جنگلیسبزم ولی کم کم کویرم می کنی
من میانسالم؛ تو داری زود پیرم می کنی ...
نیمه جانم کرده ای در بازی جنگ و گریز ؛
آخر از این نیمه جانم نیز سیرم می کنی
این مطیع محض دست از پا خطا کی کرده است؟
پس چرا بی هیچ جرمی دستگیرم می کنی؟
سالها سرحلقه ی بزم رفیقان بوده ام؛
رفته رفته داری اما گوشه گیرم می کنی!
تا به حال از من کسی شعر بدی نشنیده است ؛
آخرش از این نظر هم بی نظیرم می کنی ! (:
منهمانسرباز از لشکر جدا افتاده ام
می کُشی یکباره آیا ‘ یا اسیرم می کنی؟