدم. ادامه دارد.... به‌قلم: رازا    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
شیعه مَہد؎🌱
#پرونده‌ی‌غریبه‌ای‌اشنا #part43 ~\ ماهرخ /~ توی ماشین نشستم و استارت زدم. فرمونو چرخوندم و از شهر
دو پارت نوش نگاه گرمتون✨ رفقا سوال خیلیاتون بود که فاصله زمانی اتفاقاتی که برای شخصیت های داستان میوفته، چقدر هستش؛ باید بگم که این اتفاقاتی که برای شاهرخ و ماهرخ میوفته به صورت هم زمان هستش ☘
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگه چیکار کردن ک اعدامشون کردید؟؟؟؟؟
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎.🤍
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بطلب‌حرم‌بطلب‌حرم اللهم الرزقنا حرم حرم حرم . . .💔