محمد صدرا مازنی
جهان زندان من است. من در خواب رؤیایی دیدم! (۲)
🔹️در لابلای مکاتبات ژیژک و نادژدا نکات جالبی به چشم میخورد. ژیژک در نامه سوم از ول جان. جی. چپمن، مقالهنویس سیاسی آمریکایی، در سال1900 درباب رادیکالها نقل میکند: «مرغ آنها همیشه یک پا دارد تغییر نمیکنند؛ آنها زیر سیل جرائم و افتراها از قبیل خودخواهی، شهوت قدرت، بیتفاوتی به فرجام آرمانشان، فناتیسم-عصبیت و جموداندیشی به یک فرقه-، بیهودگی، بیمزگی، لودگی و بیاحترامی بسر میبرند. اما نوای آنها گوشهایی را خوش میآید. این است قدرت عظیم عملی رادیکالها، در ظاهر هیچکس پیروشان نیست، اما همه حرف آنها را باور میکنند. آنها با دیاپازونهایشان نتِ لا را مینوازند و همه میدانند که آن نت حقیقتاً لا است گرچه نوای مقدس دیرین، سُل بم است.»
و نادژدا در نامه چهارم مینویسد: «دوسال زندان پیشکشی به تقدیرمان بود و به سبب آن توانستیم نت لا را زمانی بشنویم که همه آن نت را سل بم میشنیدند.»
در نامه پنجم ژیژک به نادژدا ضمن نقد سرمایهداری معاصر از قول فیلسوف دلوزی، برایان ماسومی وضعیت سرمایه داری معاصر را تشریح میکند که چگونه از منطق هنجارسازی تمامیتخواهانه عبور کرده و منطق افراط در تنوع را درپیش گرفته است: «هرچه متنوعتر، حتی به گونهای افراطی، بهتر. زیرپای هنجار سست شده است، قوانین سست و سستتر میشوند و این بخشی از دینامیک سرمایهداری است.»
در مقابل نادژدا در نامه ششم مینویسد: «سرمایه داری مدرن میخواهد به ما بقبولاند که کارکردش بر مبنای اصول خلاقیت آزاد، توسعۀ نامحدود و متنوع است، روی دیگر سکهاش را پنهان میکند تا بر این واقعیت سرپوش بگذارد که میلیونها نفر بردۀ شیوۀ تولید ابرقدرت همیشگی هستند، ما میخواهیم این دروغ را برملا کنیم.»
🔹️و وقتی ژیژک از او میخواهد از وضعیتش در زندان بگوید و درباب روزمرگی زندگیاش و اینکه چقدر برای خواندن و نوشتن وقت دارد و رفتار زندانبانان با او چگونه است، با عزت نفسی مثالزدنی مینویسد: «تو نباید از اینکه من از سختی واقعی زجر میکشم ناراحت و نگران باشی، چرا که تو در حال برملاکردن دروغهای تئوریک سرمایهداری هستی، من ارزش محدودیتها و چالشهای پیشرو را میدانم و حقیقتاً دوست دارم که ببینم: چطور با آن کنار میآیم؟ و چگونه میتوانم این را به تجربهای سازنده برای خود و دوستانم تبدیل کنم؟...» این جملات موجب میشود که ژیژک در مقام یک فیلسوف نامه بعدیاش نه خطاب به یک هنرمند خوانندۀ پانک، بلکه خطاب به یک فیلسوفی دیگر بنویسد و آن را با این جمله شروع کند: «بعد از خواندن پاسخت شرمسار شدم، نوشته بودی تو نباید از اینکه من از سختی واقعی زجر می کشم ناراحت باشی...نامه اخیرت نشان داد که بیش از آنی [که درباره سختیهای زندان با توسخن بگویم]، تو یک شریک در بحث تئوریک هستی»
🔹️درباره این کتاب میخوانیم: «کتاب «جهان زندان من است؛ من در خواب رویایی دیدم...» روایت گفتوگوی اسلاوی ژیژک با نادژدا تولوکونیکووا در زمانیست که این خواننده در زندان روسیه و در انتظار روز محاکمهاش به سر میبرد. این گفتوگو که جرقهاش از روایت نادژدا دربارۀ رویای نامهنگاریاش با ژیژک زده شده، در واقعیت سرشار از گشودگی و باز شدن دریچههایی رو به سیاست و فرهنگ در جهان امروز است. ژیژک با همان وجد بیمانندش در جهان زندان من است برابر تولوکونیکووا قرار گرفته که با ذهن جوان، خلاق، باهوش، هوشیار و حملهورش، یکی از بهترین دیالوگهای این سالها را میان فیلسوف و هنرمند شکل داده است. جهان زندان من است اعلان جنگ علیه همه ساختار استثمار و بردگی صاحبان قدرت و سرمایه است که با شواهد و استدلالهای کمنظیرش افسانه دوگانههای چین/ روسیه و آمریکا را پایان میدهد و همۀ آنها را به درستی در یک سو و زمین و انسانهای گرفتار در چنگال آنها را در دیگر سو قرار میدهد»
پ. ن۱: در زمان استالین سه چهارم افسران و تمام پیشکسوتان کمونیست و یاران لنین بجز خود استالین محاکمه و به جرم خیانت اعدام شدند یا با یک درجه تخفیف محکوم به کار اجباری در گولاگ شدند. در ضمن تمام افراد خانواده محکومین به جرم خیانت زندانی میشدند، حتی کودکان و سالخوردگان را نیز شامل میشد. بسیاری از زندانیان از سرما، گرسنگی و خستگی جان باختند.
پ.ن۲: دیاپازون وسیلهای فلزیست دارای دو شاخه که انتهای آنها به یک پایهٔ مشترک وصل شدهاست. با وارد شدن ضربه به شاخههای آن، دیاپازون به ارتعاش درمیآید و امواج صوتی در یک بسامد-فرکانس-، خاص تولید میکند.
دیاپازون کاربردهای مختلفی از جمله کنترلکردن نُتها و کوک کردن سازهای موسیقی دارد.
پ.ن۳: نت لا ششمین نُت از هفت نت اصلی موسیقی است.
@masaelepazuheshi
#اطلاعیه
🔸سلسله نشستهای علمی🔸
📍عنوان: پژوهش در حوزه
(ضرورت، راهکارها، لوازم)
🎙استاد مدعو: حجتالاسلام والمسلمین مازنی (دبیر جشنواره علامه حلی کل کشور )
📆 زمان: سه شنبه مورخ ۱۴۰۰/۰۷/۲۷
🕰 ساعت:۱۰ الی ۱۱:۳۰ صبح
🏢 مکان : حوزه علمیه ابوذر (رضی الله عنه)
🆔 @pazhuhesh_abuzar
@masaelepazuheshi
محمدصدرا مازنی
علم پزشکی، امکان کشف یک ابَر راز و دهشت آینده! (۱)
«میلیونها نفر از مردم، در حال مبارزه با اضافه وزن هستند و بهرغم تلاشهای فراوان و ورزش، موفق به کاهش وزن نمیشوند. بهتازگی دانشمندان متوجه شدهاند که باکتریهایی که تحت عنوان میکروبیوم در بدن ما زندگی میکنند ممکن است در کاهش یا افزایش وزن مؤثر باشند. به همین دلیل است که به فکر استفاده از روش جدیدی به نام لاغری با پیوند مدفوع و یا کپسول مدفوع افتادند.» دسترسی به این خبر دشوار نیست. با یک جستجوی ساده در اینترنت این خبر و خبرهای دیگری از این دست را میتوان یافت.
اینکه در درمان بعضی از بیماریها از مدفوع استفاده شود، احتمالاً برای بسیاری از خوانندگان تازگی دارد. برای من نیز این خبر چندان مسبوق به سابقه نبود. بهگمانم اولین بار خرداد سال1399 ویدئویی از دکتر ملکزاده وزیر اسبق بهداشت پخش شده بود. او گفته بود افرادی که لاغرند اگر مدفوعشون را پیوند بزنیم به افراد چاق آن افراد لاغر میشوند. و برعکس. به گفته دکتر ملکزاده این روش درمانی که به پیوند مدفوع شهرت دارد در ده سال گذشته متداول شده است.
در خبری دیگر خواندم: « شهروندان ماساچوست میتوانند از مدفوع خود کسب درآمد کنند! این مطلب خیلی عجیب به نظر میرسد تا اندازهای هم حال آدم را بد میکند. اما این مسئله واقعیت دارد و اهالی ماساچوست مدفوع تحویل میدهند و پول میگیرند.
بانک خون و بانک سلولهای بنیادی شنیده بودیم، اما «بانک مدفوع» نه. اما سازمانی به نام OpenBiome در ماساچوست هست که یک بانک مدفوع به شمار میرود و برای داوطلبانی که مدفوع خود را در اختیار آنها قرار میدهند، روزانه 40 دلار دستمزد پرداخت میکند.»
گویا سابقه این روش درمانی نیز چندان جدید نیست! در جستجویی دیگر دیدم: «اولین مثال پیوند مدفوع را میتوان در چین، در قرن چهارم میلادی جستجو کرد که نوشتارهای آن زمان به استفاده از پیوند مدفوع در درمان مسمومیت غذایی و اسهال اشاره میکنند. بعدها در قرن شانزدهم، گیاهشناس معروف لی شیزن بیماریهای گوارشی را با استفاده از دارویی به نام «سوپ زرد» یا «شربت طلایی» درمان میکرد. این ماده حاوی مدفوع تازه، خشک شده و یا تخمیر شده بود....طی جنگ جهانی دوم، سربازان آلمانی گزارش کردند که برای درمان اسهال خونی باکتریایی، به طور مؤثر از مدفوع تازه شتر استفاده میکردند». بهنظر میرسد علم پزشکی در این فقره دارد به جاهای جالبش نزدیک میشود. موضوعی که به آرزوی کهن انسانها درباره طول عمر انسان مرتبط است. شب گذشته خبری توجهم را جلب کرد: «محققان در شرایط آزمایشگاهی با جایگذاری مدفوع موشهای جوانتر در روده موشهای پیرتر، پروسه زوال شناختی مرتبط با فرآیند پیر شدن موشها را معکوس کردند. این مقاله در یک ژورنال علمی چاپ شده و در واقع اولین مقالهای است که ارتباطی بین سلامت روده و معکوس شدن سن در جوندگان را نشان میدهد. چنین اتفاقی مثل این است که دکمۀ به عقب بازگشتن در پروسه افزایش سن جانداری را فشار دهیم. مدفوع یک موش جوان رو 8 هفته دادن به یک موش پیر توانایی مغزی موش پیر برگشت به حالت جوانی ...» نامیرایی که نه، زیرا اگرچه درشرایط طبیعی امکان زندگی انسان به هزار هم برسد، اما عوامل دیگراخلاقی و طبیعی نظیر قتل و تصادفات جادهای و سیل و زلزله و مانند اینها همچنان تهدید جدی زندگی انسان بهشمار میرود. با این حال اگر انسانها امکان زندگی طولانی به مدت هزار و بیشتر را داشته باشند کمی ترسناک نمیشود؟ ما به همین مدت عمر و زندگی کوتاه عادت کردیم. دیدن یک پیرمرد نود ساله ما را به وجد میآورد. اما برای خودمان در شرایطِ «همه چیز عالی» بیش از هفتاد هشتاد سال را پیشبینی نمیکنیم! من در این مورد خیلی شانس داشته باشم شصت را تجربه کنم!
@masaelepazuheshi
محمدصدرا مازنی
علم پزشکی، امکان کشف یک ابَر راز و دهشت آینده! (۲)
به راستی اگر قرار بر تجربه هزارهها باشد، بشر با چه چالشهایی مواجه خواهد شد؟ انسانی که برای زندگی هفتاد هشتاد ساله-که دهۀ آخر عمرش را با بیماریهای رنگارنگ دست و پنجه نرم میکند_، به انواع کثافات از دروغ و دزدی و غارت بیتالمال و قتل و کشتار دست میزند، چه خواهد کرد؟ ناتوانی در درمان برخی از بیماریها موجب توسل عدهای از بیماران به اتانازی شده است، آیا اتانازی با پیشرفت علم پزشکی به موزه تاریخ ملحق میشود؟ یا این مشکل برای انسانهای هزارهای هم باقی است؟ بحران معنی چه حالی خواهد داشت؟ وضعیت خودکشیها و یأس و ناامیدیها چگونه میشود؟ مؤلفههای روانشناختیِ نرم امید به زندگی-نظیرشادکامی-، بالاتر میرود؟ جنس حکمرانی دنیای آینده به شکل پیشبینی جرج ارول در کتاب 1984 خواهد بود یا مانند آیندهنگری آلدوس هاکسلی در دنیای قشنگ نو؟ آیا دنیای آینده دنیای جنگ ابرقدرتها برای تصاحب زمین بیشتر خواهد بود؟ یا نبرد دیگری را باید به انتظار نشست؟ آیا زمین برای زندگی هزارهها تنگ نخواهد شد؟ آیا پیشبینی زندگی در مریخ و امکان خرید قطعاتی در آن سیاره توجیه پذیرتر نمیشود؟ آیا حکمرانان دنیا به جای کشورگشایی به فکر فتح سیارهها نخواهند افتاد؟ در وضعیتی اینچنین بعضی از صاحبنظران آیندهپژوهِ معاصر همچنان سرحرفشان میایستند که: «آینده از آن دیتا است و حذف انسان توسط هوش مصنوعی و دیگر گونههای دستسازش دور نیست»؟، چنانکه انسان خردمند گونههای دیگری را به تاریخ ملحق کرده است؟
این پرسشها بابی است برای پرسشهای فراوان دیگر. ربطی به روش درمانی ندارد. حتمی بودن مرگ دلهرهای تاریخی است که او را به جستجوی رازی برای مانایی مشغول کرد. دیر یا زود این ابَرراز کشف خواهد شد. جاودانگی آرزویی دیرین و معنی بخش است. دین این مشکل انسان طبیعتگرا را حل کرده بود. اما میل به زندگی بیشتر در این دنیا یک خواست طبیعی است که دیندار و بیدین نمی شناسد. باور معاد از جنس دینشناختی است، اما عشق به زندگی در دنیا یک مسئله روانشناختی است. مؤمنین نیز هزارسال زندگی عزیز را از صد سال و کمتر دوستتر دارند!
پ. ن: حدیث تردد گواه مطلب اخیرم است که مؤمنین نیز دوستدار زندگی در دنیایند: از امام صادق(ع) روایت شده است که پیامبرخدا(ص) فرمود: «قَالَاللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: مَا تَرَدَّدْتُ فِی شَیْءٍ أَنَا فَاعِلُهُ کَتَرَدُّدِی فِی مَوْتِ عَبْدِیَ الْمُؤْمِنِ إِنَّنِی لَأُحِبُّ لِقَاءَهُ وَ یَکْرَهُ الْمَوْتَ فَأَصْرِفُهُ عَنْهُ ...تردید ندارم در چیزی که کنم؛ چون تردیدم در مرگ بنده مؤمنم که ملاقات او را خواهانم و او مرگ را نخواهد و آن را از او بگردانم ...».
@masaelepazuheshi
محمد صدرا مازنی
ضیافت باران
به هوای زیارت مادر چمدان را بستم و به راه افتادم. به اتفاق خانواده. نیمی از راه را بر جادهای خشک راندم. آسمان پاک و آبی بود. بدون لکهای ابر. خورشید میتابید. هوا گرم و لاجرم کولر خودرو روشن. حوالی فیروزکوه انبوه ابر را بر فراز ارتفاعات البرز دیدم. مشت بارش بود. آغوشش مرا به خویش میخواند! پیچ و خم گدوک مه به استقبال آمد. من نگین بودم و مه حلقهای که مرا در بر گرفته بود. بی صدا و مهربان برگردم حلقه زد و دستم را از قطرههایش پر کرد. با نوازشش بدرقه شدم. از تونل گذشتم. ماموریت مه به پایان رسیده بود. آنسوی تونل قیامت بود. تیم تشریفات طبیعت سنگ تمام گذاشته بود. دهانه شمالی پل ورسک گروه موزیک آسمان سمفونی چهار فصل ریوالدی را با مهارت مینواخت! از آنجا روز جدیدی آغاز شده بود، بدون اینکه آن روز غروب کرده باشد! تا مقصد باران بارید. بیتوقف.
سه ساعت آسمان بود و باران و باران و جادهای که تمام نمیشد. برف پاککن خودرو همراه غبراقی بود که بیدرنگ کار میکرد. قرار نداشت این شیءِ دستساز آدمیزاد. با دور تندش باران را کنار میزد. و خودرد میتاخت. لحظههای گرگ و میش هیجانیترین زمان سفر بود. هوشیاری مضاعف میطلبید. باران هم قصد کوتاه آمدن نداشت. من برای دیدن مسیر سرم را به شیشه نزدیک کرده بودم. شب از راه رسید. دوباره باران. چشمهایم سنگین شده بود. خواب کافی نداشتم. اما باید میرفتم. زیر باران هم باید رفت! برای چیره بر خواب میبایست در پی چاره میبودم. دشوار نیست. راننده جاده باید سرش گرم باشد تا چشمانش گرم نشود! رانندگی حواس جمع میخواهد و تناولیدن بهترین امکان جمعوجور شدن حواس. هرچه از خوردنی در دسترس باشد. خوب است. تنقلات بهتر است. اگر چیزی هم پیدا نشد به فروشگاههای کنار جاده و سوپرمارکتهای شهرهای شمالی که در فاصله کمی از هم قرار دارند، مراجعه کنید، آنجا به قدر کافی خوراکی پیدا میشود!
چاره دیگری هم برای مبارزه با خواب نداشتم و البته خوردن هم راهکار بدی نبود. بهعلاوه زیر چَکاچَک باران تند پاییزی مگر میشود خودرو را متوقف کرد و چرتی میهمان چشمها کرد؟ هوا هم صاف باشد و اسباب مهیا، من آدمش نیستم کنار جاده را برای چرت انتخاب کنم. مگر اینکه همه راهها مسدود باشد تا مختصر خوابی به چشمانم هدیه دهم! پس سراغ سادهترین و لذتبخشترینش رفتم. تخمه آفتابگردان، چای نبات، میوه. دوباره تخمه آفتابگردان و چای و میوه و شعر مرتضی ساعتچی و صدای حجت اشرفزاده: «باران ببارد میروی، باران نبارد میروی... » و نگاه به جاده و بارانی که کوتاه نمیآمد. همان بهتر که کوتاه نیاید! آخرین بارانی که در قم دیدم را یادم نیست. مگر اینکه شهرهای شمالی ما را به ضیافتی چنین سخاوتمندانه دعوت کند....دوباره خواب و دوباره چای و باران ممتد و مستمر. گاهی بارانِ مجتمع در کنارههای سمت چپ جاده که حالا برای خودش رودخانهای شده با اصابت چرخ خودرو سونامیوار پرواز میکرد و چون شلاق بر شیشه خورو میکوبید. چرتم میپرد و همچنان برف پاککن بهکار است. مانند دو دست نحیف و قوی باران راه گمکرده را به سمت دیگر جاده هدایت میکرد. گاهی طوفان باران برای من یکنواخت بود و آرامش بخش. چشمها گرم میشد و ناگاه چرخ خودوری جلویی ماشه را میچکاند و بارانهای مجتمع را به شیشه ماشینم شلیک میکرد. و صدای دکلمه رضا رشیدپور در لابلای ترانه اشرف زاده که شعر زنده یاد قیصر امین پور را میخواند: «قطار میرود، تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار ایستادهام و همچنان به نردههای ایستگاه رفته تکیه دادهام.» و خودرو چون قطار شعر قیصر میرود. من میروم. تمام جاده با من میرود به مقصد میرسم. به مقصود... و به مادر.
@masaelepazuheshi
محمدصدرا مازنی
روزمرّگی
روی مبل نشتهام. بعد از یک روز کاری مثل همیشه، با کمی تفاوت. تا ساعت۱۶ کار بود. خواب عصرگاهی حدود نیم ساعت_پیش بیاید بعدازظهرها استراحت میکنم_. و تا ساعت ۱۹ و سی دقیقه مطالعه و نوشتن درسنامه آداب و روش نقد و تا ساعت ۲۱ گشتی در شهر به همراه خانواده. شامم را هم میل کردم.
با خواندن و نوشتن از روزمرّگی فاصله میگیرم. اعتراف تولستوی کتابی است که در دست مطالعه دارم. از نشر نو. در باب معنای زندگی. گاهی نیز چشمم به تلویزیون دوخته میشود. از اخبار تا سریال و تا دیدن بازی حساس لیگ برتر فوتبال بین تیمهای محبوب کشور. فضای مجازی هم قوت غالب شده است. همنسلهایم همگی کمابیش آلودهاند. از واتساپ به ایتا و از ایتا به اینستاگرام و تلگرام. این سیروسلوک گاهی متوالی و نوبتی متناوب انجام میشود. اگر به برنامههای اصلیات صدمه نزند، خوب است. اگرچه زده است! مقایسه راندمان مطالعه در سالهایی که فضای مجازی نبود با این روزها هم میتواند جالب باشد. در محیط کار هم. برای خودش مصیبتی شده است. زمانی در فرنگ به چشم خویش دیدم کارگری را که مدیرش برخورد سختی با او کرده بود. چرا؟ جوان ببچاره جرمش این بود که بهرغم اینکه به سختی درحال کار کردن بود_آنهم کار یدی که چندان به تفکر نیاز ندارد_، با هدفون درحال گوش کردن موزیک بود. من شگفتزده شدم. امروز اما پرسه در فضای مجازی در محل کار چالشی برای راندمان کاری شده. آنجا را نمیدانم که آیا برای حل این مشکل ضابطهای تدوین شده یاخیر، در ایرانمان که مقرراتی برای این فقره تنظیم نشده است.
خلاصه اینکه خبر هک پمپ بنزینها را میتوان هضم کرد. مخصوصا اگر باک بنزین خودروات را روز قبل پر کرده باشی! اما از دسترس خارج شدن فضای مجازی را نه. وقتی شرایط زندگیات عوض بشود و مدتی در شرایط بهتری زندگی کنی، بازگشت به شرایط سابق عذاب آور میشود
طرح صیانت میخواهد چجوری اجرا شود که مردم عصبانی نشوند؟.خدا میداند. میگفتم میشود بدون بنزین زیست، اما بدون فضای مجازی نه! به یک باره آدم احساس میکند قرنها به عقب برگشته.
بند آخر یادداشت را همینجوری نوشتم. آقای آقاتهرانی نخواند!
@masaelepazuheshi
محمد صدرا مازنی
فصل گس پاییز یا بیوریتم زندگیام چسبیده به محور افقی نمودار؟
ساعاتی است به تکمیل چند یادداشت نیمه تمام میاندیشم. حتی توان رفتن به اتاقم و روشن کردن لپتاپم را هم ندارم. اصلاً دستم به نوشتن نمیرود. مدتی است حتی خاطرات روزانهام را با عجله مینویسم. یعنی تقصیر بازی پاییز است؟
شاید بیوریتم زندگی این روزهایم در پایینترین سطح نمودارش قرار دارد. شاید هم از خط خارج شده! نمیدانم ممکن است متوقف شده باشد! مثلا به چیزی گیر کرده! وقتی اینگونهای چگونه میتوانی بنویسی؟ حافظ هم که باشی شعرت نمیآید! کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟
مولوی هم سخنش ناقص میماند:
این سخن ناقص بماند و بیقرار.
دل ندارم بی دلم معذور دار
با این همه باور دارم این حالت درماندگی برای انسان عادی است و گذرا. این حالم را جزئی از زندگیام تفسیر میکنم. احترام و جایگاه خودش را دارد. مثل پاییز و زمستان این نیز میگذرد. بهار میآید.
ای دل به سردمهری دوران صبور باش
کز پی رسد بهار چو پاییز بگذرد
@masarlepazuheshi
محمد صدرا مازنی
ایلان ماسک و آینده فرهنگ
ایلان ماسک ادعا میکند پروژهای را در دست بررسی دارد که در صورت موفقیت نیازی به یادگیری زبان یا مترجم و مانند آن برای فهم زبانهای غیر مادری نیست!
به گفته او با ادامه توسعه تراشه مغزی نورالینک تا ۱٠ سال دیگر یادگیری زبان منسوخ میشود.
این یعنی اتفاقاتی بزرگ در راه آینده! یعنی احتمالا ورشکست شدن بازارهای ترجمه، مترجمان آثار مکتوب، مترجمان مجالس، لیدرهای تورهای گردشگری، یعنی به جهانی شدن نزدیکتر شدن! اگر این پرژه موفق شود_که میشود_، تفاوت فرهنگی و زبان و بوم با تهدید جدی مواجه خواهند شد، فرهنگها واسطهها را حذف میکنند و این نه به معنی حفظ فرهنگها بلکه بهمنزلۀ ادغام فرهنگها است. چالش جدید خطر التقاط فرهنگی است. بازار علم مطمئنتر ، فهم متن نیز برای اندیشمندان سادهتر و صرفهجویی در حوزه نشر و مانند آن بیشتر خواهد شد. نخبگانی که اصالت فرهنگی خویش را حفظ میکنند سادهتر میتوانند بهفهم و تحلیل و تفسیر و ارزیابی دیدگاهها و نظریههای رقیب بپردازند، اما مسئلههایشان بیشتر و دشوارتر میشود. چرا که عامۀ مردم از نخبگان پیروی نمیکنند، نخبگان و صاحبنظران برای آنها ناآشنایند! و این عجیب نیست. اینک نیز جوانان ما سلبریتیها و شاخهای فضای مجازی را بهتر از بزرگان علم و ادب میشناسند، آنزمان شرایط بدترخواهد شد. بجای مطالعۀ کتاب با ابزارهای نوین فناوری مأنوسند. فرصتی برای خواندن کتاب ندارند، حتی احساس نیاز به خواندنش نمیکنند. همه چیز با یک جستجوی ساده فراهم است و همه آنچیزهایی که فراهم است در بازارهای روزانه و شبانهای یافت میشود که کالایش را دانشمند و نخبۀ بومی که برخاسته از فرهنگ و جغرافیای فرهنگی کشورمان باشد، فراهم نکرده است. این چالش که فرهنگهای اصیل و خردهفرهنگها تبدیل به یک یا چندابرفرهنگ شوند تهدیدی جدی است.
@masaelepazuheshi
محمد صدرا مازنی
از چشمانداز ابدیت(۱)
هرگاه میخواستم هزینه فایده زندگی را برای دانشجویان تشریح کنم خط ممتد افقی بر تخته رسم میکردم که ته خط از تخته بیرون میزد! از نقطۀ شروع خط چند سانت جلو میرفتم و بیرحمانه آن را قطع میکردم. میگفتم این خط که تا بینهایت امتداد دارد خط زندگی است. نقطۀ آغاز خط بهمعنی تولد هر یک از من و شما است و این محدوده؛ یعنی «از نقطۀ شروع خط تا نقطهای که قطع شد»، محدودۀ زندگی دنیایی من و شما است. قطع شدن خط به مثابه قطع شدن وابستگی روح از بدن بود. یعنی زندگی در دنیا به خط پایان رسیده است. اما خط ابدیت ادامه داشت. زندگی جاری بود. سپس میگفتم زندگی را از چشمانداز ابدیت بنگرید. که اگر با اینچنین چشمی به زندگی نگاه کنید لحظههای زندگی به طرز شگفتانگیزی آسانتر سپری میشود هرچند سختودشوار باشد. این چشم به ما میآموزاند که انسان با همه غمهاوشادیها، بیمهاوامیدها، اضطرابهاوآرمشها تنها به اندازه یک وجب از زندگیاش را اینجا سپری میکند. و اگر از چشمانداز ابدیت نگریسته شود، یکوجب در مقابل خطی که تا بینهایت ادامه دارد، چیزی نیست. خوش باشیم، میگذرد. در رنج هم زندگی کنیم، میگذرد. خوب یا بد هم باشیم باید گذاشت و گذشت. پایداری ابدیت و فایده و لذتهای ابدی زندگی، هزینه و رنجهای زندگی این دنیا را توجیه میکند. «لقد خلقنا الانسان فی کبد.» اينكه انسان در دل رنج و سختى آفريده شده، يعنى كاميابىهاى دنيوى آميخته با رنج و زحمت است. «و ان الدار الاخره هی دارالقرار» [بیثباتی و بیوفایی برای زندگی دنیایی نوشته شده] و آنچه بادوام و پایدار است زندگی در ابدیت است. وقتی از این دریچه نگاه میشود زندگی معنای دیگری میگیرد. اگر آلبر کامو زندگی را از این منظر میدید در آغازین کلمات کتاب افسانه سیزیف نمیگفت: «فقط یک مسئله واقعاً جدی در زندگی وجود دارد و آنهم خودکشی است.» اگرچه او در ادامه، زندگی را پیشنهاد میدهد، اما بر پوچی و بیمعناییاش اصرار داشت و در نتیجه زندگی را فاقد ارزش زندگی دانسته و با طرح این سؤال که چرا باید زحمت زندگی کردن به خودمان را بدهیم میگوید: باید زمنیه پوچ وجود را تصدیق کنیم، و آنگاه بر احتمال همیشگی ناامیدی چیره شویم. او ارزش زندگی را نه به خاطر ابدیتی پیش رو که به دلیل اینکه میان زندگی و خودکشی، زندگی با ارزشتر است بر میگزیند. گویی میان بد و بدتر یا میان یک نوشیدنی ترش و تلخ مجبور به انتخاب باشیم!
@masaelepazuheshi
محمد صدرا مازنی
از چشمانداز ابدیت(۲)
امروز با عبارتی از اسپینوزا (1632-1677م) مواجه شدم که شبیه نگاهم به زندگی و ابدیت بود. او آموزههای سنتی و رسمی یهودیت، را به چالش میکشید و سرانجام در بیست و چهار سالگی(1677م) از جامعۀ یهودی طرد شد. اسپینوزا میگفت: «وظیفۀ فلسفه این استکه به ما بیاموزد چگونه به چیزها، مخصوصاً به رنجها و ناامیدیهایمان، از چشمانداز ابدیت نگاه کنیم، یعنی گویی از فاصلهای بسیار دور و یا از سیارهای دیگر به زمین نگاه میکنیم. از این چشمانداز رفیع، حوادثی که ما را به دردسر میاندازند دیگر آنقدر تکاندهنده یا بزرگ به نظر نمیرسند.»
اسپینوزا موحد بود. از دکارت الهام میگرفت، از او اما فراتر میاندیشید. دکارت میخواست تمام جهان مادی را بجز خدا و ارواح انسانی با قوانین مکانیکی و ریاضی تفسیر کند؛ اما اسپینوزا قصد داشت این روش را در مورد خدا و روح و رفتار و اعمال انسان هم تعمیم دهد. اسپینوزا هم مانند آلبرکامو دریافته بود که غالب چیزهایی که در زندگانی عادی به آن بر میخوریم، پوچ و بیفایده است، اما پیشنهاد او با پیشنهاد کامو متفاوت بود. آلبرکامو زندگی کردن را واجد ارزش میدانست، اما نه برای مفهومی والاتر، بلکه برای طی شدن تا نیستی محض. اما اسپینوزا در پیِ یافتن معنای زندگی در ابدیت بود. در جستجوی خدا.
میگفت: به تجربه دریافتم که غالب چیزهایی که در زندگانی عادی به آن بر میخوریم، پوچ و بیفایده است و چیزهایی که من بدانان دلبستهام یا گریزانم، به خودی خود نه خوب و نه بد هستند و نیک و بدها همه نسبیاند. اگر دلبستگی انسان به چیزهای ناپایدار و زودگذر باشد، چون از دست بروند، سبب یأسواندوه میشوند. بالأخره تصمیم گرفتم که بهجستجوی چیزی بپردازم که بهخودیخود خوب است و میتواند خوبی خود را به آنان منتقل کند و بهوسیله آن از سعادت ابدی برخوردار باشم. آنکه دلبسته به امور پایدار باشد، خوشی او همیشگی خواهد بود. دیدم مردم دنیا همه به دنبال اموری چون لذتهای حسی، ثروت و شهرت میروند و بهخاطر آن خود را متحمل سختیها و رنج و خطر میکنند؛ اما این قبیل امور هرچه افزونتر شوند، بیشتر مطلوب میگردند و سبب رضایت و سکون خاطر نمیشوند و موجب رنجها و دشمنیها و فسادها میگردند. این امور نباید مقصد قرار گیرند؛ بلکه باید وسیلهای برای رسیدن بهخیر بالاتر باشند. تنها عشق به یک حقیقت جاودانی و لایتناهی میتواند چنان غذایی برای روح تهیه کند که او را از هر رنج و تعبی آسوده دارد. بنابراین باید با شوق و نیروی هرچه تمامتر به دنبال آن رفت.»
@masaelepazuheshi
محمدصدرا مازنی
گعده شبانه(۱)
از ساعت هفت صبح که به اداره آمدم، فرصتی برای استراحت نداشتم. ناهار و شامم هم یکی شد. از اون روزهای پرکار بود. روزهای متراکم جلسهای. شدیم آیتالله مجلسی!
حدود ساعت ده صبح از جلسه کوتاه بارش فکری با مدیران معاونت پژوهش حوزه برای بررسی راهکارهای تقویت تولید علم در مراکز تخصصی که به پیشنهاد خودم برگزار شد به جلسه شورای معاونت پژوهش رفتم و از آنجا به جلسه کارگروه بررسی کاربرگهای ارزیابی جشنواره علامه حلی و از آنجا جهت شرکت در اجلاسیه مدیران واحدهای آموزشی وارد سالن اجلاسیه دارالاعلام شدم و دوباره در جلسه بررسی کاربرگها حاضر شدم و سپس به جمع دوستانم در جلسه تحریریه مجله رهنامه پژوهش در اتاق محل کارم پیوستم. نماز مغرب و عشا را همانجا خواندم و ناهار و شامم را میل کردم.
تعدادی از نامههای کارتابل اتوماسیون اداری را بررسی کردم و بخشی از کارهای مانده روی میزم را انجام دادم. ساعت هشت شب شد و من طبق برنامهریزی قبلی به سمت مجتمع یاوران مهدی راه افتادم. همسایه دیوار به دیوار محل کارمان در ساختمان مرکز مدیریت حوزههای علمیه بود. پرده ضخیم درب نگهبانی اداره را که کنار زدم، چشمم به آقای اسحاقی قائم مقام معاونت افتاد. ادامه مسیر کوتاهمان را در معیت او بودم. وارد حیاط مجتمع شدیم. دو لاله گمنام آرمیده در حیاط مجتمع را زیارت کردیم. توجه آقای اسحاقی به سن و سالشان جلب شد.
یکی نوزده و دیگری هفده ساله! احساس شرم کردم و حقارت در برابر عظمت روحشان. به یاد تعریض اخیر در فضای مجازی افتادم که شهدا را نه در پارکها که میبایست جلوی چشم مسئولین دفن کنند تا با دیدنشان بار سنگینی که به دوششان سنگینی میکند به یادشان بیاید.
برای لحظهای به خود پیچیدم و ترسیدم. گویی بودم در سرازیریای که اختیاری به کف ندارد و در راهی بینهایت میرود و نمیداند به کجا ختم میشود....
با آقای اسحاقی درباره شهدا مشغول گپ زدن بودیم که آقای اخلاقی هم از همکاران بینالملل به جمع ما ملحق شد. کمی بعد آقایان علیزاده و فرهنگیان دو دیگر مدیر معاونت پژوهش هم آمدند.
به اتفاق وارد لابی شدیم. لابی بزرگ مجتمع پر بود از همکاران. مدیران معاونت آموزش هم بودند. آقایان عینی و غبیشی و امیرخانی را یادم هست. همکاران بخش قائممقام مدیر هم که دستاندرکار اجلاسیه بودند، در تکاپوی کارها طولوعرض لابی را طی میکردند. روبروی درب اصلی لابی میزی برپابود و برای خودش نمایشگاهی بود از آثار مکتوب معاونت تهذیب. مشغول صحبت با یکی از مدیران مدارس شدم. از استان زنجان. دغدغه پژوهشیاش را شنیدم. آقای میرمطلبی مسئول امور طلاب هم از راه رسید. اندکی بعد آقای آل ایوب از مدیران امور بینالملل حوزه آمده بود. آن طرفتر آقای اسحاقی مشغول گفتوگو با آقای حقیقی مدیر استان هرمزگان شد. به جمع دونفرهشان پیوستم. پس از گپوگفتی کوتاه با راهنمایی یکی از همکاران بخش قائممقام مدیر به اتاق بزرگی هدایت شدیم. با مدیرانی که آنجا اسکان داده شده بودند حلقهای شکل گرفت. جمعا حدود پانزده_شانزده نفری میشدیم. سر صحبت با افت انگیزه طلاب جوان باز شد و معیشتشان و اینکه کرونا در ریزش طلاب از حوزه نقش داشت و میباید مطالعهای درخصوص دلایل افت انگیزه طلاب انجام شود.
و نیز برای جذب طلبه ناظر به نیازمندیها آیندهپژوهی شود.
آقای اسحاقی که مدیریت این گعده صمیمانه را برعهده داشت همدلانه خاطرهای از دوران دفاع مقدس گفت و اینکه دوشبانهروز را طی کرده بود تا به خط مقدم جبهه برسد. میگفت: شما امااینک در صف مقدم جبهه مبارزه فرهنگی قرار دارید. بدون اینکه نیازی به سیروسلوک چندصدکیلومتری باشد!
به درایت آقای اسحاقی بحث به سمت مشکلات و مسائل پژوهشی مدارس هدایت شد. بالاتفاق از ضرورت آموزش پژوهشمحور میگفتند و اینکه مهمترین رکن تقویت پژوهش طلبه استاد است و نیز میبایست انگیزههای پژوهشی اساتید تقویت شود. آقای علیزاده بر امنیت شغلی اساتید تاکید کرد و همگان بر این مهم متفق بودند.
به ذهنم آمد که این موضوع مورد اتفاق چرا تاکنون به نتیجه نرسید؟! گرچه از گامهای مثبت همکارانمان در امور اساتید معاونت آموزش بیخبر نیستم. اما چرا امنیت شغلی اساتید همچنان مسئله مهم حوزه است؟!
میهمانان ما از شهرستانها که حالا ما میهمانشان در اتاق استراحتشان بودیم به فکر پذیرایی هم بودند. فلاسک چای بهراه بود. من تشنه بودم و بی تعارف دو فنجان نوشیدم.
@masaelepazuheshi
محمدصدرا مازنی
گعده شبانه(۲)
گعده با چای داغ، داغتر شد! از ضرورت شناسایی استعدادها و تشویق آنان به حوزه گفته شد و اینکه به پایاننامههای تولیدی در رتبهبندی پژوهشگران امتیاز تعلق گیرد. درباره آموزش مهارتهای پژوهشی به اساتید هم صحبت شد گفتم بیش از هشتصد نفر دوره عمومی را آموزش دیدند و تا آخر سال میباید دوهزار نفر دیگر آموزش ببینند. تاکید بر امنیت شغلی نیز موضوع دیگر گپوگفت صمیمی بود.
میگفتند مدارس معاون پژوهش ندارند، از اساتید استفاده شود و البته ساعات حضور پژوهشی اساتید درس محاسبه شود. پیشنهاد دیگرشان این بود که سالیانه حداقل یک مقاله توسط اساتید تولید شود. آییننامه متروک فعالیتهای پژوهشی که دو سال پیش در شورای پژوهش تصویب شد و به دلیل مشکلات بودجه و اعتبار خاک خورده را یادآور شدم.
گفته شد دوره آموزش مهارتهای پژوهشی به معاونان پژوهش اهتمام شود که گفتم هماینک دوره آموزش مهارتهای پژوهشی به معاونان پژوهش استان هرمزگان در حال اجرا است و برای سایر استانها نیز در حال بررسی هستیم.
چارهاندیشی برای نگهداری نسخ خطی دغدعه دیگرشان بود. آقای فرهنگیان از امکان حراست از این گنجینهها گفت و اینکه نیاز مدارس به کتابهای تخصصی قابل پیگیری و تامین است.
یکی از مدیران میگفت پنجشنبههای مهارتی داریم و در آن روز فقط آموزش مهارتهای پژوهشی و تهذیبی و تبلیغی و... برقرار است. یه یاد پیشنهادم به آقای مقیمی افتادم: یک روز در هفته به پژوهش در مدارس اختصاص یابد. تجربهای که ماه گذشته در مدرسه ابوذر تهران دیده بودم.
پیشنهاد ماده واحده پنج نمره پژوهش درسی برای آموزشهای غیرحضوری هم جالب بود و تربیت مدرس آموزش مهارتهای پژوهشی و سرعت بخشیدن به طرح تربیت مدرس مهارتهای پژوهشی و توسعه برنامههای پژوهشی به سطوح عالی هم از جمله نکات این گفتوگوی دوساعته بود. آقایان اسحاقی، فرهنگیان، علیزاده و من کوتاه سخن گفتیم. به برخی از پرسشها پاسخ داده شد. و قول پیگیری پارهای از دغدغههایشان را دادیم.
ساعت ده و نیم شد. همه خسته بودند و نیاز به خواب و استراحت در میزبانان ما محسوس بود و میهمان هم گرچه عزیز است، ولی همچو نفس خفه میسازد اگر آید و بیرون نرود! به رسم این شعر حکیمانه جمعشان را ترک کردیم!
@masaelepazuheshi