eitaa logo
کارام جانم می‌رود
759 دنبال‌کننده
19 عکس
0 ویدیو
2 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 2⃣4⃣ به وقت تکلیف مقنعه‌ی صورتی‌ دور صورتش کج شده. شکوفه‌های سفیدی که ردیف روی سرش دوخته شده، آمده تا کنار چانه‌اش. راه می‌رود و دستش توی دست مادرش تکان می‌خورد. چشم‌هایش حیران بین زن‌های چادری می‌گردد. مادرش برمی‌گردد و بغلش می‌گیرد. تا جایی که می‌تواند بلندش می‌کند. از جایی دور بوی کمرنگی از اسپند و کندر می‌آید: -جلو رو نگاه کن. اون پرچم ایرانی که بالاتره آقاست. وقت گفتن "پرچم ایران" گره‌ای می‌افتد توی صدای مادرش. مردمک‌های درشت و مشکی دختر تند می‌چرخند و بعد که زیر طاقی به پرده‌های سرمه‌ای می‌رسند می‌مانند و می‌لرزند: -یعنی اون آقاست؟ مادرش چانه جمع می‌کند و سر تکان می‌دهد. قدم‌قدم با جمعیت جلو می‌روند. پرچم‌های سرخ پیش چشم‌شان تکان می‌خورند. هربار فیلم دخترهای چادر گل‌گلی را از قاب تلوزیون دیده بود که نشسته‌اند دور آقا، از مادرش پرسیده بود کی نه ساله می‌شود تا برود خانه‌ی آقا؟ دیروز نه ساله شده و امروز آمده پیش آقا. دختر با پشت دست اشک‌های راه گرفته روی گونه‌های سبزه‌اش را پاک می‌کند. دست‌هایش را با ناز می‌کشد به مقنعه‌اش و تکه‌ای از سرودی را می‌خواند که بارها تمرین کرده: -من یه اعجوبه‌ام اگه نه سالمه اما خب کلی تکلیف به روی شونه‌ی من هست صدایش ضعیف است. شانه‌های مادرش می‌لرزد. ناگهان لب از خواندن می‌بندد: -مامان این‌جوری نمی‌شه. مردمک‌های لرزانش را برمی‌گرداند طرف مادرش: -کاش آقا بلند شه براش بخونم. قطره‌های درشت اشک می‌افتد روی تور صورتی مقنعه‌اش. مادرش با آستین مشکی چادر، اشک‌هایش را پاک می‌کند و بغلش می‌گیرد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3⃣4⃣ به گواه طالبی‌ها جملهٔ آخر را نوشتم و لپ‌تاپ را بستم. نشسته بود روی مبل و مشغول صحبت با تلفن بود. چاقو را فروکردم در شکم طالبی و دو نیمش کردم. پر حرارت صحبت می‌کرد: -دیگه از پنجشنبه باید استودیو بمونیما، با ماشینم نیاید، با موتور بیاید که اگر کار و جلسه پیش اومد، سریع بریم برگردیم. نزدیک مصلی‌ست، اصلاً با ماشین نمی‌شه تردد کرد. تخمه‌ها و پوست طالبی را ریختم توی یک ظرف. -ببین چند نفر رو می‌فرستیم مصلی، برای آیتم. تلفنِ برنامه هم برای روایت‌خوانی مردم، مدام باید فعال باشه. رفتم و توی سبدهای پشت پنجره، پوست و تخمهٔ طالبی را گذاشتم تا زیر تیغ آفتاب، تبدیل به خشکاله شود. -پشت‌هم جلسه داریم. بعید بدونم بتونی بری. مهمونا رو باید ساپورت کنیم. طالبی‌ها را نگینی ریختم توی دوتا کاسه. صورتشان را با گلاب، تر کردم و چندتکه یخ را از یخدان فریزر چاشنی‌اش. کاسه‌های گل‌سرخی را گذاشتم توی سینی کوچک مسی و رفتم کنارش. -هیچی معلوم نیست. هیچی قابل‌پیش‌بینی نیست. از الان ببندید که آمادهٔ هراتفاقی باشید. آنتن نباید از مهمون خالی باشه، رفت‌وآمد مهمونارم باید بسپریم به یه تیم مشخص که خیالمون راحت باشه. خداحافظی که کرد، گفتم: -خدا بهتون توان بده، کم تجربه ندارید، اما پیش‌بینی‌ناپذیر بودن این یه‌هفته کار رو سخت‌تر می‌کنه. جواب داد: - تا الان خدا به دادمون رسیده، بازم امیدمون به فضلشه. تو فقط حواست به خودت باشه. مراعات کن. خودت می‌دونی دیگه، نگم. اشک توی چشم‌هایم حلقه زد. حلقهٔ اشک، نه برای تشییع بود، نه برای رهبر، نه برای از تهران رفتن او و نه برای هیچ‌چیز دیگر. حلقهٔ اشک برای ازدست‌دادن فرصت خدمت بود. من باید نمی‌رفتم. باید در کنار همسرم و بقیه خدمت نمی‌کردم، تا وظیفه‌ام را انجام می‌دادم. وظیفهٔ من انجام‌ندادن بود. حلقهٔ اشک، توی چشمم لب‌به‌لب بود و نزدیک ریختن: -آخ، قاشق نیاوردم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ 4️⃣4️⃣ پله‌های سنگی دستم را می‌گیرم به نرده‌های آبی. پا می‌گذارم روی پله‌های سنگی. باد داغ می‌خورد به صورتم. گنبد فیروزه‌ای روبه‌رویم سبز می‌شود. دل ندارم به مستطیل‌های پرچم‌پوش مقابل نگاه کنم. چشم می‌دوزم به پله‌ها. پله‌هایی که یک سال پیش من را به آرزویم رساندند. تمام سال‌هایی که دختر محصل شهرستانی بودم روزهای نمایشگاه کتاب، مصلی را از تلویزیون می‌دیدم. آرزویم بود یک‌بار هم که شده پایم برسد به پله‌های‌ مصلی. مثل آدم‌های توی قاب تلویزیون بنشینم دور و بر حوض. کتاب‌هایی که خریده‌ام را پهن کنم اطرافم، صفحاتشان را ورق بزنم و ساندویچ کالباس لاغرم را سق بزنم. یا اگر خیلی خوش‌شانس باشم وقتی بین غرفه‌های مختلف دنبال کتاب می‌گردم آقا را ببینم که آمدند برای بازدید. سال پیش من شدم یکی از آدم‌های توی قاب. برای اولین بار روی پله‌های‌ مصلی که ایستادم انگار رویاهایم جلوی چشم‌هایم جان گرفت. دوست داشتم آن لحظه را برای همیشه در ذهنم ثبت کنم. آن سال کلی کتاب خریدم. به غرفه نشرهای محبوبم سر زدم اما آن‌قدر خوش‌شانس نبودم که آقا را ببینم. حالا دوباره ایستاده‌ام روی همان پله‌ها. خبری از حوض وسط مصلی نیست. انگار تبدیل شده باشد به باغچه‌ای که از دلش آدم روییده. آقا آمدند مصلی اما خبری از نمایشگاه کتاب نیست. بالاخره به آرزوی دیدار رسیده‌ام اما نه در شبستان و بین غرفه‌های کتاب. خودم را می‌سپارم به پله‌ها تا من را برسانند به اولین و آخرین دیدار. ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣4️⃣ یکی بهم بگه دروغه از روز ۹ اسفند نتوانستم گریه کنم. نمی‌توانم گریه کنم. انگار نمی‌خواهم باور کنم. شبیه اولین‌باری که از بالکن طبقه دوم آقا را دیدم! فکر میکردم اگر آقا را ببینم اشک شره کند روی گونه‌هایم و نتوانم خوب ببینم. ولی وقتی آقا داخل حسینیه شدند، اصلا گریه نکردم. دوست داشتم تمام تصاویر را مثل هوا ببلعم. برایم عجیب بود که چرا قطره اشکی هم، راهیِ صورتم نشد. انگار شوکه شده بودم از اینکه من هم بین این جمعیت توی حسینیه نشسته‌ام و دارم آقا را می‌بینم! حالا هم انگار شوکه‌ام. هنوز رفتنش را باور نکردم. ۴ ماه است که منتظرم قامتش را ببینم و بگویم دیدید خبر رفتنش دروغ بود! این تاریخ‌های تشییع هم لابد برای سرگرم کردن دشمن است!دیشب شبِ عاشورا بود. خسته‌ام. گروه دوستانه‌‌مان را باز میکنم.‌ یکی‌یکی دارند می‌گویند که فلان موقع بی‌هوا زده‌اند زیر گریه. توی دلم غوغا میشود‌. پس چرا من نمی‌توانم گریه کنم؟ من که فکر میکردم از شنیدن این خبر حتما سکته خواهم کرد؟ گروه را میبندم حالم بدتر می‌شود. خودم را توی آشپزخانه می‌اندازم. ظرفها را با وسواس میشویم. صحنه خبر رفتن آقا را هزار بار برای خودم مجسم کردم. از ۱۳ دی ۹۸ تا خود امروز هربار که همسرم را صبح زود جلوی تلویزیونِ روشن میبینم، خبر رفتنش توی سرم نبض می‌گیرد. مایع را توی سینک اسپری میکنم. سیم را محکم تویش میچرخانم. دستکش ندارم. زبری سیم گیر می‌کند کنار زخم دستم‌. میسوزد، اعتنا نمی‌کنم. توی ذهنم شلوغ است. مدام این جمله توی رسم چرخ می‌خورد. "خبر رفتنش اصلا شبیه تصوراتم نبود." شبیه مداحی رسولی دم میگیرم یکی بهم بگه دروغه! می‌افتم به جان لکه‌های گاز. صدای تلویزیون، یعنی اهل خانه بیدار شده‌اند. حتما سلام کرده‌اند ولی من نفهمیدم. سخنرانی آقای عالی‌ست توی حسینیه آقا. یاد پیام دیروز خواهرم می‌افتم امشب میتونم کارت ورود به حسینیه بگیرم میای؟ نوشته بودم نمی‌توانم با بچه، سخت می‌گیرند. اصلش این بود که دلش را نداشتم بروم مقتل آقا. صحبتها را گوش میکردم جسته و گریخته. گاز که تمام شد افتادم به جان هود. وسط سخنرانی، مردم شروع کردن به شعار دادن! از همسرم پرسیدم:" چی شد؟" خیلی گرفته گفت:"آقا اومد!" چندثانیه‌ی رسیدن به تلویزیون هزار فکر توی سرم چرخید. "وای آقا سید مجتبی هم مثل آقا شب عاشورا اومدن! کاش رفته بودم! چرا انقدر بی‌ذوق این خبر را داد؟" پایم گیر کرد به لبه موکت و دم در آشپزخانه چهار دست و پا شدم. سرم را چرخاندم سمت تلویزیون. آقا آمده بود، آقا سید علی! تنم لرزید. زیرنویس را نگاه کردم تاریخ برای پارسال بود‌. اشک‌هایم سرازیر شد و توی سرم دم گرفتم "یکی بهم بگه دروغه" نمیدانم چرا نمی‌خواهم باور کنم رفتنش را. دخترکم متوجه اشک‌هایم شده. بازی را رها می‌کند و به سمتم می‌آید. هنوز نمی‌تواند منظورش را با کلمات برساند. چندباری سرش را جلوی صورتم خم می‌کند. چشم‌هایش نگران است. اشک‌هایم را که پاک میکنم و به صورتش لبخند می‌زنم، می‌خندد. می‌رود سراغ بازی‌اش. اشک‌هایم دوباره سرازیر می‌شوند. حالا می‌فهمم چرا نمی‌خواهم رفتن آقا را قبول کنم‌. من چطور باید به دخترکم از آقا بگویم؟ چطوری باید بزرگی و عظمت این مرد را نشانش بدهم؟ من از اینکه نتوانم آقا را درست به دخترکم و دخترکانی شبیه او بشناسانم نگرانم... تصویر مشت گره کرده آقا گوشه تلویزیون به من تلنگر می‌زند. وقت نشستن نیست. باید خودم را بلند کنم. توی فکرم چرخ می‌خورد چطور بلند شوم؟ اگر باور کنم که او دیگر نیست چطور باید نفس بکشم؟ فقط خودش می‌تواند! باید خودم را به مصلی برسانم خودم را به تشییع برسانم تا آقاجانم دست سالمش را روی قلبم بگذارد بلکه بتوانم تاب بیاورم. ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣4️⃣ من، دیویس، او و حلماسادات همه چیز شبیه همان ظهری بود که حلماسادات ناگهان به یک‌جا خیره شد. تندتند آب دهانش را قورت داد. لب‌هایش کبود شد و عق زد. بعد مثل یک مرغ مریض سرش روی گردنش کج شد و ناگهان خوابش برد. دکتر متوجه این مشکل جدید نشد. حرفش این بود که تا تشخیص پیدا نشود کاری هم نمی‌شود کرد. هر بار احوالش این‌طور می‌شد، به هم می‌ریختم و بی‌تابی می‌کردم. احسان کنارم بود و آرامم می‌کرد که چیزی نیست. این بار تنها بودم. شانه‌هایش را تکان دادم و پشت‌سرهم گفتم: «باز چی شد دخترم؟» قلبم مثل یک زندانی می‌دوید و محکم خودش را به قفسه سینه‌ام می‌کوبید. گلویم سنگ شده بود و تنم سفت. به دوروبرم نگاه کردم. کتابخانه مثل یک آدم قدبلند روی سرم سایه انداخت. گوشی کنارم بود. به احسان زنگ زدم. در دسترس نبود. تنهایی با همه وجود رویم خیمه زد و من سِر شدم. شاید توی آخرین دویدن‌ها، قلبم ضربه‌مغزی شد یا توانست فرار کند. دختر هفت‌ساله‌ام روی دستم بی‌حال خوابیده بود و من هیچ حسی نداشتم. انگار تمام حس‌هایم در حرکتی اعتراضی از من قهر کردند. دستم را از تن به خواب‌رفته‌اش برداشتم. خودم را روی زمین به عقب کشیدم تا به پشتی برسم. حوراسادات آن‌طرف‌تر با صدای خرخر دماغش خواب بود. یاد دیویس افتادم. شخصیت فیلم ویرانی. زنش که مُرد عزاداری نکرد. احساس ناراحتی نداشت و حتی یک قطره اشک نریخت. به دکتر گفت احساس بی‌حسی دارد. طوری که انگار بخشی از قلبش از بین رفته. من هم احتمالاً بخشی از قلبم را از دست‌داده بودم که در آن لحظه شبیه بقیه مادرها شیون نکردم. سرم را چرخاندم. مداد اتودم وسط کتاب رنجین‌کمان را قاچ داده بود. برداشتمش. می‌خواستم حواسم را پرت کنم. اسم کتاب به حالم می‌خورد. شاید توانست کاری برای قلبم کند. یا برش گرداند یا آن تکه را بسازد. کتاب رسید به روایت «دل‌قرص». بازش کردم. داستان دو انسان ساده‌دل بود که به همدیگر علاقمند شده‌اند. خط آخر کتاب، صفحه بعد بود. ورق زدم و خواندمش. آن جمله دوازده کلمه‌ای تکانم داد. کاری که هزاران جمله قبلش نکرده بودند. کتاب را بستم. دور و برم را نگاه کردم. کتابخانه را، دختران از حال رفته‌ام، گل‌های تشنه، لباس‌های تپه شده و زیرانداز صبحانه که هنوز روی فرش آشپزخانه جامانده بود. بعد انگار کسی یک سنگ بزرگ را توی تشت آبی بیندازد، گریه از من بیرون ریخت. بلندبلند گریه کردم و گفتم: «آخه من خیلی دوستش دارم خدا. با من اینجوری نکن.» نمی‌دانم داشتم قلبم را می‌ساختم یا بخش‌های دیگرش را از بین می‌بردم. فقط می‌دانم همه چیز داشت دوباره تکرار می‌شد. درست کنار کتابخانه. تنها فرقش این بود که این بار وقتی به کتابخانه نگاه کردم، پرچم ایران و فلسطین را دو طرف کتیبه "این خانه عزادار حسین است" آویزان کرده‌ام. یک قاب مربع‌شکل ساخته‌ام که عکس او با لیوان چایی کنار کتاب ردپاها و یک جوانه پتوس در وسطش قرار دارد. مربعم یک ضلع کم داشت. چشمم افتاد به رنجین‌کمان. پایین‌تر بود؛ اما اشکالی نداشت. مربع من و قابی که ساخته بودم را کامل می‌کرد. این کتابی بود که به‌خاطر همان یک روایت به صدها نفر هدیه‌اش داده بودم. هرچه به او زل زدم باز گریه‌ام نگرفت. از ده اسفند به بعد انگار در من بتن ریخته بودند. تا این‌که توی گوشی‌ام تابوت منقوش به اسم او وارد شد. همیشه عادت داشت با دست‌هایش پرده‌ها را کنار بزند. عاشورای پارسال حتی بدون عصا وارد شد. حالا این تابوت اصلاً به او نمی‌آمد. تابوتش افتاد وسط قلبم و گریه از من بیرون ریخت. گوشی را بغل کردم. بلندبلند اشک شدم و گفتم: «آخه من خیلی دوستشون داشتم خدا. چرا با ما اینجوری کردی؟» رادیو از اسپیکر خواند: «باید برخاست، دنیا با آن‌ها و مولا با ماست، این پیچ تاریخی، طاقت‌فرساست، باطل خواهد رفت و حق پابرجاست.» این بار هم نمی‌دانم بخشی از قلبم را از دست دادم یا ساختمش. فقط می‌دانم دیویس توی آن فیلم همه چیز را خراب کرد تا دوباره قلبش، احساس را از قبل بهتر درک کند. بعد دست، سر زانو زدم و بلند شدم. باید به گل‌ها آب می‌دادم. ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ 7️⃣4️⃣ نمی‌خواهم مصلا بروم لقمه توی دهانم سنگ می‌شود. بغض گلویم را محکم فشار می‌دهد و نمی‌گذارد لقمه پایین برود. نگاهم روی تصویر تابوت‌های زینت داده شده با پرچم ایران مات مانده. عمامۀ سیاه و چفیه روی تابوت تاکید می‌کند که آقا این‌بار قرار نیست غافلگیرانه از پس پرده بیرون بیاید. قرار نیست لنز دوربین‌ها قامت پیرمردی تنومند را شکار کنند. قرار نیست با شعار « ای پسر فاطمه منتظریم، منتظر» آقا بدون عصا، راست‌قامت با لبخندی نشسته روی لب‌های سرخش از در طوسی‌رنگ بیرون بیاید. نمی‌خواهم بروم مصلا. نمی‌خواهم فیلم‌های آن‌جا را ببینم. این‌جوری باز هم می‌توانم منتظر بمانم. بازهم می‌توانم بگویم آقا هست. به امور کشور می‌رسد. این‌جوری می‌توانم به گول زدن خودم ادامه بدهم. با هر بدبختی لقمۀ سفت‌شده را قورت می‌دهم. سرم را پایین می‌اندازم. متکثر شده‌ام. یک زهرا دم در خانه نشسته و می‌خواهد برود مصلا. زهرایی بغ‌کرده یک گوشه و افتاده روی دندۀ لج. امان از زهرایی که با بغض وسط‌شان مانده. بچه‌ها با هر تصویر آقا نگاه‌شان می‌چرخد روی من. چانه‌ام به سینه نزدیک‌تر می‌شود. موبایلم را روشن می‌کنم. گالری‌ام پر شده از عکس و فیلم‌های آقا. می‌توانم تا وقتی آقا برمی‌گردد با همین‌ها سر کنم. صدای باید برخاست از مصلا بلند است. پرچم‌های سرخ انتقام یالثارات‌الخامنه‌ای توی هوا تکان می‌خورند. دوست دارم مثل صبح بروم زیر پتو و همۀ حقایق را با خودم به عالم خواب ببرم. صدای آقا پخش می‌شود توی خانه: «ما عزاداریم؛ این به معنی افسردگی و یه گوشه نشستن و ماتم نیست. جنس عزای ما همچون جنس عزای سیدالشهدا زنده و زنده کننده‌ست.» می‌دانم اگر نروم توی مرحلۀ انکار باقی می‌مانم. باید خودم را بین سیل جمعیت بیندازم. از نزدیک آن جعبۀ سه رنگ را ببینم. هی آقا را صدا بزنم و هی جوابش را نشنوم. مدام چشم بچرخانم تا ببینمش و هی تیرم به سنگ بخورد. به سر و سینه زدن‌ها را لمس کنم. فقط این‌طوری باور می‌کنم آن یار نظر‌کرده به سفر رفته. از سر سفره بلند می‌شوم. سنگینم‌. انگار به تک‌تک اعضای بدنم وزنه وصل است. خودم را می‌کشانم تا مبل و رویش ولو می‌شوم. پیام بچه‌ها را باز می‌کنم. رفته‌اند مصلا. از حال و هوای آن‌جا نوشته‌اند. از حس‌ غم و خشم و بی‌پناهی و یقین به بودن آقا و صاحب‌عزا یابن‌الحسن. من داغدارترم یا پسر فاطمه؟! من آقا را شناختم و به حرف‌هایش‌ بیشتر گوش داده‌ام یا سید مجتبی؟! به کتاب‌های پخش و پلای روی میز خیره می‌شوم. به دفتر باز و نیمه‌نوشته و خودکار آبی رویش نگاه می‌کنم. به قرآن منتظرم زل می‌زنم. جنس عزایم اصلا شبیه چیزی نیست که آقا گفته. تلاشم کم است. باید خودم را به آخرین دیدار برسانم. دوربین از تصویر بزرگ آویزان از پشت‌بام مصلا کلوز‌آپ می‌گیرد. چشم‌هایم همه اشک می‌شود. شاید آقا آن‌جا منتظر من هم باشد تا دستش را روی سرم بکشد. تا آرامم کند، تا بفهماندم این‌ها همه سختی‌های یک مسیر دشوار به سمت قلّه‌ست. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣4️⃣ گره روی گره دکتر به برگه‌ی نوار عصبم نگاه می‌کند، هنوز جای سوزن‌ها روی دستم می‌سوزد. جواب آزمایش را برمی‌دارد، سر تکان می‌دهد و می‌گوید: -توی این کاغذا تو سالمی، احتمالا دردات عصبیه. باید ببینی چی اذیتت می‌کنه. باقی را می‌گوید و من تکان خوردن دهانش را می‌بینم. به دنبال درد، رشته عصب را دستم می‌گیرم و پیش می‌روم. گره اول، بابا از جایش بلند می‌شود، به تازگی آنژیو شده است. دستش را به لبه صندلی می‌گیرد و چشمش را می‌بندد. درد چین می‌اندازد به پیشانی‌اش. جلوتر می‌روم. گره بعدی، تصویر زنی روی گوشی است، نمی‌تواند کودک کفن‌پوشش را درست در آغوش بگیرد. خودش را از زیر آوار بعد از ساعت‌ها بیرون کشیده‌اند. نوشته‌ای روی فیلمش می‌آید، مادر دوری فرزندانش را تاب نیاورد و ... گره‌ای دیگر، صدای هواپیمای جنگی چون کشیده شدن دو تکه آهن بزرگ می‌آید، درست بالای سرم. صدای انفجارهای پشت سر هم ساختمان را می‌لرزاند. خودم را حائل بدن پسرم می‌کنم. باز می‌روم. گره‌‌‌ پشت گره، صدای دعای سحر می‌آید، لیوان آب را پر کرده‌ام تا دقایق آخر گلو تازه کنم. سفره سحری را نخورده جمع می‌کنم، میلی به خوردن ندارم. منتظر شنیدن دعای سحرم. صفحه تلویزیون سیاه می‌شود. چشم‌هایم تار می‌شود. مجری انگار در چاهی به عقب پرت می‌شود. صداها در هم می‌پیچد و تکرار می‌شود:"انالله... ". دهانم را می‌گیرم تا صدایم بالا نرود. به سر و صورت می‌زنم. موذن اذان می‌گوید. ضجه گلوی خشکم را می‌خراشد. لیوان آب مانده روی میز و من فقط گریه می‌کنم. رشته‌های عصب گره خورده‌اند و تا دورها رفته‌اند. چشم باز می‌کنم. دکتر پاکت ام‌آرآی را می‌دهد دستم و می‌گوید: -به خودت فرصت عزاداری بده، عزاداری کردن همیشه هم بد نیست. از مطب می‌آیم بیرون، راه می‌افتم در خیابان، گرما نه فقط از آسمان که از زمین هم به سویم حمله می‌کند. از خیابان وصال می‌پیچم توی انقلاب. روی آسفالت داغ خیابان انقلاب قدم می‌زنم. همه چیز مثل قبل است، کتاب‌فروشی‌ها، دست‌فروش‌هایی که بساطشان را تا نیمه پیاده‌رو جلو برده‌اند، ماشین‌های مانده در ترافیک و مردمی که در رفت و آمدند. فقط پرچم‌ها و پوسترها دارند خبر جدیدی می‌دهند و نرده‌های محدوده بی‌آرتی. نرده‌هایی که رفتنشان تن خیابان را زخمی کرده است. خیابانی که انگار وسیع‌تر شده، حالا آماده می‌شود، برای وداع آخر. به دستم نگاه می‌کنم، رشته‌ای نامرئی هنوز در دستم هست. گره مشتم را محکم‌تر می‌کنم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست ** || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9️⃣4️⃣ دیدار وداع مشتش را می‌کوبد روی دسته‌ی مبل : " آخه ما باید بریم وداع!" مطمئن نیستم معنای وداع را درست بداند، وگرنه بعید است آب بازی و دویدن دنبال جوجه اردک‌ها، در حیاط خانه‌ی مادربزرگ را با چیزی شبیه به آن عوض کند. جواد اول گوشه چشمی به من می‌اندازد، که یعنی از تو یاد گرفته و بچه را چه به این حرفها! بعد رو به دینا می‌گوید:" بابا من فقط اون چند روز که تعطیله میتونم برم! بعدش دیگه نمیشه مرخصی بگیرم. مامان مریم اسباب کشی داره، باید بریم کمکش." دینا گوشه‌ی لبهایش را می‌کشد پایین و ابروهایش را چین می‌دهد:" ماماااان!" مهتا نق می‌زند. بغلش می‌کنم. میخواهم شیرش بدهم، اماسرش را با فشار به عقب پرت می‌کند. عرق موهای پشت گوش و‌گردنش را به هم چسبانده. می‌روم به آشپزخانه. صورتش را می‌شورم و کمی از آب جوشیده‌ی کتری را داخل استکان می‌ریزم. آب را با ولع قورت می دهد و آرام می‌شود. میگذارمش توی بغل جواد. چپ نگاهم می‌کند:" آخه چطوری میخواید با این بچه برید تو اون شلوغی و گرما ؟! هلاک میشید." جوابی ندارم. برمی‌گردم سمت دینا. نگاه ملتمسش را دنبالم می‌کشاند. آب داغ، برق انداخته روی سیاهی‌ چشمهایش. می‌پرسم :" چرا میخوای بری وداع؟" لبهایش را به هم فشار می‌دهد و‌ صورتش را می‌چرخاند سمت صفحه‌ی تلویزیون. دخترهای چادر گل‌گلی جیغ می‌کشند با دیدن آقا. انگشتش را می‌کشد روی رد خیسی که از گوشه‌ی چشم تا لب بالایش راه باز کرده:" آخه من تا حالا آقای خامنه‌ای رو ندیدم!" میروم به سی سال پیش. توی حیاط مدرسه. میان صدای گریه‌ی دخترکان. وقتی بهمان گفته بودند، گروه سرودمان، برای اجرا در مراسم استقبال از رهبری، انتخاب نشده. سرودمان راجع به حجاب بود و بی‌ربط به مراسم استقبال؛ اما دختربچه‌های ۱۰ ساله که این چیزها حالیشان نبود.از یک هفته قبل که خبردار شده بودیم، قرار است هیاتی از آموزش و پرورش بیایند برای انتخاب گروه سرود، تمام فکر و ذکرمان شده بود اجرا جلوی جایگاه رهبری و رویایمان دیدن رهبر از فاصله‌ای نزدیک. همانجا روی آسفالت داغ حیاط نشستیم و زار زدیم. آنقدر بلند، که مسئولان مربوطه، دلشان نیامد بدون توجه به ما، از در مدرسه بیرون بروند. راهشان را کج کردند سمتمان. دو مرد بودند، شاید هم سه تا. درست یادم نیست، اما خوب یادم مانده که در جواب " چرا گریه میکنید؟"شان، به نمایندگی از هم‌کلاسی‌ها، جلو رفتم :" ما میخوایم آقای خامنه‌ای رو از نزدیک ببینیم." انگار یک ساعت شماطه دار توی مغزم کار گذاشته‌اند و با هر تیک، پیکان عقربه‌ی ثانیه‌شمارش کوبیده می‌شود به جمجمه‌ام. انگشتم را فشار می‌دهم روی شقیقه‌هایم: " آقای خامنه‌ای رو که نمیشه دید. پیکرش توی یه محفظه است، روش رو‌ می‌پوشونن." دستهایش را ستون می‌کند کنار بدنش. فشار انگشتهای باریکش، رد می اندازد روی تشک مبل. نگاهش هنوز به صفحه‌ی تلویزیون است و دخترکانی که آقا را دوره کرده‌اند :" نمیشه به خاطر ما که بچه کوچیک داریم و این همه راه رو میخوایم به زحمت بریم، اجازه بدن روش و کنار بزنیم و صورتش و ببینیم؟!" می‌خواهم بگویم معلوم نیست پیکر رهبر در چه شرایطی باشد و شاید اصلا صورتی در کار.... که خون قل قل می‌زند پشت دریچه‌ی قلبم و چیزی نمی‌گویم. نمی‌دانم واقعا متوجه شرایط نیست یا خودش را زده به آن راه. قطره‌ی دیگری از گوشه‌ی چشمش قل می‌خورد پایین. فکر می‌کنم دختر بچه‌ی ۹ ساله‌ای که یکی دو سال روزها را شمرده که شاید برای جشن تکلیفش بتواند برود پیش آقا، که این حرف‌ها حالی‌اش نمی‌شود. فقط نگاهش می‌کنم و صورتم را می‌گردانم سمت جواد. مثل آن مرد مسئول که فقط نگاهم کرد و برگشت سمت دفتر مدرسه. خیسی اشک هنوز روی صورتهایمان بود، که مرد با مربی پرورشی برگشت توی حیاط و بعد صدای دست و جیغ بود که همراه اشک‌هایمان زیر داغی آفتاب، بخار شد سمت آسمان. هنوز حس آن غروب جمعه در خاطرم مانده. اینکه چه چیز آن دیدار برایمان خوشایند بود که ترجیح دادیم به جای رفتن به پارک یا نشستن پای تلویزیون و دیدن کارتون موردعلاقه‌مان، پنج شش ساعت زیر آفتاب داغ بنشینیم و زل بزنیم به صورت یک مرد و بی اختیار اشک بریزیم، توضیح دادنی نیست. حتی وقتی فهمیدیم که قرار نیست سرودمان را اجرا کنیم و فقط به عنوان میهمان آوردنمان هم خیلی ناراحت نشدیم. همینکه در آن هوا نفس می‌کشیدیم، برایمان بس بود. برای همین از دینا نمی‌پرسم که چه چیز این مراسم برایش دوست داشتنی تر از خانه‌ی مادر بزرگ است. جایی که همیشه اشک‌هایش را خرج رفتن به آنجا می‌کرد و حالا برای نرفتن و‌ ماندن دست به دامانشان شده! حتی به او بیشتر از خودم حق می‌دهم، چون این دیدار وداع است. می‌پرسم:" میدونی وداع یعنی چی؟" و حتما می‌داند که جوابم را با اشک می‌دهد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت