eitaa logo
کارام جانم می‌رود
820 دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
10 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 6⃣2⃣1⃣ دنیا بهت خیلی بدهکاره چند خانم با صورت‌های آفتاب سوخته‌، کنار دیوار تکیه داده بودند. متوجه بارم شدند و اشاره کردند، کنارشان بروم. به گِل خشک‌شده روی چادرشان زل زدم. یکی که از بقیه مسن‌تر بود گفت: -بی چه ووستادی؟ بعد برایم روی زیراندازشان جا باز کرد. کسی که پهلویم بود پرسید: -مال کام حدی؟ مثل بچه‌های تازه به حرف افتاده، قیافه‌ام شبیه کلمه‌ی "هان؟" شده بود. علامت تعجب توی صورتم را که دیدند، خندیدند. یکی که جوانتر از بقیه‌ بود، کیسه‌ای پراز خرمای خشک را به طرفم گرفت: -می‌گه اهل کجایی؟ یک دانه خرما برداشتم: -تهران. شما ولی انگار از راه دور اومدین. سخت نبود؟ زن جوان که چشم‌های عسلی و درشتش بیشتر از هر چیزی در صورتش پیدا بود، سرش را رو به جایگاه پیکرها کرد: -از دورترین روستاهای لرستان اومدیم. وظیفه‌مونه. سختم باشه کاری نکردیم برای آقا که ۳۷ سال برامون زحمت کشیده. از بلندگو صدای سرود "باید برخاست" بلند بود. به جمله‌ی "انا علی العهدی" که رسید، پنج نفرشان دست‌های مشت کرده را بالا آوردند و با جمعیت فریاد زدند "لبیک یا مهدی". هنوز روی پیکرهای مطهر را باز نکرده بودند. به پرده‌های آبی حائل زل زدم. پلک‌هایم سنگین و دلم سبک شد. عرق از پشت گوش‌ها و گردنم به کِتفم راه گرفت. نگاهی به ساعت روی صفحه‌ی گوشی انداختم. هنوز چند دقیقه به هفت مانده بود. یاد راه طولانی که باید برگردم افتادم. هوای گرگ و میش، نزدیک مصلی رسیده بودم. مجبور شدم ماشین را در یکی از خیابان‌های اطراف پارک کنم و بقیه‌ی مسیر را پیاده بیایم. زن و مرد و پیر و جوان، دسته‌دسته سمت ورودی‌ها حرکت می‌کردند. گویی موج‌هایی به دریا برمی‌گردند. کودکان هم شبیه صدف در بینشان شناور بودند. راه طولانی، با قدم‌های کوتاه من درازتر شده بود. چند باری روی نیمکت‌های کنار خیابان و ایستگاه اتوبوس نشسته‌بودم تا بالاخره به در پنجم رسيدم. حالا تصور برگشتن از آن مسافت زیاد مجابم کرد، بلند شوم. نگاهی به جایگاه پیکرها انداختم و تندتند با آقا حرف زدم. با اینکه دلم نمی‌خواست برگردم، از چند خانمی که چوب‌پر دستشان بود راه خروج را پرسیدم و بیرون زدم. درِ خروجی خلوت بود. همزمان با من یک پژو بیرون آمد. سرم را مقابل شیشه‌اش خم کردم: -ببخشید آقا تا نزدیکای خیابون مطهری چطوری برم؟ راننده مرد جوانی بود با موهای پرپشت خرمایی و چهره‌ای خسته. لب‌هایش را کمی ورچید: بیا بالا می‌رسونمت. پر درآوردم. روی صندلی که نشستم تشکر کردم: -خیر ببینی آقا. فرشته‌ی نجاتم شدین، ماشین رو تقاطع خیابون شهدای ناجا و سلیمی گذاشتم. شما تا هر جا که مسیرتون می‌خوره منو برسونین. تلفنش را از روی سررسید جلوی شیشه برداشت و روی نقشه خیابان را پیدا کرد: -خیلی راهه. چطوری اومدی؟ سخت نبود با این وضعت؟ یاد حرف خلیله افتادم و در دلم گفتم چه سختی؟! آقا ۳۷ سال برای ما زحمت کشیدند. به مرد که از آینه‌ی جلوی ماشین نگاهم می‌کرد گفتم: -سخت باشه. آدم مگه تشییع باباش نمی‌ره؟ ما خیلی مدیون آقاییم. بعد از چند لحظه‌ای سکوت، راننده ضبط ماشین را روشن کرد و صدای مداح در فضا پیچید. "آقای من بعد تو پائیز پر از دردیم به جای تو غم رو بغل کردیم..." مداحی که رسید به این بند شانه‌های راننده می‌لرزید، "دنیا بهت خیلی بدهکاره..." (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله| تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣2️⃣1️⃣ مثل مامان آقابزرگ که رفت دانشجو بودم. آخرهای دی بود و امتحان‌ها پشت‌هم. بابا که زنگ زد و خبر داد گفت: «همه می‌دانند امتحان داری. خودت را اذیت نکن آقا خودش هم راضی نیست تو از امتحانت جا بمانی و بیایی مراسم.» همه رفتند روستا و آقا را روی شانه‌هایشان تشییع کردند. تابوت را سه بار بلند کردند و زمین گذاشتند و لااله‌الاالله گفتند. یک‌وری توی چالۀ قبر گذاشتند و سنگ لحدش را گذاشتند. من ماندم خوابگاه و هیچ‌کدام از این‌ها را ندیدم. لای فرمول‌های شیمی فرصت نکردم یک دل سیر زار بزنم. شانه‌های مامان را بمالم و اشک چشمش را خشک کنم. ندیدم و باورم نشد که آقا را با آن قدبلند و چشم‌های روشن قرار نیست دیگر ببینم. بعد از آن هروقت به ننه زنگ می‌زدم تا باهاش حال و احوال کنم ناخودآگاه می‌پرسیدم: «آقابزرگ چطوره؟». وقتی می‌افتادم توی سرپایینی جادۀ خانه‌شان، منتظر بودم آقا را توی حیاط ببینم که پاپاخ روی سر گذاشته و دست‌هایش را پشت کمرش قفل کرده و تسبیح می‌چرخاند.    پانزده‌سال از دی‌ماه نود می‌گذرد. مامان هرسال توی سالگرد آقا حلوایی که دوست دارد درست می‌کند و خیرات می‌کند. من اما از خواندن فاتحه هم عاجزم چون انگار آقا هنوز توی آن خانه با سقف چوبی نفس می‌کشد. تا قبل از تشییع رهبر شهید هم سرخوش بودم. حجم غم روی دلم را نمی‌فهمیدم. مستندهای غیررسمی را که می‌دیدم فکر می‌کردم آقا الان هم روی صندلی‌اش نشسته و شب‌های جمعه باز هم دیدارهای غیررسمی دارد. وقتی با بچه‌های شهدا خوش‌وبش می‌کرد و بساط شوخی و خنده توی جمعشان راه می‌افتاد من هم می‌خندیدم. فرح می‌آمد سراغم و کیفور می‌شدم. وقتی کار جنگ بیخ پیدا می‌کرد منتظر بودم توی قاب تلویزیون ظاهر شود و آب روی آتش اضطراب‌هایم بریزد.  یادم می‌رفت که توی آن صبح نحس موشک‌ها از هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر آمدند و زیلوهای سفید و آبی بیت را درهم ریختند. صبح شنبه سیزدهم تیرماه برای اولین‌بار آن جعبه‌های پرچم پیچ را که دیدم زانوهایم سست شد؛ بهتم زد. زن‌های دوروبرم می‌زدند توی سرشان و صدای ناله‌هاشان توی سرم چرخ می‌خورد. من اما چشم دوخته بودم به عمامۀ مشکی و پلک نمی‌زدم. نمی‌فهمیدم چطور کوه را توی آن جعبۀ سبز و سفید و سرخ جا کرده‌اند. فکر می‌کردم قرار است آقا تا همیشه بماند. اما آن جعبه، ضربدر بزرگی کشید روی همهٔ چیزهایی که توی ذهنم بود. آقا رفته بود و بیچارگی آوار شده بود روی تنم.   باید مثل فیلم یک حبه قند کسی برایم روضۀ پدر می‌خوانْد تا از بهت دربیایم و خاک بریزم روی سرم. مهدی رسولی آنجا بود. از حسین خواند. قفل دلم باز شد و بغضی که چهار ماه روی قلبم سنگینی می‌کرد و نمی‌دانستم، شکست.  حالا برگشته‌ام خانه. عکسش را که می‌بینم اشک راه می‌گیرد. صدایش را که می‌شنوم سینه‌ام تنگ می‌شود.  مامان برای آقابزرگ حلوا خیرات می‌کرد و هرم قلبش کم می‌شد من هم باید بروم سراغ کارهایی که آقا دوست داشت؛ مثل مامان. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣2️⃣1️⃣ عکس روی دیوار حسینیه سجاده‌ها کنار هم پهن شده و مهرها بدون نظم روی سجاده‌ها گذاشته بودند. پرده سفید رنگ‌ورو رفته‌ای وسط مسجد کشیده شده بود. ردیف اول کنار پرده نشسته بود، کنارش رفتم. مقنعه مشکی‌اش را جلو کشید. صدای قورت‌دادن آب‌دهانش را شنیدم:  - به روستای ما خوش اومدی زن حاج‌آقا.  لبم را تا می‌توانستم کشیدم. فکر کردم هر چه لبخندم پهن‌تر باشد بیشتر صمیمی نشان می‌دهم:  - ممنونم. سلامت باشید. خیلی کلیشه‌ای جواب داده بودم. دانه‌های تسبیح را سر داد و هم زمان لبش تکان خورد. احساس می‌کردم این دانه‌ها مسیر اشتباهی می‌روند. اولین جمله مسئول روستا یادم آمد:  - لطفاً این جا سیاسی صحبت نکنید. مثل وقتی که لیوان از دست دخترم افتاد و شکست، قلبم ریزریز شد. با خودم فکر کردم انسان وقتی داغ سنگین می‌بیند دنبال کسی می‌گردد که درد مشترک داشته باشند تا با هم عزاداری کنند. این جا بویی از داغی که دلم را می‌سوزاند نداشت. به خانم کناردستی نگاه کردم. بلند شد و ایستاد. دانه‌های تسبیح همه به یک طرف نخ سرخورده بودند. مقنعه‌اش را با دست جلو کشید و زیرش را چرخاند. سرد و تاریک خداحافظی کرد و رفت. اولین محرم بدون رهبرم بود. برای تبلیغ دهه محرم به روستای لب اشکن رفتیم. حسینیه روستا با قالی‌های نو فرش شده بود. خانم‌ها با لباس بلند و چادرهای رنگی پشت ستون نشسته و به منبر خیره شده بودند. مثل یک جعبه مداد رنگ بودند که نامنظم کنار هم چیده شده باشند. مسئول روستا پشت بلندگو رفت. با دست به آن زد صدای خش‌داری بلند شد. با خودم فکر کردم اولین جمله حتماً باید درباره رهبر شهید باشد. صدایش را صاف کرد: - خانم‌ها چقدر بگم چادرسیاه سر کنید. سروصورتش مثل پنبه سفید بود. موقع صحبت کردن بلندگو را بالا می‌گرفت:  - آخه حسینیه حرمت دارد. چادرم را دور خودم پیچیدم. سرمای حرف‌هایش به قلبم فشار آورد. چندنفری که چادر مشکی داشتند با لبخند به بقیه خیره شده بودند. بعد مراسم مردان سیاه‌پوش به‌صورت حلقه‌وار سینه می‌زدند؛ پایین می‌رفتند و بالا می‌آمدند؛ مانند اینکه ثواب‌های روی زمین را جمع می‌کردند و به آسمان می‌پاشیدند. دلم تنگ رهبر شهیدم بود. با حال‌وهوای اینجا تنگ‌تر شده بود. این روستا در ۱۴۰۰ سال قبل گیرکرده و فرورفته بودند. بعد ده روز در حسینیه دیدمش. مقنعه‌اش را مثل عقربه ساعت چرخاند و جلو آمد:  - دارید فردا از روستا می‌رید؟ سرم را تکان دادم. گوشه چادر رنگی‌اش را گرفت:  - خوش به حالتون می تونید برید تشییع آقا. یک بغض واقعی پشت حرفش بود که مثل آهنگ پشت زمینه در کل لحنش پخش شد:  - کاش منم میتانستم بیام. چادرم را کمی باز کردم. گرمای لطیفی را زیر پوستم حس کردم. دستش را فشار دادم. لبم را به اطراف نکشیدم. واقعاً خندیدم:  -اگر اومدید حتماً بیاید قم خونمون. گوشه چشمش خیس شد. دستش را سمت مقنعه‌اش برد:  - کاش می‌شد، آقایون کار دارن نمیتونن من رو بیارن.  به عکس مهربان آقا روی دیوار حسینیه نگاه کردم:  - آقاجان غم شما همه جای ایران را سوزانده است.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9️⃣2️⃣1️⃣ یک درصد آخر پنج شش ساعت از ظهر گذشته بود. آفتاب داغ تابستان وسط صحن پیامبر اعظم امانم را بریده بود. سرم را پایین گرفته بودم تا حرارت کمتری به صورتم بخورد. هیچ ابری در آسمان نبود. چند دقیقه نگذشته بود که یک نفر صدایم کرد. صدایش آشنا نبود. سرم را که بالا گرفتم خادم سبزپوشی را دیدم. حدود چهل‌ساله به نظر می‌رسید و موهایی کوتاه سیاهی داشت:  - چطوری؟  میان آن همه جمعیت چون سربه‌زیر بودم نگران شده بود.  - خوبم  بلافاصله دوستم که چشمانش برق زد، پرسید:  - اگه خوب نبود چی می‌شد؟  مرد جوان که حالا چند متر دور شده بود بدون برگرداندن صورتش، با خونسردی گفت:  - نیروی امدادی اعزام می‌کردم بیان کمک.  همگی منتظر نماز بر پیکر رهبر شهید بودیم. مداح‌ها عوض می‌شدند؛ ولی نشانه‌ای از شروع برنامه نبود. چند ساعتی از شروع برنامه گذشته بود. مثل برگ خزان زائران و تشییع‌کنندگان خسته که دیگر توان نشستن و ایستادن نداشتند، بی‌هیچ آداب و ترتیب یکی‌یکی روی زمین پهن می‌شدند و استراحت می‌کردند. کنار ما پیرمردی با ریش تمام سفید بود؛ هفتادسالگی را ظاهراً رد کرده بود، دراز کشید تا خستگی در کند. نگران تنگی جا نبودم. مردم هوای همدیگر را داشتند و غر نمی‌زدند. اما هوا گرم بود و آب هم دیگر نمی‌توانست کمکی کند. بعضی خیلی خسته بودند، اما معلوم بود یک درصد انرژی‌شان را برای نماز گذاشته‌اند.  پیرمرد کناری ما بی‌حرکت بود. کاش خادم سبزپوش باز از اینجا می‌گذشت؛ ولی خبری از خادم هم نبود. مداح‌ها یکی پس از دیگری برای چندمین بار می‌خواستند برای ورود پیکر، افراد داخل جایگاه به عقب بروند؛ ولی کسی گوشش بدهکار نبود. می‌خواستم حال پیرمرد را بپرسم، ولی اگر استراحت می‌کرد چه؟  مهدی رسولی بود یا محمود کریمی دوباره شروع کرد به شعار گرفتن از مردم، متعجب با خودم گفتم مگر جانی مانده برای شعاردادن؟ چه توقعی؟! پیرمرد که هنوز کفِ زمین، طاق‌باز بود تکان کوچکی خورد. بدون اینکه کلامی بگوید، دستانش را بالا و پایین می‌آورد و می‌خواست با آخرین انرژی در تنش شعار دهد حتی صدایی نداشته باشد...   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣3️⃣1️⃣ افسوس خورد در ایستگاه راه‌آهن زنی با عبای عربی و شال ارده‌ای رنگ روی آخرین صندلی یک نیمکت، تنها نشسته بود. سلامی کردم و کنارش نشستم. - مشهد میری؟  با حال گرفته سرش را تکان داد: «آره.»  از بس سالن شلوغ است همان آره را هم درست نمی‌شنوم. به او نزدیک‌تر می‌شوم.  - مراسم تشییع هم میری؟  باز سرش را تکان می‌دهد. - انگار خیلی ناراحتی!  لبه شال را به گوشه چشمش می‌کشد. آهی می‌کشد: «از بس به قولی دلم پره. شوهرمو از دست دادم، رهبرمو از دست دادم. برای یک هفته من و شوهرم رفتیم سلطنت عمان. هنوز سه روز اونجا نبودیم که جنگ شد.» - برای چی رفته بودین؟ - دختر دارم اونجا، ازدواج‌کرده بارداره. هر بار زنگ می‌زد، می‌گفت: مامان، هوس فلان خوراکی کردم. بابا کالباس می‌خوام. شوهرم شیمیایی بود. از سوسنگرد رفت ایلام زمان دفاع مقدس. جانباز شد.  - مگر خودت زمان جنگ چند ساله بودی؟  - چهار پنج سالم بود. جنگ که شد مادرم ما را از سوسنگرد برد طرف ماهشهر اونجا توی چادر زندگی می‌کردیم.  - رفتید عمان، خب... - شوهرم گفت: بیا بلیت بگیریم چیزایی که می‌خواد بخریم و ببریم براش. خلاصه از آبادان رفتیم برای تهران. اون‌جا کالباس، چایی، سوغاتی‌هایی براش خریدیم و بردیم. روز سوم، جنگ شد. - همین جنگ که ماه رمضون بود؟ - آره، قرار بود یک هفته بمونیم. همون‌جا فهمیدیم آقا شهید شده. شوهرم خیلی افسوس می‌خورد. گریه می‌کرد. حالش بدتر شد. دارو هم فقط به همون اندازه یک هفته برده بودیم. داروها داشت تموم می‌شد. هر صیدلیه می‌رفتم دارو نبود یا اگر بود به شوهرم نمی‌ساخت و حالش هر روز بدتر می‌شد. رفتم سفارت، هر چی اصرار، التماس کردم فایده‌ای نداشت قبول نکردند. اصلاً پروازی نبود ما برگردیم یا کسی بره دارو بیاره. چند روز گذشت شوهرم حالش خیلی خراب شد. نفسش بالا نمی‌اومد. منم جز گریه کاری از دستم برنمی‌اومد.  گفت: منو برسون بیمارستان. خودم با دخترم و شوهرش، هنوز نرسیده بیمارستان، تموم کرد، ایست ریوی.    دستم را می‌گیرد و قطره‌های درشت اشک از صورتش روی عبایش می‌ریزد.  من هم حسابی ناراحت شده‌ام. نمی‌خواهم گریه کنم، مبادا حالش بدتر شود. یکی دو جمله ناقص و دست‌وپاشکسته برای آرام‌کردنش می‌گویم. چند بچه در نیمکت جلویی برگشته‌اند و ما را با غصه نگاه می‌کنند.  - اینا بچه‌هات هستن؟  نفسی تازه می‌کند. با دست نشان می‌دهد:  - اینا بچه‌های منن و این مال خواهرمه.    تکیده زنی در عبا کنار بچه‌ها نشسته، او هم صوتش خیس اشک است. - تو کشور غریب، در غربت تنهایی من و دخترم، هیچ‌کس نبود توی تشییع، خاکش کردیم. سفارت گفت: شوهرت شهیده.  بعد از یک ماه و نیم برگشتیم ایران.  چرا به این زودی ما صلح کردیم با آمریکا؟ چرا؟ برای چی؟ مگر ما چهل و هشت سال تحریم نبودیم! هر طور بود الانم جلو می‌رفتیم.   - مشهد چند روز می‌مونی؟ به خواهرش نگاه می‌کند. - خواهرم سرطان داره، می‌رم تو حرم، تو تشییع، شاید شفاشِ گرفتم. آقا خیلی خوب بود مهربون بود، برای ما خوب بود، حیف بود. گریه را ادامه می‌دهد.  رویش را می‌بوسم و به جمله اولش فکر می‌کنم: - برای یک هفته من و شوهرم رفتیم سلطنت عمان.  آنچه که می‌توانست جزء بهترین خاطرات زندگی او باشد، حالا تلخ‌ترین آنهاست.   ۱۳ تیر ۱۴۰۵ ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
خون پاشیده به شهر.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 1️⃣3️⃣1️⃣ خون پاشیده به شهر حسین ستوده می‌خواند«داغت نمی‌شه باورم ای رهبرم ای رهبرم. می‌ری شب جمعه حرم ای رهبرم ای رهبرم.» پرچم‌های قرمز مثل خون پاشیده بود به خیابان‌های مشهد. اشک خشک شده پوست گونه ام را می‌کشید. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2️⃣3️⃣1️⃣ ماموریت ویژه دیوار بِتنی پر شده بود از عکس و دستخط‌های مختلف. زن‌ها ردیف نشسته بودند جلوی دیوار، و مردها عقب‌تر کز کرده بودند گوشه‌وکنار کوچه. پانزدهم تیرِ ۱۴۰۵ بود. اولین شب بی‌پدری تهران. غم و غربت از آسمان، و از درودیوار شهر شره می‌کرد و جمع می‌شد توی دل‌هامان. انگار کن عصر عاشورا باشد؛ شام غریبان.  کشوردوست مراسم رسمی نداشت. اما مردم خودشان از سر بیچارگی جمع شده بودند آنجا. شده بودند بچه یتیم‌هایی که دلشان برای بابا تنگ شده و جمع شده‌اند خانهٔ پدری تا غصه‌شان را بین هم تقسیم کنند. کنار من زنی نشسته بود لبهٔ جدول و یک اسپیکر نشانده بود جلوی پاش. مهدی رسولی می‌خواند و التماس می‌کرد که «یکی بهم بگه دروغه». زنی خم شده بود روی گلدان سیمانی کنار پیاده‌رو، یک شمع را خم کرده بود لبهٔ گلدان. شمع آرام‌آرام چکه می‌کرد و جای نشستن خودش را گرم می‌کرد.  یکی از مردها انگار دلش تاب نیاورد. از بین زن‌ها راهی باز کرد و خودش را رساند کنار دیوار بتنی. با یک دست، دختر چندماهه‌اش را بغل گرفته بود. ایستاد جلوی دیوار و سر انداخت پایین. چشم ازش گرفتم، اما چند لحظه بعد، صدای مرد باز نگاهم را کشاند سمت خودش. کف دست آزادش را می‌کوبید روی دیوار بتنی و داد می‌زد: «برگرد... برگرد... برگرد...»  ولوله افتاد توی زن‌ها. گریه‌ها بلندتر، و صدای مهدی رسولی گم شد. دلم می‌خواست با مرد، دم بگیرم. التماس کنم، تا برگردد. دلم می‌خواست همه‌مان پابه‌پای مرد داد بزنیم برگرد. همهٔ زن‌هایی که زانو زده بودیم جلوی آن دیوار بتنی، همهٔ مردهای کنار خیابان، همهٔ بچه‌هایی که توی پیاده‌رو بازی می‌کردند، حتی آدم‌های توی آن سوپرمارکتِ کشوردوست، که حالا میله‌های فلزی مغازه‌اش شده بود دفترچهٔ دل‌نوشته‌های مردم سوگوار. شاید این التماس دسته‌جمعی، اثر می‌کرد و راهی از آسمان به زمین باز می‌کرد، تا آقا برگردد. دلم می‌خواست به آقا بگوییم که بدون او، جان بلندشدن و توان ادامه دادن نداریم. اصلاً عرضهٔ بلندکردن بار انقلابی را که این‌همه برایش خون‌دل خورد، نداریم. توی همهٔ این سال‌ها، هرجا زخم برداشته بودیم، آقا مرهممان بود. امیدوارمان می‌کرد و انگشت اشاره‌اش آینده‌ای را نشانمان می‌داد که روشن بود و ما توی آن پیروز بودیم. ما به حرف‌هاش ایمان داشتیم. باور کرده بودیم که به آن آیندهٔ روشن می‌رسیم؛ با هم؛ کنار هم. حالا اما دیگر آقا نبود و انگار آن آیندهٔ روشن هم ناپیدا شده بود. محکم‌تر از همیشه زمین خورده بودیم. جراحت داشتیم، اما مرهم نداشتیم.  به آسمان سورمه‌ایِ بالای سرم نگاه کردم. حتماً داشت نگاهمان می‌کرد و بی‌قراری‌مان را می‌دید. حتماً داشت یکی از آن لبخندهای مهربانش را نشانمان می‌داد. کم‌کم لابه‌لای گریهٔ زن‌ها، انگار صداش را می‌شنیدم. شاید هم درودیوار کشوردوست، تمام این سال‌ها، آن صدا را توی خودشان نگاه‌داشته بودند و الان وقتش رسیده بود که بازتابشان بدهند. حالا دیگر کلمه‌هاش را زلال می‌شنیدم. دوباره داشت بهمان امید می‌داد. همان کاری که مأموریت ویژه‌اش بود در تمام سال‌ها. انگار بهمان می‌گفت: «سرنوشت جمهوری اسلامی اعتزاز و اعتلا است، و بدانید سرنوشت دشمنان جمهوری اسلامی ذلّت و انحطاط است... و این اتّفاق خواهد افتاد. آن روز ممکن است افرادی از ماها نباشیم، امّا ملّت ایران هست، ملّت ایران زنده است، جریان انقلاب زنده است... از این روزها آن روز یاد خواهند کرد و خواهند گفت که یک روزی ملّت ایران [چنین بودند:] مَسَّتهُمُ البَأساءُ وَ الضَّرّاءُ وَ زُلزِلوا حَتّیٰ یَقولَ الرَّسولُ وَ الَّذینَ ءامَنوا مَعَه مَتیٰ نَصرُ اللهِ اَلا اِنَّ نَصرَ اللهِ قَریب». (بیانات در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۳۱)   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3️⃣3️⃣1️⃣ جای خالیِ صدایش دوندگی‌های این چند روز در مصلی، من را از پا انداخت. صورتم گرگرفته و داغ بود. درد توی بدنم می‌پیچید. قرص‌ها خواب‌آلودم کرده. صبح، هرچه ویتامین و تقویتی داشتیم خوردم تا بتوانم خودم را برسانم به تشییع. می‌دانستم با بچه‌ها نمی‌توانم جلو بروم. خودم را آماده کردم برای هم‌قدم شدن با مردم در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر. برای ماندن در کوچه‌ای بن‌بست. برای نشستن در خیابانی فرعی. فکر می‌کردم دیگر توان ندارم آقایم را در آن تابوت ببینم. دو روز در مصلی دیدم، بس بود. نمی‌توانستم رفتنش را تاب بیاورم. همه داشتند سرودست می‌شکستند برای دیدنِ آن تابوت. برای دورزدن میدان‌ها و رسیدن به ماشینِ حملِ پیکر. برای آخرین وداع. من، دیدارِ آخرم را خیلی وقت پیش رفته بودم؛ دوازده روز قبل از شهادت آقا. وقتی جلسهٔ عمومی داشتند با مردم آذربایجان. دعوت بودم به‌عنوان راوی. آقا همان ابتدای صحبتشان هم گفتند: «دیدارِ امسالِ ما و این دیدارِ امروز، یک دیدار استثنائی‌ست» لابد می‌دانستند که این، آخرین دیدارشان است با مردم. از کودتای هجده و نوزدهِ دی‌ماه گفتند که زیر پای ملت ایران له شد و به خاک نشست. در همان دیدار بود که گفتند: «قوی‌ترین ارتش دنیا گاهی ممکن است آن‌چنان سیلی بخورد که نتواند از جا بلند شود.» گفتند: «خطرناک‌تر از ناو، آن سلاحی‌ست که می‌تواند این ناو را به قعر دریا فروببرد.» آن روز مردم آذربایجان، از شوق حرف‌های مقتدرانه آقا، نمی‌دانستند دست بزنند یا تکبیر بگویند. آن روز در حسینیه، صدای محکمِ آقا در سینهٔ دیوارها می‌لرزید؛ امروز اما همه چیز در صدایِ هق‌هقِ جمعیت غرق شده بود و من، میان این‌همه هیاهو، فقط جایِ خالیِ صدایِ او را حس می‌کردم که دیگر هیچ کجا نمی‌پیچید. حالا باید می‌رفتم تشییع برای دیدن آن تابوت؟ باید می‌رفتم دنبال ماشینی که می‌خواست آقا را برای همیشه از تهران ببرد؟ باید دستی تکان می‌دادم و برای همیشه خداحافظی می‌کردم؟ می‌ترسیدم از روبه‌روشدن دوباره با آن پیکر. خودم را پنهان کردم میان جمعیت. بچه‌ها را بهانه کردم و گفتم همین که توی مسیر باشیم کافی‌ست. از حاشیهٔ خیابان‌ها رفتم سمت میدان آزادی. نزدیکی‌های میدان، موکبی شربت زعفران و بهارنارنج می‌داد. صدای میثم مطیعی توی بلندگوها می‌پیچید: «زمین‌گیر و بی‌تاب و شرمنده‌ام که در روز تشییعِ تو زنده‌ام» همان‌جا ایستادم. نمی‌توانستم جلوتر از این، بروم. دیگر نمی‌خواستم مواجه شوم با داغی که پیش رویم بود. داروها اثر کرده و دمای بدنم پایین آمده بود. کاش قرصی هم بود برای آرام‌کردن غمی که در دلم پیچ‌وتاب می‌خورد. کاش این بی‌تابی هم با مسکنِِ ساده‌ای از کار می‌افتاد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 4⃣3⃣1⃣ همه، سر یک میز بعد از تشییع، برگشتنی از انقلاب، به همسر گفتم برویم قاب‌های مغازه سوره‌مهر را بگردیم ببینیم عکس هنری از آقا پیدا می‌کنیم برای خانه یا نه. چند دقیقه‌ای چرخیدیم. چیزی چشممان را نگرفت. من از صبح روز شنبه مصلی بودم و تازه یکشنبه‌شب برگشته بودم خانه و فقط چند ساعت قبل از تشییع خوابیده بودم. یکهو نشستم روی صندلی و گفتم: «ضعف کردم. خیلی خسته‌ام.» همسر، صندلی‌های وسط را نشانم داد که: «برو اونجا بشین تا از کافه یه قهوه‌ای چیزی بگیرم.» تا پا گذاشتم در قسمت کافه، خانمی را دیدم که عبا و مدل بستن روسری‌اش داد می‌زد که لبنانی است. بین میزهای خالی، عمداً نزدیک‌ترینش را به او انتخاب کردم و نشستم. دو خانم و یک پسربچه که در رفت‌وآمد بودند، سفارششان را دادند و نشستند پیشش. یکی‌شان باذوق، نشان کتابی را که نقش خامنه‌ای‌های عزیز در دو طرفش بود، به آن یکی نشان داد. خیره شدم به چهره تک‌تکشان و هر بار نگاه یکی‌شان بهم می‌افتاد. برخلاف همیشه، چشم برنمی‌گرداندم، بیشتر زل می‌زدم و تبسم می‌کردم. یکی‌شان موقع حرف‌زدن، اشک می‌ریخت و سر تکان می‌داد. طاقتم تمام شد. بلند شدم و رفتم دم میزشان. پرسیدم: «?can you speak English» یکی‌شان به دیگری اشاره کرد و دیگری گفت: «yes» اجازه گرفتم که پیششان بنشینم. صندلی اضافه را از میز خودمان برداشتم و نشستم. چندجمله‌ای که با یکی‌شان هم‌کلام شدم، یکی دیگر جمله‌ای به فارسی گفت و فهمیدم که مترجمِ همراهشان است. پنجشنبهٔ قبل از تشییع آمده بودند تهران و قرار بود تشییع مشهد و کربلا را بروند و برگردند لبنان. نشستیم به حرف‌زدن. نزدیک ۵۰ دقیقه مغزشان را خوردم. همسر که قهوه را آورد، دید سر میز دیگری نشسته‌ام، فنجان را روی میز لبنانی‌ها گذاشت و رفت با بچه‌ها دفتر و نشان کتاب بخرد. من انگلیسی می‌پرسیدم و آن‌ها عربی جواب می‌دادند و هرازگاهی مترجم که دانشجوی پزشکی بود و از طرف حوزه هنری همراهشان شده بود، به فارسی توضیحاتی می‌داد. کمی که حرف زدیم، تازه مترجم یادش افتاد خانم‌ها را به من معرفی کند. دو تا کتاب گذاشت روی میز و گفت: «ایشون نویسنده این کتابه و ایشونم نویسنده این یکی. این پسربچه بانمک هم اسمش عباسِ‌حسینه. پسر این خانم که همسرش به‌تازگی شهید شده.» چشم‌هایم چهارتا شد. چه‌بهتر از نشستن بین دو نویسنده لبنانی؟ کتاب‌ها را نگاه کردم. یکی "منتصر" بود و دیگری "من خود تو را برگزیدم". فهمیدم که روبه‌روی "نجواء محمد رعد" و پسرش؛ و "غیداء ماجد" نشسته‌ام. از حس و حالشان نسبت به سیدحسن و تفاوتش با سیدعلی پرسیدم. یکی گفت: «سیدحسن فرمانده نظامی‌مون بود و سیدعلی، نایب امام‌زمان. سیدعلی، قائدِ سیدحسن بود. الان بعضی مردم لبنان مشغول جنگن؛ وگرنه خیلی بیشتر از اینا می‌اومدن برای وداع با سیدالقائد.» کمی از قهوه‌ام را که سرد شده بود، چشیدم و رو به غیداء که انگلیسی می‌فهمید، پرسیدم: «لبنانی‌ها تو این جنگ از ما راضی بودن؟ تو ایران بعضیا می‌گن ما لبنان رو تنها رها کردیم.» سر تکان داد و گفت: «اصلاً درست نیست.» حرف من را برای نجوا ترجمه کرد و نجوا ادامه داد: «کسایی که این حرفو می‌زنن جاهلن.» "جاهل"، عین لفظ عربی‌ای بود که به کار برد. غیداء وسط حرفش پرید: «فرقی نیست. میدان ما یکیه. ایران و لبنان و عراق و یمن، جدا نیستن. حتی بند اول تفاهم ایران درباره لبنانه و ما خیلی از حمایت ایران راضی‌ایم.» نجوا ادامه داد: «تو همین دو روز گذشته می‌دونی چند تا ایرانی تو لبنان شهید شدن؟ این حرف کاملاً غلطه. ما از سال‌ها پیش حمایت ایرانو داریم.» گفتم: «حتی الان که هنوز می‌زنه؟» گفت دشمن، دشمن است و چیزی غیر از این ازش انتظار نمی‌رود. غیداء از خودش گفت که متدین نبوده و کل خانواده‌اش بی‌دین‌اند. ولی او با شناختن امام خمینی متدین شده. دلشان از دولتشان پر بود. می‌گفتند قرار نبوده دستش را بگذارد در دست اسرائیل. می‌گفتند دولت ما در کشتن ما، شریک اسرائیل است. نجوا یک قاشق پاستا در دهان عباسِ‌حسین گذاشت و گفت: «تو لبنان بعضی‌ها دو بار شهید می‌شن. یعنی بعد از بمبارون اول که همه افراد کشته می‌شن، اسرائیل دوباره شهدا رو بمبارون می‌کنه.» ۵۰ دقیقه به حرف گرفتمشان. آخرسر همدیگر را به آغوش کشیدیم، بغض کردیم. بهشان دوباره خوش‌آمد گفتم. گفتم امیدوارم دفعه بعدی برای جشن پیروزی مقاومت به ایران بیایند. دعوتم کردند لبنان و خداحافظی کردیم و رفتند. فنجان قهوه منِ ایرانی، کنار ظرف پاستا و شِیک بلوبری لبنانی‌ها، سر میزی که با هم نشسته بودیم، جا ماند. قاب عکس آقا و چفیه مقاومت را برداشتیم و از کافه زدیم بیرون. ✍ 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله 📍