بسمالله
زنده
زن درتکاپو بود می رفت و می آمد. دایم با خودش فکر میکرد چه جوابی به خواستگار تازه رسیده بدهد. مردجوانی که مومن و بااخلاق بود،دستش به دهنش میرسید، برای خودش، کاری دست و پا کرده بود اما یک مشکل داشت که زن نمیدانست کوچک است یا بزرگ.
مرد، پدری معتاد داشت که مواد فروش نبود.نمیدانست باید با این خواستگار چه کند.
ظهر، بالاخره محمود از راه رسید و در جریان خبرهای تازه قرار گرفت. کمی فکر کرد.نماز استخاره خواند. تفعل زد و عاقبت گفت:_ ایراد نداره. بگو فردا بیان. بالاخره برای بررسی، جا داره.عصرفردا، پسرهمراه خانوادهاش از راه رسید. وجناتش، از قابل قبول، فراتر بود. اعتیاد پدرش، هم در چهره، مشخص نبود و مادری صبور و عاقل داشت.
وقتی آنها رفتند، پدر و مادر، با دخترشان به مشورت نشستند. دختر، پسر را پسندیده بود اما حد اعتیاد پدر را نمیدانست.
قرار بعدی ملاقات بین دختر و پسر تعیین شد و تازه دختر فهمید سالهاست پسر خورد و خوراکش را از نان پدر سوا کرده و همیشه مراقب بوده به او شباهت نداشته باشد. قصه را که به پدر گفت، پدر، آیهای از قرآن خواند. آیهای که دختر، گمانکرد هیو وقت معنایش را نفهمیده. «یخرج الحی من المیت و مخرج المیت من الحی»
خداست کسی که از دل مرده، زنده خارج میکند. پسر مصداق بارزی برای این آیه بود.
دل دختر گرم شد.
✍محـــــــــــــنــــــــ❤️ــــــــــا
#زندگی_با_قرآن جز21
#ماه_رمضان
کانال اطلاع رسانی تبلیغ نوین جامعة الزهراء سلام الله علیها درایتا ⬇️⬇️
@jz_resane