eitaa logo
کرانه
517 دنبال‌کننده
529 عکس
193 ویدیو
69 فایل
☫ ﷽ ☫ در تندباد حادثه با هر نفس بخوان هر بحر پرخروش ورایش کرانه‌ای یادداشت‌‌هایی در عرصه‌ اخلاق، فرهنگ و اجتماع. راه‌اندازی شده در تاریخ ۱۰ شهریور سال ۱۳۹۹. و از ۱۵ بهمن ۱۴۰۴ وقف انقلاب و جنگ ▫️برای ارتباط با مدیر به شناسه زیر مراجعه کنید: ✅ @sadramah
مشاهده در ایتا
دانلود
محمد صدرا مازنی ضیافت باران به هوای زیارت مادر چمدان را بستم و به راه افتادم. به اتفاق خانواده. نیمی از راه را بر جاده‌ای خشک راندم. آسمان پاک و آبی بود. بدون‌ لکه‌ای ابر. خورشید می‌تابید. هوا گرم و لاجرم کولر خودرو روشن. حوالی فیروزکوه انبوه ابر را بر فراز ارتفاعات البرز دیدم. مشت بارش بود. آغوشش مرا به خویش می‌خواند! پیچ و خم گدوک مه به استقبال آمد. من نگین بودم و مه حلقه‌ای که مرا در بر گرفته بود. بی صدا و مهربان برگردم حلقه زد و دست‌م را از قطره‌هایش پر کرد. با نوازشش بدرقه شدم. از تونل گذشتم. ماموریت مه به پایان رسیده بود. آن‌سوی تونل قیامت بود. تیم تشریفات طبیعت سنگ تمام گذاشته بود. دهانه شمالی پل ورسک گروه موزیک آسمان سمفونی چهار فصل ریوالدی را با مهارت می‌نواخت! از آنجا روز جدیدی آغاز شده بود، بدون اینکه آن روز غروب کرده باشد! تا مقصد باران بارید. بی‌توقف. سه ساعت آسمان بود و باران و باران و جاده‌ای که تمام نمی‌شد. برف پاک‌کن خودرو همراه غبراقی بود که بی‌درنگ کار می‌کرد. قرار نداشت این شیءِ دست‌ساز آدمی‌زاد. با دور تندش باران را کنار می‌زد. و خودرد می‌تاخت. لحظه‌های گرگ و میش هیجانی‌ترین زمان سفر بود. هوشیاری مضاعف می‌طلبید. باران هم قصد کوتاه آمدن نداشت. من برای دیدن مسیر سرم را به شیشه نزدیک کرده بودم. شب از راه رسید. دوباره باران. چشم‌هایم سنگین شده بود. خواب کافی نداشتم. اما باید می‌رفتم. زیر باران هم باید رفت! برای چیره بر خواب می‌بایست در پی چاره‌ می‌بودم. دشوار نیست. راننده جاده باید سرش گرم باشد تا چشمانش گرم نشود! رانندگی حواس جمع می‌خواهد و تناولیدن بهترین امکان جمع‌وجور شدن حواس. هرچه از خوردنی در دسترس باشد. خوب است. تنقلات بهتر است. اگر چیزی هم پیدا نشد به فروشگاه‌های کنار جاده و سوپرمارکت‌های شهرهای شمالی که در فاصله کمی از هم قرار دارند، مراجعه کنید، آنجا به قدر کافی خوراکی پیدا می‌شود! چاره دیگری هم برای مبارزه با خواب نداشتم و البته خوردن هم راهکار بدی نبود. به‌علاوه زیر چَکاچَک باران تند پاییزی مگر می‌شود خودرو را متوقف کرد و چرتی میهمان چشمها کرد؟ هوا هم صاف باشد و اسباب مهیا، من آدمش نیستم کنار جاده را برای چرت انتخاب کنم. مگر اینکه همه راه‌ها مسدود باشد تا مختصر خوابی به چشمانم هدیه دهم! پس سراغ ساده‌ترین و لذت‌بخش‌ترینش رفتم. تخمه آفتاب‌گردان، چای نبات، میوه. دوباره تخمه آفتاب‌گردان و چای و میوه و شعر مرتضی ساعتچی و صدای حجت اشرف‌زاده: «باران ببارد می‌روی، باران نبارد می‌روی... » و نگاه به جاده و بارانی که کوتاه نمی‌آمد. همان بهتر که کوتاه نیاید! آخرین بارانی که در قم دیدم را یادم نیست. مگر اینکه شهرهای شمالی ما را به ضیافتی چنین سخاوتمندانه دعوت کند....دوباره خواب و دوباره چای و باران ممتد و مستمر. گاهی بارانِ مجتمع در کناره‌های سمت چپ جاده که حالا برای خودش رودخانه‌ای شده با اصابت چرخ خودرو سونامی‌وار پرواز می‌کرد و چون شلاق بر شیشه خورو می‌کوبید. چرتم می‌پرد و همچنان برف پاک‌کن به‌کار است. مانند دو دست نحیف و قوی باران راه گم‌کرده را به سمت دیگر جاده هدایت می‌کرد. گاهی طوفان باران برای من یکنواخت‌ بود و آرامش بخش. چشم‌ها گرم می‌شد و ناگاه چرخ خودوری جلویی ماشه را می‌چکاند و باران‌های مجتمع را به شیشه ماشینم شلیک می‌کرد. و صدای دکلمه رضا رشیدپور در لابلای ترانه اشرف زاده که شعر زنده یاد قیصر امین پور را می‌خواند: «قطار می‌رود، تو میروی تمام ایستگاه می‌رود و من چقدر ساده‌ام که سال‌های سال در انتظار تو کنار این قطار ایستاده‌ام و همچنان به نرده‌های ایستگاه رفته تکیه داده‌ام.» و خودرو چون قطار شعر قیصر می‌رود. من می‌روم. تمام جاده با من می‌رود‌ به مقصد می‌رسم. به مقصود... و به مادر. @masaelepazuheshi
محمدصدرا مازنی روزمرّگی روی مبل نشته‌ام. بعد از یک روز کاری مثل همیشه، با کمی تفاوت.  تا ساعت۱۶ کار بود. خواب عصرگاهی حدود نیم ساعت_پیش بیاید بعدازظهرها استراحت می‌کنم_. و تا ساعت ۱۹ و سی دقیقه مطالعه و نوشتن درسنامه آداب و روش نقد و تا ساعت ۲۱ گشتی در شهر به همراه خانواده. شامم را هم میل کردم. با خواندن و نوشتن از روزمرّگی فاصله می‌گیرم. اعتراف تولستوی کتابی است که در دست مطالعه دارم. از نشر نو. در باب معنای زندگی. گاهی نیز چشمم به تلویزیون دوخته می‌شود. از اخبار تا سریال و تا دیدن بازی حساس لیگ برتر فوتبال بین تیم‌های محبوب کشور. فضای مجازی هم قوت غالب شده است. هم‌نسل‌هایم همگی کمابیش آلوده‌اند. از واتساپ به ایتا و از ایتا به اینستاگرام و تلگرام. این سیروسلوک گاهی متوالی و نوبتی متناوب انجام می‌شود. اگر به برنامه‌های اصلی‌ات صدمه نزند، خوب است. اگرچه زده است! مقایسه راندمان مطالعه در سال‌هایی که فضای مجازی نبود با این روزها هم می‌تواند جالب باشد. در محیط کار هم. برای خودش مصیبتی شده است. زمانی در فرنگ به چشم خویش دیدم کارگری را که مدیرش برخورد سختی با او کرده بود. چرا؟ جوان ببچاره جرمش این بود که به‌رغم اینکه به سختی درحال کار کردن بود_آن‌هم کار یدی که چندان به تفکر نیاز ندارد_، با هدفون درحال گوش کردن موزیک بود. من شگفت‌زده شدم. امروز اما پرسه در فضای مجازی در محل کار چالشی برای راندمان کاری شده. آنجا را نمی‌دانم که آیا برای حل این مشکل ضابطه‌ای تدوین شده یاخیر، در ایران‌مان که مقرراتی برای این فقره تنظیم نشده است. خلاصه اینکه خبر هک پمپ بنزین‌ها را می‌توان هضم کرد. مخصوصا اگر باک بنزین خودرو‌ات را روز قبل پر کرده باشی! اما از دسترس خارج شدن فضای مجازی را نه. وقتی شرایط زندگی‌ات عوض بشود و مدتی در شرایط بهتری زندگی کنی، بازگشت به شرایط سابق عذاب آور می‌شود‌ طرح صیانت می‌خواهد چجوری اجرا شود که مردم عصبانی نشوند؟.خدا می‌داند. می‌گفتم می‌شود بدون بنزین زیست، اما بدون فضای مجازی نه!  به یک باره آدم احساس می‌کند قرن‌ها به عقب برگشته. بند آخر یادداشت را همین‌جوری نوشتم. آقای آقاتهرانی نخواند! @masaelepazuheshi
محمد صدرا مازنی فصل گس پاییز یا بیوریتم زندگی‌ام چسبیده به محور افقی نمودار؟ ساعاتی است به تکمیل چند یادداشت نیمه تمام می‌اندیشم. حتی توان رفتن به اتاقم و روشن کردن لپ‌تاپم را هم ندارم. اصلاً دستم به نوشتن نمی‌رود. مدتی است حتی خاطرات روزانه‌ام را با عجله می‌نویسم. یعنی تقصیر بازی پاییز است؟ شاید بیوریتم زندگی‌ این روزهایم در پایین‌ترین سطح نمودارش قرار دارد. شاید هم از خط خارج شده! نمی‌دانم ممکن است متوقف شده باشد! مثلا به چیزی گیر کرده! وقتی این‌گونه‌ای چگونه می‌توانی بنویسی؟ حافظ هم که باشی شعرت نمی‌آید! کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ مولوی هم سخنش ناقص می‌ماند: این سخن ناقص بماند و بی‌قرار. دل ندارم بی دلم معذور دار با این همه باور دارم این حالت درماندگی برای انسان عادی است و گذرا. این حالم را جزئی از زندگی‌ام تفسیر می‌کنم. احترام و جایگاه خودش را دارد. مثل پاییز و زمستان این نیز می‌گذرد. بهار می‌آید. ای دل به سردمهری دوران صبور باش کز پی رسد بهار چو پاییز بگذرد @masarlepazuheshi
محمد صدرا مازنی ایلان ماسک و آینده فرهنگ ایلان ماسک ادعا می‌کند پروژه‌ای را در دست بررسی دارد که در صورت موفقیت نیازی به یادگیری زبان یا مترجم و مانند آن برای فهم زبان‌های غیر مادری نیست! به گفته او با ادامه توسعه تراشه مغزی نورالینک تا ۱٠ سال دیگر یادگیری زبان منسوخ می‌شود. این یعنی اتفاقاتی بزرگ در راه آینده! یعنی احتمالا ورشکست شدن بازارهای ترجمه، مترجمان آثار مکتوب، مترجمان مجالس، لیدرهای تورهای گردش‌گری، یعنی به جهانی شدن نزدیک‌تر شدن! اگر این پرژه موفق شود_که می‌شود_، تفاوت فرهنگی و زبان و بوم با تهدید جدی مواجه خواهند شد، فرهنگ‌ها واسطه‌ها را حذف می‌کنند و این نه به معنی حفظ فرهنگ‌ها بلکه به‌منزلۀ ادغام فرهنگ‌ها است. چالش جدید خطر التقاط فرهنگی است. بازار علم مطمئن‌تر ، فهم متن نیز برای اندیشمندان ساده‌تر و صرفه‌جویی در حوزه نشر و مانند آن بیشتر خواهد شد. نخبگانی که اصالت فرهنگی خویش را حفظ می‌کنند ساده‌تر می‌توانند به‌فهم و تحلیل و تفسیر و ارزیابی دیدگاه‌ها و نظریه‌های رقیب بپردازند، اما مسئله‌هایشان بیشتر و دشوارتر می‌شود. چرا که عامۀ مردم از نخبگان پیروی نمی‌کنند، نخبگان و صاحب‌نظران برای آنها ناآشنایند! و این عجیب نیست. اینک نیز جوانان ما سلبریتی‌ها و شاخ‌های فضای مجازی را بهتر از بزرگان علم و ادب می‌شناسند، آن‌زمان شرایط بدترخواهد شد. بجای مطالعۀ کتاب با ابزارهای نوین فناوری مأنوسند. فرصتی برای خواندن کتاب ندارند، حتی احساس نیاز به خواندنش نمی‌کنند. همه چیز با یک جستجوی ساده فراهم است و همه آن‌چیزهایی که فراهم است در بازارهای روزانه و شبانه‌ای یافت می‌شود که کالایش را دانشمند و نخبۀ بومی که برخاسته از فرهنگ و جغرافیای فرهنگی کشورمان باشد، فراهم نکرده است. این چالش که فرهنگ‌های اصیل و خرده‌فرهنگ‌ها تبدیل به یک یا چندابرفرهنگ شوند تهدیدی جدی است. @masaelepazuheshi
محمد صدرا مازنی از چشم‌انداز ابدیت(۱) هرگاه می‌خواستم هزینه فایده زندگی را برای دانشجویان تشریح کنم خط ممتد افقی بر تخته رسم می‌کردم که ته خط از تخته بیرون می‌زد! از نقطۀ شروع خط چند سانت جلو می‌رفتم و بی‌رحمانه آن را قطع می‌کردم. می‌گفتم این خط که تا بی‌نهایت امتداد دارد خط زندگی است. نقطۀ آغاز خط به‌معنی تولد هر یک از من و شما است و این محدوده؛ یعنی «از نقطۀ شروع خط تا نقطه‌ای که قطع شد»، محدودۀ زندگی دنیایی من و شما است. قطع شدن خط به مثابه قطع شدن وابستگی روح از بدن بود. یعنی زندگی در دنیا به خط پایان رسیده است. اما خط ابدیت ادامه داشت. زندگی جاری بود. سپس می‌گفتم زندگی را از چشم‌انداز ابدیت بنگرید. که اگر با این‌چنین چشمی به زندگی نگاه کنید لحظه‌های زندگی به طرز شگفت‌انگیزی آسان‌تر سپری می‌شود هرچند سخت‌ودشوار باشد. این چشم به ما می‌آموزاند که انسان با همه غم‌هاوشادی‌ها، بیم‌ها‌وامیدها، اضطراب‌ها‌وآرمش‌ها تنها به اندازه یک وجب از زندگی‌اش را اینجا سپری می‌کند. و اگر از چشم‌انداز ابدیت نگریسته شود، یک‌وجب در مقابل خطی که تا بی‌نهایت ادامه دارد، چیزی نیست. خوش باشیم، می‌گذرد. در رنج هم زندگی‌ کنیم، می‌گذرد. خوب یا بد هم باشیم باید گذاشت و گذشت. پایداری ابدیت و فایده و لذت‌های ابدی زندگی، هزینه‌ و رنج‌های زندگی این دنیا را توجیه می‌کند. «لقد خلقنا الانسان فی کبد.» اينكه انسان در دل رنج و سختى آفريده شده، يعنى كاميابى‌هاى دنيوى آميخته با رنج و زحمت است. «و ان الدار الاخره هی دارالقرار» [بی‌ثباتی و بی‌وفایی برای زندگی دنیایی نوشته شده] و آنچه بادوام و پایدار است زندگی در ابدیت است. وقتی از این دریچه نگاه می‌شود زندگی معنای دیگری می‌گیرد. اگر آلبر کامو زندگی را از این منظر می‌دید در آغازین کلمات کتاب افسانه سیزیف نمی‌گفت: «فقط یک مسئله واقعاً جدی در زندگی وجود دارد و آن‌هم خودکشی است.» اگرچه او در ادامه، زندگی را پیشنهاد می‌دهد، اما بر پوچی‌ و بی‌معنایی‌اش اصرار داشت و در نتیجه زندگی را فاقد ارزش زندگی دانسته و با طرح این سؤال که چرا باید زحمت زندگی کردن به خودمان را بدهیم می‌گوید: باید زمنیه پوچ وجود را تصدیق کنیم، و آنگاه بر احتمال همیشگی ناامیدی چیره شویم. او ارزش زندگی را نه به خاطر ابدیتی پیش رو که به دلیل اینکه میان زندگی و خودکشی، زندگی با ارزش‌تر است بر می‌گزیند. گویی میان بد و بدتر یا میان یک نوشیدنی ترش و تلخ مجبور به انتخاب باشیم! @masaelepazuheshi
محمد صدرا مازنی از چشم‌انداز ابدیت(۲) امروز با عبارتی از اسپینوزا (1632-1677م) مواجه شدم که شبیه نگاهم به زندگی و ابدیت بود. او آموزه‌های سنتی و رسمی یهودیت، را به چالش می‌کشید و سرانجام در بیست و چهار سالگی(1677م) از جامعۀ یهودی طرد شد. اسپینوزا می‌گفت: «وظیفۀ فلسفه این است‌که به ما بیاموزد چگونه به چیزها، مخصوصاً به رنج‌ها و ناامیدی‌هایمان، از چشم‌انداز ابدیت نگاه کنیم، یعنی گویی از فاصله‌ای بسیار دور و یا از سیاره‌ای دیگر به زمین نگاه می‌کنیم. از این چشم‌انداز رفیع، حوادثی که ما را به دردسر می‌اندازند دیگر آن‌قدر تکان‌دهنده یا بزرگ به نظر نمی‌رسند.» اسپینوزا موحد بود. از دکارت الهام می‌گرفت، از او اما فراتر می‌اندیشید. دکارت می‌خواست تمام جهان مادی را بجز خدا و ارواح انسانی با قوانین مکانیکی و ریاضی تفسیر کند؛ اما اسپینوزا قصد داشت این روش را در مورد خدا و روح و رفتار و اعمال انسان هم تعمیم دهد. اسپینوزا هم مانند آلبرکامو دریافته بود که غالب چیزهایی که در زندگانی عادی به آن بر می‌خوریم، پوچ و بی‌فایده است، اما پیشنهاد او با پیشنهاد کامو متفاوت بود. آلبرکامو زندگی کردن را واجد ارزش می‌دانست، اما نه برای مفهومی والاتر، بلکه برای طی شدن تا نیستی محض. اما اسپینوزا در پیِ یافتن معنای زندگی در ابدیت بود. در جستجوی خدا. می‌گفت: به تجربه دریافتم که غالب چیزهایی که در زندگانی عادی به آن بر می‌خوریم، پوچ‌ و بی‌فایده است و چیزهایی که من بدانان دلبسته‌ام یا گریزانم، به خودی خود نه خوب و نه بد هستند و نیک و بدها همه نسبی‌اند. اگر دلبستگی انسان به چیزهای ناپایدار و زودگذر باشد، چون از دست بروند، سبب یأس‌واندوه می‌شوند. بالأخره تصمیم گرفتم که به‌جستجوی چیزی بپردازم که به‌خودی‌خود خوب است و می‌تواند خوبی خود را به آنان منتقل کند و به‌وسیله آن از سعادت ابدی برخوردار باشم. آنکه دلبسته به امور پایدار باشد، خوشی او همیشگی خواهد بود. دیدم مردم دنیا همه به دنبال اموری چون لذت‌های حسی، ثروت و شهرت می‌روند و به‌خاطر آن خود را متحمل سختی‌ها و رنج و خطر می‌کنند؛ اما این قبیل امور هرچه افزونتر شوند، بیشتر مطلوب می‌گردند و سبب رضایت و سکون خاطر نمی‌شوند و موجب رنج‌ها و دشمنی‌ها و فسادها می‌گردند. این امور نباید مقصد قرار گیرند؛ بلکه باید وسیله‌ای برای رسیدن به‌خیر بالاتر باشند. تنها عشق به یک حقیقت جاودانی و لایتناهی می‌تواند چنان غذایی برای روح تهیه کند که او را از هر رنج و تعبی آسوده دارد. بنابراین باید با شوق و نیروی هرچه تمامتر به دنبال آن رفت.» @masaelepazuheshi
محمدصدرا مازنی گعده شبانه(۱) از ساعت هفت صبح که به اداره آمدم، فرصتی برای استراحت نداشتم. ناهار و شامم هم یکی شد. از اون روزهای پرکار بود. روزهای متراکم جلسه‌ای. شدیم آیت‌الله مجلسی! حدود ساعت ده صبح از جلسه کوتاه بارش فکری با مدیران معاونت پژوهش حوزه برای بررسی راهکارهای تقویت تولید علم در مراکز تخصصی که به پیشنهاد خودم برگزار شد به جلسه شورای معاونت پژوهش رفتم و از آنجا به جلسه کارگروه بررسی کاربرگ‌های ارزیابی جشنواره علامه حلی و از آنجا جهت شرکت در اجلاسیه مدیران واحدهای آموزشی وارد سالن اجلاسیه دارالاعلام شدم و دوباره در جلسه بررسی کاربرگ‌ها حاضر شدم و سپس به جمع دوستانم در جلسه تحریریه مجله رهنامه پژوهش در اتاق محل کارم پیوستم. نماز مغرب و عشا را همانجا خواندم و ناهار و شامم را میل کردم. تعدادی از نامه‌های کارتابل اتوماسیون اداری را بررسی کردم و بخشی از کارهای مانده روی میزم را انجام دادم. ساعت هشت شب شد و من طبق برنامه‌ریزی قبلی به سمت مجتمع یاوران مهدی راه افتادم. همسایه دیوار به دیوار محل کارمان در ساختمان مرکز مدیریت حوزه‌های علمیه بود. پرده ضخیم درب نگهبانی اداره را که کنار زدم، چشمم به آقای اسحاقی قائم مقام معاونت افتاد. ادامه مسیر کوتاه‌مان را در معیت او بودم. وارد حیاط مجتمع شدیم. دو لاله گمنام آرمیده در حیاط مجتمع را زیارت کردیم. توجه آقای اسحاقی به سن ‌و سالشان جلب شد. یکی نوزده و دیگری هفده ساله! احساس شرم‌ کردم و حقارت در برابر عظمت روحشان.  به یاد تعریض اخیر در فضای مجازی افتادم که شهدا را نه در پارک‌ها که می‌بایست جلوی چشم مسئولین دفن کنند تا با دیدنشان بار سنگینی که به دوششان سنگینی می‌کند به یادشان بیاید. برای لحظه‌ای به خود پیچیدم و ترسیدم. گویی بودم در سرازیری‌ای که اختیاری به کف ندارد و در راهی بی‌نهایت می‌رود و نمی‌داند به کجا ختم می‌شود.... با آقای اسحاقی درباره شهدا مشغول گپ زدن بودیم که آقای اخلاقی هم از همکاران بین‌الملل به جمع ما ملحق شد. کمی بعد آقایان علی‌زاده و فرهنگیان دو دیگر مدیر معاونت پژوهش هم آمدند. به اتفاق وارد لابی شدیم. لابی بزرگ مجتمع پر بود از همکاران. مدیران معاونت آموزش هم بودند. آقایان عینی و غبیشی و امیرخانی را یادم هست. همکاران بخش قائم‌مقام مدیر هم که دست‌اندرکار اجلاسیه بودند، در تکاپوی کارها طول‌وعرض لابی را طی می‌کردند. روبروی درب اصلی لابی میزی برپابود و برای خودش نمایشگاهی بود از آثار مکتوب معاونت تهذیب. مشغول صحبت با یکی از مدیران مدارس شدم. از استان زنجان. دغدغه پژوهشی‌اش را شنیدم. آقای میرمطلبی مسئول امور طلاب هم از راه رسید. اندکی بعد آقای آل ایوب از مدیران امور بین‌الملل حوزه آمده بود. آن طرف‌تر آقای اسحاقی مشغول گفت‌وگو با آقای حقیقی مدیر استان هرمزگان شد‌. به جمع دونفره‌شان پیوستم. پس از گپ‌وگفتی کوتاه با راهنمایی یکی از همکاران بخش قائم‌مقام مدیر به اتاق بزرگی هدایت شدیم. با مدیرانی که آنجا اسکان داده شده بودند حلقه‌ای شکل گرفت. جمعا حدود پانزده_شانزده نفری می‌شدیم. سر صحبت با افت انگیزه طلاب جوان باز شد و معیشت‌شان و اینکه کرونا در ریزش طلاب از حوزه نقش داشت و می‌باید مطالعه‌ای درخصوص دلایل افت انگیزه طلاب انجام شود. و نیز برای جذب طلبه ناظر به نیازمندی‌ها آینده‌پژوهی شود. آقای اسحاقی که مدیریت این گعده صمیمانه را برعهده داشت همدلانه خاطره‌ای از دوران دفاع مقدس گفت و اینکه دوشبانه‌روز را طی کرده بود تا به خط مقدم جبهه برسد. می‌گفت: شما امااینک در صف مقدم جبهه مبارزه فرهنگی قرار دارید. بدون اینکه نیازی به سیروسلوک چندصدکیلومتری باشد! به درایت آقای اسحاقی بحث به سمت مشکلات و مسائل پژوهشی مدارس هدایت شد. بالاتفاق از ضرورت آموزش پژوهش‌محور می‌گفتند و اینکه مهمترین رکن تقویت پژوهش طلبه استاد است و نیز می‌بایست انگیزه‌های پژوهشی اساتید تقویت شود. آقای علیزاده بر امنیت شغلی اساتید تاکید کرد و همگان بر این مهم متفق بودند. به ذهنم آمد که این موضوع مورد اتفاق چرا تاکنون به نتیجه نرسید؟! گرچه از گام‌های مثبت همکاران‌مان در امور اساتید معاونت آموزش بی‌خبر نیستم. اما چرا امنیت شغلی اساتید همچنان مسئله مهم حوزه است؟! میهمانان ما از شهرستان‌ها که حالا ما میهمانشان در اتاق استراحت‌شان بودیم به فکر پذیرایی هم بودند. فلاسک چای به‌راه بود. من تشنه بودم و بی تعارف دو فنجان نوشیدم. @masaelepazuheshi
محمدصدرا مازنی گعده شبانه(۲) گعده با چای داغ، داغ‌تر شد! از ضرورت شناسایی استعدادها و تشویق آنان به حوزه  گفته شد و اینکه به پایان‌نامه‌های تولیدی در رتبه‌بندی پژوهشگران امتیاز تعلق گیرد. درباره آموزش مهارت‌های پژوهشی به اساتید هم صحبت شد گفتم بیش از هشتصد نفر دوره عمومی را آموزش دیدند و تا آخر سال می‌باید دوهزار نفر دیگر آموزش ببینند. تاکید بر امنیت شغلی نیز موضوع دیگر گپ‌وگفت صمیمی بود. می‌گفتند مدارس معاون پژوهش ندارند، از اساتید استفاده شود و البته ساعات حضور پژوهشی اساتید درس محاسبه شود. پیشنهاد دیگرشان این بود که سالیانه حداقل یک مقاله توسط اساتید تولید شود. آیین‌نامه متروک فعالیت‌های پژوهشی که دو سال پیش در شورای پژوهش تصویب شد و به دلیل مشکلات بودجه و اعتبار خاک خورده را یادآور شدم. گفته شد دوره آموزش مهارتهای پژوهشی به معاونان پژوهش اهتمام شود که گفتم هم‌اینک دوره آموزش مهارت‌های پژوهشی به معاونان پژوهش استان هرمزگان در حال اجرا است و برای سایر استان‌ها نیز در حال بررسی هستیم. چاره‌اندیشی برای نگهداری نسخ خطی دغدعه دیگرشان بود. آقای فرهنگیان از امکان حراست از این گنجینه‌ها گفت و اینکه نیاز  مدارس به کتاب‌های تخصصی قابل پی‌گیری و تامین است. یکی از مدیران می‌گفت پنج‌شنبه‌های مهارتی داریم و در آن روز فقط آموزش مهارتهای پژوهشی و تهذیبی و تبلیغی و... برقرار است. یه یاد پیشنهادم به آقای مقیمی افتادم: یک روز در هفته به پژوهش در مدارس اختصاص یابد. تجربه‌ای که ماه گذشته در مدرسه ابوذر تهران دیده بودم. پیشنهاد ماده واحده‌ پنج نمره پژوهش درسی برای آموزش‌های غیرحضوری هم جالب بود و تربیت مدرس آموزش مهارتهای پژوهشی و سرعت بخشیدن به طرح تربیت مدرس مهارتهای پژوهشی و توسعه برنامه‌های پژوهشی به سطوح عالی هم از جمله نکات این گفت‌وگوی دوساعته بود. آقایان اسحاقی، فرهنگیان، علیزاده و من کوتاه سخن گفتیم. به برخی از پرسش‌ها پاسخ داده شد. و قول پی‌گیری پاره‌ای از دغدغه‌هایشان را دادیم. ساعت ده و نیم شد. همه خسته بودند و نیاز به خواب و استراحت در میزبانان ما محسوس بود و میهمان هم گرچه عزیز است، ولی همچو نفس خفه می‌سازد اگر آید و بیرون نرود! به رسم این شعر حکیمانه جمعشان را ترک کردیم! @masaelepazuheshi
محمدصدرا مازنی با دوستان جدید هرمزگانی‌ در قم(۱) حوالی ساعت ده و نیم صبح روز جمعه مشغول مطالعه و نوشتن بودم. تلفن همراهم زنگ خورد. آقای مقیمی بود. معاون پژوهش حوزه. رئیس ما. سفارش معاونین پژوهش مدارس استان هرمزگان که برای شرکت در دوره آموزش مهارتهای پژوهشی به قم آمده‌اند را می‌کرد. می‌گفت: از قرار اطلاع کلاس درس‌شان در مدرسه فیضیه فاقد امکانات مناسب گرمایشی است. امتثال امر کردم. با آقای توسلی از مسئولین مدرسه امام کاظم(ع) تماس گرفتم و از وضعیت‌شان گفتم. درخواستم درباره اختصاص کلاس درس به مدت یک هفته را رد نکرد. قول پی‌گیری داد. برای تغذیه‌شان نیز با آقای میرمطلبی مسئول امور طلاب تماس گرفتم. طبق برنامه قبلی ساعت پانزده روز یکشنبه به‌همراه همکارانم در مدیریت ترویج پژوهش به‌دیدارشان رفتیم. منتظر بودند. تعداد صندلی‌های کلاس کم بود. به کمک هم از کلاس مجاور صندلی مورد نیاز را تامین کردیم. نحوه نشستن به پیشنهاد من تغییر کرد. هم حلقه زدیم. صمیمانه‌تر شد. از ساختار معاونت و مدیریت ترویج پژوهش گفته شد و معرفی همکاران و ماموریت بخش‌ها. به نقش و مسئولیت‌شان در تقویت پژوهش طلاب و اساتید اشاره شد و اینکه سیاست مدیر محترم حوزه بر واسپاری امور به واحدهای پژوهشی است. آقای اکبرپور از امکان ساده و آسان راه‌اندازی مجله مدرسه‌ای گفت و از امکان رتبه‌بندی پژوهش آموزان و نقش معاونان پژوهش در این امر. آقای خیراندیش معاون پژوهش استان می‌گفت: معاونین ما حتی سیستم رایانه ندارند و هر وقت بخواهند امورات اداری انجام دهند باید  منتظر وقت فراغت معاون آموزش مدرسه باشند، تا از سیستم رایانه‌اش استفاده کنند. یکی از همکارانش اضافه کرد: گاهی تا پاسی از شب مشغول کارهای پژوهش طلاب مدرسه هستیم. دوباره صحبت زیرساخت‌های پژوهش به میان آمد مثل شب پیشین که با مدیران مدارس گفت‌گو داشتیم و مانند ده‌ها جلسه دیگر آسیب‌شناسی. درد را می‌شناسیم، اما از درمانش ناتوانیم. اختصاص یکی دو دستگاه سیستم رایانه به امر پژوهش مدرسه زیاده‌خواهی نیست. آقای اسحاقی از پژوهش درسی و شیوه‌نامه جدیدش گفت. به نقش نظارتی و ستادی مرکز تاکید شد و اینکه انتظار می‌رود مدارس کارهای واسپاری شده را به‌نحو مناسب انجام دهند‌ آقای صمدزاده هم از دوره آموزش مهارت‌های پژوهشی اساتید و نقش معاونان پژوهش در انگیزه‌بخشی اساتید گفت. همچنین از آموزش مهارت‌های پژوهشی به طلاب. و نیز تربیت مدرس مهارت‌های پژوهشی و درسنامه‌های در حال تدوین توسط مرکز تدوین متون برای طلاب سطح یک. در جمع‌بندی ضمن تاکید بر نکات گفته شده بر این مطالب توجه داده شد: ضرورت برنامه‌ریزی برای تقویت نقش اساتید در گروه‌های علمی و سایر فعالیت‌های پژوهشی، ضرورت همراهی برای کیفی‌سازی پژوهش درسی، لزوم تهیه شیوه‌نامه یا توضیح‌نامه ارزیابی و نیاز به برنامه‌ریزی پژوهشی برای پ۱ و ۲ در برنامه جامع پژوهش. ضرورت آموزش پژوهش‌محور. یکی از معاونان بر ضرورت شاخص‌های پژوهشی در گزینش اساتید تاکید کرد. گرم گفت‌وگو با همکاران پژوهش استان هرمزگان بودیم که آقای اکبرپور درگوشی خبر زلزله در بندرعباس و قشم را به من داد. نگران شدم، بحث را قطع نکردم، اما نگران بودم. آقای مظاهری تاریخچه مختصری از جشنواره گفت. هرمزگان چهارمین جشنواره را برگزار می‌کند. در نخستین جشنواره سراسری در سال ۱۳۸۷ صفر اثر و در سیزدهمین دوره ۶۵۱ اثر ارائه شد. دوره یازدهم و دوازدهم یک برگزیده کشوری از استان هرمزگان افتخارآفرین و نشان‌دهنده ظرفیت این استان در عرصه پژوهش است. می‌گفت: میانگین ارزیابی استان هرمزگان۸۴ بود. میانگین کشوری‌اش ۷۴، یعنی ده امتیاز اختلاف. تحلیلش این بود که این مقدار اختلاف قابل قبول است. نکته جالب در کلام آقای مظاهری بیان نقاط ضعف آثار ارایه شده به جشنواره کشوری بود. ایرادهای عمده عبارت بود از: تکراری بودن موضوع، ضعف در چکیده‌نویسی، کلی‌گویی و عدم تشریح مناسب مطالب و  عدم پردازش محتوا به وسیله نویسنده. اذان شد و نماز مغرب و عشا را در مسجد مدرسه به‌جماعت خواندیم و ادامه جلسه از کلاس به‌سوئیت منتقل شد. سوئیت خوب بود. هم مکانش آبرومند بود و هم اینکه پذیرایی داشت. مخصوصا چای! دو فنجان حق مطلب را ادا می‌کرد! @masaelepazuheshi
محمدصدرا مازنی با دوستان جدید هرمزگانی‌ در قم(۲) تا ساعت نوزده‌ونیم حضورمان ادامه یافت. یکایک معاونان پژوهش که اغلب‌شان تازه به جمع همکاران پژوهش استان پیوستند، صحبت کردند. آقای خیراندیش می‌گفت: تدبیری اتخاذ شده که اساتید استان سالی یک مقاله بنویسند خوب بود. کفتم می‌تواند طلیعه‌ای برای جشنواره مقالات اساتید استان باشد. یکی از معاونین پیشنهادی درباره پژوهش درسی داشت. از بررسی دوباره‌اش در ستاد خبر دادم. دیگری از وضع کتابخانه‌ مدرسه‌اش راضی نبود. حواله‌اش دادم به آقای فرهنگیان؛ اما قول دادم یک دوره اصول کافی برای مدرسه تهیه کنم. ضرورت توجه ویژه به استان‌های محروم مورد تاکید یکی دیگر از معاونین بود. می‌گفت منظورم از نگاه ویژه نه فقط به حیث سخت‌افزاری بلکه لحاظ امتیاز ویژه به آثاری که از مناطق محروم به جشنواره ارسال می‌شد. از کارگروه بررسی کاربرگ‌های ارزیابی جشنواره گفتم و اینکه طرح یادشده مطرح و بناشد به شورای علمی پیشنهاد شود. نکته جالب دیگری که مطرح شد این بود که یکی از طلبه‌های جوان کتابی با موضوع روانشناسی اسلامی نوشته است. متحیر و انگشت به‌دهان بودم و مشتاق که بدانم کجا روانشناسی خوانده و چه نوشته. با مطایبه داستان فیل‌شناسی آمریکایی و انگلیسی و المانی را برایشان تعریف کردم و امیدوار بودم کار قابل دفاعی انجام داده باشد. می‌گفت از وزارت ارشاد مجوز انتشار گرفته. لابد در آنجا توسط یک ارزیاب روانشناسی اسلامی بررسی شده. جرات و جسارتش تحسین برانگیز بود. قرار شد فایل پی‌دی‌افش را برایم بفرستد و قول تشویق دادم. جلسه می‌توانست ادامه یابد. اما وظیفه دیگری نیز داشتم؛ میهمانان ما که از ظهر منزل بودند و باید به دیدنشان می‌رفتم. به پیشنهاد یکی از معاونان عکس یادگاری دسته‌جمعی گرفتیم و از خدمت‌شان مرخص شدیم. پ‌ن: آلمانی‌ها لطیفه‌ای دارند با این مضمون که ۳ پژوهشگر آمریکایی، انگلیسی و آلمانی برای تحقیق دربارۀ فیل به هندوستان می‌روند. محقق آمریکایی ۶ماه بعد برمی‌گردد و کتابی جیبی در ۸۰ صفحه می‌نویسد که عنوانش این بود: «همه‌چیز درباره فیل». پژوهشگر انگلیسی یک سال بعد برمی‌گردد و کتابی ۲۰۰صفحه‌ای با مطالب باکیفیت‌تر و بهتری نسبت به قبلی می‌نویسد با عنوان: «فیل‌ها را بهتر بشناسیم». و اما استاد آلمانی … او ۴سال دیگر هم در هند می‌ماند و روی زندگی و رفتار فیل‌ها به دقت کار می‌کند و وقتی به آلمان بازمی‌گردد کتابی دانشگاهی در ۱۰جلد با عنوانی متواضعانه می‌نویسد: «مقدمه‌ای بر شناخت فیل» @masaelepazuheshi
کرانه
محمد صدرا مازنی ایلان ماسک و آینده فرهنگ ایلان ماسک ادعا می‌کند پروژه‌ای را در دست بررسی دارد که در
جف بزوس: نسل‌های آینده صرفا به‌عنوان گردشگر به زمین باز خواهند گشت بزوس می‌گوید آیندگان عمده زندگی خود را در فضا سپری می‌کنند و بعد همان طور که گردشگران برای تعطیلات به پارک ملی «یلواستون» می‌روند، آن‌ها هم برای بازدید به کره زمین خواهند آمد. @masaelepazuheshi
محمدصدرا مازنی ۲۴ آبان روز کتاب و کتابخوانی نام‌گذاری شده است. از این تاریخ تا ۲ آذر نیز هفته کتاب است. از خودمان بپرسیم: ۱)آخرین باری که به کتاب‌فروشی یا کتاب‌خانه رفتیم چه زمانی بود؟ ۲)آخرین کتابی که خواندیم و از خواندنش لذت بردیم چه کتابی بود؟ ۳) چه کتاب‌هایی برانگیزاننده و بر افکار و سبک زندگی ما تاثیر گذار بود؟ ۴) این روزها مشغول خواندن چه کتابی هستیم؟ ملت ما کم کتاب می‌خواند و نقل‌قول معروفی هست که می‌گوید: «ملتی که کتاب نمی‌خواند، ناچار است تمام تاریخ را تجربه کند…» @masaelepazuheshi