#«قلب» و«فؤاد»
۱.تفاوت «قلب» و «فؤاد» در قرآن از ظریفترین مباحث معناشناسی قرآنی است. این دو واژه هرگز مترادف کامل نیستند و انتخاب هر کدام در بافت آیات کاملاً هدفمند است.
الف) قلب ریشه:« ق ل ب»
ابن فارس: "القلب يدل على تقليب الشيء وتحويله."
یعنی:«قلب» دلالت بر دگرگونی، انقلاب، برگشتن و تغییر حالت دارد.
از همین ریشه است:انقلاب,تقلب«قلب الشیء»بنابراین قلب در اصل:
مرکزى است که پیوسته در معرض تحول و تغییر است.
به همین علت امده است:
إنما سمي القلب قلباً لكثرة تقلّبه.
«قلب، قلب نامیده شد زیرا بسیار دگرگون مىشود.»
ب) فؤاد «ف أ د »ابن فارس میگوید:
الفأد يدل على شدة الحرارة.اصل این ماده:حرارت شدید؛است.«فأدت اللحم »یعنی گوشت را روی آتش بریان کردم.
بنابراین فؤاد از ابتدا با مفهوم
حرارت، التهاب، سوز، هیجان ارتباط دارد.
نتیجه ریشهشناختی
قلب = مرکز ادراکِ متغیر
فؤاد = مرکز احساسِ مشتعل
۲.در قرآن «قلب» حدود ۱۳۲ بارآمده است.اما«فؤاد»تنها حدود ۱۶ بار
قلمرو معنایی قلب
قلب در قرآن محل:
الف) ایمان
ختم الله على قلوبهم
بقره ۷
ب) کفر
في قلوبهم مرض
بقره ۱۰
ج) عقل
لهم قلوب لا يفقهون بها
اعراف ۱۷۹
دقت کنید: فقه با قلب انجام مىشود.
د) یقین
وليطمئن قلبي
بقره ۲۶۰
هـ) نفاق
في قلوبهم مرض
و) خشوع
ألم يأن للذين آمنوا أن تخشع قلوبهم
(حدید ۱۶)
ز) قساوت
ثم قست قلوبكم
(بقره۷۴)
پس قلب مرکز جامع شخصیت انسان است.
یعنی،عقل،ایمان،اختیار،اراده،محبت،نفرت،نفاق،یقین ،همگی در قلمرو قلب قرار دارند.
قلمرو معنایی فؤاد
اکنون همه آیات فؤاد را بررسی کنیم.
نمونه اول
سوره قصص
وأصبح فؤاد أم موسى فارغاً
نفرمود:
قلب أم موسى بلکه فؤاد فرمود
چرا؟زیرا مادر موسی دچارهیجان شدید اضطراب سوز درونی شد.در چنین وضعی عقل منظم موقتاً کنار مىرود.پس فؤاد مرکز احساسات ملتهب است.
نمونه دوم
اسراء ۳۶
إن السمع والبصر والفؤاد كل أولئك كان عنه مسؤولا
اینجا فؤاد کنار سمع وبصرآمده.
چرا؟زیرا فؤادمرحله پردازش درونی ادراکات حسی است.
یعنی ادراکى که هنوز به داوری عقلانى نرسیده
نمونه سوم
نجم ۱۱
ما كذب الفؤاد ما رأى
اینجا سخن ازشهود پیامبراست.
نفرمود:
ما كذب القلب
زیرااین مشاهده،یک ادراک حضوری و شهودی است،نه استدلال عقلی. فؤاد در این مقام ابزار دریافت شهود است.
نمونه چهارم
فرقان ۳۲
كذلك لنثبت به فؤادك
چرا نفرمود:
لنثبت قلبك؟
زیرا هنگام نزول تدریجی قرآن،نیاز به تثبیت عاطفی ،روحی، وجودی پیامبر بود.
نمونه پنجم
ابراهیم ۳۷
تهوي إليهم أفئدة من الناس
نگفت:قلوب.چون هوى جاذبه عاشقانه است.میل سوزان در فؤاد شکل مىگیرد.
قلب مانندمرکز فرماندهی است.
امافؤاد بخش فعال هیجانی قلب است.
۳.در قرآن هر جا،حرارت روانى،اندوه،وحى،شهود،اضطراب،اشتیاق،مطرح است فؤاد آمده.
هر جا ایمان،کفر،عقل،فقه،خشوع،قساوت ،تقوا،نفاق مطرح است قلب آمده.
فؤاد واژهای عاطفی ـ شهودی است؛ قلب واژهای معرفتی ـ وجودی.
چرا در آیه «ما كذب الفؤاد ما رأى» قلب نیامده؟
اگر گفته مىشد:
«ما كذب القلب» ذهن مخاطب به تفکراستدلال قضاوت عقلى منتقل مىشد.
کلمه «فؤاد»مىفهمانداین رؤیت،رؤیت قلبىِ شهودى است،نه نتیجه استدلال منطقى.به تعبیر برخی مفسران، «فؤاد» در اینجا بر هماهنگی کامل ادراک باطنی با حقیقت مشاهدهشده دلالت دارد.
۴.میتوان گفت هر فؤاد، قلب است، اما هر قلب، فؤاد نیست. «قلب» در قرآن عنوان عامِ مرکز وجود باطنی انسان است؛ جایگاه ایمان، عقل، اراده و اخلاق. «فؤاد» عنوان خاص همان مرکز است، آنگاه که در اثر وحی، شهود، محبت، خوف، شوق یا اندوه، به مرتبهای از التهاب، تمرکز و حضور وجودی میرسد. از همین رو، قرآن در هیچ مورد این دو واژه را بدون ملاحظه ظرایف معنایی به جای یکدیگر به کار نبرده است.
@jorenab
مَا قَالَ اَلنَّاسُ لِشَيْءٍ طُوبَى لَهُ إِلاَّ وَ قَدْ خَبَأَ لَهُ اَلدَّهْرُ يَوْمَ سَوْءٍ
(نهج البلاغه حکمت ۲۸۶)
«مردم درباره هیچ چیزی نگفتند: "خوشا به حال آن"، مگر اینکه روزگار، روزی سخت و ناخوش نیز برای آن در نهان آماده کرده است.
می گویم
این سخن به ناپایداری دنیا اشاره دارد. مقصود این نیست که هر خوشی حتماً بد است، بلکه میگوید در دنیا هیچ نعمت و موفقیتی همیشگی و بدون آزمون نیست. هرگاه انسان به مال، قدرت، شهرت، سلامت یا موقعیت خود دل ببندد، باید بداند که دنیا دگرگونشونده است و ممکن است روزی با سختی، از دست دادن یا امتحان روبهرو شود.
پس
اولادنیا محل ثبات و امنیت دائمی نیست.
ثانیادر هنگام نعمت، انسان باید مغرور نشود.
ثالثادر هنگام سختی، بداند که تغییر، ویژگی دنیا است و همانگونه که نعمت پایدار نیست، سختی نیز همیشگی نخواهد بود.
بنابراین، این کلام انسان را به اعتدال در شادی، دوری از دلبستگی افراطی به دنیا، و آمادگی برای فراز و نشیبهای زندگی دعوت میکند.
@jorenab
«چه بسیار مایههای عبرت، و چه اندک عبرتگرفتن!»
مَا أَكْثَرَ اَلْعِبَرَ وَ أَقَلَّ اَلاِعْتِبَارَ
(نهج البلاغه حکمت ۲۹۷)
می گویم:
العِبَر: جمعِ «عِبرة»؛ یعنی حوادث، رویدادها و نشانههایی که انسان را به اندیشه و پند گرفتن وامیدارند.
الاعتبار: مصدر باب افتعال از ریشه «عبر»؛ یعنی از مشاهده یک واقعه، از ظاهر به باطن و از مورد خاص به قانون کلی رسیدن و نتیجه عملی گرفتن.
نکته اصلی این حکمت آن است که کمبودِ انسان، کمبودِ نشانه و تجربه نیست؛ بلکه کمبودِ تأمل، تحلیل و بهرهگیری از آنهاست. جهان و تاریخ سرشار از نمونههایی است که میتوان از آنها درس گرفت، اما بسیاری افراد آنها را میبینند، بیآنکه رفتار و اندیشه خود را اصلاح کنند.
از نظر بلاغی، جمله با صیغه تعجب («ما أكثر... وما أقل...») و تقابل (طباق معنوی) میان «فراوانیِ عبرتها» و «اندکیِ عبرتپذیری» تأثیر کلام را دوچندان کرده و نوعی سرزنش لطیف نسبت به غفلت انسان را القا میکند.
@jorenab