eitaa logo
کارام جانم می‌رود
820 دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
10 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 3️⃣2️⃣1️⃣ من از تاریکی می‌ترسم... غروب روزی که پدربزرگ را دفن کردیم همه به هم نماز لیلةالدفن را یاد می‌دادند. زن‌دایی شیرین بعد از نماز توی سجده با گریه گفت: «آقا... باورم نمی‌شه برات نماز وحشت خوندم.» ما به پدربزرگم می‌گفتیم "آقا"، چون سید بود. فکر می‌کردم نماز وحشت یعنی تو عزیزت را سپرده‌ای به خاک و آمده‌ای خانه و او در تاریکی قبر وحشت می‌کند.  من از تاریکی می‌ترسم. توی تاریکی وهم برم می‌دارد که کسی دارد نگاهم می‌کند. بعضی وقت‌ها در تاریک و روشنایی نیمه‌شب که بلند می‌شوم آب بخورم، تاریکی می‌چربد به نور کم‌جان چراغ‌خواب و از ترس پا تند می‌کنم به جایی که تنها نباشم. گاهی حتی منصرف می‌شوم از آب‌خوردن.  دیشب وقتی وضو می‌گرفتم، نور چراغ بالای روشویی جوری چشم‌های پف‌کرده از گریه‌ام را پر کرده بود که وقتی چراغ را خاموش کردم، حجم سیاهی آوار شد روی دلم. باید نوری دست‌وپا می‌کردم که نترسم. کاری که می‌خواستم بکنم منصرف‌شدن نداشت. گوشی را برداشتم و عکس آقا را آوردم و نور صفحه را تا ته زیاد کردم و گذاشتم کنار جانمازم. "الله‌اکبر" را که گفتم بغضم ترکید. اگر در نماز نبودم حتماً با هق‌هق می‌گفتم: «آقا... باورم نمی‌شه دارم برات نماز وحشت می‌خونم.» عکس او در گوشی، هاله‌ای نور می‌تابانْد به اطراف و این از وحشتم کم می‌کرد. اما مگر همه چیز تاریکی بود؟ یکی دو ساعت دیگر صبح می‌شد بالاخره. ترس و غمی که بعد از امشب در دلم افتاده بود با چه هاله‌ای قرار بود زدوده شود؟   یادم افتاد جایی خواندم به این نماز "نماز هدیه" هم می‌گویند. این کلمه از زهر ماجرا کم می‌کند. تو داری به عزیزت در این شبِ مهم هدیه‌ای می‌دهی که شاید نوری شود در تاریکی قبرش.  آقا که نیاز به این نور ندارد؛ اما حتماً جبران می‌کند برایم. من خیلی نیاز دارم به بازتاب نوری که برایم می‌فرستد. شاید از وحشتم کم کند. هرچند او قبل از این‌ها برایمان بوته‌های نور کاشته. باید بگردیم و پیدا کنیمشان. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 4️⃣2️⃣1️⃣ آقای فیلمبردار ساعتی ست آفتاب چهاردهم تیر ماه طلوع کرده. جمعیت سیاه‌پوش در صحن مصلی تهران و خیابان‌های اطراف به انتظار ایستاده‌اند. روی زمین جای سوزن انداختن نیست. قطره‌های آب مه‌پاش به زمین نمی‌رسد. باد پرچم‌های افراشته را به رقص می‌آورد و گرما روی صورت‌ها عرق می‌نشاند. مکبر فریاد الصلاه الصلاه سر می‌دهد. مردم ناباورانه گریه می‌کنند. همه به سمت قبله می‌ایستند. حتی بچه‌های انتظامات روی سکو و اهالی رسانه مستقر روی بالکن مصلی. اما آقای فیلمبردار پشت به قبله ست. روی کرین نشسته و دسته‌اش را بالا و پایین می‌کند. گوشی روی گوشش است. باید زاویه دوربین را تنظیم کند. باید این صحنه را ثبت کند. مکبر تکبیر می‌گوید. میلیون‌ها دست تا کنار گوش بالا می‌آید. آقای فیلمبردار انگار نمی‌تواند بی‌تفاوت باشد. لحظه‌ای از روی صندلی بلند می‌شود، درحالی که دست راستش هنوز دسته کرین را گرفته، رو به قبله می‌ایستد. با یک دست تکبیر می‌گوید و برمی‌گردد سمت دوربین. نمی‌دانم بینندگان تلویزیون آن لحظه لرزش تصویر داشتند یا نه، ولی می‌دانم لرزش قلب‌ همگانی بود. ممنون آقای فیلمبردار که خواستی یک الله اکبر بیشتر پشت‌سر رهبر شهید باشد. (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 5️⃣2️⃣1️⃣ رهایش کن زن لبنانی بود. با همان تعارفات ملموس و وقار زبانی که از دل فرهنگش می‌آمد. برای مراسم وداع رهبر آمده بود. در خانه‌ی یکی از دوستان، دور هم جمع شده بودیم تا از زبان خود او، قصه‌ی زندگی "عایده سرور" را بشنویم. راستش را بگویم، من اما برای جست‌وجوی چیز دیگری آمده بودم. آمده بودم شاید در میان حرف‌هایش، راهی برای آرام کردن خودم پیدا کنم. این چند ماه جنگ، هراسی افتاده بود به جانم. ترس از آن لحظه‌ای که بفهمم فرزندم دیگر نیست و در برابر کفر بی‌حفاظ بمانم. از شهادت دو پسرش گفت. از آن مادرانگی عجیبی که به جای چنگ زدن به دامن فرزند، راه را برای رفتنش باز می‌کند. از جوان هجده‌ساله‌ی شهیدش گفت، بی‌آنکه نامش را با واژه‌ی ناکامی گره بزند. می‌گفت علی، در لحظه‌ی شهادت، کامش با تشنگی شیرین شده بود. بی‌مکث این‌ها را روایت می‌کرد. سرش را بالا گرفته بود و کلمات عربی را، محکم از تهِ حلقش بیرون می‌داد. نگاهش که به من می‌افتاد، حسی شبیه به غبطه‌ای تلخ در دلم می‌دوید. انگار در برابر استواری او، لرزشِ من عیان بود. طاقت نیاوردم، میان کلامش پریدم و پرسیدم: « دختر من عاشق شهادته ولی من هنوز باهاش کنار نیومدم. شما چطور از شهید شدن پسرت نترسیدی؟» حرف را به مسیر دیگری کشاند. انگار نمی‌خواست با یک پاسخ مستقیم، از لایه‌ی عمیق حقیقت عبور کند. ادامه داد. از شهید دومش گفت. از انگشتری گفت که قائد به آن دعا خوانده بود تا از جان پسرش محافظت کند. می‌گفت آن انگشتر همیشه در دست محمدعلی بود، جز همان روز شهادت. با شنیدن این حرف، فکر سمجی مثل خوره به جانم افتاد: «پس دختر من که اون انگشتر را نداره چی؟» اگر برای او، با آن‌ نشانه‌ی متبرک، باز هم راه به شهادت باز شده بود، من برای محافظت از عزیزم به چه چیزی باید چنگ بزنم؟ واقعیت خودش را به صورتم می‌کوباند. عایده آرام‌آرام دور اصل ماجرا می‌گشت. انگار قلبم را در دست گرفته بود و با فشارهای ظریف، مرا به لبه‌ی بی‌تابی می‌رساند تا خودم به حقیقت برسم. در میانه‌ی سکوت‌هایش، سوالی دیگر از درونم قد می‌کشید: «این زن این‌همه شجاعت را از کجا آورده؟ چرا من، با این همه ادعا، هنوز دارم در برابر سایه‌ی فقدان می‌لرزم؟» خاطره‌هایش که تمام شد، بقچه‌ی سفرش را پهن کرد. ابتدا یادگاری پسرانش را نشانمان داد و سپس، چفیه و انگشتر هدیه‌ی قائدش را. چفیه‌ی سیدعلی خامنه‌ای‌؟! حصار دفاعی ذهنم فرو ریخت. خون با شتابی عجیب در تنم دوید. سر بردم میان چفیه. بوی خوشی داشت. نفس عمیقی کشیدم و حس کردم برای نخستین بار، به امامم نزدیک شده‌ام. انگار هدایا مختص من بودند. بعد این همه سال انتظار که حتی یک دیدار ساده نصیبم نشده بود. اشک امانم نمی‌داد. انگشتر فیروزه‌ای را جلویم گرفت و گفت: «هدیه.» انگشتر را بین دو انگشت نگه داشتم و بی‌اختیار ضجه زدم. او این‌همه به من نزدیک شده بود و من، غرق در شوق، نمی‌دانستم با این نزدیکی بی‌درنگ چه کنم. بغض گلویم را گرفت. رو کردم به زن و با صدایی لرزان پرسیدم: «ما می‌خواییم عزیزمون رو تشییع کنیم ولی هنوز نبودنش رو باور نکردیم، شما موقع تشییع سیدحسن چه کردین؟ چطور نفستون بند نیومد؟» صورتش گل انداخت. انگار تازه به اصل ماجرا رسیده بود. با صلابتی که به کلماتش می‌داد، گفت: «مگه پیامبر شهید نشد؟ امیرالمؤمنین و امام حسین(ع) شهید نشدن؟ حیف نبود این مرد بزرگ توی رختخواب بمیره؟» آب دهانم را قورت دادم. چرا همه چیز را یادم رفته بود؟ دلم می‌خواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. تمامِ آن دفاع‌های مادی و آن تلاش‌ها برای ساختن یک ایمان بی‌هزینه در برابر این نگاه، فروریخت. هنوز برای دفاع از خود، به در و دیوار عقیده‌ام می‌زدم که رو به جمع کرد و از قول آقا گفت: «لَعَلَّ استِشهادِی یُؤَدِّی إلیٰ تَوحیدِ الدّاخِلِ وَالخارِجِ.» دیگر کلامی برای گفتن نبود. در برابر این منطق بزرگ فرو ریختم. من تا آن لحظه، به جای توکل، به دنبال تضمین بودم و به جای تسلیم، دنبال تملک عزیزانم. رهبرم برای ما و برای این راه از جانش گذشته و شهادت را به جان خریده ولی من هنوز می‌خواهم فرزندم را فقط برای خودم نگه دارم؟ مگر می‌شود دم از این مسیر زد و وقت امتحان، عزیزترین‌ها را از خدا دریغ کرد؟ باید می‌دانستم برای حفاظت باید رهایش کنم. ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6⃣2⃣1⃣ دنیا بهت خیلی بدهکاره چند خانم با صورت‌های آفتاب سوخته‌، کنار دیوار تکیه داده بودند. متوجه بارم شدند و اشاره کردند، کنارشان بروم. به گِل خشک‌شده روی چادرشان زل زدم. یکی که از بقیه مسن‌تر بود گفت: -بی چه ووستادی؟ بعد برایم روی زیراندازشان جا باز کرد. کسی که پهلویم بود پرسید: -مال کام حدی؟ مثل بچه‌های تازه به حرف افتاده، قیافه‌ام شبیه کلمه‌ی "هان؟" شده بود. علامت تعجب توی صورتم را که دیدند، خندیدند. یکی که جوانتر از بقیه‌ بود، کیسه‌ای پراز خرمای خشک را به طرفم گرفت: -می‌گه اهل کجایی؟ یک دانه خرما برداشتم: -تهران. شما ولی انگار از راه دور اومدین. سخت نبود؟ زن جوان که چشم‌های عسلی و درشتش بیشتر از هر چیزی در صورتش پیدا بود، سرش را رو به جایگاه پیکرها کرد: -از دورترین روستاهای لرستان اومدیم. وظیفه‌مونه. سختم باشه کاری نکردیم برای آقا که ۳۷ سال برامون زحمت کشیده. از بلندگو صدای سرود "باید برخاست" بلند بود. به جمله‌ی "انا علی العهدی" که رسید، پنج نفرشان دست‌های مشت کرده را بالا آوردند و با جمعیت فریاد زدند "لبیک یا مهدی". هنوز روی پیکرهای مطهر را باز نکرده بودند. به پرده‌های آبی حائل زل زدم. پلک‌هایم سنگین و دلم سبک شد. عرق از پشت گوش‌ها و گردنم به کِتفم راه گرفت. نگاهی به ساعت روی صفحه‌ی گوشی انداختم. هنوز چند دقیقه به هفت مانده بود. یاد راه طولانی که باید برگردم افتادم. هوای گرگ و میش، نزدیک مصلی رسیده بودم. مجبور شدم ماشین را در یکی از خیابان‌های اطراف پارک کنم و بقیه‌ی مسیر را پیاده بیایم. زن و مرد و پیر و جوان، دسته‌دسته سمت ورودی‌ها حرکت می‌کردند. گویی موج‌هایی به دریا برمی‌گردند. کودکان هم شبیه صدف در بینشان شناور بودند. راه طولانی، با قدم‌های کوتاه من درازتر شده بود. چند باری روی نیمکت‌های کنار خیابان و ایستگاه اتوبوس نشسته‌بودم تا بالاخره به در پنجم رسيدم. حالا تصور برگشتن از آن مسافت زیاد مجابم کرد، بلند شوم. نگاهی به جایگاه پیکرها انداختم و تندتند با آقا حرف زدم. با اینکه دلم نمی‌خواست برگردم، از چند خانمی که چوب‌پر دستشان بود راه خروج را پرسیدم و بیرون زدم. درِ خروجی خلوت بود. همزمان با من یک پژو بیرون آمد. سرم را مقابل شیشه‌اش خم کردم: -ببخشید آقا تا نزدیکای خیابون مطهری چطوری برم؟ راننده مرد جوانی بود با موهای پرپشت خرمایی و چهره‌ای خسته. لب‌هایش را کمی ورچید: بیا بالا می‌رسونمت. پر درآوردم. روی صندلی که نشستم تشکر کردم: -خیر ببینی آقا. فرشته‌ی نجاتم شدین، ماشین رو تقاطع خیابون شهدای ناجا و سلیمی گذاشتم. شما تا هر جا که مسیرتون می‌خوره منو برسونین. تلفنش را از روی سررسید جلوی شیشه برداشت و روی نقشه خیابان را پیدا کرد: -خیلی راهه. چطوری اومدی؟ سخت نبود با این وضعت؟ یاد حرف خلیله افتادم و در دلم گفتم چه سختی؟! آقا ۳۷ سال برای ما زحمت کشیدند. به مرد که از آینه‌ی جلوی ماشین نگاهم می‌کرد گفتم: -سخت باشه. آدم مگه تشییع باباش نمی‌ره؟ ما خیلی مدیون آقاییم. بعد از چند لحظه‌ای سکوت، راننده ضبط ماشین را روشن کرد و صدای مداح در فضا پیچید. "آقای من بعد تو پائیز پر از دردیم به جای تو غم رو بغل کردیم..." مداحی که رسید به این بند شانه‌های راننده می‌لرزید، "دنیا بهت خیلی بدهکاره..." (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله| تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣2️⃣1️⃣ مثل مامان آقابزرگ که رفت دانشجو بودم. آخرهای دی بود و امتحان‌ها پشت‌هم. بابا که زنگ زد و خبر داد گفت: «همه می‌دانند امتحان داری. خودت را اذیت نکن آقا خودش هم راضی نیست تو از امتحانت جا بمانی و بیایی مراسم.» همه رفتند روستا و آقا را روی شانه‌هایشان تشییع کردند. تابوت را سه بار بلند کردند و زمین گذاشتند و لااله‌الاالله گفتند. یک‌وری توی چالۀ قبر گذاشتند و سنگ لحدش را گذاشتند. من ماندم خوابگاه و هیچ‌کدام از این‌ها را ندیدم. لای فرمول‌های شیمی فرصت نکردم یک دل سیر زار بزنم. شانه‌های مامان را بمالم و اشک چشمش را خشک کنم. ندیدم و باورم نشد که آقا را با آن قدبلند و چشم‌های روشن قرار نیست دیگر ببینم. بعد از آن هروقت به ننه زنگ می‌زدم تا باهاش حال و احوال کنم ناخودآگاه می‌پرسیدم: «آقابزرگ چطوره؟». وقتی می‌افتادم توی سرپایینی جادۀ خانه‌شان، منتظر بودم آقا را توی حیاط ببینم که پاپاخ روی سر گذاشته و دست‌هایش را پشت کمرش قفل کرده و تسبیح می‌چرخاند.    پانزده‌سال از دی‌ماه نود می‌گذرد. مامان هرسال توی سالگرد آقا حلوایی که دوست دارد درست می‌کند و خیرات می‌کند. من اما از خواندن فاتحه هم عاجزم چون انگار آقا هنوز توی آن خانه با سقف چوبی نفس می‌کشد. تا قبل از تشییع رهبر شهید هم سرخوش بودم. حجم غم روی دلم را نمی‌فهمیدم. مستندهای غیررسمی را که می‌دیدم فکر می‌کردم آقا الان هم روی صندلی‌اش نشسته و شب‌های جمعه باز هم دیدارهای غیررسمی دارد. وقتی با بچه‌های شهدا خوش‌وبش می‌کرد و بساط شوخی و خنده توی جمعشان راه می‌افتاد من هم می‌خندیدم. فرح می‌آمد سراغم و کیفور می‌شدم. وقتی کار جنگ بیخ پیدا می‌کرد منتظر بودم توی قاب تلویزیون ظاهر شود و آب روی آتش اضطراب‌هایم بریزد.  یادم می‌رفت که توی آن صبح نحس موشک‌ها از هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر آمدند و زیلوهای سفید و آبی بیت را درهم ریختند. صبح شنبه سیزدهم تیرماه برای اولین‌بار آن جعبه‌های پرچم پیچ را که دیدم زانوهایم سست شد؛ بهتم زد. زن‌های دوروبرم می‌زدند توی سرشان و صدای ناله‌هاشان توی سرم چرخ می‌خورد. من اما چشم دوخته بودم به عمامۀ مشکی و پلک نمی‌زدم. نمی‌فهمیدم چطور کوه را توی آن جعبۀ سبز و سفید و سرخ جا کرده‌اند. فکر می‌کردم قرار است آقا تا همیشه بماند. اما آن جعبه، ضربدر بزرگی کشید روی همهٔ چیزهایی که توی ذهنم بود. آقا رفته بود و بیچارگی آوار شده بود روی تنم.   باید مثل فیلم یک حبه قند کسی برایم روضۀ پدر می‌خوانْد تا از بهت دربیایم و خاک بریزم روی سرم. مهدی رسولی آنجا بود. از حسین خواند. قفل دلم باز شد و بغضی که چهار ماه روی قلبم سنگینی می‌کرد و نمی‌دانستم، شکست.  حالا برگشته‌ام خانه. عکسش را که می‌بینم اشک راه می‌گیرد. صدایش را که می‌شنوم سینه‌ام تنگ می‌شود.  مامان برای آقابزرگ حلوا خیرات می‌کرد و هرم قلبش کم می‌شد من هم باید بروم سراغ کارهایی که آقا دوست داشت؛ مثل مامان. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣2️⃣1️⃣ عکس روی دیوار حسینیه سجاده‌ها کنار هم پهن شده و مهرها بدون نظم روی سجاده‌ها گذاشته بودند. پرده سفید رنگ‌ورو رفته‌ای وسط مسجد کشیده شده بود. ردیف اول کنار پرده نشسته بود، کنارش رفتم. مقنعه مشکی‌اش را جلو کشید. صدای قورت‌دادن آب‌دهانش را شنیدم:  - به روستای ما خوش اومدی زن حاج‌آقا.  لبم را تا می‌توانستم کشیدم. فکر کردم هر چه لبخندم پهن‌تر باشد بیشتر صمیمی نشان می‌دهم:  - ممنونم. سلامت باشید. خیلی کلیشه‌ای جواب داده بودم. دانه‌های تسبیح را سر داد و هم زمان لبش تکان خورد. احساس می‌کردم این دانه‌ها مسیر اشتباهی می‌روند. اولین جمله مسئول روستا یادم آمد:  - لطفاً این جا سیاسی صحبت نکنید. مثل وقتی که لیوان از دست دخترم افتاد و شکست، قلبم ریزریز شد. با خودم فکر کردم انسان وقتی داغ سنگین می‌بیند دنبال کسی می‌گردد که درد مشترک داشته باشند تا با هم عزاداری کنند. این جا بویی از داغی که دلم را می‌سوزاند نداشت. به خانم کناردستی نگاه کردم. بلند شد و ایستاد. دانه‌های تسبیح همه به یک طرف نخ سرخورده بودند. مقنعه‌اش را با دست جلو کشید و زیرش را چرخاند. سرد و تاریک خداحافظی کرد و رفت. اولین محرم بدون رهبرم بود. برای تبلیغ دهه محرم به روستای لب اشکن رفتیم. حسینیه روستا با قالی‌های نو فرش شده بود. خانم‌ها با لباس بلند و چادرهای رنگی پشت ستون نشسته و به منبر خیره شده بودند. مثل یک جعبه مداد رنگ بودند که نامنظم کنار هم چیده شده باشند. مسئول روستا پشت بلندگو رفت. با دست به آن زد صدای خش‌داری بلند شد. با خودم فکر کردم اولین جمله حتماً باید درباره رهبر شهید باشد. صدایش را صاف کرد: - خانم‌ها چقدر بگم چادرسیاه سر کنید. سروصورتش مثل پنبه سفید بود. موقع صحبت کردن بلندگو را بالا می‌گرفت:  - آخه حسینیه حرمت دارد. چادرم را دور خودم پیچیدم. سرمای حرف‌هایش به قلبم فشار آورد. چندنفری که چادر مشکی داشتند با لبخند به بقیه خیره شده بودند. بعد مراسم مردان سیاه‌پوش به‌صورت حلقه‌وار سینه می‌زدند؛ پایین می‌رفتند و بالا می‌آمدند؛ مانند اینکه ثواب‌های روی زمین را جمع می‌کردند و به آسمان می‌پاشیدند. دلم تنگ رهبر شهیدم بود. با حال‌وهوای اینجا تنگ‌تر شده بود. این روستا در ۱۴۰۰ سال قبل گیرکرده و فرورفته بودند. بعد ده روز در حسینیه دیدمش. مقنعه‌اش را مثل عقربه ساعت چرخاند و جلو آمد:  - دارید فردا از روستا می‌رید؟ سرم را تکان دادم. گوشه چادر رنگی‌اش را گرفت:  - خوش به حالتون می تونید برید تشییع آقا. یک بغض واقعی پشت حرفش بود که مثل آهنگ پشت زمینه در کل لحنش پخش شد:  - کاش منم میتانستم بیام. چادرم را کمی باز کردم. گرمای لطیفی را زیر پوستم حس کردم. دستش را فشار دادم. لبم را به اطراف نکشیدم. واقعاً خندیدم:  -اگر اومدید حتماً بیاید قم خونمون. گوشه چشمش خیس شد. دستش را سمت مقنعه‌اش برد:  - کاش می‌شد، آقایون کار دارن نمیتونن من رو بیارن.  به عکس مهربان آقا روی دیوار حسینیه نگاه کردم:  - آقاجان غم شما همه جای ایران را سوزانده است.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9️⃣2️⃣1️⃣ یک درصد آخر پنج شش ساعت از ظهر گذشته بود. آفتاب داغ تابستان وسط صحن پیامبر اعظم امانم را بریده بود. سرم را پایین گرفته بودم تا حرارت کمتری به صورتم بخورد. هیچ ابری در آسمان نبود. چند دقیقه نگذشته بود که یک نفر صدایم کرد. صدایش آشنا نبود. سرم را که بالا گرفتم خادم سبزپوشی را دیدم. حدود چهل‌ساله به نظر می‌رسید و موهایی کوتاه سیاهی داشت:  - چطوری؟  میان آن همه جمعیت چون سربه‌زیر بودم نگران شده بود.  - خوبم  بلافاصله دوستم که چشمانش برق زد، پرسید:  - اگه خوب نبود چی می‌شد؟  مرد جوان که حالا چند متر دور شده بود بدون برگرداندن صورتش، با خونسردی گفت:  - نیروی امدادی اعزام می‌کردم بیان کمک.  همگی منتظر نماز بر پیکر رهبر شهید بودیم. مداح‌ها عوض می‌شدند؛ ولی نشانه‌ای از شروع برنامه نبود. چند ساعتی از شروع برنامه گذشته بود. مثل برگ خزان زائران و تشییع‌کنندگان خسته که دیگر توان نشستن و ایستادن نداشتند، بی‌هیچ آداب و ترتیب یکی‌یکی روی زمین پهن می‌شدند و استراحت می‌کردند. کنار ما پیرمردی با ریش تمام سفید بود؛ هفتادسالگی را ظاهراً رد کرده بود، دراز کشید تا خستگی در کند. نگران تنگی جا نبودم. مردم هوای همدیگر را داشتند و غر نمی‌زدند. اما هوا گرم بود و آب هم دیگر نمی‌توانست کمکی کند. بعضی خیلی خسته بودند، اما معلوم بود یک درصد انرژی‌شان را برای نماز گذاشته‌اند.  پیرمرد کناری ما بی‌حرکت بود. کاش خادم سبزپوش باز از اینجا می‌گذشت؛ ولی خبری از خادم هم نبود. مداح‌ها یکی پس از دیگری برای چندمین بار می‌خواستند برای ورود پیکر، افراد داخل جایگاه به عقب بروند؛ ولی کسی گوشش بدهکار نبود. می‌خواستم حال پیرمرد را بپرسم، ولی اگر استراحت می‌کرد چه؟  مهدی رسولی بود یا محمود کریمی دوباره شروع کرد به شعار گرفتن از مردم، متعجب با خودم گفتم مگر جانی مانده برای شعاردادن؟ چه توقعی؟! پیرمرد که هنوز کفِ زمین، طاق‌باز بود تکان کوچکی خورد. بدون اینکه کلامی بگوید، دستانش را بالا و پایین می‌آورد و می‌خواست با آخرین انرژی در تنش شعار دهد حتی صدایی نداشته باشد...   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣3️⃣1️⃣ افسوس خورد در ایستگاه راه‌آهن زنی با عبای عربی و شال ارده‌ای رنگ روی آخرین صندلی یک نیمکت، تنها نشسته بود. سلامی کردم و کنارش نشستم. - مشهد میری؟  با حال گرفته سرش را تکان داد: «آره.»  از بس سالن شلوغ است همان آره را هم درست نمی‌شنوم. به او نزدیک‌تر می‌شوم.  - مراسم تشییع هم میری؟  باز سرش را تکان می‌دهد. - انگار خیلی ناراحتی!  لبه شال را به گوشه چشمش می‌کشد. آهی می‌کشد: «از بس به قولی دلم پره. شوهرمو از دست دادم، رهبرمو از دست دادم. برای یک هفته من و شوهرم رفتیم سلطنت عمان. هنوز سه روز اونجا نبودیم که جنگ شد.» - برای چی رفته بودین؟ - دختر دارم اونجا، ازدواج‌کرده بارداره. هر بار زنگ می‌زد، می‌گفت: مامان، هوس فلان خوراکی کردم. بابا کالباس می‌خوام. شوهرم شیمیایی بود. از سوسنگرد رفت ایلام زمان دفاع مقدس. جانباز شد.  - مگر خودت زمان جنگ چند ساله بودی؟  - چهار پنج سالم بود. جنگ که شد مادرم ما را از سوسنگرد برد طرف ماهشهر اونجا توی چادر زندگی می‌کردیم.  - رفتید عمان، خب... - شوهرم گفت: بیا بلیت بگیریم چیزایی که می‌خواد بخریم و ببریم براش. خلاصه از آبادان رفتیم برای تهران. اون‌جا کالباس، چایی، سوغاتی‌هایی براش خریدیم و بردیم. روز سوم، جنگ شد. - همین جنگ که ماه رمضون بود؟ - آره، قرار بود یک هفته بمونیم. همون‌جا فهمیدیم آقا شهید شده. شوهرم خیلی افسوس می‌خورد. گریه می‌کرد. حالش بدتر شد. دارو هم فقط به همون اندازه یک هفته برده بودیم. داروها داشت تموم می‌شد. هر صیدلیه می‌رفتم دارو نبود یا اگر بود به شوهرم نمی‌ساخت و حالش هر روز بدتر می‌شد. رفتم سفارت، هر چی اصرار، التماس کردم فایده‌ای نداشت قبول نکردند. اصلاً پروازی نبود ما برگردیم یا کسی بره دارو بیاره. چند روز گذشت شوهرم حالش خیلی خراب شد. نفسش بالا نمی‌اومد. منم جز گریه کاری از دستم برنمی‌اومد.  گفت: منو برسون بیمارستان. خودم با دخترم و شوهرش، هنوز نرسیده بیمارستان، تموم کرد، ایست ریوی.    دستم را می‌گیرد و قطره‌های درشت اشک از صورتش روی عبایش می‌ریزد.  من هم حسابی ناراحت شده‌ام. نمی‌خواهم گریه کنم، مبادا حالش بدتر شود. یکی دو جمله ناقص و دست‌وپاشکسته برای آرام‌کردنش می‌گویم. چند بچه در نیمکت جلویی برگشته‌اند و ما را با غصه نگاه می‌کنند.  - اینا بچه‌هات هستن؟  نفسی تازه می‌کند. با دست نشان می‌دهد:  - اینا بچه‌های منن و این مال خواهرمه.    تکیده زنی در عبا کنار بچه‌ها نشسته، او هم صوتش خیس اشک است. - تو کشور غریب، در غربت تنهایی من و دخترم، هیچ‌کس نبود توی تشییع، خاکش کردیم. سفارت گفت: شوهرت شهیده.  بعد از یک ماه و نیم برگشتیم ایران.  چرا به این زودی ما صلح کردیم با آمریکا؟ چرا؟ برای چی؟ مگر ما چهل و هشت سال تحریم نبودیم! هر طور بود الانم جلو می‌رفتیم.   - مشهد چند روز می‌مونی؟ به خواهرش نگاه می‌کند. - خواهرم سرطان داره، می‌رم تو حرم، تو تشییع، شاید شفاشِ گرفتم. آقا خیلی خوب بود مهربون بود، برای ما خوب بود، حیف بود. گریه را ادامه می‌دهد.  رویش را می‌بوسم و به جمله اولش فکر می‌کنم: - برای یک هفته من و شوهرم رفتیم سلطنت عمان.  آنچه که می‌توانست جزء بهترین خاطرات زندگی او باشد، حالا تلخ‌ترین آنهاست.   ۱۳ تیر ۱۴۰۵ ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍