آهنگ محسن چاوشی تحت عنوان علاج که میخ اخر را بر تابوت دشمن وستون پنجم فارسی زبان کوبید.
چراغ اول دفاع مقدس ۱۲روزه سنگر هنر را محمد معتمدی و محمدمهدی سیار با قطعه «ایران علی» روشن کردند؛ کمکم داشت جناح متحدی از طرف شهرهها در جبهه ایران شکل میگرفت که محسن چاوشی و کاظم بهمنی با «علاج» میخ آخر را بر تابوت دشمن و ستونپنجم فارسیزبان - و نه ایرانی او - کوبیدند تا هم دل عاشقان مملکت را به دست بیاورند و هم در تاریخ فرهنگ و هنر کشور بزرگ و تاریخی ما برای همیشه ماندگار شوند.
مردم! علاج در وطن است
شاعر: کاظم بهمنی
۰۵ تیر ۱۴۰۴
با تکههای پیکرمان، با گیسوان دخترمان، میخواستید چکار کنید؟
ما زندهایم مثل امید، این چند روزه را بروید، بر کشتن افتخار کنید
شیپور جنگ را زده و یک باره صلح میطلبید؟! ابلیس زادگان پلید!
ای بدترین اهل زمین! با ما رسیدگان به یقین، پس مایلید قمار کنید؟!
مردم! علاج در وطن است، دنیا فقط لب و دهن است، این جنگ، جنگ تن به تن است
آزادگان کل جهان! فکری برای تربیتِ اقوام بردهدار کنید
این ظلمهای بی حدشان، افکار تیره و بدشان، آژیرهای ممتدشان
سوراخهای گنبدشان، این موشهای شب زده را ای گربه ها! شکار کنید
کودک کُشان ورطهی نیست! بزدل تر از شما چه کسیست؟ ما در مسیر آمدنیم
جرثومگان ظلم و ستم! وقت است تا به همت هم، از خانه ها فرار کنید
صحبت نه از زیاد و کم است، شمشیر خشم ما دو دم است، یک ضربه نیزمغتنم است
این تیغ، تیغ روز جزاست، کعبه ورای فهم شماست، سجده به ذوالفقار کنید
مردم! خدا مراقب ماست جز خیر ما ندید و نخواست، آری خدا که در همه جاست
از شر دشمنان چه هراس؟! تنها حساب بر نظر و الطاف کردگار کنید
خائن همیشه بوده و هست، این دست پخت اجنبی است، نفرین به این جماعت پست
وقتی غبار فتنه نشست، رحمی مباد بر ستمِ مزدور جیره خوار کنید
@pavaragi
همهی اصحاب به شهادت رسیدند، به امام و فرزندانش غیرت داشتند، در زمان حیاتشان احدی از خاندان سیدالشهدا وارد میدان نشد.
علی اکبر اولین هاشمی است که به سوی دشمن میرود. قبل از حرکت، چشمانش به پدر افتاد،
فرزندم بیا!
و قدری مقابل من راه برو.
رو به آسمان که:
خدایا جوانی را به مبارزه میفرستم که شبیهترین انسان به رسولالله(ص) است.
بیدرنگ اجازه مبارزه داد!
گمان مدار که گفتم برو، دل از تو بریدم
نفس شمرده زدم همرهت پیاده دویدم
محاسنم به کف دست بود و اشک به چشم
گهی به خاک فتادم، گهی زجای پریدم
وارد میدان شد، جنگ نمایانی کرد،
هوای گرم و تشنگی شدید و سنگینی لباس رزم...
نمیدانم آیا دلش هوای پدر کرده بود یا واقعا برای آب نزد پدر آمد.
مگر نمیدانست آبی نزد پدر نیست؟!
اگر آبی مییافت، لبان تشنهی برادر ششماههاش را با آن سیراب میکرد.
نه! او برای دیدار دوباره آمده بود.
برای دیدن پدر.
پدر جان تشنهام!
پدر چه میتواند بکند؟!
شاید پدر هم در انتظار دیگرباره دیدن فرزند بود!
بیا فرزندم.
ز اشک دیده، لبم تر شد آن زمان که به خیمه
زبان خشک تو را در دهان خویش مکیدم
دوباره به سوی میدان رزم روانه شد.
رجزهای علی اکبر شنیدنی است.
از پدر گفت و از امیرامومنین:
من علی فرزند حسین پسر علی هستم.
و از نسبتش با پیامبر.
آنگاه قدرت و سلحشوریاش را به رخ میکشد. کمین دشمن منتظر فرصت بود.
شاید با اولین نیزهای که بر بدنش اصابت کرد به یاد زمانی افتاد که در راه از پدر کلمه استرجاع را شنید.
سراسیمه از پدر پرسید: ٱلسنا علی الحق؟
جملهای برای ابدیت!
برای جوان، در همیشهی تاریخ
و آنگاه که پدر حقانیت کاروان را با سوگند به پروردگار تایید میکند، همراه با آرامش و سکون چیزی میگوید که یادآور پاسخ اسماعیل به ابراهیم است!
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ ٱلسَّعْيَ قَالَ يَٰبُنَيَّ إِنِّيٓ أَرَىٰ فِي ٱلْمَنَامِ أَنِّيٓ أَذْبَحُكَ فَٱنظُرْ مَاذَا تَرَىٰۚ قَالَ يَـٰٓأَبَتِ ٱفْعَلْ مَا تُؤْمَرُۖ سَتَجِدُنِيٓ إِن شَآءَ ٱللَّهُ مِنَ ٱلصَّـٰبِرِينَ (سوره صافات ۱۰۲)
هنگامى كه با او به [مقام] سعى رسيد، گفت: پسرم! همانا من در خواب مى بينم كه تو را ذبح مى كنم، پس با تأمل بنگر رأى تو چيست ؟ گفت: پدرم آنچه به آن مأمور شده اى انجام ده اگر خدا بخواهد مرا از شكيبايان خواهى يافت
علی اکبر نیز میگوید:
إذاً لاَ نُبالی بِالْمَوتِ
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی
تا درآغوشش بگیرم تنگ تنگ
هریک از دژخیمان ضربهای به علیاکبر زدند.
یکی با نیزه،
دیگری با شمشیر
بر فرق سر...
در مقاتل مطلبی نوشتهاند که حتی شنیدنش سخت و دشوار است:
علیاکبر براثر جراحتی که برسرش وارد شد اختیار از کف داد،
دست به گردن اسب انداخت،
خون سر، روی چشمان اسب ریخت،
اسب به جای اینکه به سمت خیمه ها برگردد، به دل سپاه دشمن رفت.
شد آنچه که نباید میشد!
آمده بودند برای تقرب،
برای پاداش نزد رسول خدا
پس میبایست کاری میکردند تا شایسته پاداش الهی شوند!
علی را محاصره کردند،
یکی با نیزه میزند قربهالی الله!
آن دیگری با شمشیر ، او هم برای تقرب!
و دیگری و دیگری...
ابی عبدالله آخرین صدا و آخرین نفسهای فرزند را میشنود؛
ابَتا عَلَیکَ مِنّی السَّلامَ
بابا سلام!
سلامی برای وداع!
و سیدالشهدا آنگاه که بر پیکر مطهر علی اکبر آمد جملهای گفت که هرگز نگفته بود، نه قبل از شهادت پسر و نه پس از آن:
علی الدنیا بعدک العفا؛
پس از تو خاک بر سر دنیا.
بعد از پسر دلِ پدر آماجِ تیر شد
آتش زدند لانهٔ مرغِ پریده را
#بازنشر
✍ محمد صدرا مازنی
@pavaragi
با موجی از نگرانی و دیدگانی اشکبار گفت: «بشير! از حسين(ع) مرا باخبر كن!
بشير از شهادت عباس(ع) گفت!
دوباره گفت: از حسین(ع) برایم بگو!
از شهادت جعفر، عبدالله و عثمان، دیگر فرزندانش خبر داد.
سخان بشیر را قطع کرد و گفت: فرزندان من و آنچه زير اين آسمان است، فداى حسین(ع)!
خبر شهادت حسین(ع) را که شنید، بند دلش پاره شد، نالهای زد و بیهوش نقش زمین شد.
درباره مواجهه امالبنین و زینب گفته شد: بانو سپر خونین عباس را از زیر چادر در آورد و به امالبنین داد. امالبنین، نتوانست تاب بیاورد و بیهوش بر زمین افتاد.
از آن زمان به بعد هر روز دست نوهاش عبیدالله(همان فرزند پسرش عباس)، را میگرفت و به سمت بقیع میآمد و برای شهیدان کربلا سوگواری میکرد.
گاهی زنان مدينه همراهیاش میکردند و با او به بقیع میآمدند و در رثای امام و فرزندانش گریه میکردند.
ندبههایش دل مخالفان را نیز نرم میکرد. گفتهاند مروان حکم نیز با نالههای امالبنین اشک میریخت.
در قبرستان بقيع مویهکنان میگفت:
روزگارانی مرا پسرانى بود كه به سبب آن، مرا امّالبنين میگفتند، ولى امروز بیپسر شدهام.
شاید لابلای ندبهها به روزگارانی پرواز میکرد که قنداقه عباس را به علی(ع) هدیه کرده بود.
نجوای همسرش را که در گوش ابوالفضل اذان میگفت، را به خاطر میآورد.
آنگاه که بر دستان کوچک عباس بوسه میزد را در ذهنش مرور میکرد.
به اینجا که میرسید؛ متبسم بود یا اشک آلود؟
نمیدانم چه قدر از جزئیات خبر شهادت فرزند باخبرش کرده بودند. اما حتما میدانست که عباس برای رزم نرفته بود، که برای تهیه آب روانه شریعه شده بود.
که برای رساندن آب برای سکینه و رقیه راهی شریعه فرات شده بود.
و میدانست که به آب رسید، اما از آن ننوشید. در حسرت آن کفی که برداشت
از آب و فرو فکند و بگذاشت ،
هر موج به یاد آن کف و چنگ
کوبد سر خویش را به هر سنگ
کف بر لب رود و در تکاپوست
هر آب رونده در پی اوست
چون مه، شب چارده بر آید
دریا به گمان ، فراتر آید
ای بحر ! بهل خیال باطل
این ماه کجا و بوفضایل
گیرم دو سه گام برتر آیی
کو حد حریم کبریایی؟
و به او گفته بودند که دستهای فرزندش را بریدند و بر چشمش تیر زدند.
برای همین بود که اخبار کربلا را با خود مرور میکرد و برای غربت عباس مویهای تازه آغاز میکرد:
به من خبر دادهاند كه عمود آهنين بر فرق عباسم زدهاند. واى بر من از فراق فرزندم! اگر دست بر بدن داشتی و شمشير در دستانت بود احدى به تو نزديك نمیشد.
پن: امام صادق(ع) دربارهاش فرمود: «بُکی الحُسَینُ(ع)خَمسَ حِجَجٍ، و کانَت امُّ جَعفَرٍ الکلابِیةُ تَندُبُ الحُسَینَ(ع) و تَبکیهِ و قَد کفَّ بَصَرُها؛ بر حسین(ع) پنج سال گریسته شد. اُمّ جعفر کِلابى(امّالبنین) براى حسین(ع) مرثیه مىسرایید و مىگریست تا اینکه چشمانش نابینا شد.
#بازنشر
✍ محمد صدرا مازنی
@pavaragi
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای ایران بخوان!
با حضور شکوهمندانه رهبر انقلاب در مراسم شب عاشورای حسینی، و توصیه به خواندن ترانهای که دیگر با هنر حاج محمود کریمی و سینهزنی عزاداران، هویتی تازه یافت، حماسیترین و ایرانی اسلامیترین حال و هوای شب عاشورای ایرانیان رقم خورد.
#ایایرانبخوان
✍محمدصدرا مازنی
@pavaragi
ما مشتری را صدا نمیزنیم!
دو روز میهمان حضرت امام رضا (ع) بودیم. چند بار توفیق تشرف دست داد صفای زیارت بیمانندش را مکرر تجربه کردیم. همه چیز عالی بود. گرمای طاقت فرسای مسیر پیادهروی محل اقامت تا حرم، که حدود نیم ساعتی طول میکشید هم قابل تحمل بود، اما (با احترام به همهی کسبهی محترم این شهر مقدس)، یک چیز رنجآور بود؛ التماس حقیرانه کسبهی بازار امام رضا (ع) برای جلب مشتری!
دوبار از داخل بازار رد شدیم. به طرز آزاردهندهای کسبه دنبال مشتری بودند. از عطر فروش گرفته تا زعفران و نخود و کشمش. بماند که برخی از آنها ادب را رعایت نمیکردند. در این میانه یکی از کسبه محترم اما، انگار که دلش پرباشد از این رفتار سبک و نامناسب همکارانش، ورودی مغازهاش نوشته بود، ما مشتری را صدا نمیزنیم! درست میگفت؛ وقتی مشتری چشم دارد و اجناس را میبیند و معمولا برای تأمین نیازش خرید میکند، چرا باید دائما با رفتار زننده و آزاردهنده کسبه مواجه شود؟!
کمی جلوتر چسبیده به حرم با قیمتهای عجیب و غریب مواجه شدیم. گویی کنترلی روی قیمتهای اجناس این شهر نباشد، زیارت کردیم و در راه بازگشت به هتل، تاکسی برای یک مسیر کوتاه بیش از سه برابر تاکسی اینترنتی اسنپ طلب کرده بود.
آن بازار و این تاکسیکرایه نمونهای از مدیریت کسبوکار این شهر است!
✍محمدصدرا مازنی
@pavaragi
سلسله یادداشتهای معرفتی #نبض_معنا؛ #ضربان زندگی با آیه ها
♨️ایستگاه نهم
✍ حجة الاسلام دکتر محمدصدرا مازنی
استاد حوزه و دانشگاه
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
درباره الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ (۱)
«رحمن» و «رحیم»، از واژگان پرکاربرد قرانی است. مفسرین بر گستردهی شامل الرحمن تأکید دارند، آنها میگویند این کلمه به معنای بسیار بخشنده است که دامنهی وسیعی داشته و به رحمت گسترده و فراگیر خداوند نسبت به تمام موجودات اشاره دارد.
«الرحیم» نیز به معنای بسیار مهربان، آمده است، و به رحمت خاص خداوند نسبت به مؤمنان و نیکوکاران اشاره دارد.
اما برخی از مفسرین معتقدند برای این دو وژاه معادل فارسی که بتواند حق مطلب را ادا کند، یافت نشده است.
ابنان ترجمه به بخشندهی مهربان را نارسا میدانند. زیرا بخشنده ترجمه جواد است و مهربان ترجمه رئوف و هر دو از صفات پروردگار است که در قرآن آمده است.
در زبان عرب برای کلمه بخشنده از واژه جواد استفاده میشود. یعنی کسی که چیزی دارد و بدون عوض به دیگران میبخشد. ولی رحمان و رحیم هر دو از رحمت مشتقند و در کلمه رحمت یک معنای اضافهای دیده میشود:
در مواردی که موجودات؛ نیازمند و مستحقاند؛ بالفظ و یا با زبان تکوین دستشان دراز است و استحقاق دارند که چیزی به آنها برسد؛ در اینگونه موارد از کلمه رحمت استفاده میشود. این واژه برای انسان نیز بکار میرود، منتهی؛ رحمت انسان وقتی به مستحقی میرسد که تحت تأثیر حالت او قرار گیرد؛ و رقت قلبی در او پدید آید، ولی خدای متعال از این امور منزه است.
بااین توضیح دو معنای «نیاز کثیر مخلوق» و «تأمین نیاز از سوی خالق» از رحمان و رحیم به ذهن میآید؛ نیازی مطلق و گسترده که همهی عالم را فراگرفته و هر موجودی کمال تکوینی خویش را التماس میکند.
و دیگر اینکه خداوند رحمت بیشمار خویش را به سمت مخلوق روانه کرده و نیازشان را تأمین مینماید.
#پنجشنبههای_قرآنی
#نشر_زکات_علم_ومطالعه
#راه_معنوی_خدمت_به_قرآن
در انتشار نور جاودانه معارف دین همَّت بگماریم🕊🌱
به کانال جامع ༺ معارف_باقلم_معاصر༺ بپیوندید
🆔@ANGOMANELMI_MODRRESI_MAAREF_UT
⚠️این طرح و اثر متعلق به کانال انجمن علمی معارف دانشگاه تهران می باشد و استفاده از مطالب تنها با ذکر لینک کانال