eitaa logo
کارام جانم می‌رود
820 دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
10 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 5️⃣1️⃣1️⃣ بقچه‌دار آقاجان بزرگ خانواده بود. پیراهن و شلوار سفید نخی تنش می‌کرد. دور اتاق‌های خانه راه می‌رفت و دنبالش بوی گل محمدی دور اتاق چرخ می‌زد. لب‌هاش به ذکر می‌جنبید؛ تسبیح‌های سنگی ریزودرشت کنار پایش چپ و راست تاب برمی‌داشتند. چمدان آقاجان بیشتر از دو ماه کنار کمد، توی اتاق کوچک باز بود. هر روز یکی از بچه‌ها یا نوه‌ها که سرش می‌زد گوشه چشمی به چمدان می‌انداخت. یکی‌یکی وسایل آقاجان از توی کمدها و گنجه‌ها می‌رفت کنار چمدان و بعد به نظمی که خود آقاجان می‌دانست چیده می‌شد توی چمدان قهوه‌ای. آقاجان قرار بود برود خانهٔ خدا؛ لباس سفید بپوشد و حاجی بشود. همه ذوقش را داشتیم؛ اما با عادت دیدن هر روزه‌اش نمی‌دانستیم چه کنیم. آقاجان حرفی نمی‌زد؛ اما وسایل را کم‌کم جمع می‌کرد که بچه‌ها آرام‌آرام آماده‌شدنش را برای رفتن ببینند. همه می‌دانستند که قرار است حدود چهل روز آقاجان را نبینند. شب قبل از پرواز همه دور سفرهٔ آقاجان جمع شدیم. آش پخته بود با نان و پنیر و سبزی. خودش برای خودش، آش پشت‌پا بارگذاشته بود. همه می‌دویدند مبادا چیزی جا بماند یا آدابی از بدرقه فراموش شود. بوی پیازداغ و سبزی آب‌خورده توی اتاق جامانده بود. چمدانش توی پیچ راهرو بود و خودش داشت کت کهنه و ساییده‌شده‌اش را تن می‌زد. همان‌طور که دستش توی آستین‌ها می‌رفت و سرش پایین بود چشم بالا کشید. نگاهش از همه‌مان رد شد. وقت خداحافظی یک ساک کوچک‌تر را کنار در اتاق نشان داد و گفت فردا بیاییم سروقت ساک. کاسهٔ گل‌سرخی آب را پشت سرش روی موزاییک‌های حیاط پاشیدیم. آقاجان وسط بوی خاک نم خورده و صدای سوختن اسپند روی زغال از خانه رفت. فرداش رفتیم و زیپ سنگین شدهٔ ساک را باز کردیم. آقاجان برای هر کداممان یادگاری گذاشته بود. انگشتر و تسبیح‌ها و جانماز و دستمال اشک و قرآنش را بینمان تقسیم کرده بود. آقاجان بقچه‌دار شده بود. خودش هر بار که کسی از دنیا می‌رفت می‌گفت: «فلانی بقچه دار شده.» یعنی قبل از رفتن انگار خودش می‌دانسته بقچهٔ عمرش دارد جمع می‌شود و یک کارهایی کرده یا وصیت کرده. می‌گفت: «نگاه و صدا و حرف‌های آدم بقچه‌دار معلوم می‌کند که رفتنی‌ست.» آقاجان بقچه‌دار بود که رفت خانهٔ خدا و لباس سفید پوشید، اما حاجی نشد. بقچه‌اش را زد زیر بغلش و رفت خود خدا را ببیند. حالا جای آقاجان، آقا را می‌بینم. آقاجان راست می‌گفت. وقتی فیلم دیدارهای چند ماه آخر را می‌بینم انگار از نگاه و صدا و حرف‌های آقا معلوم می‌کند که آقا بقچه‌دار شده بود. آقا هم مثل آقاجان چند ماه است چمدانش را بازکرده که هی ریزریز رفتنش از تهران را ببینیم و باور کنیم. آقا دلش نیامد یکهو تمام حجم خالی‌اش توی تهران را به قلب‌هایمان تحمیل کند. آرام‌آرام چهار طرف بقچه را هم آورد. ما را شب‌های زیادی بعد از شهادتش دور هم توی خیابان‌ها جمع کرد؛ نکند غم فدایی نشدن برایش توی تنهایی مچاله‌مان کند. قرار است بیاید و توی حیاط مصلی بماند که برای آخرین بار ببینیمش و بعد پشت سرش قطره‌های اشکمان برای بدرقه‌اش روی آسفالت داغ خیابان‌های تهران بیفتد. آقا بقچه‌اش را باحوصله از بینمان جمع کرده و آن‌قدر حواسش هست که آداب بدرقه فراموشمان نشود و بماند روی دل‌های بندزده‌مان. آقا قرار است برگردد به جایی که اول زندگی‌اش آنجا بود. برگردد و تا ابد خادم مضجع امام رئوف بماند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣1️⃣1️⃣ این‌بار،... سلام آقا! جوان، به همهٔ قاب عکس‌های آقا در خروجی مترو، سلام می‌داد: سلام، سلام، سلام، سلام، سلام، و... . از مراسم تشییع برمی‌گشتیم و دیگر امیدی به بازگشت آقای شهید به تهران نداشتیم. بیست و سه چهارساله می‌زد. پیراهن مشکی که روی شلوار نخی انداخته بود، مرتب بود؛ اما رد سفید شوره‌های عرق و خاک‌ گرد مانندی که روی تن سیاهی نشسته بود، پنهان‌کردنی نبود. با کفش‌های تابستانی‌اش لخ‌لخ می‌کشید کف سنگ‌های تمیز مترو و جلو می‌آمد. معلوم بود خسته است. کنار هر عکس دستش را بالا می‌برد، کمی انگشت‌هایش را تکان می‌داد و آرام می‌گفت: سلام. فاصله قاب‌ها زیاد نبود. پشت‌سرهم، بیست بار دستش را بالا برد، نگاه کرد به تصویر و سلام داد به آقا. سلام، سلام، سلام، سلام، سلام، و... . فکر کردم اینجا، خروجی نیست. اینجا ورودی دنیای بعد از شهید سیّد علی‌ست که جوان‌های وفادار مملکتش بیدار و برخاسته‌اند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣1️⃣1️⃣ بچه‌های آقا هنوز به میدان صادقیه نرسیده‌ایم. پسرکی هشت، نه‌ساله با سینی شربت می‌آید مقابلمان:  - بفرمایید شربت سکنجبین خیار. بخورید جیگرتون خنک شه.  لباس مشکی‌اش کاملاً خیس است؛ به تنش چسبیده و زیر آفتاب برق می‌زند. چفیه سبزرنگی را مدل عربی بسته به سرش و قطره‌های عرق از روی شقیقه‌هایش راه گرفته سمت چانه. شربت، گلبهی کم‌رنگ است و تکه‌های خیار رنده شده دارد. یکی که خیارش بیشتر است بر می‌دارم. لیوان را می‌گیرم جلوی صورت ریحانه. سرش را به طرفین تکان می‌دهد و با دستش لیوان را پس می‌زند: - مامان حالم بده. می‌خوام بالا بیارم.  لیوان شربت را می‌دهم دست مرتضی. صورت دخترک را می‌گردانم رو به خودم. پوست گندمی‌اش به قرمزی نشسته و چشم‌هایش خمار شده. باحالت گریه می‌گوید: «مامان سَرم هم درد می‌کنه.»  گرما و آفتاب کار خودش را کرده است.  از اول صبح چشم دوختیم به تلویزیون تا ببینیم هروقت ماشین حامل پیکرها افتاد در مسیر میدان آزادی از خانه راه بیفتیم و به بدرقه برسیم. حوالی ساعت ده صبح راهی شدیم. همه بیست و دوی بهمن‌ها راحت با ماشین می‌رفتیم تا نزدیک فلکه دوم صادقیه و از آنجا پیاده تا میدان آزادی. اما حالا اشرفی اصفهانی به سمت میدان آزادی را از سر باغ فیض بسته بودند. مردم حتی خیلی قبل‌تر از آنجا ماشین‌ها را پارک می‌کردند و پیاده یا با اتوبوس می‌افتادند توی مسیر.  موهای ریحانه را از پیشانی‌اش کنار می‌زنم. بغلش می‌کنم:  - نترس مامان جان چیزی نیس یکم گرمت شده صبر کن الان آب می‌زنم به صورتت خوب میشی. سر می‌چرخانم به اطراف. کمی پایین‌تر یک ماشین نیرو ویژه پلیس پارک است. از آن ماشین‌های سیاه بزرگ که پشتش چیزی شبیه یک نیم پله دارد. ریحانه را می‌کشانم دنبال خودم و می‌گویم بنشیند روی رکاب ماشین پلیس. مأمور جوانی که بغل ماشین ایستاده سریع خودش را کنار می‌کشد و به ریحانه چشمکی می‌زند تا سرحالش بیاورد. بطری آب را از توی کیفم درمی‌آورم. مشت‌مشت آب می‌پاشم به سروصورت ریحانه. دخترکم مثل گلی پژمرده، بی‌حال شده و دهانش مثل ماهی نیمه‌باز است. دوقلوها توی کالسکه خوابشان برده. سرهایشان کج شده روی شانه‌ها. لپ‌هایشان گل انداخته. دلم شورشان را می‌زند. می‌ترسم گرما آن‌ها را هم از پا درآورد. دلم به هم می‌ریزد. می‌ترسم از این‌که با بچه‌ها جلوتر برویم. ریحانه را با پر چادرم باد می‌زنم. موکب آن طرف خیابان مداحی پخش می‌کند:  «هرجا رفتی میام علی لای لای، آی بالام علی لای لای...» اشک هجوم می‌آورد به چشم‌هایم. خجالت می‌کشم. مگر بچه‌های من عزیزتر از علی‌اصغر امام حسین و زهرای کوچولوی آقا هستند؟ مگر عزیزتر از این‌همه بچه‌ای هستند که آمده‌اند؟ مرتضی صدایم می‌زند. با دست اشاره می‌کند به جایی. ردش را می‌گیرم. زیر سایه سقف‌های ایستگاه تاکسی موکبی زده‌اند مخصوص بچه‌ها. کنارش هم چادر هلال‌احمر است. ریحانه را بغل می‌کنم و می‌برم آنجا. خانمی که مانتو شلوار سرمه‌ای پوشیده ازمان استقبال می‌کند. شربت پرتقال تگرگی و بیسکویت رنگارنگ برای ریحانه می‌آورد و راهنمایی‌مان می‌کند سمت کولر. ریحانه چنددقیقه‌ای جلوی کولر می‌ایستد. شربتش را می‌خورد و حالش جا می‌آید. بعد باذوق می‌دود طرف میزهایی که بچه‌ها دورش نشسته‌اند و نقاشی می‌کشند. رو‌به‌رویم یک زن و شوهر، بچه‌ای دو سه‌ماهه را لخت کرده‌اند. پارچه خیس می‌کنند و می‌کشند به سروکله‌اش. زن به زبان ترکی قربان‌صدقه بچه می‌رود. ریحانه بین دختر و پسری هم‌سن‌وسال خودش جاگرفته؛ طوری با هم غرق حرف‌زدن هستند که انگار سال‌هاست همدیگر را می‌شناسد. دخترک لهجه شمالی دارد و پسرک لهجه اصفهانی. با خودم فکر می‌کنم جمع همه بچه‌های آقا جمع است. نیم ساعتی داخل موکب می‌مانیم. ریحانه با کاربرگ نقاشی‌اش برمی‌گردد کنارم. کاربرگ، پرتره‌ای است از حضرت آقا درون یک قاب قلب قلبی. ریحانه می‌گوید: «مامان نقاشیمو یه‌جوری بذار تو کیفت که تا نشه. تو اتاقم عکس آقارو ندارم می‌خوام اینو بزنم به دیوار اتاقم.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 8️⃣1️⃣1️⃣ چهارشنبه ۱۷ تیر یا پنجشنبه ۱۸ تیر می‌شود یا نمی‌شود؟ نمی‌دانم. بین خواب و بیداری وضو گرفته‌ام و ایستاده‌ام به نماز صبح. قامت بسته فکرم رفته سمت باقی چیزهایی که باید بردارم. یک‌دست لباس اضافی برای هرکدام از بچه‌ها و پوشک‌های سایز ۴ و ۶. نمی‌فهمم کی رکعت اولم تمام می‌شود. تیک عینک‌های آفتابی و چفیه‌ها و زیرانداز را که می‌زنم به سلام نماز رسیده‌ام. ذهنم می‌رود پی صبح نهم و می‌خواهم حساب کنم چه‌قدر گذشته که زمان انگار کش آمده تا امروز. انگار هنوز دهم اسفند است و همه چیز تازه دارد اتفاق می‌افتد. انگار هنوز خون تازه است که می‌جوشد.  چند دقیقه پیش تلویزیون روشن بود. سرم درد می‌کرد و چشم‌هام خشک بود. خیره بودم به صفحه؛ صحن و خیابان‌های کربلا را نگاه می‌کردم که انگار می‌جوشید و آدم‌ها روی پاهایشان قرار نداشتند. حرارت داشت انگار. گویی ظهر روز عاشوراست. نور قرمز تابیده بود و من دلم می‌خواست باز گریه کنم؛ اما دیگر اشکی نداشتم. خیره بودم به مردم و تصویرهای توی دستشان و چشم می‌گرداندم دنبال پرچم‌های سرخ.   چندهفته‌ای می‌شد که پرچم سرخ برایم مهم شده بود. عصر زنگ زدم به مادر همسرم که اگر می‌توانند برایم یک پرچم سرخ بگیرند. توی تجمع احمدآباد زیاد پیدا می‌شود. خودم چند هفته پیشش دیده بودم و گفته بودم یکی بگیریم. نگرفته بودیم و حالا داشتم خواهش می‌کردم یکی برایمان بگیرند. گفتم تفاوتی هم نمی‌کند رویش نوشته باشد "یا لثارات الحسین" یا "یا لثارات الخامنه‌ای". مهم سرخ بودن پرچم است. پرچم سرخ در یک دست و قاب عکس توی دست دیگر.  سر ظهر بود که قاب تصویر به دستم رسید. خداخدا می‌کردم به‌موقع برسد. پیام که داده بودم برای سفارشش گفت بیایید حضوری تحویل بگیرید. گفتم نمی‌توانم. امکانش را ندارم. نگفتم با سه تا بچه سختم است. دلم می‌خواست بگویم. گفتم با پیک بفرستید. دوباره پیام دادم کی ارسال می‌کنید؟ آخرسر امروز ظهر به دستم رسید. اما گل هم می‌خواستم.  فکر کرده بودم حالا که محمد صبح‌ها می‌رود موکب و نیمهٔ شب برمی‌گردد گل از کجا بیاورم. گفتم شاید یک روز با بابا رفتم؛ مثلاً بعد از خانهٔ بابابزرگ. همان روز زینب حالش بد شد. حسین تازه خوب شده بود. دوشنبه بود که زینب چند باری بالا آورد و من همان‌جا دست و دلم لرزید که تا پنجشنبه باید خوب بشود. می‌شود یا نمی‌شود؟ حسین تازه معده‌اش خوب شده بود و داشت سرحال می‌شد. حالا داشت مریضی زینب شروع می‌شد. روز بعدش دخترک بی‌حال افتاده بود و حتی قاشقی برنج هم نخورد و هرچه بود را می‌گفت «نمی‌خوام.» باز می‌گفتم نکند خوب نشود تا پنجشنبه؟ همین‌ها بود که از صرافت گل افتادم گرچه ته ذهنم فکر می‌کردم شاید بتوانم طوری جورش کنم. ظهر که قاب عکس به دستم رسید دیدم بی گل نمی‌شود و انگار چیزی کم دارد.    عصر فاطمه کمی تنش داغ بود. شربت استامینوفن را نمی‌شد به بچهٔ شش‌ماهه بدهم. خودم را دلداری دادم که چیزی‌ نیست. اما باز هم حسین و زینب را تنها گذاشتم توی خانه که پنج‌دقیقه‌ای بروم و با قطره برگردم. قطره را که خریدم به گل‌فروشی دور میدان نگاهی انداختم. گل طبیعی هم خوب بود. گرچه توی گرما پژمرده می‌شد. اما باز هم خوب بود. گل‌فروشی بسته بود. فاطمه به بغل دویدم به سمت خانه. آخر شب که بچه‌ها خوابیدند ذهنم هنوز پی گل می‌گشت. قاب تنها هم خوب بود. اما چیزی کم داشت. ذهنم رفت سمت بله برون؛ سمت کادوهای عقد؛ سمت گل‌های تزیینی سبدهای هدیه؛ از کمد بالایی یکی را کشیدم پایین. هر طور بود گل‌های روی دسته‌اش را کندم بی‌آنکه خراب شود. زیاد نبود. اما باز هم خوب بود.  چسباندن گل‌ها که تمام شد همسر و برادرم از موکب آمدند. ساعت از یک گذشته بود و صفحهٔ تلویزیون داشت ماشین حامل پیکر را نشان می‌داد که هنوز وارد حرم نشده بود. مادر همسرم وقتی پرچم را برایم آوردند گفته بودند مراسم مشهد به ظهر افتاده. حالا پیکر هنوز به حرم هم نرسیده بود. قرار بود صبح زود برویم و قبل ۱۲ خانه باشیم تا محمد به شیفت موکبش برسد. حالا معلوم نبود باید چه‌کار کنیم. چشمم خیره به صفحه بود که پرسیدم کی می‌رویم؟ برنامهٔ ما معلوم نبود. اذان صبح مشهد را که دادند توی حرم امام حسین (ع) نماز را بر پیکر خواندند. بقیه که خوابیدند راه افتادم توی خانه به جمع‌کردن چیزها.    می‌شود یا نمی‌شود؟ محمد قبل خواب گفته بود ان‌شاءالله که می‌شود. چشمم به چفیه‌ها می‌افتد. نگاهم پرچم سرخ گوشهٔ خانه را رد می‌کند و روی تصویر قاب گرفته متوقف می‌شود. باید بخوابم. هوا دارد روشن می‌شود. صبح باید بچه‌ها را آماده کنم. هرطورشده خودم را می‌رسانم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
ا﷽ 9️⃣1️⃣1️⃣ خدای خامنه‌ای زنده است از مصلی که بیرون آمدیم، حس کردم دنیایم به آخر رسیده. جسمم داشت روح خسته و سنگینم را به‌زور روی زمین می‌کشید و جلو می‌برد. با مقصد تمام آرزوهایم وداع کرده بودم. با کسی که همهٔ هدف‌های زندگی‌ام را مطابق راهنمایی‌های او چیده بودم: نویسنده چیره‌دستی بشوم که برای کتابم تقریظ بنویسند. شاعر خوبی بشوم تا نیمه رمضان، توی بیت، برایش شعر بخوانم. حتی رشته‌ام را عوض کنم و زبان و ادبیات فارسی بخوانم چون گفته بودند: «راجع به زبان، بنده حقیقتش [این است که] نگرانم؛ واقعاً نگرانم. نگذارید زبان فارسی دچار فرسودگی و دچار ویرانی بشود؛ ما باید آن را خیلی حفظ کنیم.»  مقصدم را گم‌کرده بودم. انگار تنها چراغ تونلی تاریک را خاموش کرده باشند و حالا مجبور باشم، کورمال‌کورمال راهم را پیدا کنم. زیر فشار جمعیتِ داخل مترو به این فکر می‌کردم که حالا باید چه‌کار کنم؟ درمان این حیرانی و گم‌گشتگی چیست؟ باید مثل الان که با موج جمعیت به چپ و راست می‌روم، ادامهٔ زندگی و اهدافم را هم بسپارم به امواج زندگی؟  از واگن لبریز از جمعیت مترو که بیرون آمدیم خواهرم گفت: «یکی از پیکسل‌های روی کوله‌ات نیست. فکر کنم افتاده زمین.»  کوله را از روی دوشم برداشتم و نگاهش کردم. قبل از حرکت دو تا پیکسل قرمز و سفید چسبانده بودم به کوله‌پشتی مشکی‌ام.  به‌جای خالی پیکسل نگاه کردم.  پیکسل قرمزرنگ شهید سید علی خامنه‌ای که آقا دستش را بالا گرفته بود، لای جمعیت گم شده بود و پیکسل چهرهٔ خندان آقا با جملهٔ «خدای خامنه‌ای زنده است» مانده بود روی کوله‌پشتی‌ام...  لبخندی زدم و زیر لب گفتم:  «پیامتان دریافت شد.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣2️⃣1️⃣ همسفر من، دلهره به هر دری زده بودم شش قفله بسته بود. صبرم طاق شده و جدی‌جدی ترسیده بودم. همان صبحش در قنوت نماز زدم زیر گریه. ازیک‌طرف باورم نمی‌شد در تشییع عزیزتر از جانم، رهبر شهیدم، مرجع تقلیدم نباشم. ازیک‌طرف به مامان نگاه می‌کردم که سرش را روی بالش گذاشته، دلم آب و روغن قاطی می‌کرد. منی که قوت مسلمانی‌ام را حضور در تشییع روح خدا خمینی می‌دانستم، حالا ترس بود که دلم را پرکرده، خدایا تکلیف من چیست! سر من بی‌کلاه نماند. دوستانم هرکدام برنامه خود را بسته و بساط سفر جمع کرده بودند. صدیقه تهران رفته بود، منا و کوثر و فاطمه کوله‌های اربعین را امسال زودتر بسته و عازم نجف بودند. من هم هزار بار از خودم پرسیده بودم بروم یا نروم. وسط این سؤال‌های بی‌جواب پیامی آمد:  «اتوبوس ۴۰ نفره، دوروزه قم سه میلیون.»  آشفته گوشی را روی میز رها کردم و مشغول تا کردن لباس‌ها شدم. باز به مامان نگاه کردم. نشسته بود و تسبیح می‌گرداند.  کاسه چه کنم چه کنم را حسابی پرکرده بودم. برای غذا پیاز خرد کردم. آب چشم و اشک دل قاطی شده، بروم یا نروم؟ درست در لحظه‌ای که خواستم با داداش غلامحسین هماهنگ کنم پیامی دیگر آمد و کاسه‌کوزه‌ها را زد شکست: «اتوبوس نیروی مازاد دارد و ثبت‌نام جدید نداریم.» دوباره نقطه سرخط.  باز خودم را می‌دیدم با دست‌های خالی و حیران در وقتی که هر کس سهمی در این روزها و در این واقعه تاریخی دارد، منم هیچ! آخر من کجای دنیا ایستاده‌ام؟ درست مثل روزی بودم که سلیمان بن صرد، دید عشق از قفس پریده و او مانده و حوضش. حتی جابر انصاری را می‌دیدم بی‌ چشم، افتان‌وخیزان خود را بالای تن اربا اربا (ع) می‌رساند و من سُر و مُر گُنده، بی‌هیچ سهمی روی مبل. گوشی از دستم نمی‌افتاد. خداخدا می‌کردم راه چاره‌ای نشانم بدهد. مامان صدایم کرد. بلندش کردم و زیر بغلش را گرفتم. وقتی آوردمش روی تشکچه‌اش، بیسکویت کشمشی و چای برایش گذاشتم. گوشی درینگ صدا کرد: «آجی روی من حساب کن.» داداش غلامحسین بود. نبضم تندتند می‌زد. شک‌وتردیدِ رفتن یا نرفتن، جایش را به دلهره داده بود. مامان، مامان پارسال یا شش‌ماه پیش، حتی دو سه ماه پیش نبود. سوی چشم‌هایش کم‌تر، درد پاهایش بیشتر و حافظه‌اش ضعیف‌تر شده بود. آیا غلامحسین از پس او برمی‌آید؟ عزم را جزم کنم؟  اگر پایش لیز بخورد، اگر، اگر... هزار فکر و خیال بود که راحتم نمی‌گذاشت. اصلاً خودم آن‌ها را وسط می‌کشیدم، یکی‌یکی تأیید و تکذیبشان می‌کردم. مختار در صفحه تلویزیون حرف می‌زد.  گوشی باز صدایم می‌زند:  «قم دوروزه، ون ۱۸ نفره.»  یکی از درونم به مختار می‌گوید:  «مرد! چرا، چرا وقتی که باید آنجا، کنار امام باشی، کار دیگری برای خودت دست‌وپا کردی؟ چرا تقدیر با تو این‌طور رفتار کرد!»  به حال خودم حیران نشسته بودم. سریال تمام شده بود. کسی می‌خواند: «باید برخاست.» مامان ذکر می‌گفت: «الله‌اکبر، الله‌اکبر...»  خدا نور توکلش را روشن کرد، الله‌اکبر. باز هم هول و ولا داشتم؛ اما خدا بزرگ‌تر است را روشن می‌دیدم. دو میلیون سفر را واریز کردم. بلند شدم. کوله اربعین را از کمد بیرون آوردم. دلهره‌ام را در یکی از جیب‌هایش گذاشتم. باید با من می‌آمد تا وقت طوفانی‌اش به او بگویم مامان را به خدای بزرگ سپرده‌ام.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣2️⃣1️⃣ تولدی دوباره چند قدم جلوتر از در سوم مصلی ایستاده، یک پلاکارد دستش گرفته و دور گردنش یک چفیه پیچیده است. خانمی سمتش می‌آید:  «دخترم حجابت را هم رعایت کنی خیلی خوب میشه.»  دختر بدون این‌که خطی به ابروهاش بیفتد آرام و شمرده می‌گوید: «ما مثل هم فکر نمی‌کنیم، اجازه بدین بحث نکنیم.»  به نظر می‌رسد دختر خوش تعاملی باشد، به زن بی‌احترامی نمی‌کند و عصبانی نمی‌شود. خانم که دور می‌شود من نزدیک می‌روم. صورت لاغری دارد، بدون ذره‌ای آرایش. موهاش را با یک کش سیاه ساده از پشت بسته. می‌پرسم: «دوست‌هات چیزی نمی‌گن که چفیه می‌بندی و میای کف خیابون؟» می‌گوید: «من تصمیمم رو گرفتم، اونا طردم کردن، ولی من همینم.»  بعد انگار یاد آقا می‌افتد، بلور اشک توی چشمش بالا و پایین می‌رود، نوک دماغش قرمز می‌شود: «من درباره این مرد اشتباه فکر می‌کردم، موقع شهادتش خیلی سوختم.»  چند قطره اشک روی عینک آفتابیم می‌نشیند. دستش را می‌گیرم: «اسمت چیه؟»  می‌گوید: «نیلوفر»  می‌گویم: «نیلوفر من مشهدی‌ام، توی مشهد یک استاد اخلاقی داریم میگه زندگی مثل یک کارنامه‌س، فیزیک داره شیمی داره ریاضی داره فارسی داره. آدم ممکنه توی یه درس، دو درس بهترین نمره رو بیاره، توی درسای دیگه‌ش ضعف داشته باشه. خداروشکر توی دیدن طرفِ درستِ تاریخ بهترین نمره رو گرفتی دختر، دمت گرم.» می‌خواهم یاد تذکر آن زن بیفتد و بداند زندگی مجموعه‌ای از درس‌هاست. ادامه می‌دهم: «استادمون میگه آدم وقتی نمره‌هاش خوبه، سعی می‌کنه بقیه نمره‌هاش هم بهتر بشه که معدلش بکشه بالا.»   کنارش می‌ایستم و با هم عکس می‌گیریم. عکس را نگاه می‌کنم. چهرهٔ آفتاب‌سوختهٔ نیلوفر بین چفیه می‌درخشد. دختر درست مثل اسمش است. نیلوفر گلی‌ست که ریشه‌اش در آب است و گاه بو می‌گیرد؛ اما ساقه می‌کشد و گلش سر به آفتاب بلند می‌کند و زیباست. دختر، رو به سمت آفتاب گرفته. گاه آدمی از آب‌های راکد می‌روید، سر بالا می‌گیرد و می‌شود نماد مقاومت و تولدی دوباره. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2⃣2⃣1⃣ طبقه‌ی بالای مصلی ساعت دوازده ظهر است. دیگر طاقت ایستادن زیر آفتاب داغ را ندارم. از مه‌پاش و نقاب هم دیگر کاری ساخته نیست. پاهایم دیگر رمقی ندارند. سرم گیج می‌رود. خودم را به استراحتگاه خادمان می‌رسانم. دو خانم با حمایل سبز جلوی در ایستاده‌اند.   - کجا؟   - بالا کار دارم.  به‌سختی در را برایم باز می‌کنند. پشت سرم خانم مسنی می‌خواهد داخل شود. می‌شنوم: - مادرجان، اینجا نه؛ داخل مصلی، لطفاً.  از پله‌ها که بالا می‌روم، خنکای تهویه جان دوباره‌ای به ریه‌هایم می‌دهد. از سبد بزرگی یک کیسه نایلونی برمی‌دارم و کفش‌های گرد و غباریم را تویش می‌گذارم. آرام از بین خانم‌های دراز کشیده و نشسته رد می‌شوم و خودم را به کوله‌پشتی‌ام می‌رسانم. ولو می‌شوم روی موکت سبز.    همهمه زیاد است. بااین‌حال نیمی از خانم‌ها روی پتوهای زردشان خوابیده‌اند. بعضی‌ها یک ملحفهٔ شخصی روی پتویشان انداخته‌اند. زیر سرشان یا لباس لوله شده است یا کوله و کیف. پرانرژی‌ترها اما دور هم حلقه زده‌اند؛ گاهی درد دل می‌کنند و گاهی مشورت. کمی آن‌طرف‌تر، مامان‌های خادم از تنبلی دخترهای نوجوانشان حرف می‌زنند. خانمی که دارد پایش را چرب می‌کند، کرمش را به دیگران تعارف می‌کند و می‌گوید: - دخترم تن به کار نمی‌ده، اما اگه بخواد کار کنه، هم خوب بلده، هم تمیز انجام می‌ده.  کنارم دو دختر حدوداً بیست‌ساله نشسته‌اند. یکی دارد موهای بلند آن یکی را شانه می‌کند. گاهی خم می‌شود و چیزی در گوشش پچ‌پچ می‌کند. بعد هر دو ریزریز می‌خندند.  بوی جوراب اذیتم می‌کند. چند جرعه آب از بطری سرمی‌کشم. انگار بارانی ناگهانی توی بیابان ببارد. تمامش در تنم فرومی‌رود و ناپدید می‌شود. سرم را می‌چرخانم. دختری لقمهٔ نان لواش را گاز می‌زند. رو برمی‌گردانم تا راحت باشد. کمی دورتر، خانمی با روپوش امدادگری و مقنعه خوابیده است. زیر سرش هم چیزی نیست. دلم برایش کباب می‌شود.   صدای اذان «روح‌الله کاظم‌زاده» از گوشی کسی پخش می‌شود. دختری سمت چپم، لقمه‌اش را تمام کرده و دارد با بطری کوچکش وضو می‌گیرد. سرویس بهداشتی هم دور است، هم شلوغ و هم صفش طولانی. نرم نرم خانم‌ها چادر نمازشان را روی سر می‌اندازند و از کیفشان مهر سفری درمی‌آورند.    دیگر نمی‌توانم بنشینم. کیف‌دستی‌ام را زیر سرم می‌گذارم. همان‌طور با چادر دراز می‌کشم. یکهو تمام خستگی‌ام از پشت و کمرم روی زمین می‌ریزد. به سقف زیبا و بلند مصلی خیره می‌شوم. پنجره‌ها آن‌قدر پرنورند که نمی‌شود نگاهشان کرد. گوشهٔ دیوار سالن، بردی از نقاشی‌های کودکان با موضوع شهداست. حدس می‌زنم خادمان فرهنگی آنجا باشند.  کار شانه‌زدن و بافتن موی آن دو دختر تمام می‌شود. حالا یکی سرش را روی پای دیگری گذاشته است. جوری با هم حرف می‌زنند که دلم برای دوست صمیمی‌ام تنگ می‌شود.  خانمی می‌آید و چوب‌پرهای گردگیری را بین چند نفر پخش می‌کند. عده‌ای روسری‌های مشکی‌شان را با گیره محکم می‌کنند و بلند می‌شوند. آن دو دوست هم جزوشان هستند. یکی، قبل از راه‌افتادن، چند تار موی دوستش را زیر مقنعه مرتب می‌کند. چند دقیقه بعد، دیگر هیچ‌کدامشان در استراحتگاه نیستند. دوباره میان جمعیت گم شده‌اند. تازه می‌فهمم قبل از اینکه خادم مردم باشند، پناه همدیگرند.   (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 3️⃣2️⃣1️⃣ من از تاریکی می‌ترسم... غروب روزی که پدربزرگ را دفن کردیم همه به هم نماز لیلةالدفن را یاد می‌دادند. زن‌دایی شیرین بعد از نماز توی سجده با گریه گفت: «آقا... باورم نمی‌شه برات نماز وحشت خوندم.» ما به پدربزرگم می‌گفتیم "آقا"، چون سید بود. فکر می‌کردم نماز وحشت یعنی تو عزیزت را سپرده‌ای به خاک و آمده‌ای خانه و او در تاریکی قبر وحشت می‌کند.  من از تاریکی می‌ترسم. توی تاریکی وهم برم می‌دارد که کسی دارد نگاهم می‌کند. بعضی وقت‌ها در تاریک و روشنایی نیمه‌شب که بلند می‌شوم آب بخورم، تاریکی می‌چربد به نور کم‌جان چراغ‌خواب و از ترس پا تند می‌کنم به جایی که تنها نباشم. گاهی حتی منصرف می‌شوم از آب‌خوردن.  دیشب وقتی وضو می‌گرفتم، نور چراغ بالای روشویی جوری چشم‌های پف‌کرده از گریه‌ام را پر کرده بود که وقتی چراغ را خاموش کردم، حجم سیاهی آوار شد روی دلم. باید نوری دست‌وپا می‌کردم که نترسم. کاری که می‌خواستم بکنم منصرف‌شدن نداشت. گوشی را برداشتم و عکس آقا را آوردم و نور صفحه را تا ته زیاد کردم و گذاشتم کنار جانمازم. "الله‌اکبر" را که گفتم بغضم ترکید. اگر در نماز نبودم حتماً با هق‌هق می‌گفتم: «آقا... باورم نمی‌شه دارم برات نماز وحشت می‌خونم.» عکس او در گوشی، هاله‌ای نور می‌تابانْد به اطراف و این از وحشتم کم می‌کرد. اما مگر همه چیز تاریکی بود؟ یکی دو ساعت دیگر صبح می‌شد بالاخره. ترس و غمی که بعد از امشب در دلم افتاده بود با چه هاله‌ای قرار بود زدوده شود؟   یادم افتاد جایی خواندم به این نماز "نماز هدیه" هم می‌گویند. این کلمه از زهر ماجرا کم می‌کند. تو داری به عزیزت در این شبِ مهم هدیه‌ای می‌دهی که شاید نوری شود در تاریکی قبرش.  آقا که نیاز به این نور ندارد؛ اما حتماً جبران می‌کند برایم. من خیلی نیاز دارم به بازتاب نوری که برایم می‌فرستد. شاید از وحشتم کم کند. هرچند او قبل از این‌ها برایمان بوته‌های نور کاشته. باید بگردیم و پیدا کنیمشان. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍