eitaa logo
کافه یوریول 🇵🇸🇮🇷
221 دنبال‌کننده
6هزار عکس
3.6هزار ویدیو
92 فایل
سلاااااام👋 اینجا کافه متحرک یوریول² هست (ترکیب یوری و هاول)☕️ ما اینجا از روزمرگی های خودمون میزاریم و سعی میکنیم مطالب مفیدی داشته باشیم🌙 خوشحال میشیم تو خانواده ما باشید🍀 از خودتون پذیرایی کنید🍫
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از عمارت سوخته؛
عکاسی
کافه یوریول 🇵🇸🇮🇷
عکاسی
یه سوال چرا با این دوربینه عکس میگیری؟
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
به آقایی که ساختمون رو تمیز میکنه آجیل تعارف کردم، چند تا دونه بیشتر برنداشت. میگم یه کم بردار حداقل ته دلت رو بگیره. میگه طمع را نباید که چندان کنی که صاحب کرم را پشیمان کنی. یه ظرف تو ماشین داشتم، پر کردم دادم بهش گفتم من این چیزا رو بلد نیستم. خوراکی کمش مزه نمیده @farsitweets
تو گفتی صبر کن مرجانو. دندون رو جیگر بذار. مرد باس رو پا خودش واسته. گفتی نمیخوام از خرمای نخل‌های آقات بخوروم. نمیخوام کنار اسماعیل و جاسم خوشه‌چین زمین‌های آقات بشُم. گفتی اگه بخوام بیام خواستگاریت باید دستوم پر باشه. گفتی من مث یوسف پسرعاموت بابای ملّاک و زمین‌دار ندارم که بهم جریب‌جریب زمین و کارگر و موتورآب بده. گفتی میرم خدمت. میام کار پیدا میکنم. اونوقت سرمو بالا میگیرم و میام در خونه آقات. گفتم نرو تاب ندارم. یه‌جوری میسازیم با هم. خودم کارهای ترجمه میکنم و آموزشگاه، زبان یاد بچه‌شهری‌ها میدم. تو هم همینجا سر نخل‌های آبادی کار میکنی. عرضه‌شو داری. یادته دم غروب سر آب‌بند، بیل انداخته نشسته بودی. پاچه شلوارتو تا زانو ورداده بودی. پاهاتو از چکمه درآوردی و پا به آب خنک دادی. گفتی دخترحاجی عقب واستا، کسی نزدیک من می‌بینتت خوب نیس. گفتم عرق‌کردی، پا تو آب نده خو سرما میخوری. قطره‌های عرق از نوک دماغت می‌چکید. نفس می‌زدی و شونه‌های پت‌وپهنت بالا و پایین می‌شد. حیاکردی دکمه بالای پیرهنتو بستی. آخ که چه قندی تو دلم آب میشد از مردونگیت. روز به روز مردتر می‌شدی تو چشمم.کاش محرمم بودی و دست‌های مردونت... هیچی. گیس‌های بافته تنباکویی‌رنگم رو از زیر چارقد دو طرف شونه‌هام بیرون انداخته بودم که کش‌موهایی که خودت بهم دادی رو ببینی. میدونستم دلت میره سی زلف‌هام. گفته‌بودی رنگش تنباکوی آبادانو می‌مونه. نوک طره موهامو مث سیم تلفن پیچیدم دور انگشتم، سرمو کج کردم، همه دخترونگیم رو جمع کردم بلکه زورم به نگه‌داشتنت برسه. گفتم واقعا میری؟ گفتی ها مرجان. میرم که بیام قشنگ‌ترین دختر ایل رو بگیروم. رعیت‌جماعت نمیتونه مث آقایوسف‌خان گردنی طلا و گوشی آیفون سی دختر مورد علاقش بفرسته؛ عمر که میتونه بذاره دوسالی خدمت بره بخاطر عشقش. کم ما رو زیاد ببین دخترحاجی. گفتم خو دیدی که پس‌فرستادم، جان مرجان غصه نخور. آه کشیدی. گفتی میرم سرمو بتراشم، صبح باید راه بیفتم ایشالا. تو هم برو. هوا سوی تاریکی میره. بغض مث خرمای کال بهاره افتاد تو گلوم. پیچ گیس‌هامو از لای انگشتام بازکردم و قیچی انداختم. گفتی دیوونه‌ای مگه نگفته بودم موهات عمر منه؟ عمر منو کوتاه نکن. گفتم بذار تو کوله‌ت ببر، اونجا همرات باشه. تا برگردی باز موهام بلند شده. خندیدی. سه روز پیش، عموم و خونوادش آمدن شب‌نشینی. تو استکان‌های انگشتی چای میریختم. صحبت جنگ بود. عموم گفت صبح پادگانتون رو زدن. دنیا یه لحظه واستاد. اسمتو آورد و گفت آسایشگاه رو که زدن، پسر حاج یدالله شهید شده. گفت پادگان با خاک یکی شده. گفت از آوارهای آسایشگاه بوی تنباکوی سوخته میومده. هزار مرد بندری تو سرم دمام زدند. هزار زن جنوبی تو سرم کل کشیدن. به مردونگیت قسم قلبم از کار افتاد. نفهمیدم انگشتامه کی با استکان شکسته بریدم. چشام کور شد. به جیغی از حال رفتم. آب‌طلا بهم دادن. نیم‌ساعت بعد چشم وا کردم. یوسف به نیش‌خند گفت بهتری دخترعامو...؟ «مهدی مولایی» @m_molaie110
هدایت شده از عمارت سوخته؛
با چی بگیرم پس😭
یکیش مال لیوئه اس همین که دورش این رنگیه یکیشم عادیه این کادر دور عکسو نداره
هدایت شده از طیران | تصویرسازی
تو مادری و به آغوش میکشی همه را و روی دامن تو عادتم گریستن است
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
یک دوست مجازی داشتم اصالتا اهل لهستان و ساکن امریکا، محقق و نویسنده بود. تاریخ خوانده بود و مناثر از پناهنده شدن لهستانی ها به ایران طی جنگ جهانی دوم، ایران و ایرانی هارا دوست داشت. تاریخ منطقه ی ماراهم از خود ما بهتر می دانست. این دوست ما میگفت که؛ شما ایرانی ها ترسو نیستید و در وجودتان ترس ندارید، اما تا دلت بخواهد تردید دارید...آنهم تردیدهای واهی و احمقانه... میگفت شما بارها در برنگاههای تاریخی تردید کردید و به دلایل ظاهرا اخلاقی و انسانی گرفته تا تردیدهای بیجای دیگر باعث شدید کشورتان تاراج شود. از قادسیه گرفته تا چالدران همین تردید را توضیح میداد و راست هم میگفت! امشب که جنوب کشور ما از خاک کویت زخم خورد و حتی بیمارستان ماراهم زدند و آقایان هنوز تردید دارند و نمی زنند آب و برق و نفت و خاک ملت بیشرف، بیغیرت و نمک به حرام کویت را به یغما ببرند، خیلی یاد حرفهای دوست لهستانی ام افتادم. راست می گفت! ما بیشتر از هرچیزی از تردید زخم خوردیم. بیشتر از ترس و حتی بیشتر از ضعفهای واقعی خودمان از تردید زخم خوردیم... *ضمیر* @farsitweets