eitaa logo
《ڪَﺮﺑاڪᥫ᭡》
2.2هزار دنبال‌کننده
524 عکس
2هزار ویدیو
52 فایل
بِسمِ رَبِ الحُسِین ..❤️‍🩹 کربلا + خاک = کرباک اینجا جای عشاق امام حسینه 🥲 شروع ؟ ۱۴۰۴/۴/۲۴ پایانمون؟ انشاالله ظهور مولامون کپی ؟ذکر یه صلوات حله 😊 کانال طنزِسیاسی‌مون؟ 👈🏻 @meshkat_persian کاری باری تبادلی ؟ 👇🏻 @mohammadshahzeydi
مشاهده در ایتا
دانلود
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه کنج از حرم بهم جا بده .. 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شور پرواز من اباعبدالله : ) .. 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو میمونی آخر؛ من میرم از یاد💔: 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿ 🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی 🌷 نوزدهم *** سايه روی ديوار بالا آمده است . ليلا كنار پنجره ايستاده و دستانش را بر لبه‌ی آن گذاشته است . سايه اش درون سايه‌ی پنجره قرار ميگيرد، همچون شبحي در قاب پنجره‌ی اندوه : «همه چيز رو به پدرم ميگم ... ميگم  كه مامان  طلعت و فريبرز چه نقشه اي برام كشيده بودن ...! ميگم دلشو به اين پسره دغل‌باز دورو خوش  نكنه !» دستانش را محكم به لبه‌ی پنجره ميفشرد. چشم به افق ميدوزد. صدای خنده‌ی كودكانه سپهر و سهراب كه در حياط توپ بازي  ميكنند خشم و نفرت را به آرامي در وجودش  ميميراند و رحم و شفقت  بر آن سرازير ميسازد  دلسوزانه به آن دو نگاه ميكند:  «اگه پدر موضوع رو بفهمه ... مامان طلعت بيكار نمی‌نشينه و بالاخره  زهرشو ميريزه ... پيش پدر دروغ و درم  ميگه و تو در و همسايه  از من بد و بيراه  ميگه ... اگه هم نگم پدر رو چطور از اشتباه بيرون بيارم ... تازه اگه هم متوجه بشه ... آن وقت مامان طلعت چي ؟ اين طفل های معصوم  چي ؟ اين طفلک ها چه گناهی کردن!؟» 🍃🇮🇷ادامه دارد... 🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿ 🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی 🌷 بیستم *** همه دور ميز بيضی شكل ، شام ميخورند. اصلان ، سهراب و سپهر را دوطرفش نشانده و با مهرباني به آن‌ها غذا ميدهد. طلعت و ليلا روبروی هم نشسته اند. تنها صدای اصلان و دوقلوها به گوش ميرسد و صداي برخورد قاشق  و چنگال ها با بشقاب‌های چينی طلعت زير چشمی ليلا را می‌پايد، وقتي ليلا لب می‌جنباند يا چشم ميگرداند، لرزه  بر اندام طلعت می‌افتد اصلان از سكوت طلعت شگفت‌زده  ميشود، ضمن آنكه قاشق به دهان سپهر ميبرد، ميگويد: - طلعت ! چه ساكتي ! بلبل ما چرا خاموشه  امشب ؟ طلعت دستپاچه ميشود با لبخندي تصنعي ميگويد:  - هيچي ! امروز خيلي خسته  شدم ، سهراب  و سپهر خيلي اذيتم  كردن اصلان خنده‌ی كوتاهي سر داده  و با بی‌تفاوتی  سر تكان میدهد و در حاليكه قاشق به دهان سهراب نزديك ميكند ميگويد: - راستي ! از خواستگارهای  سينه چاك  ليلا چه خبر؟ با هم دوئل نكردن ؟ 🍃🇮🇷ادامه دارد... 🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿ 🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی 🌷 بیست و یک نگاه طلعت و ليلا به هم گره ميخورد، لرزشي سر تا پای طلعت را فرا ميگيرد آب دهانش خشك شده و رنگ از رخسارش ميپرد: «خداي من ! اگه ليلا همه چيز رو بگه ... چه  خاكي به سرم بريزم ؟» قاشق از دست طلعت پايين می‌افتد. اصلان با تعجب ميگويد: - طلعت ، حالت خوب نيست ؟ مريضي ! چرا دستات ميلرزه ؟ طلعت كنترلش را از دست داده ، به سرعت از پشت ميز بلند ميشود  دستهاي لرزانش را به طرف سر برده ، باصداي  خفه اي  ميگويد: - نه اصلان ! يك كم سرم درد ميكنه ... شما شامتونو بخورين او با عجله از آشپزخانه بيرون ميرود اصلان نگاه پرسشگرش را به ليلا ميدوزد: - اتفاقي افتاده ليلا؟ ببينم به خواستگاراي تو مربوطه ؟ ليلا با عجله از پشت ميز بلند شده و با عصبانيت ميگويد: - پدر! خواستگاراي من مهم نيست ، موضوع  خواستگاراي منو فراموش كنين ... مشكل  مامان طلعت رو حل كنين !  سپس چند حبه قند درون ليوان آبي انداخته ، در حالي كه با قاشق آن را هم ميزند، از آشپزخانه بيرون ميرود. اصلان با تعجب دور شدن او را نگاه ميكند. شانه بالا انداخته و بعد از كمي تأمل ، با دوقلوهايش مشغول ميشود. 🍃🇮🇷ادامه دارد... 🍃نویسنده رمان؛ مرضیه شهلایی 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
✿❀❀✿✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿✿❀❀✿ 🇮🇷رمان عاشقانه، جذاب و شهدایی 🌷 بیست و دو طلعت پيشانيش را روي دست خميده‌اش كه به مبل تكيه دارد، گذاشته  است ليلا به آرامي آب قند را به او تعارف ميكند: - مامان طلعت ! اينو بخور تا كمي حالت جا بياد... خودتو اذيت نكن ... نگاه  شرم‌زده‌ی طلعت با نگاه مهربان ليلا در هم می‌آميزد قطرات اشك از چشمان طلعت به روي گونه ها سرازير ميشود با تعلل ليوان را ميگيرد و با دستاني لرزان به دهان نزديك ميكند *** ليلا پشت در گوش ايستاده است . صداي شكستن بشقاب چينی با داد و فرياد اصلان درهم آميخته ليلا سرش را به در ميفشارد و با نگرانی گوش  فرا ميدهد: ـ همه‌ی آتيش‌ها از زير سر تو بلند ميشه ... تو به ليلا حسوديت ميشه ... وقتي ديدي فريبرز خاطرخواه ليلا شده و منم  راضيم ... معلوم نيست تو گوش پسره چي خوندي كه پاشو كنار كشيده... حالا هم  اومدي و ميگي ... ليلا رو به اين حسين بديم ... اونا همديگه رو دوست دارن ... ميخوام صد سال سياه همديگه رو دوست  نداشته باشن ... قبل از اين سنگ فريبرز را به  سينه ميزدي و حالا سنگ حسين رو... 🍃🇮🇷ادامه دارد... 🍃نویسنده رمان ؛ مرضیه شهلایی 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
چهار پارت تقدیم نگاه های زیباتون🥲😊
خوشا عشقے ڪه معشوقش حسین است:) 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅
طلب‌رزق‌ندارم‌زدربـار‌ڪسی هـرچـه‌دارم‌زآقـا‌ی‌خراسـان‌دارم آقای‌مهربون :)! 💯@karbak👈🏻 به کرباک بپیوندید ✅✅