621.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای بی کفنـــ💔ــم
شبا وقتی میخوام بخوابم با تو میزنم....
#حسین_ستوده
#امامحسین
#ربیعالثانی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- عینِحمزه ، بانویِماجگرداره ⁶⁹ ؛ ❤️🔥 '
#علی_پورکاره
#حضرتزینب
#ربیعالثانی
💯@karbak 👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مینویسم که شب تار، سحر میگردد
یک نفر مانده از این قوم، که برمیگردد
#بدونشرح
#امامزمان
#ربیعالثانی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرامـوشـیهم اگهبـگیـرم :) ) )🙂💔 .
#حسین_ستوده
#امامحسین
#ربیعالثانی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿
🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی #لیلا
🌷#پارت سیزدهم
#رمان
با عجله لباس ميپوشد.
كيف را روي دوش انداخته ، و به طرف آشپزخانه میرود. بر آستانه در میايستد،
طلعت سبزي پاك ميكند،
ليلا را كه ميبيند، لبخند به كنج لبانش مينشيند. چاك چشمهايش بازتر ميشود،
ميگويد:
ـ ليلا جان كجا؟
ـ ميرم كتابخونه ، مهلت كتابام سر اومده .
طلعت به آرامي از پشت ميز بلند ميشود و با همان لبخند به طرفش میآيد:
- ليلا! از حرف پدرت دلگير نشو، به جان سهراب و سپهر قسم پدرت تو رو از همهی ما بيشتر دوست داره ... خوشبختي تو رو ميخواد.
ليلا، روي از ديدگان طلعت به سويی ديگر ميچرخاند. نميخواهد نگاه زل زدهی او را ببيند، زيرلب با خودش حرف ميزند:
«باز شروع كرد، حوصلهی حرفاشو ندارم . بس كن تو رو به خدا!»
شانه بالا میاندازد
و بعد از كمي اين پا و آن پاكردن ، خداحافظي كرده باعجله از آشپزخانه بیرون میرود
هنوز دستگیره در را نچرخانده ڪه صدای طلعت را میشنود
-لیلا جان!
🍃🇮🇷ادامه دارد...
🍃نویسنده رمان : مرضیه شهلایی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿
🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی #لیلا
🌷#پارت چهاردهم
#رمان
كتابخونهی حضرت كه ميري ،
اگه تونستي صدتومان بنداز تو ضريح امام رضا(عليه السلام )... نذر دارم
***
از خيابان فرعي وارد خيابان اصلي شده ،
كنار آن میايستد و به گلكاري وسط بلوار و رفت و آمد ماشينها چشم ميدوزد.
براي لحظهاي فراموش ميكند كه براي چه آمده و كجا ميخواهد برود.
مينیبوسی شلوغ از جلويش عبور ميكند، پسركي سر از پنجرهی مينيبوس بيرون آورده ،
مرتب فرياد ميزند:
- بهشت رضا! بهشت رضا ميريم ... بهشت رضايي ها سوار شن !
پدر حسين را به ياد مي آورد
كه زير شكنجههای ساواك شهيد شده بود و در بهشت رضا به خاك سپرده شده
يكدفعه به فكرش ميرسد كه سوار مينیبوس شود و در بهشت رضا بر سر مزار پدر حسين نشسته و يك دل سير گريه كند و درد دلش را بازگو نمايد
ميخواست دستش را بالا بياورد
كه ناگاه از بوق تاكسي از جا پريده، دستپاچه ميگويد:
- فلكهی آب !؟
🍃🇮🇷ادامه دارد...
🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅