eitaa logo
شـــهــیــدانـــه🌱
12.5هزار دنبال‌کننده
10.5هزار عکس
2.2هزار ویدیو
36 فایل
کدشامدکانال 1-1-874270-64-0-1 رمان به قلم هانیه‌محمدے #مــهربانــو کپی حرام است و نویسنده راضی نیستن ❣حــامـےمــن❣مسیراشتباه❣گذر از طوفان https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/4 زیرمجموعه https://eitaa.com/joinchat/886768578Caaa1711609 تبلیغات @Karbala15
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  حضرت مادر
دلتون شکست برای سلامتی و فرج امام زمان جانمون دعاکنید😭😭😭😭 برای حضرت آقا دعاکنید برای نابودی آمریکا و اسرائیل وصهیونیست دعاکنید برای اعضا کانال دعاکنید برای خادم های کانال و منم دعا کنید
هدایت شده از  حضرت مادر
628.4K
هدایت شده از  حضرت مادر
5.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم آرامش وارونه میخواهد...
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت‌پانزدهم سراب🕳 همزمان با ورود صدرا دایی از روی مبل بلند شد نگاهش بین چمدون
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 سراب🕳 بشقاب ها رو روی سینک گذاشتم شیر آب رو باز کردم زیبا خانم خودش رو بهم رسوند _صنم جان چکار میکنی برو بخواب _ظرفها رو بشورم میرم اسکاج رو از دستم گرفت لبخندی زد _صبح میشورمشون الان با سر و صدای ظرف ها همه بد بخواب میشن آروم خندیدم _نمیزارم سر و صدا بشه به شیر آب اشاره کرد _دختر با من بحث نکن دستت رو بشور برو امکان نداره زیبا خانم ظرفهای شب رو بزاره صبح بشور تنها کسی که برای کمک کردن بهش حریفش میشه مامان و خاله هستن کاری که گفت رو انجام دادم و سمت اتاق رفتم نگاهی به بالشت و پتوی وسط اتاق انداختم پس صدرا پیش دایی نمیخوابه روی لبه تخت نشستم و چشم هام رو بستم با صدای صنم گفتن صدرا چشم هام رو باز کردم چمدون رو کنار تخت گذاشت روی یک زانو رو بروم نشست دستش رو زیر چونه ام گذاشت ‌سرم رو بلند کردم باهاش چشم تو چشم شدم لبخند کم رنگی گوشه لبش نشست _ آبجی کوچیکه اینطوری دمغ نبینمت آب دهنم رو قورت دادم سعی کردم لبخند بزنم _خوبم _هر کی تو رو نشناسه من که تو رو از بر هستم پس با لبخند زدن ظاهر سازی نکن درست میگه من برای هرکسی بتونم انکار کنم برای صدرا و اعضای خانواده ام نمیتونم منکر حال بدم بشم الانم تا حرف نزنم و آروم نشم بیخیالم نمیشه پس بهتره حرف بزنم شاید به یه نتیجه درست برسیم _داداش من چکار کنم از دست این خانواده راحت بشم؟ به تخت تکیه داد و بعد چند ثانیه سکوت متفکرانه پرسید _صنم چرا حرف نمیزنی خودت و ما رو راحتی کنی ‌،چی از مازیار میدونی ؟چرا میترسی حرف بزنی؟ نوچی کردم و چشم هام رو بستم و بازشون کردم _من هرچی بگم میگید تهمت مخصوصا بابا باور نمیکنه اون وقت حرف زدن من به درد نمیخوره برای خودمم دردسر میشه که چرا به پسره حاج فتاح حرف زدم روی زمین جابجا شد و چهار زانو نشست _تو هرچیزی که مطمئنی درسته به من بگو بقیه ش رو بسپار به من و سعید خودمون حلش میکنیم انگشتم رو روی پیشونیم کشیدم _قبلا هم گفتم من فقط چند مورد از آمار دادن و دردسر درست کردن برای بچه های دانشگاه رو ازش دیدم ولی حرفهای زیادی پشت سرش میزنن که خیلی ها میگن سند و مدرک برای حرفشون دارن و میتونن ثابت کنن نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت اول https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932 ✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت‌شانزدهم سراب🕳 بشقاب ها رو روی سینک گذاشتم شیر آب رو باز کردم زیبا خانم
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 سراب🕳 صدرا بالشتش رو روی تشک گذاشت و سمت تخت چرخید و دراز کشید _کیا میگن از مازیار سند و مدرک دارن؟میشناسیشون ؟میشه به حرفشون اعتماد کرد؟ روی تخت جابجا شدم دستم رو زیر سرم گذاشتم که صدرا رو بهتر ببینم _از همکلاسی هامون هستن ولی چندنفرشون ترم بالای هستن ،گفتم که راست و دروغ حرف هاشون نمیدونم شاید بخاطر خودشیرینی های که برای حراست کرده و میکنه دارن پشت سرش حرف میزنن ولی بیشتر بچه های دانشگاه دوست دارن سر به تنش نباشه _میتونی یه روز هماهنگ کنی بریم با همکلاسی هات حرف بزنم ببینیم چیا میگن اینطوری شاید زودتر یه راهی پیدا کنیم یه تصمیم درست بگیریم _‌‌میپرسم ازشون، ‌اگر قبول کردن بهت خبر میدم به سقف خیره شد و بعد از چند دقیقه سکوت صدام زد _صنم؟ _جانم؟ _تو بخاطر این حرفای که شنیدی از پسر حاج فتاح خوشت نمیاد؟ _نه _پس چرا انقد ازش بدت میاد ؟بی دلیل که نمیشه ‌_یه روز سر فرصت درموردش حرف میزنیم آروم خندید _میخوای من رو بپیچونی یادم بره ،فعلا که بیداریم پس الان برام بگو هر وقت خواب رفتم ادامه ش بمونه برای سر فرصتی که گفتی مثل خودش به سقف خیره شدم خاطرات گوشه ی ذهنم به پرواز در اومد با رسیدن به روز ثبت نام دانشگاه توقف کرد _روزی که برای انجام کارای ثبت نام رفته بودم چند نفر از دانشجوهای ترم بالای داشتن در مورد مدارک مورد نیاز و نحوه‌ی ثبت نام برای ورودی های جدید توضیح میدادن چند قدمی از سعید فاصله گرفتم سمت یکی از خانم های که پشت سیستم نشسته بود رفتم و ازش پرسیدم ثبت نام گروهی پزشکی کدوم قسمت باید برم که یهویی صدای یه نفر از پشت سرم بلند شد _سلام خیلی خوش اومدید به میز و صندلی های داخل سالن اشاره کرد _اگر تو ضیحات لازم رو براتون نگفتن بفرمایید بشینید خیلی سرد جواب سلامش رو دادم و پرسیدم _چه توضیحاتی؟شما مسئول ثبت نام هستید؟ لبخند چندشی زد و با غرور گفت _نخیر بنده دانشجوی ترم پنجم پزشکی هستم هر سوالی دارید در خدمتم نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت اول https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932 ✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
هدایت شده از  حضرت مادر
همینقدر مهربون و ملیح وقتی حسینیه به احترام خانوم ها صورتی🌸 میشه😍
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت‌‌هفده سراب🕳 صدرا بالشتش رو روی تشک گذاشت و سمت تخت چرخید و دراز کشید _ک
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 سراب🕳 از اون همه ادعا و کلاس گذاشتنش خنده م گرفته بود و سعی کردم خودم رو کنترل کنم در جوابش گفتم _ممنون سوالی ندارم اگر داشته باشم از کارمند های دانشگاه میپرسم منتظر جوابش نشدم و سمت سعید رفتم مشغول انجام کارهای ثبت نام شدیم هر جا میرفتیم چشم ازمون بر نمیداشت اون روز گذشت و کلاس ها که شروع شد بعضی وقتها مثل جن توی کلاس ها ظاهر میشد خیلی ها زیرلب بهش بد و بیراه میگفتن، خودمم از همون برخورد اولش ازش حس بدی گرفته بودم ولی برام جالب بود چرا بچه های ترم بالای در این حد ازش متنفرن یه روز با بچه ها رفتیم انتشارات جزوه هامون تحویل بگیریم چند نفرشون گفتن ما داخل نمیایم یکی به نمایندگی از بقیه بره جزوه ها رو تحویل بگیره فائزه قبول کرد بره، بعد از چند دقیقه گفت تعداد جزوه ها زیاد و سنگینه یکی بره کمکش من هم رفتم _خب ؟ نفس کلافه ای کشیدم و ادامه دادم _جناب مازیار پیرزاده تا چشمش به من افتاد شروع به تعارف کرد شما برید خودم براتون میارم سرکلاس خانما که نباید کار سنگین انجام بدن من و فائزه هر دوتا هنگ کرده بودیم، جزوه ها رو برداشتیم از اتاق اومدیم بیرون فائزه نگاهی به پشت سرش انداخت و آروم گفت _فک کنم این شیرین میزنه سالم نیست از حرفش خنده م گرفت پرسیدم _چطور مگه؟ _قبل از اینکه تو بیایی نیکی پرند گفت بهش آقای پیرزاده میشه لطف کنید جزوه های ما رو بگید برامون بیارن خیلی سنگینه نمیتونم ببرم مثل برج زهرمار از کوره در رفت خانم این ادا و اطوار ها چیه بگید هم دانشجو هاتون بیان کمک ببرید وقت آقای باقری رو هم نگیرید من هم ترسیدم گفتم جزوه ها رو نتونم بردارم چهارتا حرف بارم میکنه ،گفتم یکی تون بیاید کمک کنید نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت اول https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932 ✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
هدایت شده از  حضرت مادر
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
پک های یلدایی امسال به نیابت از شهدای مقاومت و خدمت و گمنام و مدافعان حرم و شهدای شب یلدا آماده شدن
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت‌هجده سراب🕳 از اون همه ادعا و کلاس گذاشتنش خنده م گرفته بود و سعی کردم خود
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 سراب🕳 صدرا روی تشک غلتی خورد و متعجب گفت چه تناقضی توی رفتارش داشته، چرا بد با اون خانم حرف زده بعد تا تو رفتی یه طور دیگه ای برخورد کرده! متوجه نشدید چه دلیلی داشته؟ _اون روز من و فائزه دلیل این کارش رو نفهمیدیم ولی بعدها بچه ها تعریف میکردن با گیر دادنش به پوشش یه سری از دانشجوها میخواد دعوا درست کنه _عجب آدم بیشعوریه، وقتی دانشگاه حراست و کمیته و انضباطی داره اون چکاره ست ؟ _برای ماهم سوال بود بعد کاشف به عمل اومد که پیرزاده بیسیم دانشگاهه، خیلی از بچه ها بخاطر شلوغ بازی های که راه مینداخت الکی الکی رفتن کمیته انضباطی و تعهد ازشون گرفتن بعضی ها یه ترم از تحصیل محروم شدن صدرا با چشم های که داشت از حدقه بیرون میزد از سرجاش بلند شد و چهار زانو نشست _صنم اینای که داری میگی خودت دیدیدی و مطمئنی یا فقط شنیدی؟ _همه اینا رو با چشم خودم دیدم ،هر روز بیشتر از روز اولی که دیده بودمش حالم ازش بهم میخورد تا روزی که بابا اومده بود دنبالم و همون روز حاج فتاح هم اومده بود دانشگاه که کاملا اتفاقی همدیگه رو دیدن و این مصیبت برای من شروع شد _شاید حکمتی توی این دیدار بوده ما که نمیدونیم از گوشه چشم نگاهی به صورت صدرا که مشخص بود خواب از سرش پریده انداختم _چی بگم والا فعلا که این دیدار داره باعث بدبخت شدن من میشه _بقول حاج بابا هنوز که اتفاقی نیفتاده کسی رو که بزور عقد نمیکنن، اگر اینای که الان تعریف کردی به بابا میگفتی کلا اجازه خواستگاری اومدن بهشون نمیداد من بهت میگم هرچی از این پسره میدونی بگو میگی فعلا نمیدونم و سند و مدرک ندارم، تو خودت حرف نمیزنی پوزخندی زدم _چه دل خوشی داری ،فکر کردی بابا اینا رو بشنوه میگه پسر دوستش مقصره؟نه داداش من بابا میگه حتما اون دانشجو ها یه کاری کردن که بهشون گیر دادن نفس صدا داری کشید _اون روزی که بابا اومد دنبالت مازیار هم دید؟ چشم هام رو روی هم گذاشتم _آره متاسفانه و ای کاش نمیدید که پدرش با بابا دوست قدیمی هستن _چرا؟ _از اون روز به بعد پررو تر از قبل شد خیلی میخواست خودش رو صمیمی نشون بده که بقیه بچه های دانشگاه فکر کنن مثلا اون برام فرق داره نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت اول https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932 ✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨
شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمت‌نوزده سراب🕳 صدرا روی تشک غلتی خورد و متعجب گفت چه تناقضی توی رفتارش داشت
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 سراب🕳 صدرا ابروهاش رو بالا انداخت با نگاه پر از جذبه ای گفت _مثلا چه فرقی داشته باشه؟؟ خمیازه ای کشیدم بالشتم رو مرتب کردم _بقول بچه ها توهوم میزنه ،ما یه طوری بزرگ شدیم که یه حد و مرزی توی رفتارمون با محرم و نامحرم مشخصه ،پسر حاج فتاح در سعی و تلاش بود خط قرمز های که توی رفتار و صحبت کردنم با هم دانشجوهای آقا دارم برای اون نداشته باشم ،گرم و صمیمی سلام و احوال پرسی کنم خیلی تحویلش بگیرم یه روز با استکان چایی جلوم ظاهر میشد یه روز به بهانه ی اینکه غذا رزرو کردم سوال میپرسید یه روز دنبال جزوه یا پیشنهاد برای همکاری کردن توی انجام یکی از پروژه های تحقیقاتی سر و کله ش پیدا میشد به هر دری زد موفق نشد ، برای همین پافشاریش برای زودتر خواستگاری اومدنش بیشتر شد چشم هام روی رگ های گردن و پیشونی صدرا که مشخص بود از عصبانیت بیرون زده خشک شد که با صدای که سعی داشت خودش رو کنترل کنه گفت: _خیلی بی جا کرده اینطوری رفتار کرده تو چرا تا الان سکوت کردی هیچی به من نگفتی که گوش این پسره بچه پررو بپیچونم بشینه سر جاش و رفتار کردن یاد بگیره دور ور ناموس ما پرسه نزنه سعی کردم لبخندبزنم که داداش غیرتی و با جذبه م رو آروم کنم _وقتی اصلا به چشمم نمیاد و بهش توجه نمیکنم چرا با یه کسی که حرف زدن باهاش هم کفاره داره هم کلامت کنم ؟همین که دیده نشده بدسوزوندش ‌،اگر بابا هم یه جواب نه محکم بزنه توی صورتش دیگه خاکستر میشه برای همیشه از دستش راحت میشم _من و سعید هم از همون اول خوشمون ازش نیومد‌، ولی گفتیم اگر بی دلیل مخالفت کنیم بعدأ اتفاقی بی افته بابا میگه ما باعث شدیم، بابا همیشه بهترین تصمیم ها رو برای آینده و خوشبختی ما ها گرفته حالا چرا فکر میکنه پسرخانواده پیرزاده هم خوبه و آینده خوبی دارید نمیدونم ،ولی با این اوصاف من هم از این به بعد به شدت با این وصلت مخالفم و سعی میکنم یه راهی پیدا کنم که بابا قبول کنه این پسره انتخاب خوبی نیست تصمیم صدرا لبخند به لبم آورد یه روزنه امیدی توی دلم روشن کرد _ممنون داداش ، بخواب دیگه دیر وقته فردا صبح زود باید بیدارشی نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت اول https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54932 ✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨ ✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨