1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مینویسم که شب تار، سحر میگردد
یک نفر مانده از این قوم، که برمیگردد
#بدونشرح
#امامزمان
#ربیعالثانی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرامـوشـیهم اگهبـگیـرم :) ) )🙂💔 .
#حسین_ستوده
#امامحسین
#ربیعالثانی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿
🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی #لیلا
🌷#پارت سیزدهم
#رمان
با عجله لباس ميپوشد.
كيف را روي دوش انداخته ، و به طرف آشپزخانه میرود. بر آستانه در میايستد،
طلعت سبزي پاك ميكند،
ليلا را كه ميبيند، لبخند به كنج لبانش مينشيند. چاك چشمهايش بازتر ميشود،
ميگويد:
ـ ليلا جان كجا؟
ـ ميرم كتابخونه ، مهلت كتابام سر اومده .
طلعت به آرامي از پشت ميز بلند ميشود و با همان لبخند به طرفش میآيد:
- ليلا! از حرف پدرت دلگير نشو، به جان سهراب و سپهر قسم پدرت تو رو از همهی ما بيشتر دوست داره ... خوشبختي تو رو ميخواد.
ليلا، روي از ديدگان طلعت به سويی ديگر ميچرخاند. نميخواهد نگاه زل زدهی او را ببيند، زيرلب با خودش حرف ميزند:
«باز شروع كرد، حوصلهی حرفاشو ندارم . بس كن تو رو به خدا!»
شانه بالا میاندازد
و بعد از كمي اين پا و آن پاكردن ، خداحافظي كرده باعجله از آشپزخانه بیرون میرود
هنوز دستگیره در را نچرخانده ڪه صدای طلعت را میشنود
-لیلا جان!
🍃🇮🇷ادامه دارد...
🍃نویسنده رمان : مرضیه شهلایی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿
🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی #لیلا
🌷#پارت چهاردهم
#رمان
كتابخونهی حضرت كه ميري ،
اگه تونستي صدتومان بنداز تو ضريح امام رضا(عليه السلام )... نذر دارم
***
از خيابان فرعي وارد خيابان اصلي شده ،
كنار آن میايستد و به گلكاري وسط بلوار و رفت و آمد ماشينها چشم ميدوزد.
براي لحظهاي فراموش ميكند كه براي چه آمده و كجا ميخواهد برود.
مينیبوسی شلوغ از جلويش عبور ميكند، پسركي سر از پنجرهی مينيبوس بيرون آورده ،
مرتب فرياد ميزند:
- بهشت رضا! بهشت رضا ميريم ... بهشت رضايي ها سوار شن !
پدر حسين را به ياد مي آورد
كه زير شكنجههای ساواك شهيد شده بود و در بهشت رضا به خاك سپرده شده
يكدفعه به فكرش ميرسد كه سوار مينیبوس شود و در بهشت رضا بر سر مزار پدر حسين نشسته و يك دل سير گريه كند و درد دلش را بازگو نمايد
ميخواست دستش را بالا بياورد
كه ناگاه از بوق تاكسي از جا پريده، دستپاچه ميگويد:
- فلكهی آب !؟
🍃🇮🇷ادامه دارد...
🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿
🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی #لیلا
🌷#پارت پانزدهم
#رمان
تاكسی ترمز ميزند
و او به ناچار سوار مي شود.
تاكسي مسافتي نميرود
كه ليلا دست به كيفش برده تا پول خُرد آماده كند ولي هرچه ميگردد، كيف پول را نمیيابد،
سراسيمه با صدای لرزانی ميگويد:
- ببخشيد آقا! كيف پولم رو جا گذاشتم ميخوام برگردم خونه ...
پياده ميشود و با عجله به طرف خانه به راه میافتد.
به خانه ميرسد،
داد و فرياد دوقلوها، هنوز هم به گوش ميرسد.
به آشپزخانه ميرود،
طلعت را نمي بيند،
سبزیها هنوز روی ميز آشپزخانه پخش هستند، و بخار از گوشه و كنار در قابلمه بيرون ميجهد
به طرف اتاقش به راه میافتد كه صدای قهقهه طلعت ، او را كنجكاوانه به آن سو ميكشاند:
- چي گفتي !... چقدر مزه میپراني ...دختره خيلي اُمّله پس چي فكر كردي ! فكر كردي ليلا مثل ناتاليه ... ولي خودمانيم ها، خوب نقش بازي ميكني ... آن قدر خوب كه اصلان عاشق اخلاق و رفتارت شده . ...
تازه اين رو هم بگم كه ليلا از اين پسره دلكَن نيست ... راستي مبادا سفارشهايی رو كه كردم يادت بره ... ببينم ميتوني اين ورپريده رو از چشم باباش بندازي ، ميدوني كه اصلان خيلي دوستش داره ....
ليلا نفسش به شماره افتاده ،
زانوانش سست ميشود، دست به چهارچوب در تكيه ميدهد
كيف از شانهاش بر زمين میافتد.
طلعت يك دفعه به طرف صدا برميگردد،
با ديدن ليلا چون برق گرفتهها، بر جاي خشكش ميزند و رنگ از چهرهاش ميپرد
🍃🇮🇷ادامه دارد...
🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿
🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی #لیلا
🌷#پارت شانزدهم
#رمان
دهانش باز و چشمانش گرد شده ، گوشي تلفن از دستش میافتد.
صداي فريبرز از گوشي شنيده ميشود:
- خاله طلعت ! چي شده ؟ خاله طلعت !
نگاه نفرت انگيز ليلا به او دوخته ميشود، لبانش از خشم ميلرزد
عقب عقب گام برميدارد و انگشت سبابهاش به طرف او بالا میآيد
- پس تو!... تو!
از خشم زبانش بند میآيد. نميتواند كلمه ای بگويد.
به طرف اتاقش ميدود
و در را از پشت قفل ميكند.
***
زانوانش را بغل زده و نگاه بهتزدهاش به راه راه های موكت كف اتاق دوخته شده است :
«پس اين ها همه اش نقشه بود...
مامان طلعت ! مامان طلعت ! مگه من چه هيزم تری به تو فروختم !
بيچاره پدر كه به تو اعتماد كرده و خام ظاهر فريبنده اون پسره شده !»
داد و هوار طلعت ،
ليلا را از نجواي درون بيرون ميسازد:
ـ سهراب !
🍃🇮🇷ادامه دارد...
🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیعیان حاجی شدند ، چون دور حیدر گشته اند .. : ))
#امامعلی
#ربیعالثانی
💯@karbak👈🏻
به کرباک بپیوندید ✅✅