eitaa logo
ڪارگُزارࢪۅحـــ
79 دنبال‌کننده
157 عکس
50 ویدیو
1 فایل
به‌نام‌‌خالق‌روحـــ✨ ومرگـــ،پایان‌آدمے‌نیست؛ گاهے‌مردگان‌نیز‌نفس‌مےڪشند... :) خاطراتے‌از‌‌جنس‌خیاݪ☕🍪 +ڪپےبدون‌ذڪر‌نام‌،موجب‌رنجش‌خاطر‌نویسنده‌استــ...💔 🪦درگوشے: https://eitaa.com/anonymous_app/app?startapp=6tzs352ffsa4&btn=
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/kargozarerooh/725 چه قاب زیبایی عاشق کارکتر های داخل این قابم از طرف میکاسا آکرمن °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• +اوه...ببین‌کی‌برگشته... ‌منم‌همینطور‌میکاسا...منم‌همینطور...
Estj خیلی عجیبه نمیتونم درکش کنم🧘 °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• +🫱🏻‍🫲🏻✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اوه...پارت‌جدید‌داریم.🌱
"این‌یڪ‌درام‌حیوانیستـــ" قسمت¹+⁴+¹⁴ هامون‌خودش‌را‌جمع‌و‌جور‌کرد. در‌این‌مدت‌زمانِ‌کمی‌که‌تویِ‌چاه‌بود،خیلی‌چیزها‌براش‌روشن‌ شده‌بود. پسرک‌زیرکانه‌او‌را‌به‌‌سمت‌خانه‌‌میکشاند. جایی‌که‌برای‌هامون‌،شروعِ‌خاطراتِ‌تلخ‌و‌شیرین‌بود. صدای‌جوان‌هنوز‌در‌گوشش‌‌چرخ‌می‌زد:"من‌صاحبت‌نیستم." "رفیقتم..." دیگر،نمیخواست‌کسی‌را‌از‌دست‌بدهد. نگاهش‌را‌به‌لیمو‌انداخت:"اونجایی‌که‌می‌گی‌نشونت‌داد‌..." چشم‌هایش‌را‌ریز‌کرد:"دقیقاچه‌شکلی‌بود‌؟" +:"عام..." لیمو‌ایستاد:"تاریک‌بود..." بعد‌سرش‌را‌کج‌گرفت:"پروانه‌،کلی‌پروانه‌هم‌تو‌ش‌بود." هامون‌‌پلک‌هایش‌را‌محکم‌روی‌هم‌گذاشت:"لعنت..." هلو‌سر‌تکان‌داد:"اتاق‌آقاست..." لیمو‌می‌دانست‌هامون‌نمی‌خواهد‌برگردد. پسرک‌بدجوری‌گیرشان‌انداخته‌بود. *:"باید‌از‌در‌اصلی‌بریم..." هامون‌راه‌افتاد:"اتاق‌زیرِ‌زمینه..." لیمو‌پشت‌سر‌هامون‌راه‌افتاد. درِ‌چوبی‌نیمه‌باز‌بودوبویِ‌کیکِ‌سیب‌تا‌بیرون‌می‌آمد. هامون‌داخل‌رفت.خانه‌پر‌شد‌از‌تصویرهایی‌که‌واقعی‌نبود. لیمو‌به‌چهرهٔ‌گندمگون‌پسر‌،‌که‌حالا‌روی‌دیوار‌افتاد‌ه‌بود‌خیره‌شد. _"یه‌روز‌که‌بزرگ‌شدی،برات‌یه‌اتاق‌‌درست‌می‌کنم" "کناراتاق‌خودم" _"قول‌بده‌پیشم‌بمونی.باشه؟" _"تو‌تنها‌رفیقی..." _"دفاع‌نکن.بجنگ.نجنگی‌باختی..." صدای‌جوان‌در‌تمام‌خانه‌میپیچید. هامون‌‌در‌جایش‌ایستاد.مردمک‌هایش‌میلرزید. لیمو‌خودش‌را‌جمع‌کرد‌و‌بازوی‌هامون‌را‌گرفت:"واینستا...بدو." پایینِ‌پله‌ها‌فقط‌یک‌در‌چوبی‌بود. روی‌در‌،میان‌تصویر‌کوچک،برفی‌در‌آغوش‌جوان‌لبخند‌می‌زد. هامون‌بی‌هوا‌در‌را‌باز‌کرد. اتاق‌‌مثل‌همیشه‌مرتب‌بود. لیمو‌ایستاد.فنجان‌قهوه‌روی‌میز‌هنوز‌گرم‌بود. هامون‌‌آه‌سردی‌کشید:"همینجاست..." زیر‌گلیم‌کوچک‌میان‌ اتاق،دریچه‌کوچکی‌بود‌که‌به‌‌زیر‌زمین‌می‌رسید. هامون‌‌چشم‌چرخاند:"استاد..." چوپان‌لبخند‌کمرنگی‌زد:"چیزی‌نیست..." هامون‌نزدیک‌رفت. اثری‌از‌گلوله‌نبود‌اما‌،خون‌آرام‌از‌پیشانی‌جوان‌سر‌میخورد. لیمو‌به‌ماهور‌دلداری‌می‌داد‌و‌تندر‌هنوز‌در‌شوک‌بود. _:"برفی..." هامون‌تند‌برگشت... پسرک‌پوزخندی‌زد:"هنوز‌نمردی؟" صدای‌پسرک‌از‌ناکجا‌آبادمی‌آمد:"اومدی‌جون‌صاحبتو‌نجات‌بدی؟" بعد‌صدایش‌را‌بالا‌برد:"پس‌چرا‌اون‌موقع‌که‌باید‌میجنگیدی‌ فرار‌کردی؟" هامون‌ساکت‌بود...فرار‌را‌نه،اما‌جنگ‌را‌خوب‌به‌یاد‌داشت. لیمو‌‌سرش‌را‌سمت‌دوربین‌چرخاند:"کافیه..." بعد‌دست‌به‌سینه‌‌شد:"قرار‌بود‌گوسفندا‌رو‌ول‌کنی." صدایِ‌خنده‌‌پسرک‌در‌اتاق‌پیچید:"اوه..." نفس‌عمیقی‌کشید:"چقدر‌شما‌ساده‌این..." 🪦@kargozarerooh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/kargozarerooh/747 زندگی بهم فشاررررررر آورده کم میام از طرف میکاسا آکرمن °•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°• +هعییی...درست‌میشه‌. پـ.نـ:"سطح‌دلداری‌دادنم‌در‌همین‌حده‌..."
رفقا‌چنل‌رفیقمون‌‌‌حمایت‌نشه؟ +دوستان‌intp... ‌ما‌بی‌برنامه‌نیستیم... :)