eitaa logo
《ڪَﺮﺑاڪᥫ᭡》
2.2هزار دنبال‌کننده
524 عکس
2هزار ویدیو
52 فایل
بِسمِ رَبِ الحُسِین ..❤️‍🩹 کربلا + خاک = کرباک اینجا جای عشاق امام حسینه 🥲 شروع ؟ ۱۴۰۴/۴/۲۴ پایانمون؟ انشاالله ظهور مولامون کپی ؟ذکر یه صلوات حله 😊 کانال طنزِسیاسی‌مون؟ 👈🏻 @meshkat_persian کاری باری تبادلی ؟ 👇🏻 @mohammadshahzeydi
مشاهده در ایتا
دانلود
806.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با پسر ام‌البنین ببندید . ؛ همه چی دست ابوالفضله : ))❤️‍🩹 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ جا حرم حسین نمیشه:))❤️‍🩹 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿ 🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی 🌷 پنجم سرش پايين است  و انگشت‌هايش را در هم فرو ميكند. نگاهي گذرا به حسين كه مقابلش نشسته ، می‌اندازد: «به  چي فكر ميكنه ؟ حتماً به اين پسره ... عجب شانسي دارم  من !» طلعت كه تا آن لحظه با لبخند موذيانه اش  حركات ليلا را زيرنظر داشت ، لب  به سخن  باز مي كند: _خيلي خوش آمدين ... قبل از هر چيز ميخوام خواهر زاده‌ی بسيار عزيزم رو خدمت  شما معرفي كنم . سپس نگاه خندانش را به فريبرز دوخته ، ادامه ميدهد: _فريبرز جان تازه ازخارجه آمدن ، تحصيل کرده‌ی فرنگن ، من و آقا اصلان وقتي فريبرز جان بی‌خبر به خونمون آمدن واقعاً شوكه  شديم و نگاه ذوق زده‌اش به فريبرز دوخته ميشود: _لااقل خاله جان ! قبلش خبر میكردي ... گاوي ... گوسفندي ... پيش پات ميكشتيم فريبرز يقه‌ی كُتش را جابه جا كرده  با شرمندگي میگويد: _نه خاله جان ! میخواستم سورپريز باشه . طلعت با هيجان مي گويد: _بله ... فريبرز جان  ميخواستند براي ما «سور» باشه ، نه ... «سوپ » باشه ...نه ... هماني كه گفت باشه .. 🍃🇮🇷ادامه دارد... 🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿ 🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی 🌷 ششم نگاه جمع به فريبرز دوخته  ميشود. نگاه تحسين برانگيز اصلان از فريبرز روی  گردان نيست. با لبخند رضايت سر تكان مي دهد. علی كه چند تار موی سبيل پرپشتش را بين  دو انگشت مي‌تاباند، از كنج چشم به او نگاه  مي كند. لبان گوشتيش را حركت داده ، سخن آغاز ميكند: _پس با اين حساب ما خيلي سعادت داشتيم  كه آقا فريبرز امروز تشريف آوردن تا چشممون  به جمال ايشون روشن بشه . رو به فريبرز ميكند و ادامه ميدهد: _با اين حساب آقا فريبرز به وطن برگشتن تا موندگار بشن و به مردم خدمت كنن . طلعت چون اسب رَم كرده ، وسط حرف علي  مي پرد: _گر دستشو بند كنيم ... محاله برگرده. مادر حسين ، به حسين نگاه ميكند و او هم به ليلا. ليلا كه سرخي به گونه‌های برجسته‌اش دويده ، لب به دندان ميگزد و چشم به قاليچه‌ی زير ميز مي دوزد. علي در اين سكوت ايجاد شده از ردّ و بدل  نگاه‌ها، رو به اصلان ميكند و باب سخني ديگر باز ميكند: _آقا اصلان ! شنيدم شما هم فرش فروشي  دارين و مثل من اهل كسب و كارين ، من به  همين حسين ، داداشم گفتم ، درس و دانشگاه  رو ول كن و بيا پيش خودم تا فوت و فن كار رو يادت بدم ... 🍃🇮🇷ادامه دارد... 🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
جوری لف میدین انگار چنل های دیگه کیک و آبمیوه میدن🗿
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به کام ما دنیا نبود تو حرمت فقط برای ما جا نبود💔✨ 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشی زیر خیمه امام حسینه❤️‍🩹✨ 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو حسین همه ایی . . فرق نمیزاری بین کسی . : ))❤️‍🩹 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅