eitaa logo
.کافـهـ‌‌گـانــدو‌|حامیــن .
1.1هزار دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
2.3هزار ویدیو
18 فایل
📿. (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ...:)+ پاتوق‌مامورای‌امنیتی‌وقاری‌های‌آینده🕶️ "حبیبی‌کپی‌درشأن‌شمانیست تبلیغات‌وتبادل‌نداریم «دمتگرم‌که‌هستی‌پیشمون» آیدیم:https://eitaa.com/jsbxjhs نویسنده: @F_Jenab 🍅
مشاهده در ایتا
دانلود
با نویسندتون قهرید؟
اخه نمیاید پیوی، نظر بدید درباره پارت ها🥲
من گوناه دارم😂
امشب به دلایلی یک پارت داریم..🤍
______________________.🍂 رمان برادران امنیت۲ پارت۵۸ با اشاره بهش گفتم نمیدونم رستا رو به من گفت: میتونی خودت بیای؟ رسول: مگه پام شکسته؟😐 رستا: خدانکنه، پس من میرم بالا... کارام مونده رسول: باشه آبجی رستا که از نمازخونه رفت بیرون. داوود گفت: این یه چیزیش بودا! مخصوصا با من رسول: زحمت میکشی میری نازشو میکشی تا بفهمی چش بود داوود: مگه چیکار کردم که قهر کرده؟ رسول: چمیدونم... این حرفارو ول کن! سعید خوب بود؟ داوود: گفتم که.. نمیدونم! تو این حرفارو ول کن چرا حالت بد شده بود؟ رسول: چیز خاصی نبود داوود: چیز خاصی نبود و آیهان انقدر اعصابش خورد بود؟ رسول: بی اعصابی اون به من چه داوود: میدونی رو بیماراش حساسه! مخصوصا اگه تو باشی... رسول: پاشو بریم بالا، یه عالمه کار ریخته سرمون داوود: نپیچون منو! حرف هم عوض نکن رسول: حالم بد بود، مثل همیشه... گیر الکی هم نده اسپری هامو برداشتم و از جام بلند شدم اسپری زرده رو انداختم تو سطل زباله از نمازخونه اومدم بیرون و کفش هامو پام کردم و رفتم بالا به سمت میزم قدم برداشتم از روی میز گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به آقا محمد بعد از چند دقیقه صدای آقا محمد پیچید توی گوشم محمد: سلام رسول: سلام آقا محمد: حالش خوبه رسول! تازه آوردنش توی بخش رسول: میشه باهاش حرف بزنم؟ محمد: هنوز بهوش نیومده، دکتر گفته چون زیادی خون از دست داده تا چند ساعت بیهوش بودنش طبیعیه رسول: میشه بهوش اومد بهم خبر بدید؟ محمد: چشم، خبر هم میدم... کارارو درست انجام بدید، نیام ببینم یه عالمه کار مونده شماها هم یه گوشه غمبرک زدید ها! رسول: غمبرک آقا؟😂 محمد: حالا... پرونده عقبه رسول: آقا یه سال میتونم بپرسم؟ محمد: بپرس رسول: شما چرا همیشه میگید پرونده عقبه؟ حتی اگه جلو باشه؟ محمد: برو به کارت برس استاد! منم برم داروهای سعید رو بگیرم رسول: پیچونید که آقا... محمد: بله؟ رسول: هیچی، من باید برم کار دارم، خدانگهدار با صدای کشیده شدن صندلی نگاهمو از گوشی گرفتم و سرمو بالا آوردم. نگاهی به ساعتم کردم دختر لجبازی بود، ولی همیشه سر موقع میومد ناشناس: سفارش بده نیلوفر: نیومدم چیزی بخورم... اومدم درباره پروژه جدیدم حرف بزنیم ناشناس: هم حرفای تو زیاده، هم حرفای من! پس خشک و خالی نمیشه نیلوفر: خودت سفارش بده ناشناس: خوبی نیلو؟ نیلوفر: اره ناشناس: ولی رفتارت اینو نشون نمیده نیلوفر: خوبم! فقط ذهنم درگیره.. ______________________.🍂 پ ن: زحمت میکشی میری نازشو میکشی🤣 پ ن: چه ول کن تو ول کنی شد پ ن: آقا محمد هم در همه حالی باید ضایع کنه رسول بیچاره روووو پ ن: این ناشناس کیه که انقدر نیلوفر رو خوب میشناسه؟ ______________________.🍂
کمه، ولی خب... ممنون که انرژی میدید🥲❤️