شـــهــیــدانـــه🌱
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨ ✨🌘 #قسمتپنجم سراب🕳 وقتی خانم جون بگه نه دیگه اصرار کردن فایده نداره سرم رو تکون دا
✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨✨🌘✨🌘✨✨
✨🌘
#قسمتششم
سراب🕳
به کمک خانم جون از روی زمین بلند شدم روی مبل کناریش نشستم
دستم رو روی دسته مبل گذاشتم توی ذهنم دنبال کلمات میگشتم نمی دونستم از کجا شروع کنم و چطوری توضیح بدم
با صدای صنم گفتن معترض خانم جون سرم رو چرخوندم و نگاهم به چشم هاش گره خورد کلافه از حال روزم آهی کشیدم و گفتم
_خانم جون بازم داستان همیشگی خانواده حاج فتاح
آب دهنم رو پایین فرستادم و با لحن درمونده ای ادامه دادم
_واقعا نمیدونم چکار کنم هرکسی دیگه ای این رفتار های من رو میدید متوجه میشد جوابم منفیه، به این وصلت راضی نیستم ولی خانواده پیرزاده یه طوری رفتار میکنن که انگار باهاشون سرد برخورد نشده ،به بابام هم میگم من خوشم از این پسره نمیاد میگه مگه میشه جون مردم الکی بدون هیچ دلیل و برهانی ردش کنم خدا رو خوش نمیاد
روی مبل جابجا شدم و دستم رو روی دست خانم جون گذاشتم با نگاه پر از خواهشی گفتم
_مامان نسیبه به بابا میگم خدا رو خوش میاد من اذیت بشم؟میگه من خیر و صلاحت رو میخوام میخوام مثل خواهر و برادرات خوشبخت بشی خانواده حاج فتاح مثل خودمون هستن ،ولی خانم جون بخدا بجون شما و حاج بابا قسم آقای مازیار پیرزاده زمین تا آسمون با پسرای ما فرق داره اصلا اون چیزی نیست که نشون میده
خانم جون که تا الان با جون دل گوش به حرفام سپرده بود لب باز کرد با لحنی که سعی داشت آروم باشه گفت
_صنم نزدیک یکسال داری بخاطر قضیه خواستگاریت میجنگی نه تنها خودت همه یه جورای وصل شدن به این موضوع ،مادر جان چرا دلیل اصلی که میگی این پسره با خانواده ش فرق داره نمیگی که هم خیال خودت راحت کنی هم بقیه رو ،دورت بگردم اینطوری فقط خودت رو آزار میدی بقیه هم با دیدن حالت آزرده خاطر میشن
زبونم رو روی لبم کشیدم و کامل سمت خانم جون چرخیدم
_خانم جون من اگر حرفی بزنم همه مخصوصا بابا میگید داری تهمت میزنی میخوای بچه مردم از جلو چشم ما بندازی...
خانم جون نگاه شماتت باری بهم انداخت
صدای یهوی استغفرالله گفتنش بلند شد سرش رو متاسف تکون داد
_صنم مگه چی میخوای بگی که خودت داری میگی میشه تهمت زدن
نگاه پر التماسم رو به چشم هاش دادم
_بجون شما من الکی نمیخوام کسی رو خرابش کنم و تهمت بزنم ،فقط یه خواهشی ازتون دارم یه کاری کنید مهمونی امشب بهم بخوره شاید اینطوری به خانواده آقا فتاح بربخوره دیگه بیخیال بشن یا بابا آب پاکی بریزه رو دستشون بگه صنم به درد شما نمیخوره
از روی مبل بلند شد و عصاش رو دستش گرفت و سمت پنجره بزرگ داخل سالن رفت و گفت
_اولا نه خانواده حاج فتاح از بیخیال تو میشن نه بابات کسر و شان دخترش پایین میاره بگه به دردتون نمیخوره،پس الکی دل خودت رو خوش نکن ،من امشب نمیزارم حاج علی برت گردونه خونه اما بجای این قایم و موشک بازی ها یه فکر اساسی بکن یه جواب قانعه کننده بده که پرونده این خواستگاری بسته بشه
نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
✨براساس واقعیت✨
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
قسمتاول
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/54928
✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨
✨🌘🌘✨🌘🌘✨🌘✨🌘✨