eitaa logo
کارام جانم می‌رود
821 دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
10 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
خون پاشیده به شهر.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 1️⃣3️⃣1️⃣ خون پاشیده به شهر حسین ستوده می‌خواند«داغت نمی‌شه باورم ای رهبرم ای رهبرم. می‌ری شب جمعه حرم ای رهبرم ای رهبرم.» پرچم‌های قرمز مثل خون پاشیده بود به خیابان‌های مشهد. اشک خشک شده پوست گونه ام را می‌کشید. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2️⃣3️⃣1️⃣ ماموریت ویژه دیوار بِتنی پر شده بود از عکس و دستخط‌های مختلف. زن‌ها ردیف نشسته بودند جلوی دیوار، و مردها عقب‌تر کز کرده بودند گوشه‌وکنار کوچه. پانزدهم تیرِ ۱۴۰۵ بود. اولین شب بی‌پدری تهران. غم و غربت از آسمان، و از درودیوار شهر شره می‌کرد و جمع می‌شد توی دل‌هامان. انگار کن عصر عاشورا باشد؛ شام غریبان.  کشوردوست مراسم رسمی نداشت. اما مردم خودشان از سر بیچارگی جمع شده بودند آنجا. شده بودند بچه یتیم‌هایی که دلشان برای بابا تنگ شده و جمع شده‌اند خانهٔ پدری تا غصه‌شان را بین هم تقسیم کنند. کنار من زنی نشسته بود لبهٔ جدول و یک اسپیکر نشانده بود جلوی پاش. مهدی رسولی می‌خواند و التماس می‌کرد که «یکی بهم بگه دروغه». زنی خم شده بود روی گلدان سیمانی کنار پیاده‌رو، یک شمع را خم کرده بود لبهٔ گلدان. شمع آرام‌آرام چکه می‌کرد و جای نشستن خودش را گرم می‌کرد.  یکی از مردها انگار دلش تاب نیاورد. از بین زن‌ها راهی باز کرد و خودش را رساند کنار دیوار بتنی. با یک دست، دختر چندماهه‌اش را بغل گرفته بود. ایستاد جلوی دیوار و سر انداخت پایین. چشم ازش گرفتم، اما چند لحظه بعد، صدای مرد باز نگاهم را کشاند سمت خودش. کف دست آزادش را می‌کوبید روی دیوار بتنی و داد می‌زد: «برگرد... برگرد... برگرد...»  ولوله افتاد توی زن‌ها. گریه‌ها بلندتر، و صدای مهدی رسولی گم شد. دلم می‌خواست با مرد، دم بگیرم. التماس کنم، تا برگردد. دلم می‌خواست همه‌مان پابه‌پای مرد داد بزنیم برگرد. همهٔ زن‌هایی که زانو زده بودیم جلوی آن دیوار بتنی، همهٔ مردهای کنار خیابان، همهٔ بچه‌هایی که توی پیاده‌رو بازی می‌کردند، حتی آدم‌های توی آن سوپرمارکتِ کشوردوست، که حالا میله‌های فلزی مغازه‌اش شده بود دفترچهٔ دل‌نوشته‌های مردم سوگوار. شاید این التماس دسته‌جمعی، اثر می‌کرد و راهی از آسمان به زمین باز می‌کرد، تا آقا برگردد. دلم می‌خواست به آقا بگوییم که بدون او، جان بلندشدن و توان ادامه دادن نداریم. اصلاً عرضهٔ بلندکردن بار انقلابی را که این‌همه برایش خون‌دل خورد، نداریم. توی همهٔ این سال‌ها، هرجا زخم برداشته بودیم، آقا مرهممان بود. امیدوارمان می‌کرد و انگشت اشاره‌اش آینده‌ای را نشانمان می‌داد که روشن بود و ما توی آن پیروز بودیم. ما به حرف‌هاش ایمان داشتیم. باور کرده بودیم که به آن آیندهٔ روشن می‌رسیم؛ با هم؛ کنار هم. حالا اما دیگر آقا نبود و انگار آن آیندهٔ روشن هم ناپیدا شده بود. محکم‌تر از همیشه زمین خورده بودیم. جراحت داشتیم، اما مرهم نداشتیم.  به آسمان سورمه‌ایِ بالای سرم نگاه کردم. حتماً داشت نگاهمان می‌کرد و بی‌قراری‌مان را می‌دید. حتماً داشت یکی از آن لبخندهای مهربانش را نشانمان می‌داد. کم‌کم لابه‌لای گریهٔ زن‌ها، انگار صداش را می‌شنیدم. شاید هم درودیوار کشوردوست، تمام این سال‌ها، آن صدا را توی خودشان نگاه‌داشته بودند و الان وقتش رسیده بود که بازتابشان بدهند. حالا دیگر کلمه‌هاش را زلال می‌شنیدم. دوباره داشت بهمان امید می‌داد. همان کاری که مأموریت ویژه‌اش بود در تمام سال‌ها. انگار بهمان می‌گفت: «سرنوشت جمهوری اسلامی اعتزاز و اعتلا است، و بدانید سرنوشت دشمنان جمهوری اسلامی ذلّت و انحطاط است... و این اتّفاق خواهد افتاد. آن روز ممکن است افرادی از ماها نباشیم، امّا ملّت ایران هست، ملّت ایران زنده است، جریان انقلاب زنده است... از این روزها آن روز یاد خواهند کرد و خواهند گفت که یک روزی ملّت ایران [چنین بودند:] مَسَّتهُمُ البَأساءُ وَ الضَّرّاءُ وَ زُلزِلوا حَتّیٰ یَقولَ الرَّسولُ وَ الَّذینَ ءامَنوا مَعَه مَتیٰ نَصرُ اللهِ اَلا اِنَّ نَصرَ اللهِ قَریب». (بیانات در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۳۱)   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3️⃣3️⃣1️⃣ جای خالیِ صدایش دوندگی‌های این چند روز در مصلی، من را از پا انداخت. صورتم گرگرفته و داغ بود. درد توی بدنم می‌پیچید. قرص‌ها خواب‌آلودم کرده. صبح، هرچه ویتامین و تقویتی داشتیم خوردم تا بتوانم خودم را برسانم به تشییع. می‌دانستم با بچه‌ها نمی‌توانم جلو بروم. خودم را آماده کردم برای هم‌قدم شدن با مردم در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر. برای ماندن در کوچه‌ای بن‌بست. برای نشستن در خیابانی فرعی. فکر می‌کردم دیگر توان ندارم آقایم را در آن تابوت ببینم. دو روز در مصلی دیدم، بس بود. نمی‌توانستم رفتنش را تاب بیاورم. همه داشتند سرودست می‌شکستند برای دیدنِ آن تابوت. برای دورزدن میدان‌ها و رسیدن به ماشینِ حملِ پیکر. برای آخرین وداع. من، دیدارِ آخرم را خیلی وقت پیش رفته بودم؛ دوازده روز قبل از شهادت آقا. وقتی جلسهٔ عمومی داشتند با مردم آذربایجان. دعوت بودم به‌عنوان راوی. آقا همان ابتدای صحبتشان هم گفتند: «دیدارِ امسالِ ما و این دیدارِ امروز، یک دیدار استثنائی‌ست» لابد می‌دانستند که این، آخرین دیدارشان است با مردم. از کودتای هجده و نوزدهِ دی‌ماه گفتند که زیر پای ملت ایران له شد و به خاک نشست. در همان دیدار بود که گفتند: «قوی‌ترین ارتش دنیا گاهی ممکن است آن‌چنان سیلی بخورد که نتواند از جا بلند شود.» گفتند: «خطرناک‌تر از ناو، آن سلاحی‌ست که می‌تواند این ناو را به قعر دریا فروببرد.» آن روز مردم آذربایجان، از شوق حرف‌های مقتدرانه آقا، نمی‌دانستند دست بزنند یا تکبیر بگویند. آن روز در حسینیه، صدای محکمِ آقا در سینهٔ دیوارها می‌لرزید؛ امروز اما همه چیز در صدایِ هق‌هقِ جمعیت غرق شده بود و من، میان این‌همه هیاهو، فقط جایِ خالیِ صدایِ او را حس می‌کردم که دیگر هیچ کجا نمی‌پیچید. حالا باید می‌رفتم تشییع برای دیدن آن تابوت؟ باید می‌رفتم دنبال ماشینی که می‌خواست آقا را برای همیشه از تهران ببرد؟ باید دستی تکان می‌دادم و برای همیشه خداحافظی می‌کردم؟ می‌ترسیدم از روبه‌روشدن دوباره با آن پیکر. خودم را پنهان کردم میان جمعیت. بچه‌ها را بهانه کردم و گفتم همین که توی مسیر باشیم کافی‌ست. از حاشیهٔ خیابان‌ها رفتم سمت میدان آزادی. نزدیکی‌های میدان، موکبی شربت زعفران و بهارنارنج می‌داد. صدای میثم مطیعی توی بلندگوها می‌پیچید: «زمین‌گیر و بی‌تاب و شرمنده‌ام که در روز تشییعِ تو زنده‌ام» همان‌جا ایستادم. نمی‌توانستم جلوتر از این، بروم. دیگر نمی‌خواستم مواجه شوم با داغی که پیش رویم بود. داروها اثر کرده و دمای بدنم پایین آمده بود. کاش قرصی هم بود برای آرام‌کردن غمی که در دلم پیچ‌وتاب می‌خورد. کاش این بی‌تابی هم با مسکنِِ ساده‌ای از کار می‌افتاد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 4⃣3⃣1⃣ همه، سر یک میز بعد از تشییع، برگشتنی از انقلاب، به همسر گفتم برویم قاب‌های مغازه سوره‌مهر را بگردیم ببینیم عکس هنری از آقا پیدا می‌کنیم برای خانه یا نه. چند دقیقه‌ای چرخیدیم. چیزی چشممان را نگرفت. من از صبح روز شنبه مصلی بودم و تازه یکشنبه‌شب برگشته بودم خانه و فقط چند ساعت قبل از تشییع خوابیده بودم. یکهو نشستم روی صندلی و گفتم: «ضعف کردم. خیلی خسته‌ام.» همسر، صندلی‌های وسط را نشانم داد که: «برو اونجا بشین تا از کافه یه قهوه‌ای چیزی بگیرم.» تا پا گذاشتم در قسمت کافه، خانمی را دیدم که عبا و مدل بستن روسری‌اش داد می‌زد که لبنانی است. بین میزهای خالی، عمداً نزدیک‌ترینش را به او انتخاب کردم و نشستم. دو خانم و یک پسربچه که در رفت‌وآمد بودند، سفارششان را دادند و نشستند پیشش. یکی‌شان باذوق، نشان کتابی را که نقش خامنه‌ای‌های عزیز در دو طرفش بود، به آن یکی نشان داد. خیره شدم به چهره تک‌تکشان و هر بار نگاه یکی‌شان بهم می‌افتاد. برخلاف همیشه، چشم برنمی‌گرداندم، بیشتر زل می‌زدم و تبسم می‌کردم. یکی‌شان موقع حرف‌زدن، اشک می‌ریخت و سر تکان می‌داد. طاقتم تمام شد. بلند شدم و رفتم دم میزشان. پرسیدم: «?can you speak English» یکی‌شان به دیگری اشاره کرد و دیگری گفت: «yes» اجازه گرفتم که پیششان بنشینم. صندلی اضافه را از میز خودمان برداشتم و نشستم. چندجمله‌ای که با یکی‌شان هم‌کلام شدم، یکی دیگر جمله‌ای به فارسی گفت و فهمیدم که مترجمِ همراهشان است. پنجشنبهٔ قبل از تشییع آمده بودند تهران و قرار بود تشییع مشهد و کربلا را بروند و برگردند لبنان. نشستیم به حرف‌زدن. نزدیک ۵۰ دقیقه مغزشان را خوردم. همسر که قهوه را آورد، دید سر میز دیگری نشسته‌ام، فنجان را روی میز لبنانی‌ها گذاشت و رفت با بچه‌ها دفتر و نشان کتاب بخرد. من انگلیسی می‌پرسیدم و آن‌ها عربی جواب می‌دادند و هرازگاهی مترجم که دانشجوی پزشکی بود و از طرف حوزه هنری همراهشان شده بود، به فارسی توضیحاتی می‌داد. کمی که حرف زدیم، تازه مترجم یادش افتاد خانم‌ها را به من معرفی کند. دو تا کتاب گذاشت روی میز و گفت: «ایشون نویسنده این کتابه و ایشونم نویسنده این یکی. این پسربچه بانمک هم اسمش عباسِ‌حسینه. پسر این خانم که همسرش به‌تازگی شهید شده.» چشم‌هایم چهارتا شد. چه‌بهتر از نشستن بین دو نویسنده لبنانی؟ کتاب‌ها را نگاه کردم. یکی "منتصر" بود و دیگری "من خود تو را برگزیدم". فهمیدم که روبه‌روی "نجواء محمد رعد" و پسرش؛ و "غیداء ماجد" نشسته‌ام. از حس و حالشان نسبت به سیدحسن و تفاوتش با سیدعلی پرسیدم. یکی گفت: «سیدحسن فرمانده نظامی‌مون بود و سیدعلی، نایب امام‌زمان. سیدعلی، قائدِ سیدحسن بود. الان بعضی مردم لبنان مشغول جنگن؛ وگرنه خیلی بیشتر از اینا می‌اومدن برای وداع با سیدالقائد.» کمی از قهوه‌ام را که سرد شده بود، چشیدم و رو به غیداء که انگلیسی می‌فهمید، پرسیدم: «لبنانی‌ها تو این جنگ از ما راضی بودن؟ تو ایران بعضیا می‌گن ما لبنان رو تنها رها کردیم.» سر تکان داد و گفت: «اصلاً درست نیست.» حرف من را برای نجوا ترجمه کرد و نجوا ادامه داد: «کسایی که این حرفو می‌زنن جاهلن.» "جاهل"، عین لفظ عربی‌ای بود که به کار برد. غیداء وسط حرفش پرید: «فرقی نیست. میدان ما یکیه. ایران و لبنان و عراق و یمن، جدا نیستن. حتی بند اول تفاهم ایران درباره لبنانه و ما خیلی از حمایت ایران راضی‌ایم.» نجوا ادامه داد: «تو همین دو روز گذشته می‌دونی چند تا ایرانی تو لبنان شهید شدن؟ این حرف کاملاً غلطه. ما از سال‌ها پیش حمایت ایرانو داریم.» گفتم: «حتی الان که هنوز می‌زنه؟» گفت دشمن، دشمن است و چیزی غیر از این ازش انتظار نمی‌رود. غیداء از خودش گفت که متدین نبوده و کل خانواده‌اش بی‌دین‌اند. ولی او با شناختن امام خمینی متدین شده. دلشان از دولتشان پر بود. می‌گفتند قرار نبوده دستش را بگذارد در دست اسرائیل. می‌گفتند دولت ما در کشتن ما، شریک اسرائیل است. نجوا یک قاشق پاستا در دهان عباسِ‌حسین گذاشت و گفت: «تو لبنان بعضی‌ها دو بار شهید می‌شن. یعنی بعد از بمبارون اول که همه افراد کشته می‌شن، اسرائیل دوباره شهدا رو بمبارون می‌کنه.» ۵۰ دقیقه به حرف گرفتمشان. آخرسر همدیگر را به آغوش کشیدیم، بغض کردیم. بهشان دوباره خوش‌آمد گفتم. گفتم امیدوارم دفعه بعدی برای جشن پیروزی مقاومت به ایران بیایند. دعوتم کردند لبنان و خداحافظی کردیم و رفتند. فنجان قهوه منِ ایرانی، کنار ظرف پاستا و شِیک بلوبری لبنانی‌ها، سر میزی که با هم نشسته بودیم، جا ماند. قاب عکس آقا و چفیه مقاومت را برداشتیم و از کافه زدیم بیرون. ✍ 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله 📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 5⃣3⃣1⃣ یکی از ما روبه‌روی در اصلی مصلی، زنی رو گرفته، مشغولِ صحبت بود با دختری که موهای مشکی و بلندش را بی‌هیچ تکلفی، بسته بود پشتِ سر. رفتم جلو. زن داشت به دختر می‌گفت چیزی بینداز روی سرت. دختر چفیه‌ای پیچیده بود دور گردنش. سرش را خم کرد و گفت: «حرف شما رو می‌فهمم. ولی می‌خوام همه بدونن فقط چادریا طرفدار نظام نیستن.» کنجکاو شدم. با رفقا نزدیک‌تر شدیم به زن. برنتابید. گفت: «چرا تا دوکلوم می‌خوایم حرف بزنیم می‌گید بسه؟» حلقه زدیم دور دختر. لباسش ساده بود. آنقدر ساده که چیزی جز خودش، به چشم نیاید. پلاکاردی گرفته بود توی دست. رویش نوشته بود: «پدر کُشته را کِی بُوَد آشتی؟» بی‌مقدمه اسمش را پرسیدیم. گفت نیلوفر. ابایی نداشت از حرف زدن. گفت: «من خودم مخالف این نظام بودم. قدم‌به‌قدمِ ماجرا رو خودم اومدم. اولش می‌رفتم تجمع برا مهسا امینی. ولی یه جایی شک کردم.» کنجکاو شدم بدانم چرا و کجا. سری تکان دادم و زل زدم به ابروهایی که زیرشان یکی‌درمیان، نوک زده بود. گفت: «سرعتی که مردم پیش می‌رفتن، برام سؤال‌برانگیز بود. فکر می‌کردم ما الان انقدر خوشحالی می‌کنیم و فکر می‌کنیم داریم انقلاب می‌کنیم، مگه سال ۵۷ آدما این حسو نداشتن؟ چهل سال بعد نمی‌گن اشتباه کردیم؟ از کجا معلوم ما الان اشتباه فکر نمی‌کنیم؟» پیرمرد و پیرزنی شانه‌به‌شانهٔ هم از کنارمان رد می‌شدند. پیرزن ایستاد. صورتش گل انداخته بود از هُرم گرما. رو به دختر گفت: «فدات شم من خودم شنیدم آقا گفتن همهٔ شما بچه‌های منید. با هر پوششی که باشید.» پیرمرد، عمامهٔ سفیدی به سر داشت. او هم رو کرد به دختر و گفت: «آفرین که قلبت با آقاست.» دختر فقط لبخند می‌زد. پیرمرد، انگار رویش باز شده باشد، بطری آب معدنی‌اش را به دختر داد. دستی به ریش‌اش کشید و گفت: «قربون دستت. اون چفیه‌ات رو هم بنداز رو سرت.» همه باهم زدیم زیر خنده. دختر هم، یکی از «ما» بود. زنِ دیگری از کنارمان رد شد و رو به دختر گفت: «ممنون که بدون حجابم از جمهوری اسلامی حمایت می‌کنی.» دختر در جواب، گاهی لبخند کوتاهی می‌زد و دوباره نگاهش را می‌دوخت به روبه‌رو. رفقا پلاکاردش را گرفتند تا آبش را بخورد. می‌گفت: «هر روز که می‌رفتم سرکار، غر می‌زدم و سرتاپای نظام رو به نقد می‌گرفتم. همکارم یه چیزایی می‌گفت. با اینکه خوشم نمیومد ولی با خودم فکر می‌کردم حرفاش منطقیه.» از صحبت‌هاش فهمیدم مدت‌ها بعد، همکارش شده همسرش. مردی که حالا کنارش ایستاده و او هم پلاکاردی در دست داشت. درآمدم که: «پس همه چی زیر سر اونه.» ریز ریز خندید و گفت: «اونم سال ۸۸ تو گونی بردن.» صحبت‌ها کشید به ده اسفند. وقتی همه‌جا پر شد از خبر شهادت آقا. چهره‌اش درهم رفت. گفت: «یه موقعی از این آدم متنفر بودم ولی الان هی تو شهر راه می‌رم. عکسشو روی در و دیوار می‌بینم و اینجوری‌‌ام که یعنی واقعا دیگه نیست؟!» دیگر چیزی نگفت. اشک از چشم‌های همه‌مان راه گرفت؛ انگار آخرِ بعضی روایت‌ها، کلمه‌ها کنار می‌روند و اشک، جایش را می‌گیرد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6⃣3⃣1⃣ کاش می‌شد بعضی لباس‌ها را هیچ‌وقت نَشُست رسیدم اصفهان. لباس‌ها را تندتند از چمدان بیرون کشیدم و راهی لباسشویی کردم. چند بار به روسری مشکی ته چمدان فکر کردم؛ ولی درش نیاوردم. لباسشویی که پر شد، چرخ زدم کوله‌پشتی بچه‌ها و کیف‌دستی‌ها را دیدم. چیز دیگری نبود. این دو روز باید بروم روضه منزل پدری و نمی‌خواهم لباس کثیف توی خانه بماند. روسری مشکی ته چمدان باز خودش را رساند جلوی مغزم. لباس‌های تمیز را کنار زدم و روسری را آرام بیرون آوردم. کف دستم را نزدیک کردم به صورت و بو کشیدم. کاش اشک‌ها هم بو داشتند. کاش هر اشکی، عطر مخصوص خودش را داشت. آن‌وقت روسری گل‌دار بهاری‌ام می‌شد عطردار با عطر اشک‌های شب عروسی؛ آن شب که از خانه پدری راهی جاده شدم به‌سوی تهران. یا روسری سبزرنگم می‌شد عطردار با عطر اشک‌های روز تولد امیرعلی. روسری سفیدم عطر اشک‌های دیدن کعبه را می‌گرفت و روسری مشکی‌ام ... روسری مشکی‌ام عطرهای زیادی می‌گرفت اگر اشک‌ها بو و عطر داشتند. این روسری را ولی دلم نمی‌آید بشویم. دلم می‌خواهد بارها در آغوشش بگیرم و به صورت بچسبانمش. اشک‌های این چندروزه وداع و تشییع آقای شهید در تاروپود این روسری نشسته است. این چندروزه تهران، هر بار که از دیدارش برگشتم خانه، با احترام، تاش زدم و گذاشتم کنار چمدان. حالا اگر بشویمش از این بی عطری درمی‌آید. عطر مایع لباسشویی و نرم‌کننده، همه‌جا هست. این روسری اما از خیسی اشک و عرق توی این چند روز، به عطری رسیده است که اسم ندارد. در لباسشویی را می‌بندم و روشنش می‌کنم. روسری را همان‌طور روی قلبم نگه می‌دارم و فکر می‌کنم هنوز وقت شُستَنَش نرسیده است. (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله|تلگرام |📍
ا﷽ 7⃣3⃣1⃣ نِماز آقو نماز تمام شده بود. منتظر بقیه بودم که برسند و کج کنیم سمت ماشین. بلندگوها صدا را از مصلا سیم به سیم رسانده بودند تا خیابان‌‌های اطراف. تلوبیون را روشن کردم که صدا و صحنه باهم جلو بروند. زنِ نازکِ سبزه‌رویی که ساعدش را کرده بود عصای مردش، روبه‌رویم پا شل کرد. از پشت عدسی‌‌های بی‌فِریم توی صورتم زل زد: «خانُوم نِماز آقو رِ خوندن؟!» به‌حدی سؤالش غلیظ و وازده بود که فرصت نکردم دستمال بکشم روی خيسی‌ چشم‌ها و صورتم. مرد با جوابم سکندری خورد. خودش پرچم سرخ "لثارات الولی" را ستون کرد و زن، ضربتی دستش را چسباند پشت کمر و نگهش داشت. انگشتم را فشار دادم به کنارهٔ گوشی و صدا را بریدم. سر بطری را توی مُشت گرفتم و محکم چرخاندم. زن سبزه‌، آب را از دستم گرفت: «رفت، آقوی حاجی، تو مترو یَهو از حال رفت. مِرِقِش در اومَد تو ایی هَوُی گرم.» نگاه مرد بی‌حالش کرد و بطری را سمت ریش و سبیل سفید برد: «فی‌الفور بهش نفس دادن! قلبش وُیساده بود... نَمی‌دونُم از شلوغی بود، از چی‌چی بود.» صدای کلفتی که بغضِ رویش صورت من را هم دوباره خیس کرد گفت: «از غم و ماتمه. اصلا من بَرِی چی‌چی زنده‌م.» صدای زن هم شکست: «ولی خیلی سوزوم اومه که به نِمازو نرسیدیم. آقو گردنمون خیلی حق دُشت. خدا می‌دونه وایه دوشتیم پشت سِرش نِماز بوخونیم.» مرد، دستش را که پر بود از خال قهوه‌ای و پوستش انگار زیاد آمده بود، چسباند به زین موتوری که جفت دیوار پارک بود. زن عینکی گفت: «ما همی دیروز صبحی از شیراز، خودمونه رسُوندیم. ماشینورَم گُذُشتیم مصلُوی امام ...» صدای تکیه‌ داده به موتور گفت: «مرقد امام.» «هآ همون جو! والو حواس ندارُم... انگو شانسَم اِمرو به ما پُشتِشه را کِرده! دیدی آخِرِشَم نِمازو از دستمون رفت؟» و زد روی طاق صورتش. حال خودم هم تعريفی نداشت. چنگک انداختم توی مغزم. *مَنْ جاءَ بِالحَسَنةِ فَلَهُ عَشرُ اَمثالِها* را برایشان گفتم. هنوز مرد و زن، حال‌ندار‌ بودند و خودشان را برای دیر رسیدن نبخشیده بودند. ثواب نمازم را که وسط گذاشتم و بین سه نفرمان قسمت کردم، جمله‌هاشان جان گرفت. مرد چند نفس گرفت و پرچم را نشاند روی شانه‌اش. تشکرهایش را با گردن کج می‌گفت. دستت‌درد‌نکنه‌های زن هم قاطی‌اش شدند. مرد که دو قدم جلو رفت، زنِ نازک دست‌هایم را فشار داد. انگار توی همین چند ثانیه، توی همین دو قدم دور شدن مرد بیمارش، نوبت رسیده بود به تَر کردنِ مژه‌هایش. به راحت و بی‌ترس گریه کردنش: «رهبرمون رفت که رفت...» همین چهار کلمه شد روضه. شد مقتل. شد سینه‌زدن و چُلاب‌گرفتن. با این چند کلمه، من و زن شیرازی وسط خیابان عزاداری کردیم. سرش را از روی شانه‌ام برداشت و دنبال پرچم سرخی می‌گشت که تلو می‌خورد و کج جلو می‌رفت. پا تند کرد دنبال مردش و بلند گفت: «مجلس شادی بیرید ایشالو. والو خدا بَرَتون نخواد پا بیزارین ایجور جاها.» و من، همان‌طور که مرد و زن و پرچم‌شان را دنبال می‌کردم که توی سیل سیاه‌پوش جلو می‌رفتند، چشمم افتاد به جمال مبارک خامنه‌ای جوان‌ و زیر لب گفتم: يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِين! (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣3️⃣1️⃣ از روسیه تا مصلی کمی دورتر از درب نوزدهم مصلی، مردی میان حلقه‌ای چندنفره، پرشور حرف می‌زند. کنارش زنی ایستاده؛ شال توری مشکی روی موهای بورش افتاده و چشم به زمین دوخته است. چند قدم جلو می‌روم و کنار جمع می‌ایستم.    مرد موی مشکی پر و هیکل ورزشکاری دارد. بند کوله‌پشتی‌اش را از روی شانه پایین می‌کشد. کوله را زمین می‌گذارد و می‌گوید:  «من فقط به عشق رهبر از روسیه اومدم. مردم نمی‌دونن چه کسی رو ازدست‌دادن. نمی‌دونن رهبرشون چقدر مرید داره تو دنیا.»  به تک‌تک آدم‌های دورش نگاه می‌کند و بلندتر ادامه می‌دهد: «می‌دونین الان دنیا برای ایران و ایرانی قیام کرده؟ می‌دونین شیعه الان چه عزتی پیدا کرده؟ همه می‌پرسن ایران چطور بعد از زدن فرمانده‌هاش از هم نپاشید؟ چرا رهبرتون فرار نکرد؟»  به خودم جرئت می‌دهم و می‌پرسم: «مگه قبلش، اوضاع براتون فرق می‌کرد؟»  مرد جوان نفس عمیقی می‌کشد:  «ترکیه و آذربایجان که می‌رفتم، آخر وقت می‌رفتم مسجد که نفهمن ایرانی و شیعه‌ام. بعضی‌ها نگاه خوبی نداشتن. توی اینستاگرام، کلیپ‌هایی از توهین بعضی بلاگرهای ایرانی به اهل‌سنت رو نشونم می‌دادن و می‌گفتن شما باید جواب این کارها رو بدین.»  چند لحظه سکوت می‌کند و ادامه می‌دهد:  «ولی از جنگ به این‌طرف، همه چیز عوض شده. حالا به‌خاطر مقاومت ایران، احترام شیعه بیشتر شده. قبلاً هویتم رو پنهان می‌کردم؛ اما حالا هر جا می‌رسم، خودم زودتر می‌گم: "شیعه‌ام، ایرانی‌ام."»    خانم موبور بازویش را فشار می‌دهد. انگار می‌خواهد حرفش را کوتاه کند. نگاهم روی زن می‌ماند. مرد نگاهم را دنبال می‌کند و با لبخند می‌گوید: «ایشون همسرمه؛ تازه نمازخون شده.»  لبخندی روی صورت زن پهن می‌شود.  مرد آرام اضافه می‌کند: «حجاب هم... ان‌شاءالله، قدم‌به‌قدم.»  این بار خنده روی لب همگی می‌نشیند. به زن می‌گویم: «همسرتون خیلی خوب صحبت می‌کنه.»  زن با سر تأیید می‌کند: «همه جا همین‌طوریه.»    از جمع دور می‌شوم. همهمه کمتر می‌شود. جملهٔ مرد هنوز همراهم است: «شیعه‌ام، ایرانی‌ام.» از دور نگاهشان می‌کنم. مرد کوله را به دوش گرفته، زن شالش را مرتب می‌کند. به سمت گیت ورودی می‌روند.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9️⃣3️⃣1️⃣ روز وداع یاران هیچ‌وقت این محله تهران را که یکی از اقوام ساکن بود، دوست نداشتم. حس دلگیر و خفه‌کننده‌ای داشت؛ اما دیروز به خاطر نزدیکی به مسیر تشییع، حس قدرشناسی نسبت به آن پیدا کردم و به خودم قول دادم که دلم را با این محله صاف کنم. از خیابان دماوند که ظاهراً ابتدای مسیر تشییع بود با انبوه مردمی که پرچم و عکس به دست در حرکت بودند، همراه شدیم و تا میدان امام حسین رفتیم. حجم جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شد و هوا گرم‌تر. از روگذر میدان امام حسین که گذشتیم، در یکی از فرعی‌های خیابان انقلاب منتظر کاروان ایستادیم. اینترنت ضعیف بود. هیچ پیام‌رسانی باز نمی‌شد تا بدانیم کاروان تشییع الان کجاست. کم‌کم زمزمه‌ها بلند شد که مسیر تشییع عوض شده و ظاهراً کاروان از میانه راه وارد مسیر شده. جمعیت موج گرفت. حجم سنگین آن جمعیت و گرمای هوا که هر لحظه شدیدتر می‌شد در هر موقعیت دیگری مرا یک‌قدم هم همراه نمی‌کرد؛ اما آن موقع حاضر بودم توی همان گرما و همان ازدحام خفه‌کننده تا آخر دنیا پیاده بروم، اگر مطمئن باشم چشمم برای اولین و آخرین بار به دیدن عزیزترین آدم زندگی‌ام روشن می‌شود ولو خفته در تابوت. به میدان فردوسی که رسیدیم، فشار جمعیت، حرکت را کند کرده بود. تاول پاهای همسرم که تا صبح رانندگی کرده بود و از صبح پیاده آمده بود اذیتش می‌کرد. خواهر و برادرم که از چهارراه ولیعصر وارد مسیر شده بودند، تماس گرفتند و گفتند آن‌ها هم به شهدا نرسیده‌اند و کاروان خیلی جلوتر وارد مسیر شده است. امیدمان را از دست دادیم؛ مطمئن شدیم هر چقدر خودمان را بین فشار جمعیت جلو بکشیم باز هم نخواهیم رسید. از میدان فردوسی برگشتیم. دنبال ایستگاه مترویی بودیم که به همان محله دوست‌نداشتنی برسیم. حالا دیگر نه‌تنها آن محله که هیچ‌کدام از خیابان‌ها و محلات تهران را دوست نداشتم. انگار کسی بی‌هوا توی یکی از این خیابان‌ها از پشت به ما خنجر زده بود. از جلوی سینی‌های شربت، بطری آب‌معدنی و قاچ‌های هندوانه که جلومان گرفته می‌شد با بی‌اعتنایی رد می‌شدم. خشمی توی دلم زبانه گرفته بود. این خیابان‌ها و تصمیم‌گیران برنامه‌اش به ما و آدم‌هایی مثل ما که از روز قبل توی جاده‌ها بودیم، فکر نکرده و آخرین فرصت را از ما گرفته بودند. حالا ما دل‌شکسته و غمگین و پرخشم توی خیابان‌هایی که بلد نبودیم، پرسان‌پرسان دنبال ایستگاه مترو می‌گشتیم. بالاخره در شلوغی و ازدحام عجیب جمعیت خودمان را توی مترو چپاندیم. خانم‌هایی که روی صندلی نشسته بودند با زور و اصرار، من را بین خودشان جا دادند. خانمی که کنارم نشسته بود سر صحبت را باز کرد و وقتی فهمید از اصفهان آمده‌ایم به خانه‌اش دعوتمان کرد. جا و مکانمان را که گفتم حس کردم دلش بیشتر از من شکست. گفت سه روز است تلاش کرده‌ام میزبان حداقل یکی از میهمانان آقا باشم و نشده. به هر مسافری برخورده‌ام یا منزل و مکان داشته یا فرصت ماندن نداشته و من توفیق پذیرایی از میهمانان آقا را ازدست‌داده‌ام. حسرت فرصت دیداری که از دست من رفته بود و حسرت میزبانی از میهمانان که بر دل او مانده بود، اشک‌های هر دومان را سرازیر کرد. در کابین پرازدحام یکی از متروهای تهران، دو زن کنار هم اشک می‌ریختند. زنی که در تهران سه روز فرصت خداحافظی و وداع از عزیزش را از دست نداده؛ اما حسرت پذیرایی از مهمانان این وداع هنوز بر دلش بود و زنی که دوتا بچه را توی خانه گذاشته و چهارصد و چند کیلومتر راه پیموده بود؛ اما به‌اندازه ثانیه‌ای فرصت دیدار پیدا نکرده. حالا تهران و خیابان‌ها و آدم‌هایش را تا همیشه دوست دارم. شهر و خیابان‌ها و آدم‌هایی که یک روز حول یک عشق مشترک، یک غم مشترک و یک هدف مشترک کنار هم و شانه‌به‌شانه هم همراه شدند و تصویری خلق کردند که تا ابد در تاریخ ماندگار خواهد شد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍