eitaa logo
کارام جانم می‌رود
746 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 9⃣3⃣ مرغِ مهمونی بوی تند خیارشور می‌زند زیر بینی‌ام. تیزی چاقو را می‌گذارم رویش و خش می‌اندازم روی تخته زیر دستم. ما شیفت اولی هستیم. قرار است خیلی صحبت نکنیم تا صدای نزدیک دویست نفر آدم در هم نپیچد و بی‌نظمی نشود. سه تا سفره به عرض خانه پهن کرده‌اند و ما دخترها و زن‌های سیاه‌پوش دورش نشسته‌ایم. از بالای هر سفره زن‌هایی چاقو می‌اندازند لای درز نان باگت و خمیر اضافه‌اش را می‌آورند بیرون. بعد چند نفر دیگر، سه پر کالباس می‌گذارند توی هر نان و نفرهای بعدی خیارشور و سس و در آخر هم بسته‌بندی. زنی آن‌طرف‌تر از ما، توی آشپزخانه، دارد بسته‌های سنگین ژامبون را با دستگاهی برش می‌زند و در خانه باز است که بارهای جدید را بیاورند. بچه که بودم مامان برای هر کدام از غذاهایش یک نسخه دیگر هم داشت که پسوند «مهمونی» می‌گرفت. مثلاً می‌گفت برای چهارشنبه که قرار است مهمان بیاید «مرغ مهمونی» بار می‌گذارم. کسی نمی‌دانست فرق مرغ همیشگی با «مرغ مهمونی» چیست؟ همان مرغ و رب و نمک و ادویه و هویجی را استفاده می‌کرد که وقتی خودمان بودیم هم با همان‌ها مرغ می‌پخت. ولی فرق می‌کرد. ادویه‌اش را انگار که بخواهد گرم به گرم وزن کند دقیق می‌ریخت. هویج‌هایش را میلی‌متری صاف و تمیز می‌برید. پیازهایش را به‌جای اینکه خرد کند و مرغ را تویش سرخ کند، حلقه‌حلقه می‌کرد و می‌گذاشت کف قابلمه. درست شبیه زنی که حالا، دقیقه‌به‌دقیقه دور سفره و ساندویچ‌ها می‌گردد. بهمان یادآوری می‌کند که حتماً دست‌هایمان را شسته باشیم. خیارشورها را ضخیم خرد نکنیم. خمیر اضافه نان‌ها را بگیریم. کالباس‌ها را دقیق و عادلانه میان نان‌ها جا بدهیم. یادمان نرود توی بسته ساندویچی سس بگذاریم. خب! ما مهمان داریم. خدا ما تهرانی‌ها را میزبان عزیزترین مهمانان تاریخ کرده. آن‌ها می‌آیند که مهمان‌نواز شهیدشان را بدرقه کنند و ما سال‌هاست از او رسم مهمان‌نوازی را یاد گرفته‌ایم. حالا ما دختر‌ها و زنان تهرانی جان می‌دهیم که بهشتی‌ترین «مرغ مهمونی»‌ها را برای نور چشم‌هایمان درست کنیم. باشد که رسم نفس در نفس بودن با آن عزیزِ شهید را خوب به جا آوریم و درسِ سال‌ها مهمان‌نوازی او را خوب پس دهیم. ما تهرانی‌ها چشم‌ها را آماده کرده‌ایم تا جایگاه زائران پسر فاطمه باشد. به تهران بیایید. به قول آن سید عزیز اهل‌قلم: *«اینجا شلمچه(تهران)! صدای ما را از جوار خدا می‌شنوید.»* ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 0⃣4⃣ از تهران به تهران گوشی را برداشتم و فیلم آماده سازی مصلی را دیدم. یک جایگاه ویژه درست کرده‌اند که پیکر رهبر را آنجا بگذارند. این بار آرام خوابیده و خستگی یک عمر مبارزه را زمین گذاشته است تا با مشت‌های گره کرده در سکوت برای ما حرف بزند. مراسم در شرایط امنیتی خاصی برگزار می‌شود. نمی‌توانم بیایم. دلم در مصلی است. همسرم بیمار است.دوست دارم تا ابد آنجا بنشینم به تماشایت و زمان متوقف شود. اما چطور رسیدنم به مصلی مسئله‌ای سخت است. رفت و آمد ماشین‌ها به اطراف مصلی ممنوع شده است. جلوتر از یوسف‌آباد نمی‌توانیم بیاییم. از سر مطهری یا بهشتی باید پیاده راه بیاییم. باید تسلیم "نتوانستن" شوم؟ فیلم‌های اماده‌سازی را از اول تماشا کردم. قوس کمانی طاق که در وسط شکسته می‌شود؛ هلال محراب نماز و لطافت خطوط منحنی، همه من را یاد آقا می‌اندازد. او که نقطه وسط این هلالی و مرکز تجمع انرژی جهان است. حافظ چه خوب گفته است؛ در نمازم خَمِ ابرویِ تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد صدای فریاد محراب را می‌شنوم. صدای ناله سیمان و میلگرد را وقتی قرار است سایه‌بان تابوت تو باشند. صدایم می‌کنند. اما من تصمیم گرفتم نروم. کلیپ‌ها و توصیه‌های زیادی که در مورد حضور بچه‌ها و گرما‌زدگی و.. شده است، سیستم کرده است. پسرم که زود خون‌دماغ می‌شود را چطور همراهم ببرم؟ چه قدر بی‌نصیبم که تنها خاطره‌ام از حضور هم‌زمان‌ با تو، در نزدیک‌ترین موقعیت فیزیکی جهان، همان وقتی بود که برای نماز عید فطر نصر پشتت ایستادم. اگر این بار ، وداع با تو را از دست دهم برای همیشه آرزو به دل می‌مانم. در نماز نصر، طاق قوسی بلند، محل سخنرانی‌ آنقدر دور بود که بدون عینک، چهره رهبر را نمی‌دیدم. آن روزها، ملعونِ روزگار ایشان را به مرگ تهدید کرده بود و بی‌باک و رها آمده بود برای عبادت. همه قوس‌ها سربلند بودند وقتی او زیر خمیدگی‌شان حضور داشت. تمام مردمی که در صفوف نماز پشت به پشت، ایستاده بودند، به ولیّ زمانه‌شان افتخار می‌کردند. آنها در زمان و وقت مناسب جایی بودند که باید. فیلم‌ دیدن را کنار گذاشتم. تنها رفتن برای مراسم وداع سخت بود. بچه‌ها را باید می‌بردم و تصور غر زدن آنها و بقیه موانع پشیمانم می‌کرد. باید کاری می‌کردم که هم خدا را داشته باشم و هم خرما. به ذهنم رسید مهمان خانه خواهرم شوم که به مصلی نزدیک است. با او تماس گرفتم تا خبرش کنم که برای بار آخر می‌خواهم بیایم پشت نائب امام نماز بخوانم. فرصت‌ها تکرار نمی‌شود. باید بیایم وداع کنم که بعد از خاکسپاری، رهبر عزیزم برای همبشه درونم قامت ببندد و برای تمام نمازها، به او اقتدا کنم. گوشی را کنار گذاشتم و ساک کوچک را برداشتم تا برای دو روز از تهران به تهران سفر کنم ولی نزدیک آقا باشم. من هم بشوم یکی از هزاران آدمی که با افتادن رهبر، برخاسته است و تحمل رنج ‌و سختی را آموخته است. شب که تصمیم گرفتم بیایم، از کنار موکب‌هایی که برای خدمت‌رسانی به زائران سرپا شده بود، رد شدم. چشم‌هایم بارید. حرارت قلب ما به این زودی سرد نمی‌‌شود. خوش‌حالم که این آخرین بار از نماز در کنار تو و زیر همان طاقی بلند قوس‌دار محروم نشدم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1⃣4⃣ دخیل بستم مدت‌ها بود کلمات را در خیالم بالا پایین می‌کردم. وقتی جوابش را می‌دانستم چطور باید می‌گفتم تا قبول کند. همیشه سر این‌جور مسائل اختلاف‌نظر داریم خصوصاً اگر قرار باشد از خانه بیرون بروم. راهپیمایی، تجمعی چیزی ازاین‌دست برنامه‌ها. وقتی استاد موظفمان کرد از مراسم تشییع آقا روایت بنویسیم هول و ولا برم داشت. باید چه‌کار می‌کردم؟ نمی‌شد که ننویسم. من نان‌ونمک مبنا را خوردم، پای این سفره بزرگ شدم؛ حالا که وقت ادای دین رسیده توی خانه بنشینم و زل بزنم به صفحه تلویزیون؟ اول گفتم از حال زار خودم بنویسم، نه متن دندان گیری درنمی‌آمد. بعد گفتم به کسانی که مراسم می‌روند زنگ می‌زنم مثل مصاحبه، شاید بشود چیزی نوشت، و بعد ده‌ها ایده آبکی دیگر که هیچ‌کدام را نپسندیدم. باز برگشتم همان پله اول که تا خودم نروم نمی‌شود. دهه اول محرم حسینیه‌مان روضه‌خوانی داشتیم. شب تاسوعا وقتی دست‌ها برای دخیل بستن به مشک پاره عباس بالا رفت، دعا کردم و همان را که در کنج دلم حبس بود، خواستم. دهه تمام شد و من مثل مرغ سر کنده، آرام و قرار نداشتم. هر روز که می‌گذشت انگار دهانم قفل‌تر می‌شد. کلمات گُم‌تر می‌شدند و من بیشتر در خودم فرومی‌رفتم. فقط پنج‌روز تا مراسم تشییع آقای شهیدم داشتیم. همسرم خانه بود، روبرویش نشستم.‌ته حلقم به خشکی افتاد. حس کردم لب بالایم کوتاه شده و به پایینی نمی‌رسد. زبانم را در دهانم چرخاندم. ته‌مانده رطوبتی را که پیدا کردم با صدا قورت دادم. آرام شروع به صحبت کردم. کلماتی که بیرون می‌آمدند داغ بودند. نفسم داغ بود و به‌سختی از پره‌های دماغم بیرون می‌زد. انگار جملات خودشان وظیفه‌شان را می‌دانستند. هر کدام درست سرجایشان نشستند. یادم نمی‌آید اما حتماً منطقی بودند که وقتی ساکت شدم بعد از کمی سکوت، سری تکان داد و پذیرفت. باد کولر عرقم را خشک کرد مثل کسی که سربالایی دویده، نفسم به شماره افتاده بود. باورم نمی‌شد که لابه‌لای حرف‌هایش اجازه شرکت در مراسم را بی‌بهانه داده است. به یاد دست و دخیلم افتادم. جلوی اشکم را گرفتم تا غرورم را حفظ کنم و استیصالم را نفهمد. حالا که جواز ورود را گرفتم نگرانم نتوانم روایتی درخور بنویسم. باز هم بساط دعا را پهن کردم و به جد آقا متوسل شدم. (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 2⃣4⃣ به وقت تکلیف مقنعه‌ی صورتی‌ دور صورتش کج شده. شکوفه‌های سفیدی که ردیف روی سرش دوخته شده، آمده تا کنار چانه‌اش. راه می‌رود و دستش توی دست مادرش تکان می‌خورد. چشم‌هایش حیران بین زن‌های چادری می‌گردد. مادرش برمی‌گردد و بغلش می‌گیرد. تا جایی که می‌تواند بلندش می‌کند. از جایی دور بوی کمرنگی از اسپند و کندر می‌آید: -جلو رو نگاه کن. اون پرچم ایرانی که بالاتره آقاست. وقت گفتن "پرچم ایران" گره‌ای می‌افتد توی صدای مادرش. مردمک‌های درشت و مشکی دختر تند می‌چرخند و بعد که زیر طاقی به پرده‌های سرمه‌ای می‌رسند می‌مانند و می‌لرزند: -یعنی اون آقاست؟ مادرش چانه جمع می‌کند و سر تکان می‌دهد. قدم‌قدم با جمعیت جلو می‌روند. پرچم‌های سرخ پیش چشم‌شان تکان می‌خورند. هربار فیلم دخترهای چادر گل‌گلی را از قاب تلوزیون دیده بود که نشسته‌اند دور آقا، از مادرش پرسیده بود کی نه ساله می‌شود تا برود خانه‌ی آقا؟ دیروز نه ساله شده و امروز آمده پیش آقا. دختر با پشت دست اشک‌های راه گرفته روی گونه‌های سبزه‌اش را پاک می‌کند. دست‌هایش را با ناز می‌کشد به مقنعه‌اش و تکه‌ای از سرودی را می‌خواند که بارها تمرین کرده: -من یه اعجوبه‌ام اگه نه سالمه اما خب کلی تکلیف به روی شونه‌ی من هست صدایش ضعیف است. شانه‌های مادرش می‌لرزد. ناگهان لب از خواندن می‌بندد: -مامان این‌جوری نمی‌شه. مردمک‌های لرزانش را برمی‌گرداند طرف مادرش: -کاش آقا بلند شه براش بخونم. قطره‌های درشت اشک می‌افتد روی تور صورتی مقنعه‌اش. مادرش با آستین مشکی چادر، اشک‌هایش را پاک می‌کند و بغلش می‌گیرد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3⃣4⃣ به گواه طالبی‌ها جملهٔ آخر را نوشتم و لپ‌تاپ را بستم. نشسته بود روی مبل و مشغول صحبت با تلفن بود. چاقو را فروکردم در شکم طالبی و دو نیمش کردم. پر حرارت صحبت می‌کرد: -دیگه از پنجشنبه باید استودیو بمونیما، با ماشینم نیاید، با موتور بیاید که اگر کار و جلسه پیش اومد، سریع بریم برگردیم. نزدیک مصلی‌ست، اصلاً با ماشین نمی‌شه تردد کرد. تخمه‌ها و پوست طالبی را ریختم توی یک ظرف. -ببین چند نفر رو می‌فرستیم مصلی، برای آیتم. تلفنِ برنامه هم برای روایت‌خوانی مردم، مدام باید فعال باشه. رفتم و توی سبدهای پشت پنجره، پوست و تخمهٔ طالبی را گذاشتم تا زیر تیغ آفتاب، تبدیل به خشکاله شود. -پشت‌هم جلسه داریم. بعید بدونم بتونی بری. مهمونا رو باید ساپورت کنیم. طالبی‌ها را نگینی ریختم توی دوتا کاسه. صورتشان را با گلاب، تر کردم و چندتکه یخ را از یخدان فریزر چاشنی‌اش. کاسه‌های گل‌سرخی را گذاشتم توی سینی کوچک مسی و رفتم کنارش. -هیچی معلوم نیست. هیچی قابل‌پیش‌بینی نیست. از الان ببندید که آمادهٔ هراتفاقی باشید. آنتن نباید از مهمون خالی باشه، رفت‌وآمد مهمونارم باید بسپریم به یه تیم مشخص که خیالمون راحت باشه. خداحافظی که کرد، گفتم: -خدا بهتون توان بده، کم تجربه ندارید، اما پیش‌بینی‌ناپذیر بودن این یه‌هفته کار رو سخت‌تر می‌کنه. جواب داد: - تا الان خدا به دادمون رسیده، بازم امیدمون به فضلشه. تو فقط حواست به خودت باشه. مراعات کن. خودت می‌دونی دیگه، نگم. اشک توی چشم‌هایم حلقه زد. حلقهٔ اشک، نه برای تشییع بود، نه برای رهبر، نه برای از تهران رفتن او و نه برای هیچ‌چیز دیگر. حلقهٔ اشک برای ازدست‌دادن فرصت خدمت بود. من باید نمی‌رفتم. باید در کنار همسرم و بقیه خدمت نمی‌کردم، تا وظیفه‌ام را انجام می‌دادم. وظیفهٔ من انجام‌ندادن بود. حلقهٔ اشک، توی چشمم لب‌به‌لب بود و نزدیک ریختن: -آخ، قاشق نیاوردم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ 4️⃣4️⃣ پله‌های سنگی دستم را می‌گیرم به نرده‌های آبی. پا می‌گذارم روی پله‌های سنگی. باد داغ می‌خورد به صورتم. گنبد فیروزه‌ای روبه‌رویم سبز می‌شود. دل ندارم به مستطیل‌های پرچم‌پوش مقابل نگاه کنم. چشم می‌دوزم به پله‌ها. پله‌هایی که یک سال پیش من را به آرزویم رساندند. تمام سال‌هایی که دختر محصل شهرستانی بودم روزهای نمایشگاه کتاب، مصلی را از تلویزیون می‌دیدم. آرزویم بود یک‌بار هم که شده پایم برسد به پله‌های‌ مصلی. مثل آدم‌های توی قاب تلویزیون بنشینم دور و بر حوض. کتاب‌هایی که خریده‌ام را پهن کنم اطرافم، صفحاتشان را ورق بزنم و ساندویچ کالباس لاغرم را سق بزنم. یا اگر خیلی خوش‌شانس باشم وقتی بین غرفه‌های مختلف دنبال کتاب می‌گردم آقا را ببینم که آمدند برای بازدید. سال پیش من شدم یکی از آدم‌های توی قاب. برای اولین بار روی پله‌های‌ مصلی که ایستادم انگار رویاهایم جلوی چشم‌هایم جان گرفت. دوست داشتم آن لحظه را برای همیشه در ذهنم ثبت کنم. آن سال کلی کتاب خریدم. به غرفه نشرهای محبوبم سر زدم اما آن‌قدر خوش‌شانس نبودم که آقا را ببینم. حالا دوباره ایستاده‌ام روی همان پله‌ها. خبری از حوض وسط مصلی نیست. انگار تبدیل شده باشد به باغچه‌ای که از دلش آدم روییده. آقا آمدند مصلی اما خبری از نمایشگاه کتاب نیست. بالاخره به آرزوی دیدار رسیده‌ام اما نه در شبستان و بین غرفه‌های کتاب. خودم را می‌سپارم به پله‌ها تا من را برسانند به اولین و آخرین دیدار. ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣4️⃣ یکی بهم بگه دروغه از روز ۹ اسفند نتوانستم گریه کنم. نمی‌توانم گریه کنم. انگار نمی‌خواهم باور کنم. شبیه اولین‌باری که از بالکن طبقه دوم آقا را دیدم! فکر میکردم اگر آقا را ببینم اشک شره کند روی گونه‌هایم و نتوانم خوب ببینم. ولی وقتی آقا داخل حسینیه شدند، اصلا گریه نکردم. دوست داشتم تمام تصاویر را مثل هوا ببلعم. برایم عجیب بود که چرا قطره اشکی هم، راهیِ صورتم نشد. انگار شوکه شده بودم از اینکه من هم بین این جمعیت توی حسینیه نشسته‌ام و دارم آقا را می‌بینم! حالا هم انگار شوکه‌ام. هنوز رفتنش را باور نکردم. ۴ ماه است که منتظرم قامتش را ببینم و بگویم دیدید خبر رفتنش دروغ بود! این تاریخ‌های تشییع هم لابد برای سرگرم کردن دشمن است!دیشب شبِ عاشورا بود. خسته‌ام. گروه دوستانه‌‌مان را باز میکنم.‌ یکی‌یکی دارند می‌گویند که فلان موقع بی‌هوا زده‌اند زیر گریه. توی دلم غوغا میشود‌. پس چرا من نمی‌توانم گریه کنم؟ من که فکر میکردم از شنیدن این خبر حتما سکته خواهم کرد؟ گروه را میبندم حالم بدتر می‌شود. خودم را توی آشپزخانه می‌اندازم. ظرفها را با وسواس میشویم. صحنه خبر رفتن آقا را هزار بار برای خودم مجسم کردم. از ۱۳ دی ۹۸ تا خود امروز هربار که همسرم را صبح زود جلوی تلویزیونِ روشن میبینم، خبر رفتنش توی سرم نبض می‌گیرد. مایع را توی سینک اسپری میکنم. سیم را محکم تویش میچرخانم. دستکش ندارم. زبری سیم گیر می‌کند کنار زخم دستم‌. میسوزد، اعتنا نمی‌کنم. توی ذهنم شلوغ است. مدام این جمله توی رسم چرخ می‌خورد. "خبر رفتنش اصلا شبیه تصوراتم نبود." شبیه مداحی رسولی دم میگیرم یکی بهم بگه دروغه! می‌افتم به جان لکه‌های گاز. صدای تلویزیون، یعنی اهل خانه بیدار شده‌اند. حتما سلام کرده‌اند ولی من نفهمیدم. سخنرانی آقای عالی‌ست توی حسینیه آقا. یاد پیام دیروز خواهرم می‌افتم امشب میتونم کارت ورود به حسینیه بگیرم میای؟ نوشته بودم نمی‌توانم با بچه، سخت می‌گیرند. اصلش این بود که دلش را نداشتم بروم مقتل آقا. صحبتها را گوش میکردم جسته و گریخته. گاز که تمام شد افتادم به جان هود. وسط سخنرانی، مردم شروع کردن به شعار دادن! از همسرم پرسیدم:" چی شد؟" خیلی گرفته گفت:"آقا اومد!" چندثانیه‌ی رسیدن به تلویزیون هزار فکر توی سرم چرخید. "وای آقا سید مجتبی هم مثل آقا شب عاشورا اومدن! کاش رفته بودم! چرا انقدر بی‌ذوق این خبر را داد؟" پایم گیر کرد به لبه موکت و دم در آشپزخانه چهار دست و پا شدم. سرم را چرخاندم سمت تلویزیون. آقا آمده بود، آقا سید علی! تنم لرزید. زیرنویس را نگاه کردم تاریخ برای پارسال بود‌. اشک‌هایم سرازیر شد و توی سرم دم گرفتم "یکی بهم بگه دروغه" نمیدانم چرا نمی‌خواهم باور کنم رفتنش را. دخترکم متوجه اشک‌هایم شده. بازی را رها می‌کند و به سمتم می‌آید. هنوز نمی‌تواند منظورش را با کلمات برساند. چندباری سرش را جلوی صورتم خم می‌کند. چشم‌هایش نگران است. اشک‌هایم را که پاک میکنم و به صورتش لبخند می‌زنم، می‌خندد. می‌رود سراغ بازی‌اش. اشک‌هایم دوباره سرازیر می‌شوند. حالا می‌فهمم چرا نمی‌خواهم رفتن آقا را قبول کنم‌. من چطور باید به دخترکم از آقا بگویم؟ چطوری باید بزرگی و عظمت این مرد را نشانش بدهم؟ من از اینکه نتوانم آقا را درست به دخترکم و دخترکانی شبیه او بشناسانم نگرانم... تصویر مشت گره کرده آقا گوشه تلویزیون به من تلنگر می‌زند. وقت نشستن نیست. باید خودم را بلند کنم. توی فکرم چرخ می‌خورد چطور بلند شوم؟ اگر باور کنم که او دیگر نیست چطور باید نفس بکشم؟ فقط خودش می‌تواند! باید خودم را به مصلی برسانم خودم را به تشییع برسانم تا آقاجانم دست سالمش را روی قلبم بگذارد بلکه بتوانم تاب بیاورم. ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣4️⃣ من، دیویس، او و حلماسادات همه چیز شبیه همان ظهری بود که حلماسادات ناگهان به یک‌جا خیره شد. تندتند آب دهانش را قورت داد. لب‌هایش کبود شد و عق زد. بعد مثل یک مرغ مریض سرش روی گردنش کج شد و ناگهان خوابش برد. دکتر متوجه این مشکل جدید نشد. حرفش این بود که تا تشخیص پیدا نشود کاری هم نمی‌شود کرد. هر بار احوالش این‌طور می‌شد، به هم می‌ریختم و بی‌تابی می‌کردم. احسان کنارم بود و آرامم می‌کرد که چیزی نیست. این بار تنها بودم. شانه‌هایش را تکان دادم و پشت‌سرهم گفتم: «باز چی شد دخترم؟» قلبم مثل یک زندانی می‌دوید و محکم خودش را به قفسه سینه‌ام می‌کوبید. گلویم سنگ شده بود و تنم سفت. به دوروبرم نگاه کردم. کتابخانه مثل یک آدم قدبلند روی سرم سایه انداخت. گوشی کنارم بود. به احسان زنگ زدم. در دسترس نبود. تنهایی با همه وجود رویم خیمه زد و من سِر شدم. شاید توی آخرین دویدن‌ها، قلبم ضربه‌مغزی شد یا توانست فرار کند. دختر هفت‌ساله‌ام روی دستم بی‌حال خوابیده بود و من هیچ حسی نداشتم. انگار تمام حس‌هایم در حرکتی اعتراضی از من قهر کردند. دستم را از تن به خواب‌رفته‌اش برداشتم. خودم را روی زمین به عقب کشیدم تا به پشتی برسم. حوراسادات آن‌طرف‌تر با صدای خرخر دماغش خواب بود. یاد دیویس افتادم. شخصیت فیلم ویرانی. زنش که مُرد عزاداری نکرد. احساس ناراحتی نداشت و حتی یک قطره اشک نریخت. به دکتر گفت احساس بی‌حسی دارد. طوری که انگار بخشی از قلبش از بین رفته. من هم احتمالاً بخشی از قلبم را از دست‌داده بودم که در آن لحظه شبیه بقیه مادرها شیون نکردم. سرم را چرخاندم. مداد اتودم وسط کتاب رنجین‌کمان را قاچ داده بود. برداشتمش. می‌خواستم حواسم را پرت کنم. اسم کتاب به حالم می‌خورد. شاید توانست کاری برای قلبم کند. یا برش گرداند یا آن تکه را بسازد. کتاب رسید به روایت «دل‌قرص». بازش کردم. داستان دو انسان ساده‌دل بود که به همدیگر علاقمند شده‌اند. خط آخر کتاب، صفحه بعد بود. ورق زدم و خواندمش. آن جمله دوازده کلمه‌ای تکانم داد. کاری که هزاران جمله قبلش نکرده بودند. کتاب را بستم. دور و برم را نگاه کردم. کتابخانه را، دختران از حال رفته‌ام، گل‌های تشنه، لباس‌های تپه شده و زیرانداز صبحانه که هنوز روی فرش آشپزخانه جامانده بود. بعد انگار کسی یک سنگ بزرگ را توی تشت آبی بیندازد، گریه از من بیرون ریخت. بلندبلند گریه کردم و گفتم: «آخه من خیلی دوستش دارم خدا. با من اینجوری نکن.» نمی‌دانم داشتم قلبم را می‌ساختم یا بخش‌های دیگرش را از بین می‌بردم. فقط می‌دانم همه چیز داشت دوباره تکرار می‌شد. درست کنار کتابخانه. تنها فرقش این بود که این بار وقتی به کتابخانه نگاه کردم، پرچم ایران و فلسطین را دو طرف کتیبه "این خانه عزادار حسین است" آویزان کرده‌ام. یک قاب مربع‌شکل ساخته‌ام که عکس او با لیوان چایی کنار کتاب ردپاها و یک جوانه پتوس در وسطش قرار دارد. مربعم یک ضلع کم داشت. چشمم افتاد به رنجین‌کمان. پایین‌تر بود؛ اما اشکالی نداشت. مربع من و قابی که ساخته بودم را کامل می‌کرد. این کتابی بود که به‌خاطر همان یک روایت به صدها نفر هدیه‌اش داده بودم. هرچه به او زل زدم باز گریه‌ام نگرفت. از ده اسفند به بعد انگار در من بتن ریخته بودند. تا این‌که توی گوشی‌ام تابوت منقوش به اسم او وارد شد. همیشه عادت داشت با دست‌هایش پرده‌ها را کنار بزند. عاشورای پارسال حتی بدون عصا وارد شد. حالا این تابوت اصلاً به او نمی‌آمد. تابوتش افتاد وسط قلبم و گریه از من بیرون ریخت. گوشی را بغل کردم. بلندبلند اشک شدم و گفتم: «آخه من خیلی دوستشون داشتم خدا. چرا با ما اینجوری کردی؟» رادیو از اسپیکر خواند: «باید برخاست، دنیا با آن‌ها و مولا با ماست، این پیچ تاریخی، طاقت‌فرساست، باطل خواهد رفت و حق پابرجاست.» این بار هم نمی‌دانم بخشی از قلبم را از دست دادم یا ساختمش. فقط می‌دانم دیویس توی آن فیلم همه چیز را خراب کرد تا دوباره قلبش، احساس را از قبل بهتر درک کند. بعد دست، سر زانو زدم و بلند شدم. باید به گل‌ها آب می‌دادم. ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍