ایرانیا همه برنامه هاشونو با چای خوردن تنظیم میکنن
یه چای بخوریم بعدبریم
چاییمونو بذاریم خونه اونا بخوریم
چایمو بخورم بعد درس میخونم
چاییمو بخورم برم ورزش 😂
@jokevahshi😂
همکارام برام دسته گل گرفتن و روز روانشناس رو بهم تبریک گفتن
منم عکس رو گذاشتم استوری و تشکر کردم که به فکرم بودن
بابام زنگ زده میگه رضا بابا تو داخل بیمارستان مگه چه کاره ای!؟
چراباید روز دختر رو بهت تبریک بگن!؟
حالا یه شوخی بین خودتونه چرا استوری میذاری؟
اخه مرددد😭
@jokevahshi😂
بابامو که پشه ها نیش میزدن بابام حرصی میشد واسه سر پشه جایزه میذاشت، ماهم مثله دیوونهها در به در پشه کشتن با بدبختی میکشتیم جنازه رو میبردیم که جاییزه رو بگیریم.
بابام میگفت این نبود منو نیش زد احتمالا دادششو کشتید
چقدر از کودکی و سادگی ما سو استفاده کردی تو آخه پدر من 😁😁
@jokevahshi😂
داستانک🦋🐥
روزی، یک پدر همراه با پسر پانزده ساله اش از روستایی دور افتاده برای انجام خرید به شهر آمدند و وارد یک مرکز تجاری می شوند. 👨🦳
پسر متوّجه دو دیوار براق نقرهای رنگ می شود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر می پرسد، این چیست؟
پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده می گوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام و نمی دانم.
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقرهای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد و دیوار براق از هم جدا شد و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر هر دو چشمشان به شماره هایی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی رفت.
هر دو خیلی متعجب تماشا می کردند که ناگهان، دیدند شمارهها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقرهای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.
پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت: پسرم، زود برو مادرت را بیار اینجا !!👱♀
@jokevahshi😂
یه سلامی هم کنیم
خدمت اون زبان شناس غیور که با یدونه حرف (ز) کارش راه نیوفتاد
و چهار تا اختراع کرد ز ذ ض ظ
سلام روانی املا شیش شدم همینو میخواستی؟😂😂
@jokevahshi😂
نیشگون چیست؟
نوعی حمله کماندویی زنان ایرانی
که بطورناگهانی گوشت بدن کودک راگرفته و۳۶۰درجه میچرخانند
تاباعث تسلیم او و گفتن جمله”غلط کردم”شود😐😂😂😂😂🤪😄😄
@jokevahshi😂
اعتراف ♥️
15 سالم که بود بخاطر هورمون هام جای تمام جوش هام روی صورتم موند... اینقد حسرت بقیه رو میخوردم که پوستشون صاف و یک دسته.. اعتماد به نفسم داغون شده بود حتی روم نمیشد به خواستگاری که معرفی میکردن جواب مثبت بدم و برم ببینمش.. دیگه یه روز با اصرار خانواده قبول کردم یکی بیاد خواستگاری.. تا منو دید گفت صورتتون سوخته؟ بدتر دلم شکست و دیگه به کسی اجازه اومدن ندادم و به خودم قول دادم باید درمانش کنم چون توی قرن2026 هستیم.. خلاصه گذشت و یه روز یه شماره ناشناس برام پیام داد ک من فلانیم.. همون خواستگارم بود.. گفت من ازت خوشم اومده ولی صورتتو درست کن و یه جا رو معرفی کرد گفت تضمینی جای جوشاتو با هزینه کم درمان میکنه و خودم هزینه درمانتو میدم... من ک هزینشو قبول نکردم ولی جایی که گفتو رفتم و خداخیرش بده تمااااام جای جوش هام رفت و الان صورتم آیینه ای شده🥲ناگفته نمونه که به آقا پسر جواب مثبت دادم و الان یه بچه دو ساله داریم، آدرس جایی که برام معجزه کردو میزارم چون وی آی پی هستن فقط 10 نفر میتونن برن، سریع برید لینکو بردارم👌👇
Https://eitaa.com/joinchat/745734175Ce42a6a8f9e
کف پات ترک خورده و جونت داره در میاد؟
حتما هر روز بدتر از روز قبل میشه؟
درمان دردت اینجاس:
Https://eitaa.com/joinchat/745734175Ce42a6a8f9e
داستانک🦋🐥
*شهید کاوه*
👵مادر شهید کاوه نقل میکند:
شبی از شبهای تحصیل، نشسته بود در اتاقش به انجام تکالیف. رفتم برای شام صدایش کنم. گفت: «گیر کردهام در حل ۲ تا مسئله ریاضی. معلم، توپ چهلتکه جایزه گذاشته برایش. اگر اجازه بدهی، تا این ۲ مسئله را حل نکنم شام بیشام!» بیخیالش شدم تا به درسش برسد. یک ساعت بعد، دوباره رفتم اتاقش. دیدم هنوز مشغول است. صدایش کردم؛ متوجه نشد! گرم کاری میشد، چنان دل میداد که تا تکانش نمیدادی، ملتفت سر و صدای اطرافیان نمیشد. دوباره یک ساعت بعد صدایش کردم. افاقه نکرد. نیم ساعت بعد به حاج آقا گفتم: «شما برو صدایش کن بلکه آمد شامش را خورد!» حاجی نرفته برگشت، و دیدم با یک پتو دارد میرود اتاق محمود! صبح برای نماز از خواب بلندش کردم؛ «شام که نخوردی! لااقل بگو بدانم مسئلهها را حل کردی یا نه؟» خندید و گفت: «حل کردم آنهم چهجور! برای هر ۲ مسئله، از ۳ طریق به جواب رسیدم!» محمود عاشق فوتبال بود. توپ چهلتکه هم خیلی دوست داشت! ظهر از مدرسه برگشت خانه. گفتم: «پس جایزهات کو؟» از جواب طفره رفت!🎁
🔹۴۰ روز، فوق فوقش ۵۰ روز از شهادت محمود گذشته بود که زنگ خانه به صدا درآمد. حاجی رفت در را باز کرد. عاقلهمردی پشت در بود؛ «من دبیر ریاضی محمود بودم. کلی هم گشتم تا خانه شما را پیدا کنم». حاجی دعوتش کرد بیاید تو، «نه» آورد؛ «قصد مزاحمت ندارم!» و بعد ادامه داد؛ «من سه سال دبیر ریاضی محمودتان بودم. این را سال آخر فهمیدم که محمود، مسائل ریاضی را خودش حل میکرد اما صبح، زودتر میآمد کلاس، حل مسئله را هر بار به یکی از دانشآموزان که عمدتا هم از قشر پایین بودند یاد میداد و جایزه هم اغلب به همان دانشآموز میرسید، چون محمود از چند راه به جواب میرسید. من به طریقی سال سومی که دبیر ریاضی محمود بودم متوجه ماجرا شدم. از قبل هم البته برایم بسیار عجیب بود؛ «چرا محمود که همیشه ریاضی را ۲۰ میگیرد، هیچ وقت برنده این جوایز نمیشود؟!» کشیدمش کنار؛ «امروز از فلانی شنیدم این مسئله را تو حل کردهای!» اول بنا کرد طفره رفتن، بعد قبول کرد!
گفتم: «چرا؟»
جواب داد: «همین فلانی، اولا یک مسئله ریاضی را یاد گرفته از چند راه حل کند. این کار بدی است آقا معلم؟ ثانیا جایزه کتانی بود و من خودم کتانی دارم. آیا بهتر نبود این کتانی برسد دست این دوستمان که کتانیاش از چند جا پاره شده؟»
من آنجا فهمیدم چه روح بلندی دارد این محمود شما. خواستم موضوع را با مدیر مدرسه درمیان بگذارم تا از کاوه، سر صف صبحگاه، تقدیر شود. قسمم داد؛ «اگر برای کس دیگری این موضوع را لو بدهید، دیگر این مدرسه نمیآیم»
@jokevahshi😂
الان به بچه هایی که شیطونى میکنن و از دیوار راست بالا میرن بهشون میگن:
بیش فعال
اونوقت ماکه بچه بودیم اینکارارو میکردیم بهمون میگفتن:
میمون !! 😂😂
@jokevahshi😂
اگه کسی بهت گفت چاق
اصلا بهش فکر نکن
میدونی چرا؟
چون تو گنده تر از این حرفایی😂
@jokevahshi😂