eitaa logo
نردبان بهشت
1.3هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
3.6هزار ویدیو
81 فایل
دعاها و.. تنظیم شده برا مدیرانی که بخوان گروهی دعایی روختم کنن🌺 کپی با ذکر ۳ صلوات😊
مشاهده در ایتا
دانلود
نردبان بهشت
#شهید_عباس‌_دانشگر #راستی‌_دردهایم‌_کو ؟ 49 دو سه روزی که در مشهدیم مثل باد می‌گذرد و راهی سمنان م
؟ 50 چند روزی از عید گذشته، دسته‌جمعی با برادرها و همسرهایشان می‌رویم به ورامین، پیش مادربزرگ. چه زود گذشت این عید! تمام فکر و ذکرِ این روزهایم رفتن است. آن‌ها که می‌دانند سفرم نزدیک است، دلواپس‌اند و گهگاه دلواپسی‌شان را ابراز می‌کنند. دوست ندارم، این نگرانی‌ها به مادر و پدرم و فاطمه برسد. بابا یکی دو باری خواست سر صحبت را باز کند؛ هربار از زمانِ رفتن می‌پرسد و می‌داند که خودم هم منتظر خبرم. یکی از روزهای عید، رفتیم به عیددیدنی؛ خانه خواهرم. آقاهادی، شوهرخواهرم، پا پِی شده بود که برای چه می‌خواهی به سوریه بروی؟ برایش توضیح دادم که نیروهای رزمنده نیاز به آموزش دارند؛ من هم که دوره کارشناسی و مربی‌گری جنگ‌افزار را گذرانده‌ام؛ می‌خواهم این تخصص را به نیروهای سوری آموزش بدهم تا برای جنگ با دشمنانِ امنیت منطقه آماده‌تر باشند. اگر در سوریه با آن‌ها نجنگیم، دیر یا زود باید نزدیک مرزهای خودمان با آن‌ها روبرو شویم. از همه این‌ها گذشته، به عنوان یک انسان، در برابر مردمی که بی‌پناه مانده‌اند، احساس مسئولیت می‌کنم. این، یک مسئولیت دینی هم هست. نمی‌شود بیش از این دست روی دست بگذاریم و فقط نظاره‌گر جنگ در سوریه باشیم. من نمی‌خواهم تماشاچی باشم! مثل تماشاچی مسابقه‌های فوتبال که هرازچندی، تشویقی هم بکنم، و در نهایت هیچ!.... ادامه دارد یادشهداباصلوات اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ─┅─🍃🌺🍃─┅─ @kanale_behesht
نردبان بهشت
#شهید_عباس‌_دانشگر #راستی‌_دردهایم‌_کو ؟ 50 چند روزی از عید گذشته، دسته‌جمعی با برادرها و همسرهای
؟ 51 نوروز ۹۵، اوقات خوشی بود که به سرعت گذشت. تعطیلات که به پایان می‌رسد، ضرباهنگ زمان تند‌تر می‌شود. برنامه‌های کاری و برنامه‌های مربوط به سفر، پرتراکم‌تر شده‌اند. با این وجود، سهم با فاطمه بودن را از روزهایم می‌گیرم. گهگاه می‌روم دنبالش که با ماشین عمو در شهر دوری بزنیم؛ مثل همین روزهای اواسط فروردین. سرِ راه باز هم گُل می‌گیرم. می‌خواهم کمی مفصل‌تر از آن‌چه که تا الان شنیده، درباره رفتنم با او صحبت کنم. قلبم تندتر از همیشه می‌زند. دوریِ احتمالی، باعث می‌شود آدم قدر لحظه‌های با هم بودن را بیشتر بداند. و دوری، همیشه محتمل است! گل را که می‌سپارم به فاطمه، گل لبخند هم می‌نشیند روی صورتش. مادر فاطمه گل‌ها💐 را که توی دستِ دخترش می‌بیند، انگار تصویر همه گل خریدن‌هایم می‌آید جلوی چشم‌هاش: -این گُلا گرونه! فکر زندگی‌تون باشید، پول‌ها رو باید جای دیگه‌ای خرج کنید. این گلا هم که چند روز دیگه خشک میشن... من هم فرصت را مناسب می‌بینم که به معشوق، ابراز ارادتی بکنم: -ارزشش رو داره که یه لبخند روی صورت همسرم ببینم... ادامه دارد یادشهداباصلوات اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ─┅─🍃🌺🍃─┅─ @kanale_behesht
نردبان بهشت
#شهید_عباس‌_دانشگر #راستی‌_دردهایم‌_کو ؟ 51 نوروز ۹۵، اوقات خوشی بود که به سرعت گذشت. تعطیلات که ب
؟ 52 می‌رویم که دوری در تهران بزنیم. این دور زدن‌ها البته همیشه شیرین نیستند. تهران، منظره‌های ناخوشایند، کم ندارد. فقر، گاهی در متظاهرانه‌ترین صورتِ ممکنش، می‌آید کف خیابان‌های تهران، می‌آید پشت چراغ‌های قرمز؛ چراغ‌های قرمز زندگی! وقتی دخترانی را می‌بینم که دستشان را برای لقمه‌ای نان، جلوی رهگذران دراز می‌کنند، دلم می‌گیرد. دلم می‌گیرد که می‌بینم آن‌ها را که چادر به سر، آبِ رو می‌ریزند. فاطمه می‌گوید تو خیلی حساسی! من جوابش می‌دهم که زن، حرمت دارد و چادر زن، احترام. دیگر باید چقدر این اتفاق تلخ‌تر شود که به این زن‌ها کمک کنند تا مجبور نباشند دستشان را جلوی مردم دراز کنند؟ کاش آن‌ها که بر صندلی مسئولیت نشسته‌اند، نگاهی به چراغ قرمزها بیندازند... صبح‌های با فاطمه کم‌تر از این منظره‌ها می‌بینیم. وقت‌هایی که به خانه‌شان می‌روم، خودم می‌رسانمش به مدرسه؛ به جای عمو! از افسریه راه می‌افتیم تا مدرسه شاهد حضرت زینب(سلام‌الله علیها). راه، طولانی است و عاشق مگر چه می‌خواهد جز یک راهِ طولانی در کنار معشوق؟ از هر دری حرف می‌زنیم و حرف‌هایمان ته‌نشین می‌شود توی خیابان‌های شهر! وقت‌هایی که فاطمه همراهم نیست، جا به جای شهر یاد حرف‌هایمان می‌افتم؛ انگار نشانه‌گذاری کرده‌ایم شهر را با حرف‌هایمان! من صبح‌هایم را در کنار او با انرژی شروع می‌کنم؛ لابد او هم!... ادامه دارد ─┅─🍃🌺🍃─┅─ ؟ 53 تازه دارد دلتنگی مادر به نقطه بحرانی می‌رسد که تلفن می‌زند و می‌گوید که در راه است؛ دارد می‌رود خانه مادربزرگ، ورامین. هنوز نمی‌داند که رفتنم نزدیک است. خوشحال می‌شوم از آمدنش. عصر راهی ورامین می‌شوم. توی راه با خودم فکر می‌کنم اشاره‌ای، کنایه‌ای بگویم از رفتن یا نه... هرچه نزدیک‌تر می‌شوم، کفه‌ی «نه» سنگین‌تر می‌شود. آن عصر، آن شب، مادر را بیش‌تر تماشا کردم. به صدایش بیش‌تر گوش دادم. به رویش بیش‌تر لبخند زدم و او نمی‌دانست. می‌دانستم که پیش از رفتن، شاید فرصتی برای دوباره دیدنش دست ندهد. فرصتِ کم معجزه می‌کند! فرصت که کم باشد، ما قدردان‌تر می‌شویم و از لحظه‌هایمان بیش‌تر لذت می‌بریم. قدردانِ لحظه‌های بودن با مادرم... موقع خداحافظی، مادر دلش طاقت نیاورد و از زمان رفتن پرسید. گفتم هنوز منتظرِ خبرم... ساده گفتم، اما در دلم آشوبی است از این انتظار.... ادامه دارد یادشهداباصلوات اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ─┅─🍃🌺🍃─┅─ @kanale_behesht
نردبان بهشت
#شهید_عباس‌_دانشگر #راستی‌_دردهایم‌_کو ؟ 52 می‌رویم که دوری در تهران بزنیم. این دور زدن‌ها البته ه
؟ 54 یکی دو ماه پیش مهرداد، دوستم، رفته بود پیش حاج‌حمید که بگوید می‌خواهند مرا به عنوان فرمانده یکی از گروهان‌ها معرفی کنند. از همان موقع‌ها اصرار داشت که این مسئولیت را بپذیرم. شوخی‌جدی می‌گفتم «ببین! من هنوز ریش هم ندارم، چه کسی به حرفِ یک فرمانده بی‌ریش گوش می‌کند؟ در ثانی، بگذار از سوریه برگردم، بعد با خیال راحت می‌آیم.» مهرداد استدلال می‌کرد که «فرماندهی به ریش و قیافه نیست؛ فرمانده باید بر قلب‌ها حاکم شود؛ مثل شهید باقری. معرفی‌ات می‌کنیم، با خیال راحت برو سوریه و برگرد.» حرف‌هایش را شنیدم. قرارمان هم این شد که برویم و فکر‌های خوبِ حاج‌حمید را در گردانی پیاده کنیم. دوست داشتم از تجربه‌های جدید استقبال کنم. برایم تعریف کرد که حاجی بی‌معطلی پذیرفته بود و گفته بود که «عباس از پسِ این کار برمی‌آید؛ می‌خواستم خودم همین کار را بکنم؛ منتها بعد از بازگشت عباس از سوریه.» در این فاصله با مهرداد به دنبال کسی می‌گشتیم تا به جای من، مسئولیت دفتر مراجعات حاج‌حمید را به او بسپارند. حالا قرار است امشب با چراغ‌سبزِ حاجی به عنوان فرمانده یکی از گروهان‌های گردان کمیل معرفی بشوم. اسم زیبایی است؛ کمیل.... ادامه دارد ─┅─🍃🌺🍃─┅─ ‌‌؟55 تعامل با چند ده نیروی نظامی به عنوان فرمانده، تجربه‌ای است که به آن نیاز دارم. امشب، در هزاردره اردوی رزمی داریم. اردوگاه هزاردره را دوست دارم. بارها درباره آن با حاج‌حمید صحبت کرده‌ایم. می‌شود این‌جا به پایگاه بزرگی برای تربیت نیروهای زبده تبدیل شود. مهرداد پیشنهاد کرد که معارفه در جریان همین اردوی رزمی، انجام شود. حسین، یکی از همکارانم از من سوال کرد که امشب با ما می‌آیی؟ تازه یادم آمد که به فاطمه قول داده بودم که امشب، به دیدنش بروم. مکثی کردم و گفتم می‌آیم! آفتاب هنوز در آسمان بود که با مهرداد سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت هزاردره. علاوه بر این که احساس مسئولیت می‌کنم که در کنار بچه‌ها باشم، رزم شبانه به خودم هم کمک می‌کند. رزم شبانه، دید در شب را افزایش و هراس از تاریکی را کاهش می‌دهد. و این‌ها برای من معنادار است. شب است، باید بتوانم در تاریکیِ دنیا، بهتر ببینم؛ باید بتوانم به تاریکی و هراس از تاریکی غلبه کنم. فردای رزم شبانه، آفتاب طلوع می‌کند در حالی که ما قوی‌تر شده‌ایم... هوا سرد است و باران می‌بارد. تمام لباس‌هایم خیس است. دست‌ها و پاهایم سِر شده‌اند. نزدیک نیمه‌شب است که راه می‌افتم به طرف خانه عمو. به فاطمه قول داده‌ام که ببینمش؛ نباید زیر قولم بزنم..... ادامه دارد یادشهداباصلوات اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ─┅─🍃🌺🍃─┅─ @kanale_behesht
نردبان بهشت
#شهید_عباس‌_دانشگر #راستی‌_دردهایم‌_کو ؟ 54 یکی دو ماه پیش مهرداد، دوستم، رفته بود پیش حاج‌حمید ک
؟ 56 فروردین دارد آخرین نفس‌هایش را می‌کشد. باز آمده‌ایم به هزاردره؛ اردو! این‌جا، جایی است در نزدیکی تهران و نزدیک‌تر به کوه‌های البرز. وسط برنامه‌های اردو، خبر تلخی را به حاج‌حمید رساندند:«حاج ابراهیم عشریه مجروح و احتمالا شهید شده؛ اما از پیکرش هنوز اطلاعی در دست نیست.» اندوه، تمام صورت حاج‌حمید را می‌پوشاند. حاج ابراهیم را همه می‌شناختیم و این خبر برای همه ما ناگوار است. حاجی از ما خواسته که خبر را به دانشجوها نگوییم. بر اندوهش غلبه می‌کند و می‌گوید برویم بین دانشجوها مسابقه طناب‌کشی برگزار کنیم! من و یاسر، یکی از دوستانم، عهده‌دار برگزاری طناب‌کشی شدیم. دو گروه دانشجو طناب‌ها را به سمت خود می‌کشیدند، می‌خندیدند و روحیه می‌گرفتند. حاجی با تمام اندوهش، لبخند می‌زد؛ مومن اندوهش در دل است و شادی‌اش بر چهره..... ادامه دارد ─┅─🍃🌺🍃─┅─ ؟ 57 به روی خودمان نیاوردیم که شنیده‌ایم حاج ابراهیم به شهادت رسیده. مسابقه که تمام می‌شود، می‌روم جایی دورتر از جمعیت. حاج ابراهیم را که به یاد می‌آورم، بغض، راه نفسم را می‌‌بندد. یاسر، دوستم مرا با آن حال می‌بیند. می‌گویم حاج‌ابراهیم سه تا دختر کوچک دارد... امروز مسئولیت ما در برابرش، سنگین است... خرمن خشم مقدس، در سینه‌ام شعله می‌کشد. کاش زودتر نوبت ما بشود... خبر داده‌اند که احتمالا اعزام، یک هفته دیگر انجام می‌شود. دیگر برای رفتن، بی‌تاب شده‌ام..... ادامه دارد یادشهداباصلوات اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ─┅─🍃🌺🍃─┅─ @kanale_behesht
نردبان بهشت
#شهید_عباس‌_دانشگر #راستی‌_دردهایم‌_کو ؟ 56 فروردین دارد آخرین نفس‌هایش را می‌کشد. باز آمده‌ایم به
؟ 58 صبح‌ها که می‌آیم سر کار، تمام فکر و ذکرم رفتن است. و فکر عجیب‌ترین مخلوق خداست... دائم می‌گردم دنبال نشانه‌ای از چیزی که آن‌جا به کارم بیاید. مدتی بود که درجه‌های جدیدم آمده بود اما نه دل و دماغ پیگیری داشتم و نه در اولویتم بود. آدمِ مسافر، درجه می‌خواهد چه کار؟ مجتبی، دوستم که می‌دانست درجه‌ام آمده، یک‌بار پرسید که چرا پیگیرش نمی‌شوم؛ شوخی‌جدی گفتم درجه‌ها ارزانی خودتان، من که دارم می‌روم!..... ادامه دارد ─┅─🍃🌺🍃─┅─ ؟ 59 هرکس که می‌دانست راهی‌ام، چیزی می‌گفت. نرو شهید می‌شوی! یادت نرود به ما بدهکاری! این حرف‌ها که شوخی بودند اما مرا جدی‌جدی به فکر می‌انداختند. با خودم فکر می‌کردم به چه کسانی بدهکارم؟ فهرست طلبکاران بلندبالا می‌شد! آدمیزاد به خیلی‌ها بدهکار می‌ماند. خیلی چیزها را نمی‌شود جبران کرد. مثلا مهر مادری را چگونه جبران کنم و بروم؟ در جواب آن‌ها که راجع به شهادت، شوخی می‌کنند، فقط می‌گویم هرچه خدا بخواهد همان می‌شود... اما توی دلم شرمنده می‌شوم. من می‌دانم که با شهدا فاصله دارم. آخر من کجا و شهدا کجا؟ من فقط کوشیده‌ام که پایم را جای پای آن‌ها بگذارم. دیده‌ای آن‌ها که به کسی، گروهی، جریانی دل بسته‌اند، هم و غم‌‌شان این می‌شود که شبیه آن فرد و گروه و جریان شوند؛ از مدل موی‌شان گرفته تا لباس پوشیدن‌شان. من هم دل‌بسته‌ام! دل‌بسته به کسانی که اغلب نمی‌شناسمشان؛ گمنام‌اند اما خط‌شان برایم روشن است... من به این گمنام‌ها هم بدهکارم!... ادامه دارد یادشهداباصلوات اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ─┅─🍃🌺🍃─┅─ @kanale_behesht
نردبان بهشت
#شهید_عباس‌_دانشگر #راستی‌_دردهایم‌_کو ؟ 58 صبح‌ها که می‌آیم سر کار، تمام فکر و ذکرم رفتن است. و ف
؟ 60 فاطمه کنار آمده با رفتنم اما می‌فهمم که رفتارش مثل همیشه نیست. هرروز که به رفتن نزدیک می‌شوم، نگرانی او هم بیش‌تر می‌شود. به دیدنش آمده‌ام. از فاطمه نخ و سوزن می‌خواهم! می‌نشینم که لباسم را رفو کنم و نونوار! مادر فاطمه می‌پرسد چرا این کار را می‌کنم! جواب می‌دهم زن‌عمو! بودجه و امکانات سوریه محدود است، من هم نمی‌خواهم توی این شرایط، لباس نو تحویل بگیرم. اندازه یک لباس هم نمی‌خواهم باری باشم روی دوش دیگران. زن‌عمو لباس‌ها و نخ و سوزن را گرفت. خودش شروع کرد به دوخت و دوز! برخی از درجه‌ها و نشانه‌ها را هم از روی لباس برداشت. به گمانم لازم بود! این درجه‌ها آن‌جا به کار نمی‌آید؛ مثل همین‌جا که به کارم نمی‌آیند!... ادامه دارد ─┅─🍃🌺🍃─┅─ ؟ 61 فروردین به چشم بر هم زدنی می‌گذرد. امروز سی‌ام است. هنوز به بابا و مامان زمان دقیق رفتنم را نگفته‌ام اما دیگر وقتش رسیده! حاج‌حمید یکی دو روزی است که اصرار می‌کند بروم سمنان و ببینمشان اما می‌دانستم که اگر بروم، کار سخت می‌شود. هم برای من و هم برای آن‌ها. تقصیرها را انداختم به گردن خودم، به حاجی گفتم می‌ترسم بروم و دل کندن برایم سخت شود. من نمی‌توانم خودم را جای بابا بگذارم. نمی‌توانم توی ذهنم تصور کنم حس و حال بابا را وقتی پشت تلفن می‌شنود که پسرش می‌گوید دارم می‌روم! غلبه می‌کنم بر فکرهایم؛ گوشی‌ام را برمی‌دارم و زنگ می‌زنم به بابا. طول می‌کشد تا گوشی‌اش را بردارد. صدایش را که می‌شنوم، دلم هری می‌ریزد! می‌کوشم به خودم مسلط باشم، صدایم نلرزد، حالم را طبیعی جلوه بدهم و هیجانم را کنترل کنم! حال و احوالی می‌کنیم و می‌روم سراغ اصل مطلب:«بابا من دو روز دیگه اعزامم...» تا این جمله را می‌شنود، اصرار کردنش شروع می‌شود که بروم سمنان و یک دل سیر ببینمشان. هرچه اصرار کرد، به خرجم نرفت. تصمیمم را گرفته بودم. بابا می‌گفت اگر نیایی، من می‌آیم! گفتم بیا و بزرگی کن تا به همین تماس تلفنی اکتفا کنیم. گفت می‌خواهی بروی یک کشور دیگر؛ یک ماه و نیم هم که نمی‌بینمت، دلم طاقت نمی‌آورد، باید قبل رفتن ببینمت... ادامه دارد یادشهداباصلوات اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ─┅─🍃🌺🍃─┅─ @kanale_behesht
نردبان بهشت
#شهید_عباس‌_دانشگر #راستی‌_دردهایم‌_کو ؟ 60 فاطمه کنار آمده با رفتنم اما می‌فهمم که رفتارش مثل هم
؟ 62 امروز رفتم و با هرکس که احساس می‌کردم حقی به گردنم دارد، خداحافظی کردم؛ اتاق به اتاق. نوبت رسید به سیدنصرت‌الله. در اتاق را نیمه‌باز نگه داشتم؛ صورتم را گذاشتم روی چارچوبِ سردِ در؛ نیم‌نگاهی به سیدنصرت‌الله انداختم و آرام سلام کردم. جواب سلامم را داد. گفت چرا نمی‌آیی توی اتاق؟! گفتم آمده‌ام حلالیت بطلبم و بروم. خداحافظی که کردم، انگار که جا خورده باشد، گفت کجا؟! ادای حاجی‌های جبهه را درآوردم و گفتم:«بالاخره بابی باز شده که ما هم در رکاب بزرگان امتحانی پس بدهیم!» این شوخی‌جدی‌ها انگار کارساز نبود؛ گفت تو جوانی، کجا می‌خواهی بروی! مگر من می‌گذارم بروی؟ کار در سوریه سخت است، تجربه می‌خواهد! تا موتورش گرمِ این حرف‌ها نشده، پریدم و در آغوش گرفتمش. قلبم تند می‌زد. دست‌هایم را محکم دورش قفل کردم و گفتم سید تو را به فاطمه زهرا منعم نکن! با این شدت و حدتی که گفته بود نمی‌گذارم بروی، حالم را گرفته بود! نگران بودم که با حاج‌حمید صحبت کند. گفتم حاج‌حمید قبول کرده؛ سید! اگر می‌دانستم که می‌خواهی منعم کنی، نمی‌آمدم حلالیت بگیرم و خداحافظی کنم! سید نشست روی زمین، دست‌هایم را بوسید، بعد هم بلند شد و بوسه زد به صورتم؛ بوسه‌های رضایت. شرمسار مهرش شدم... منی که چمدانم را بسته‌ام، هر پالس که مانعم شود، برایم ناگوار است! توی لیست خداحافظی، می‌رسم به حاج‌رضا. او هم اصرار می‌کرد که بروم سمنان و مامان و بابا را ببینم و نامزدم را هم! هرچه خودم را به نشنیدن زدم، افاقه نکرد. سر آخر گفتم حاج‌رضا، بروم، پابند می‌شوم. گفت خب لااقل برو به نامزدت سری بزن. کارها را سر و سامان دادم؛ سه چهار ساعت بعد رفتم به مقصدِ دیدار فاطمه.... ادامه دارد یادشهداباصلوات اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ─┅─🍃🌺🍃─┅─ @kanale_behesht
نردبان بهشت
#شهید_عباس‌_دانشگر #راستی‌_دردهایم‌_کو ؟ 62 امروز رفتم و با هرکس که احساس می‌کردم حقی به گردنم دا
؟ 63 از صبح پیگیر کارها بودم تا همین الان! بابا بعدازظهر راه افتاده که بیاید به دیدنم. با فاطمه قرار گذاشته‌ام که عصر برویم و در شهر چرخی بزنیم. با دخترِ عمو و ماشینِ عمو راه می‌افتیم سمت راه‌آهن. بابا، تا مرا دید، گل از گلش شکفت. دست‌هایش پر بود. بچه‌ها وقتی می‌خواهند بروند سفر، مادرها توشه نسبتا ناچیزی -به زعم خودشان!- برایشان درنظر می‌گیرند! مادر برایم آجیل و مخلفات فرستاده. خودش ناخوش‌احوال است و نتوانسته با بابا بیاید. بابا را به خانه عمو می‌رسانم و با فاطمه، دوتایی می‌زنیم به دل خیابان. وسط حرف‌هایمان، دوستم حمید را می‌بینم که توی ماشین کناری دارد بال‌بال می‌زند! اشاره می‌کند که نگه دارم. ماشین‌ها مجالم نمی‌دهند! جایی دورتر نگه می‌دارم و حمید تا خودش را به من برساند، به زحمت می‌افتد! همدیگر را تنگ در آغوش می‌کشیم و می‌خندیم. هیچ دیداری، اتفاقی نیست! حمید می‌گوید من حوصله نوشتن زندگی‌نامه‌ات را ندارم؛ نروی شهید بشوی و برایمان کار بتراشی! دیدارِ کوتاهمان به همین حرف‌ها می‌گذرد.... ادامه دارد ─┅─🍃🌺🍃─┅─ ؟ 64 باز با فاطمه راه می‌افتیم. می‌پرسد کجا می‌رویم؟ می‌گویم همان‌جا که بیش‌تر عاشقت شدم؛ قصر فیروزه؛ مزار شهدای گمنام. این‌جا همان‌جاست که اول‌بار با هم نشستیم به گفتگو. با هم قدم می‌زنیم و خاطرات آن روزهای نه‌چندان دور را زنده می‌کنیم و می‌خندیم. با دوستانِ گمنامم در قصر فیروزه وداع می‌کنم. از قصر فیروزه که بیرون می‌زنیم، فاطمه را میهمان می‌کنم به بستنی. به چشم برهم‌زدنی، دو سه ساعتِ با هم بودن‌مان می‌گذرد. وقتی برمی‌گردیم به خانه عمو ساعت از 9 گذشته است. تمام تلاشم این بود که غم را به خانه راه ندهم! می‌گفتم و شوخی می‌کردم که سگرمه‌های کسی توی هم نرود.... ادامه دارد یادشهداباصلوات اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ─┅─🍃🌺🍃─┅─ @kanale_behesht
نردبان بهشت
#شهید_عباس‌_دانشگر #راستی‌_دردهایم‌_کو ؟ 63 از صبح پیگیر کارها بودم تا همین الان! بابا بعدازظهر را
؟ 65 ... خوشحالم. من ماه‌هاست که به انتظار این شب نشسته‌ام. حتما دیگران هم توی صورتم می‌بینند که این شوق، برای دل‌خوشی آن‌ها نیست. نشسته‌ایم دور هم و میوه‌ها و شیرینی‌ها میان‌داری می‌کنند؛ مثل شبِ بزم! مگسی می‌کوشد که بیش از سهمش با ما شریک شود! هرچه دورش می‌کنم به ماندن اصرار می‌کند! به مگس‌کُش مسلح می‌شوم. تا مگس‌کُش را می‌بیند، می‌رود و در دورترین نقطه روی سقف می‌نشیند و دیگر پایین نمی‌آید! می‌گویم انگار کشتن داعشی‌ها از کشتن این مگس آسان‌تر است! می‌خندیم اما این‌بار بابا جور دیگری نگاهم می‌کند. از من چشم برنمی‌دارد. انگار توی لبخندم، چیزی می‌بیند که دیگران ندیده‌اند... دلم می‌ریزد... دارم فکر می‌کنم که چند بار، چند ساعت، چند دقیقه دیگر می‌توانم بابا را ببینم... وسط حرف‌ها و فکرها و خنده‌ها، بابا که حالا دیگر آرام‌آرام لبخند از روی صورتش محو می‌شود، می‌گوید بلندشو و به پدربزرگ و مادربزرگ و عمه و خاله‌هایت زنگ بزن و از همه خداحافظی کن. خداحافظی... می‌توانم کلماتِ توی خیال و احساسش را حدس بزنم. انگار امشب برای بابا بوی وداع می‌دهد. نگران حالش هستم. تک به تک با همه‌شان تماس می‌گیرم؛ هرچند برایم سخت است. با مادر بیش از همه حرف می‌زنم. گرمای مهرِ توی صدایش، از پشت تلفن دلم را گرم می‌کند. شب عید است، شبِ روز پدر! نگرانی بابا را پشت خنده‌هایش حس می‌کنم. تصویرش را قاب می‌گیرم توی ذهنم... هنوز اذان نداده‌اند که بیدار می‌شوم. باز هم تاریکی، باز هم خلوت... فاطمه آرام خوابیده است... تماشایش می‌کنم... ادامه دارد ─┅─🍃🌺🍃─┅─ ؟ 66 صبح، صبحانه را خورده‌نخورده آماده رفتن می‌شویم. بابا می‌‌خواهد به سمنان برگردد. رنگ سرخِ چشم‌هایش گواهی می‌دهد که شب را آسان نگذرانده است. دم رفتن، بابا تا خواست دست‌هایش باز کند و در آغوشم بگیرد، نگاهش افتاد به فاطمه و عمو. شاید مراعات حالشان را کرد که دل‌آشوب نشوند. روبوسی کردیم و مرا در آغوشش گرفت اما زود دامان خداحافظی را چید و مختصرش کرد. حس می‌کردم که دوست دارد این وداع و این در آغوش کشیدن، ساعت‌ها طول بکشد... دستم را بوسید. آب شدم از خجالت. دست‌هایش را گرفتم. گرم بود. بوسیدمشان.... ادامه دارد یادشهداباصلوات اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ─┅─🍃🌺🍃─┅─ @kanale_behesht
نردبان بهشت
#شهید_عباس‌_دانشگر #راستی‌_دردهایم‌_کو ؟ 65 ... خوشحالم. من ماه‌هاست که به انتظار این شب نشسته‌ام
؟ 67 با فاطمه راه می‌افتیم سمت مدرسه‌اش. می‌خواستم به بهانه رساندنش، دقیقه‌هایی را با او بگذرانم؛ آن هم چند ساعت مانده به اعزام. از نگاهش می‌شود فهمید که دلش آشوب است. من رانندگی می‌کنم و گرمی نگاهش را حس می‌کنم. حرف می‌زنیم و شوخی می‌کنیم اما لبخند روی صورتش جان نمی‌گیرد؛ می‌آید و زود رنگ می‌بازد. توی راه درآمد که وقتی رفتی، از سوریه با هم تلفنی حرف نزنیم! می‌گفت صدایت را که بشنوم، تحمل دوری‌ات برایم سخت می‌شود و بهم می‌ریزم. معکوسِ شعر حافظ: در این درگاه حافظ را چو می‌رانند می‌خوانند! گمانم این بود که این‌جا، زنگ نزنیم یعنی زنگ بزنیم! می‌دانست که نشدنی است و من طاقت نشنیدن صدایش را ندارم... گفتم که گهگاه که فرصتی پیش بیاید، صدایش باید آتش دلتنگی‌ام را فروبنشاند... قول و قرارهایمان را گذاشتیم.... ادامه دارد ─┅─🍃🌺🍃─┅─ ؟ 68 به مدرسه‌اش که رسیدیم، فاطمه پای رفتن نداشت. چشم‌های نگرانش را دوخته بود به من. دست‌هایش را گرفتم و توی دست‌هایم فشردم. به چشم‌هایش نگاه کردم؛ هزار حرف نگفته را قاب گرفته بودند. بین همه حرف‌های ناگفته‌ی در سینه‌مانده، نجوای بی‌صدایش که «بمان» بیش از همه به گوش می‌رسید. گره نگاهمان محکم‌تر می‌شود. نگاه، گاهی زبان مشترک است. حرف‌ها را از توی نگاهش می‌شنوم. دلش آرام‌تر می‌شود. رضا می‌دهد به رفتنم. می‌داند که آرزوی رفتن، دریای دلم را متلاطم کرده است. می‌گویم می‌سپارمت به شیرزنِ شام، عقیله عرب. چشم از فاطمه می‌گیرم و همه حرف‌های نگفته را توی سینه پنهان می‌کنم. من از فاطمه دل نمی‌کَنم؛ بلکه پاره‌ای از دلم را پیش او جا می‌گذارم. راه می‌افتم و آینه، تصویر فاطمه را قاب می‌گیرد. خاطره تماشا کردنش در آینه، پیش از آن ملاقات خاص اول، در ذهنم جان می‌گیرد. سر یک پیچ، فاطمه از دیدرسم در آینه خارج می‌شود. این‌جا، امروز، پیچِ مهم زندگی من است. در فکر و خیال فاطمه‌ام که تلفنم زنگ می‌خورد. حسین است؛ دوستی که قرار بود امروز با هم اعزام شویم. گفت که ساعتی قبل، برای بار سوم بابا شده؛ اسمش را هم گذاشته‌اند علی‌اصغر! توی صدایش شوق و حسرت مخلوط شده‌اند. حدس می‌زدیم که حاج‌حمید، اعزام حسین را به تعویق بیندازد؛ حق هم همین بود. به خانه عمو برگشتم تا هم ماشین را تحویلش بدهم و هم آماده رفتن شوم. روی عقربه‌های ساعت، انگار که وزنه‌ی سنگینی گذاشته باشند، تکان نمی‌خورند!... ادامه دارد یادشهداباصلوات اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ─┅─🍃🌺🍃─┅─ @kanale_behesht
نردبان بهشت
#شهید_عباس‌_دانشگر #راستی‌_دردهایم‌_کو ؟ 67 با فاطمه راه می‌افتیم سمت مدرسه‌اش. می‌خواستم به بهانه
؟ 69 ✉✍ عمو می‌گوید حالا که فاطمه، موقع رفتنت نیست، برایش چیزی بنویس. چه پیشنهاد دلکشی! قلمم را برمی‌دارم که برای محبوبم نامه‌ای بنویسم. نامه جان دارد. نامه با همه پیام‌ها فرق دارد. دست‌ها، سطرهای نامه را روی کاغذ حک می‌کنند و حرف‌ها را ماندگار. نامه، چیزی بیش از صفر و یک است؛ بسیار بیش‌تر. می‌خواهم وقتی من نیستم آن را بخواند و دلش آرام بگیرد. نامه را روی میز فاطمه جا می‌گذارم... «فاطمه‌جان! عزیزم، دوستت دارم. دعا می‌کنم امتحاناتت را به خوبی پشت سر بگذاری و حالت هرروز از دیروز بهتر باشد. من هم به یادت خواهم بود. امیدوارم تو هم مرا یاد کنی. امیدوارم فاصله جسم‌هایمان، قلب‌هایمان را به هم نزدیک‌تر سازد تا بتوانیم ظرفیت عاشق شدن را پیدا کنیم. شنیدی می‌گویند زنده بودن فاصله گهواره تا گور است و زندگی کردن فاصله زمین تا آسمان؟ امیدوارم هرروز آسمانی‌تر شوی... تو هم برایم دعا کن. خداوند قلب‌هایمان را به رنگ خود درآورد و پاکمان کند... خ د د» 📝 «خ د د» اسمِ رمزِ «خیلی دوستت دارم» است؛ فاطمه می‌شناسدش... در این 63 روز که از نامزدی‌مان می‌گذرد، این اسم رمز را برایش زیاد نوشته‌ام!... ادامه_دارد ─┅─🍃🌺🍃─┅─ ؟ 70 نماز را می‌خوانیم و با عمو راه می‌افتیم به سمت دانشگاه. تا ساعت ۲ شود، جانم به لب می‌رسد! در دانشگاه، می‌روم به سراغ رفقایم. مزار شهدای گمنام. با یکی‌شان دوست‌ترم! چه شب‌های زیادی که با هم سخن نگفته‌ایم و درد دل‌ها و گلایه‌ها و خواسته‌هایم را به جان نخریده‌اند... از روی سنگِ سرد، رویشان را می‌بوسم تا وجودم گرم شود... بالاخره در میدان صبحگاه جمع می‌شویم. حاج‌حمید آمده؛ عمو هم هست و حسین هم خودش را رسانده برای بدرقه‌مان. عمو را تنگ در آغوشم می‌گیرم و می‌بوسمش. بغض را پشت لبخندش پنهان می‌کند... دو گروه شده بودیم؛ قرار بود گروهی از ما به حلب برویم و گروهی به حماه. کار در حماه، پدافندی بود و در حلب، آفندی. نام مرا برای اعزام به حماه نوشته بودند. دلم رضا نبود. سوار ماشین که می‌شویم، شوخی‌ها شروع می‌شوند. بچه‌ها به حاج‌حمید که بیرون ماشین ایستاده و لبخند می‌زند می‌گویند اگر می‌خواستید امتحانمان کنید، دیگر بس است! همه می‌خندیم اما چشم‌های عمو بارانی است. تقصیر حسین است! وسط خداحافظی به عمو گفت عباس را حسابی تماشا کن؛ او برنمی‌گردد! حرف‌های حسین همان و شکستن بغض عمو همان. اشک‌های عمو آبی می‌شود که پشت سر مسافر می‌ریزند. راه می‌افتیم؛ دومین روزِ اردیبهشت‌ماه ۹۵. سه چهار ساعتی طول می‌کشد تا به آستانه پرواز برسیم. خانواده برخی از شهدای مدافع حرم هم آمده‌اند تا به زیارت بروند؛ با همین پرواز ما. بین بچه‌ها من تنها کسی هستم که با خودم گوشی هوشمند آورده‌ام! تا نشستم روی صندلی‌ام، تلفنم زنگ خورد. حاج‌آقا بروجردی، از اساتید روحانیِ دانشگاه بود. می‌خواست خداحافظی کند و التماس دعایی بگوید. شوخی‌جدی گفت یک داعشی را به نیت من بزن! من هم در این داد و ستد، یک بوسه طلب کردم. گفتم اگر علامه حسن‌زاده آملی را ملاقات کردید، دستشان را به نیت من ببوسید. پرسید کجایی؟ گفتم در آستانه پروازیم! -پرواز جسم یا پروازِ روح؟ -پروازِ جسم حاجی! ما رو چه به پرواز روح! -خب پرواز جسم، مقدمه پرواز روحه... ادامه دارد یادشهداباصلوات اللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج ─┅─🍃🌺🍃─┅─ @kanale_behesht